نیمهی تاریک زمین
بهمن نمازی
پسرگوبلزمطالعه را دوست دارد، عاشق هولدرلین،ابن رشد و توماس مان
است، بدون این که یک خط از آثار آنها را خوانده باشد. او همیشه به
دنبال دیوان حافظی که گم کرده می گردد اما به هر کتابفروشی برود و
اسم هرکتابی را بیاورد نبرد من را بر سر او می کوبند. پسر گوبلز در
ساعتهای طولانی تنهایی، تفریحاش نقاشی روی کارت پستالهای کوچک
است. او حتی یک بار سعی کرد این کارتها را به فروش برساند، شاید
اطراف گداخانهای در برلن یا جایی شبیه آن بود اما کارت پستالها
را که گوشه ی خیابان گذاشت از اولین عابر کشیده ی محکمی خورد. دومی
به او یک اردنگی زد و گفت دوره این کارها گذشته. پسر گوبلز فکر کرد
که باید نقاشیهایش را برای خودش نگاه دارد. پسر گوبلز هر چه بزرگ
تر می شد، می فهمید که چه چیزهایی را برای خودش نگه دارد.
پسر گوبلز در یک اتاق شش متری زیر شیروانی در یک محله قدیمی زندگی
می کند. شاید حومه ی وین یا جایی زیر سایه برج ایفل یا درلندن زیر
پاندول بیگ بن همان ساعتی که عقب می رود، همان ساعتی که لحظهها را
به اعماق قرون و اعصار می برد یا شاید پشت در اندرونی یکی از
جزایرعمارت بزرگ متحده ی عربی. پسر گوبلز نمی داند کجا زندگی می
کند. پسر گوبلز نمی داند کجا زندگی کند.
اولین بارکه در سیزده سالگی سوار مترو شد همه از او فاصله گرفتند.
احساس کرد بو می دهد درحالی که هر روز مرتب دوش می گرفت. تصمیم
گرفت بیشتر دوش بگیرد، پسر گوبلز تا روزی چهار مرتبه دوش می گرفت و
نصف شیشه ادوکلن روی سرش خالی می کرد اما به محض این که پایش را
در مترو می گذاشت همه از او فاصله می گرفتند. پسر گوبلز مترو را
دوست ندارد، عادت کرده مسیرها را پیاده برود چون حتی اگر هم پول
داشته باشد هیچ تاکسیای حاضر نیست او را به مقصد برساند.
او همیشه سعی می کند سالم باشد چون هیچ پزشکی علیرغم قسمی که خورده
نمی خواهد پسر گوبلز را مداوا کند. پسر گوبلز دکترها را دوست
ندارد. او می تواند در هر رستورانی آزادانه وارد شود و هر غذایی که
می خواهد سفارش بدهد اما فقط برایش چیلی داگ می آورند و هر وقت که
غذا می خورد در حالی که عرق از کف سر به پشت گوشهایش می ریزد و
فشارش بالا می رود و کاماش تلخ می شود، می خواهد بگوید که.. شاید
هم می گوید.
پسر گوبلز جنگل را دوست دارد. از بودن در فضای کوهستان لذت می برد.
حیوانات را دوست دارد. دریا را دوست دارد. دوست دارد پا برهنه روی
ماسه ها راه برود. اولین باری که خواست این کار را بکند مردمی که
لخت وعور در ساحل خوابیده بودند و اصلا" نگاهی به او نمی انداختند،
یک مرتبه به او هجوم آوردند و کفش آهنی پایش کردند. نجات غریق گفت:
پسر گوبلز حق ندارد لب دریا بدون کفش آهنی راه برود. از آن تاریخ
به بعد اوهیچ وقت دریا را ندید.
پسر گوبلز کوتاه قد است. یک پایش از پای دیگر کوتاه تر است. اما با
وجود نقصی که دارد خیلی قوی و مصمم به نظر می رسد. البته این طور
می گویند. خودش هم فکر می کند شاید یک پایش ازپای دیگرش کوتاه تر
باشد چون همه به پاهای او نگاه می کنند. پسر گوبلز همان وقت می
خواهد بگوید که.. ..
او عادت دارد مسیرها را پا برهنه برود چون هیچ کفاشی حاضرنیست به
پسر گوبلز کفش بفروشد. ازبس مسیرهای مختلف را پا برهنه دویده کف
پاهایش سی سانتی متر پینه بسته است.
پسرگوبلز کارگراست. وقتی وارد کارخانه می شود قبل ازاین که کاررا
شروع کند، به او گوشزد می کنند که پسر گوبلز است بعد به محل
جابجایی اشیاء سنگین می رود. بعد ازاین که به آن محوطه بزرگ رسید
کف دستهایش را رو به بالا می گیرد و بازوهایش را به بدناش تکیه
می دهد. آن وقت سرکارگر با توجه به این که پسر گوبلز است
سنگینترین چیزها را بار دستهای او می کند و او تمام مسیر را تا
جایی که باید بارها را قراربدهد دوان دوان طی می کند. این قانون
کار برای پسر گوبلز است. تا پایان کارش همیشه تپه ای از اشیاء را
که شبیه یاتاقان هستند جابجا می کند، همیشه فکر می کند که کاش می
شد یاتاقانها را به پاهایش می بست و از این فکر خنده اش می گیرد.
پسر گوبلز سعی می کند زیاد فکر نکند اما فکر کردن دست خود آدم
نیست.
یک شب که فکر و خیال به سرش زده بود برای این که زود خوابش ببرد
درجا دوید اما فایده نکرد. خواست به خودش بگوید که .. اما نظرش عوض
شد و تصمیم گرفت که این جمله ی تکراری را اینقدربه خودش و دیگران
نگوید. صبح نامهای نوشت و آن را به خانه رهبر جدید نئونازیستها
انداخت پسر گوبلز می دانست که هیچ نامه رسانی نامههای او را به
مقصد نمی رساند و تازه اگر هم یک نفر این کار را اشتباهی بکند و
نامه به مقصد برسد امکان ندارد کسی حاضر شود نامه های پسر گوبلزرا
بازکند بنابراین نامهها با مهر« گیرنده شناخته نشد» به خانه خودش
برمی گردد. پسر گوبلز آن روز ساعت سه صبح نامه را از زیردرخانه
رهبر نئونازیستها به جلو هل داد. همان موقع یک بولداگ بزرگ از
بالای دیوار خانه بیرون پرید و تصمیم گرفت پارس کنان پسر گوبلز را
تا محل کارش اسکورت کند. عصرهمان روز مردی سیاهپوش که کلهاش را
تیغ انداخته بود، در اتاق پسر گوبلزرا زد و به او گفت: ساعت شش بعد
ازظهردردفترکار هاف هاف هوفن حاضر باشد و در حالی که انگشت
اشارهاش را رو به او چند بار تکان می داد گفت: وقت شناسی یعنی
فضیلت آبا و اجدادیش را فراموش نکند. پسر گوبلز در ساعت شش روی مبل
چرمی دستها را روی پاها گذاشته و سرش را پایین انداخته بود چون
طاقت نگاه هاف هاف هوفن را نداشت. هاف هاف هوفن به نظرش خط کشی می
آمد که دراتاق قدم رو می رفت. او در حالی که با دست راست از پشت
کمرمچ دست چپ را گرفته بود با کف دست چپ دسته شلاق سوارکاری را می
فشرد. کله تیغ اندا ختهاش نورافکنی بود که بر نبوغ او می تابید.
بعد ازچند دقیقه سکوت که تنها صدای قژقژچکمههای هوفن به گوش می
رسید پسرگوبلززیر لب گفت: جناب هوفن شما فکر می کنید من پسر گوبلز
هستم؟ هوفن در حالی که دست راست اش را به طرف کره جغرافیایی روی
میز می آورد تا آن را بچرخاند، گفت: می توانم بپذیرم. گوبلز نه سال
زیر سایه پیشوا هرکاری که خواسته انجام داده، یحتمل یک پسر که هیچ
ممکن است صدها یا شاید هزارها پسر درست کرده باشد ولی موضوع مهم
برای ما این نیست که شما پسر گوبلزهستید، آن چه برای حزب اهمیت
دارد این است که گوبلز در اواخرجنگ به آرمان پیشوا خیانت کرد و با
امریکاییها وارد مذاکره شد، گویا می خواست رییس تبلیغات شرکت پان
امریکن بشود البته بعد این خطا را با نثار جان خودش جبران کرد. به
خاطر همین ما حالا این افتخاررا به او می دهیم که اسم اش را در
کنارپیشوا بیاوریم، ولی که چه؟ و شلاق را روی دسته مبل چرمی کوبید
و پرسید این موضوع به شما چه ارتباطی دارد؟ پسر گوبلز درحالی که با
خودش فکر می کرد طاقت شلاق هوفن را ندارد ازاو به خاطر این که وقت
اش راگرفته عذر خواهی کرد. هوفن بعد از کشیدن یک هاف کوتاه او را
مرخص کرد. فردای آن روزفکر جدیدی به ذهن پسر گوبلز رسید. او در
فاصله خانه و مسیر کارش با صدای بلند به گوبلز فحش داد. ازهمان
روزاول عده ای دوراوجمع شدند و درحالی که سرهایشان را به علامت
تایید تکان می دادند به حرف های او گوش دادند اما او وسوسه می شد
بگوید که.... شاید هم میگفت ودرعین حال به گوبلزو پیشوا فحش می
داد. این موضوع باعث شد که یک بانوی نیکوکار مسیحی یواشکی یک یورو
در جیب او بگذارد پسر گوبلز یورو را قاب کرد و به دیوار اتاقاش
چسباند. فردای آن شب نامه ای به خانه ی او رسید. فکرکرد کم کم برای
او پیغام های همدردی می فرستند. با خوشحالی نامه را باز کرد اما با
دیدن آرم کج و کوله ی بالای نامه رنگ از رخسارش پرید. متن نامه این
بود:
از هاف هاف هوفن به پسر گوبلز
و اما بعد
اگر ببینیم یا بشنویم که یک بار دیگر در کوچه و خیابان به شخص
پیشوا و یا عالیجناب گوبلز توهین کرده اید وبه خاطر برخی ناملایمت
زود گذر، خون آبا و اجدادی را فراموش و به آرمان ملی پشت کردهاید،
دستورمی دهیم سرتان را روی سینهتان بگذارند.
با ابراز همدردی و احترام
هاف هاف هوفن
پسرگوبلز فورا" یک کاغذ برداشت ونوشت :
از پسرگوبلز به هاف هاف هوفن
انشتولدیگن زی، گبن زی میرآینه کوس فون زاینه گرن کومپف1
گوبلز
صبح خود را به خانه هوفن رساند و نامه را در دهان بولداگ چپاند و
سر کار رفت.
هوفن بعد از خواندن نامه لبخند زد و دو بار سرش را تکان داد. اما
کلمه «گر» را حتی در زبان لاتین هم نشنیده بود. بعد از این که
مطمئن شد کلمه «گر» درفرهنگ آلمانی نیست فکرکرد گوبلزاززبان
بردههای سرزمین پست یعنی هلند این اصطلاح را برا ی او نوشته
وازخشم قرمزشد. دستکشهایش را دست کرد و فرهنگ هلندی را از
کتابخانه برداشت اما «گر» را آن جا هم پیدا نکرد. به خاطرهمین هاف
بلندی کشید و بلافاصله آجودانش مقابل او ظاهر شد.
کنن زی واس بدویتت «گر»؟2
و نامه را به دست آجودان داد. آجودان گفت: در هر صورت به
نظرحقیرمعنی آن این است که او از شما معذرت خواسته و دیگراز این
غلط ها نمی کند. هوفن گفت: با وجود این که ریزبینی از خصوصیات بارز
پیشوا بود و ما همه باید ایشان را د رزندگی الگو قرار دهیم اماخود
ایشان هم گفته اند که آریاییها در مسایل پیش پا افتاده نباید
اتلاف وقت کنند. خصوصا" در شرایطی که آلمان بیشترازهمیشه به وجود
ما نیازمند است. و بعد دستورداد نامه را بایگانی کنند.
اما پسرگوبلزهرشب درخواب و بیداری می خواست بگوید که.. و می گفت.
به خاطرهمین صبحها که از خواب بیدارمی شد اولین فکری که به ذهن او
می رسید این بود: به چه کسی بگوید که بشنود؟ یک روز صبح مسیر خانه
تا محل کارش را کج کرد و چنان به سرعت دوید که حس کرد روی کره
جغرافیایی هوفن با هر گام از کشوری به کشور دیگر می رود و همین طور
ساعتها به دویدن ادامه داد تا در نقطه ناشناسی پاهایش از حرکت
ایستاد. وقتی در خاک ریشه می دواند، بغضاش شکست و فریاد کشید که
پسر گوبلز نیست. اصل و نسباش به آلمانیها هیچ ارتباطی ندارد. گفت
که یک انسان ساده است و می خواهد که با اسم خودش، با لباس خودش و
کلمات خودش و با هرچیزی که در این دنیا از خودش به یاد دارد زندگی
کند و با آن چه که می داند چیزهایی را که نمی داند جستجو کند. گفت
جستجویش را هرگز متوقف نخواهد کرد. رو به مردم زیادی که با تعجب به
او نگاه می کردند فریاد کشید:« بهتر است پسر گوبلز را بین خودتان
پیدا کنید.»
فردای آن روزاز کار اخراج شد.
همان شب طی یک عملیات انتحاری نیمهی تاریک زمین روشن شد.
پانوشت
1- ببخشید و یک بوسه از کله گرتان بدهید!
2-می دانید«گر» یعنی چه؟

|
|
|