
گاهی رو به آسمان قدم بزن
علی خانمرادی
یک قلم مانده بود.یک چراغ مطالعه و چند برگه کاغذ که روی یکی
نوشته شده بود:«چراغ سبز است. خدایا متشکرم». سال شصت و سه بود یا
شصت و چهار نمی دانم. یک سال بعد از اینکه محمد رضا س خودکشی کرد.
می گفتند خودکشی کرده. او هم انگار به آخر رسیده بود. آبان سردی
بود. اما آدم منجمد نمی شد. انگار از دستهایش شروع شده بود. بعد
پای چپش را گرفته بود. سرما انگار رفته بود زیر پوستش و از آنجا
آرام آرام خزیده بود توی شکمش. چند دقیقه شاید بیشتر طول نکشیده که
لغزیده توی استخوانش. اما زنده بوده تا وقتی قلبش منجمد شده و چیزی
از او کنده شده و اوج گرفته
فکر می کنم دنیا بی رحم ترازاین حرفهاست. اما یقین دارم به این
پیچیدگی و گنگی نیست. خوبی اش این است که نیازی به تصور کردن
ندارد.می بینی آنچه را که باید ببینی.
همه چیز از آن خواب شروع شد. بهتر می دانی آن آدم ها با شما چه کار
داشتند.خواب نبود انگار. انگار تصور نکرده بودی.دیده بودی باچشم
های خودت. کنار یک تپه ی خاکی دستهای غلامرضا را بسته بودند. مردی
که سبیل خیلی مشکی و پهنی داشت چاقویی از کسی گرفت و رفت سمت
غلامرضا. غلامرضا داد می کشید. اما مرد گوشهای غلامرضا را از سرش
جدا کرد. غلامرضا باز داد کشید اما کسی نبود که به دادش برسد. همان
مرد بود که زبان حسین را از دهانش کند. خون زیادی کنار تپه ریخته
شده بود.کنار حسین و دو تا ماشین جنگی که جای گلوله روی بدنه ی یکی
شان معلوم بود. بعد نوبت تو شد. نمی دانستی کدام عضو بدنت را جدا
می کند. و اصلا زنده می مانی یا نه. گفت تو را بیاورند. دستهایت را
بستند. بی تابی می کردی. اما باید می رفتی. باید به مسلخ می رفتی.
بعد از تو هم کسانی بودند. مرد چاقو را انداخت. کمی خیالت راحت شد.
اما یک تیکه آهن استوانه ای شبیه یک میخ بزرگ و قطورکه نوک خیلی
تیزی داشت به مرد دادند. فهمیدی می خواهد چه بلایی سرت بیاورد.همه
داشتند گریه می کردند. غیر از خود آن آدم ها که یک لحظه خنده و
قهقهه از لبشان نمی رفت. صدای انفجارهای خفیفی از دور به گوش می
رسید. آرزو کردی توی یکی از این انفجارها میمردی . مرد با چهره ی
عبوسش جلو آمد. نگاه تنفر آمیزی به تو کرد و نشست روی شکمت. هنوز
برای زندگی امید داشتی. اما خیلی طول نکشید که همه جا تاریک شد.
فریاد کشیدی، فریادی از سر درد یا افسوس. یکباره همه جا روشن
شد.سمیه آمده بود بالای سرت. تو نمی توانستی او را ببینی. تو کور
بودی. همانطور که اشک می ریخت وحشت زده می پرسید:
«چی شده؟خواب دیدی. نترس! هیچی نشده به خدا !» دست و پایت را جمع
کرده بودی و چسبیده بودی به دیوار. سمیه تو را در آغوش گرفته بود.
یک لیوان آب بهت داد. نخوردی،اما تو را مجبور کرد بخوری اش. مدام
می گفتی:«این کارو نکنین!» و انگار کسی را قسم می دادی که کاری
باهات نداشته باشد. ترس عجیبی بود. دستهای متشنج زانو های لرزانت
را بغل کرده بود چشم های از حدقه در آمده ات مدام اطراف را می
پایید. حتی از یادآوری این شب آزرده می شوی،می دانم. سرنوشت تو
سرنوشت ناگزیری است. باید بدانی آنچه باید اتفاق بیافتد بی گمان رخ
می دهد. چاره ای نیست باید پذیرفت. مگر سامان را فراموش کرده ای؟
شخصیت اصلی داستان(دستهای ماورایی). تو مجبورش کردی بماند پشت خط.
شاید اگر می رفت جلو، زنده می ماند.اما تو تقدیرش را می دانستی و
باید قبول می کرد چون حق انتخاب نداشت. گذشته از این، چیزی که
بیشتر فکرم را مشغول کرده مرگ مشابه بعضی شخصیت هاست. فرقی ندارد
شاعر، نویسنده،نقاش،عارف یا هر چه.آنها خوابیده اند و بدنشان سرد
می شود و می میرند. آیا چیزی می خورند و خودکشی می کنند؟ آن برگه
های مشابه یعنی چه؟ آن برگه ها که شبیه یک یادداشتند«چراغ سبز است.
خدایا متشکرم» آیا این آدم ها با هم رابطه داشته اند؟ یا با هم
تصمیم به خودکشی گرفته اند؟ بعید است.یعنی غیرممکن است. نظر تو
چیست؟
نشسته بودی روی راه پله های حیاط. پرسیدم نظرت در مورد مرگ چیست؟
گفتی: مرگ؟ کمی فکر کردی.بعد خندیدی.بعد داد زدی. سمیه تازه حیاط
را آب پاشیده بود و رفته بود توی اتاق. با صدای فریادت آمد توی
حیاط.دوباره همان حالت، تشنج وترس وباز شروع کردی به التماس و
گریه.
شاید گفتن این حرفها دردی را دوا نمی کند چون خداست که تصمیم می
گیرد. شاید مرگ تو هنوز فرا نرسیده. شاید تو هنوز به بلوغ نرسیده
ای. گفتم بلوغ. نظرت را پرسیده بودم. با آرامش عجیبی گفته بودی:
بلوغ زمانی ست که انسان خدا را حس می کند. آن وقت است که زمانش فرا
رسیده و تو می دانی که روح از تنت خارج می شود.
دوباره همان حالت به سراغت آمد آن ترس و تشنج گریبانگیر. همان
التماس ها و گریه ها.
مثل همیشه. و سمیه باز تو را به بیمارستان می برد. حالت که بهتر می
شد می آمدی و آرام می گرفتی. گوشه ای از حیاط کز می کردی. یا روزت
را با گلکاری می گذراندی. گل می کاشتی توی باغچه. آبپاش می گرفتی و
گلهایت را آب می دادی و فراموش می کردی.
دیگر می ترسیدم با تو از مرگ حرف بزنم. نمی خواستم دوباره عذابت
بدهم. اما گاهی خودت حرفهایی از بزرگی آدمها می زدی. حرفهایی که
حتی مرا متاثر می کرد. اینکه آدمها چطور می توانند با خدا ارتباط
داشته باشند. اما همیشه از این می نالیدی که با تمام عذابی که تحمل
می کنی هیچ وقت حس نکرده ای لیاقت داری. پرسیده بودم لیاقت چیست؟
گفته بودی: یک حس است. حسی که باید تجربه کنی تا بفهمی. نمی دانم
چیست و همین است که سخت آزارم می دهد. بعد گریه کرده بودی و از خدا
گله کرده بودی.
حیاط پر شده بود از برگ های زرد و نارنجی. درخت حیاط داشت کاملا
لخت می شد. سمیه با نان تازه وارد شد. در را بست.چادرش را جمع کرد
وتو را صدا زد. جوابی نشنید.کنار تپه ی خاکی ایستاده بودی.
دوتاماشین جنگی هم آنجا بود که جای گلوله روی یکی شان معلوم بود.
غلامرضا را بسته بودند. مردی با سبیل خیلی مشکی و پهن چاقویی از
دیگری گرفت و جلو رفت. غلامرضا دراز کشیده بود. دیگر دست و پایش را
تکان نمی داد. فریاد هم نمی کشید. آرام بود. سرباز گفت:« داره می
میره» دست هایش سرد شده بود. بعد پاهایش. و سرما رفته بود تا قلبش.
بعد چیزی از بدنش کنده شد و اوج گرفت. چیزی شبیه روح.
حسین را به مسلخ بردند. دست و پایش را بستند. او هم آرام گرفت.
انگار اتفاقی افتاده بود.
همه امیدوار شدند. چهره ی عبوس مرد به هم ریخته بود. انگار معجزه
دیده باشد.دست های حسین سرد شد. بعد پاهایش و بعد همه ی وجودش. و
هنگامی که قلبش سرد شد چیزی از تنش خارج شد. دستها و پاهایت را
محکم بستند. نمی توانستی تکان بخوری. زیر لب حرف می زدی. چیزهای
نامفهومی می گفتی. کسی داشت صدایت می زد. یک صدای مهربان و آشنا.
دستهایت آرام سرد شد. شادی وجودت را گرفته بود. پاهایت هم کم کم
سرما را حس می کرد. مرد با یک تیکه آهن استوانه ای شبیه یک میخ
بزرگ و قطور جلو آمد. ترسیدی. سرما لغزیده بود زیر پوستت.توی شکمت.
کسی داشت صدایت می زد صدایی مهربان و آشنا. صدایی شبیه به صدای
سمیه:«نون تازه گرفتم پاشو. پاشو دیگه تنبل خان!»
چشم هایت را باز کردی . سمیه را دیدی. روح از تنت جدا نشده بود. تو
کاملا زنده بودی و زنده بودن را خوب حس می کردی. حس عجیبی داشتی.
پرسیدم:اتفاقی افتاده؟
گفتی: خواب دیدم.
گفتم: می دانم.
گفتی: اما این بار...
گفتم: می دانم.
اما چیزی بود که نمی توانستم بدانم.چون باید تجربه می کردم.
بلند شدی، قلم گرفتی و نوشتی. لبخند مرموزی گوشه ی لبت بود. گفتی:
می خواهم آخرین داستانم را بنویسم. گفتم مگر می خواهی نوشتن را
برای همیشه کنار بگذاری؟ جواب ندادی. خندیدی. سمیه داشت توی
آشپزخانه صبحانه را آماده می کرد. شروع کردی به نوشتن:
« یک قلم مانده بود. یک چراغ مطالعه و چند برگه کاغذ...»
قلم را از روی کاغذ برداشتی و گفتی: تمام شد!
خیلی زود تمامش کردی. گفتی نیازی به بازنویسی هم ندارد.و پائین
برگه زیر امضا و تاریخ نوشتی« چراغ سبز است. خدایا متشکرم» و
دوباره برگشتی توی رختخواب...

|
|
|