
جنگ افزار های معیوب
اسماعیل زرعی
ناگهان از حرکت می مانم . به روبرویم زُل می زنم . بی اراده
زانوهایم خم می شوند . آرام روی زمین چندک می زنم و به او نگاه می
کنم . فقط قسمتی از کلاه آهنی و سرِ اسلحه اش پیداست . تفنگ ر ا رو
به هوا گرفته . انگار سیگار می کشد . دودِ نازکِ کمرنگی به نرمی
پیچ و تاب می خورد و از پشت خاکریز بالا می رود . تشنگی را از یاد
می برم . نفس در سینه حبس می کنم . چشم راستم را می بندم تا دقیق
تر ببینم . نه ، اشتباه نکرده ام، از رنگِ کلاه و نوع سلاح اش مشخص
است که سربازِ دشمن است « ژ 3 » دارد .
خم می شوم ، سرم را می دزدم . سعی می کنم تا جایی که ممکن است خود
م را کوچک کنم . توی دلم می پرسم : « این هم گُم شده… !»
تَرَک های روی لبم دهان می گشایند. سوزشی در جانم می خلد. اخم می
کنم: « یعنی ، کدامِ مان در خاکِ دشمنیم ، او ، یا من ؟ »
پاسخی نمی یابم . دلشوره به درونم چنگ می زند، نیم خیز ، با احتیاط
، طوری که هیچ صدایی ایجاد نکنم ، رو به جلو می روم . حتی نفس هم
نمی کشم . آنقدر آرام پا می گذارم که انگار باید یک عمر درراه باشم
تا به او برسم . پاورچین پاورچین . یک چشم به او و یک چشم به جلو
که کجا پا می گذارم .
حالا درست پشت سرش ، این طرفِ خاکریز ایستاده ام ، کافی ست سُرفه
بکنم یا سنگ ریزه ای زیر پوتین های پاره ی خاک آلوده ام خِرچ و
خِرچ صدا بکند تا او سر برگرداند و مرا ببیند . دقیقاً در تیرس اش
هستم . در وضعیتی که هست ، راحت می تواند مرا بزند . اگر سر نیزه
اش را به سرِ تفنگ زده بود ، می توانست با یک چرخش نیم دایره ای تن
، گلویم ، سینه ام ، سرو صورت و یا هر نقطه از بدنم را که بخواهد ،
پاره کند ؛ اما خوشبختانه سرنیزه در غلاف است و خودش هم انگار
اصلاً در این دنیا نیست .
سینه به خاک می مالم و سرک می کشم . از گوشه ی چشم می بینم چیزی
کنارم ، در مسافتی دورتر ، تکان می خورد . دقت می کنم . آفتاب پرست
است ؛ از همین مارمولک های خیلی بزرگِ نارنجی رنگی که هر گوشه ی
منطقه می پلکند . از داخلِ حفره ی پایینِ خاکریز بیرون آمده است و
هراسان اطراف را می پاید . دُمِ ضخیم بلندی دارد و پوست پشت و روی
دست و پایش پُر از گره های ریز و درشت است . با چشم های ورقلنبیده
اش ، با حرکاتی سریع و مقطع به این طرف و آنطرف زُل می زند .
ناگهان شروع به دویدن می کند . گاهی به چپ ، گاهی به راست ، به
شکلِ زیگزاگ ، در حالی که دُم درازش روی زمین کشیده می شود و غبار
کم رنگی به هوا بلند می کند ، شتابان می رود . می چرخد . دوباره بر
می گردد . انگار خودش هم نمی داند کجا می خواهد برود . از خاکریز
بالا می خزد . نزدیک من که می رسد ، دقیقاً به فاصله ی دو قدمی از
صورتم ، یکباره از حرکت می ماند . رو به رویم می ایستد . خیره ام
می شود . پوست نرم و براق زرد رنگِ زیر گلویش تند و تند پُر و خالی
می شود. پلک های باد کرده ی گره دارش یکریز به هم می خورد . سر و
گردنش را سیخ گرفته ، بالا و پایین می برد ؛ چند بار این حرکتِ
مضحک را تکرار می کند . عجیب است هیچ احساسی به آن ندارم ؛ نه خشمی
، نه علاقه ای و نه رغبت به تمسخر یا دلسوزی ؛ حتی حضورش هم اصلاً
باعثِ نگرانی ام نمی شود . فقط هوس می کنم با تیر بزنمش .اگر این
نبود ، حتماًآن یکی را می زدم .
زبان به دورِ دهان می کشم . بی فایده است ، زبانم مثل چوب خشک است
. چشم از آفتاب پرست بر می دارم و سر می کشم تا دشمن را بهتر ببینم
. برای این کار ناچارم چشم راستم را ببندم تا دیگر همه جا را تار و
پر از نقطه های ریز و سیاه نبینم . پلک های چشم راستم که روی هم می
افتد ، تخم چشمم زُق زُق می کند . دردِ خوشایندی در وجودم می دود ،
مثل دردِ لذت بخش خارانیدن زخمِ کهنه . حالا راحت تر می بینم ؛
روشن تر . پشت به خاکریز زده ، زانوها را جمع کرده ، «ژـ3» را رو
به هوا ، بین پاهایش گرفته و به فکر فرو رفته است . تفنگ را در
دستِ راست گرفته و ساعدِ همان دست را روی زانو گذاشته است . سیگار
، در دست چپ اش است که آرنجِ آن را به زانوی دیگرش تکیه داده . بوی
معطر توتون به دماغم می خورد . تحریک می شوم . هوس می کنم من هم
سیگاری آتش بزنم . حتی دستِ چپ ام را بالا می آورم و روی جیب بلوزم
می گذارم ؛ اما خیلی زود منصرف می شوم . به خودم نهیب می زنم : «
حالا که موقع کشیدن سیگار نیست!»
دستم را که پایین می برم ، جانور فرار می کند . اعتنا نمی کنم . به
دشمن دقیق می شوم . از چرخش گاه گاهی کلاه آهنی اش پیداست که هراز
گاهی چشم از غروبِ آسمان می گیرد و به سیگارش زل می زند . بعد ، به
کندی آن را به لب نزدیک
می کند ؛ پُک عمیقی می زند و به دودِ نازکُ کمرنگی که حلقه حلقه از
دهانش بیرون می آید خیره می شود . آخرین حلقه ی دود که در هوا محو
می شود ، او به جای خالی آن چشم می دوزد ، تا دقایقی بعد که دوباره
این چرخه را از سر بگیرد . نمی دانم به چه فکر می کند ، چه آرزویی
دارد ، اما آرزوی من در حال حاضر فقط کشیدن یک نخ سیگار است . دلم
می خواهد مثل او ، با خیال راحت پشت به خاکریز بزنم ، سلاح را بین
پاهایم بگذارم و آرام آرام سیگار دود بکنم ؛ با این تفاوت که دیگر
این طرف خاکریز کسی در کمین ام نباشد . این نباشد که یکی سینه خیز
خودش را به پشت سرم رسانیده ، با تفنگ لعنتی اش آماده ی به هم زدنِ
آرامش موقتی ام باشد .
با احتیاط « کلاش1 » را سرِ دست می گیرم . آرنج هایم را روی خاکریز
محکم می کنم . خوشبختانه خورشید ، درست روبرویم است ـ دایره ی
بسیار بزرگی از آتش که آرام آرام به زمین فرو می رود ـ در غیر این
صورت حتماً سایه ی کلاه آهنی و تفنگ ام را می دید . گوش می دهم .
منطقه ساکت است ؛ ساکت و آرام ؛ خصوصاً در این نقطه که هیچ رفت و
آمد و یا نشانی از هیاهوی جبهه نیست . تا جایی که چشم می بیند
بیابانِ خشکِ زرد و تپه های خاکیِ پست و بلند است ؛ و جای جایی
سنگرهایی ویران ، و یا لاشه ی سوخته ی تانکی ، نفربری ، خودرویی که
زمانی با گلوله توپ ، خمپاره یا آرپی جی منهدم شده است . زمین ،
نقطه نقطه از ترکش های کوچک و بزرگِ زنگزده سیاهی می زند . سکوتِ
عمیقی سایه انداخته است ؛ آنقدر عمیق که خیال می کنم اگر گوش به
خاکریز بچسبانم ، حتماً صدای بامب بامب قلب این سرباز بی خیالِ
دشمن را می شنوم . اگرچه از فاصله ای بسیار دور تَق تَقِ تک تیز و
یا غرش رگبار اسلحه ای به گوش می رسد ، اما نه آن تق تق تک تیرها و
نه آن رگبارهای با فاصله که صدایش مثل پاره کردن تکه مقوای ضخیمی
می ماند ، هیچ یک نمی تواند آرامش این نقطه را به هم بزند . اینجا
آنقدر ساکت است که آشکارا آهنگ ضربان قلب خودم را می شنوم . عجیب
است ، با اینکه به این موجود ماتم گرفته ی روبرویم هیج احساسی
ندارم اما بعداز این همه مدت ، بعد از آنهمه کشتار ، حالا دچار
دلهره شده ام . دلهره ی گنگی که باعث می شود بیشتر عرق بکنم ، قلبم
لحظه به لحظه با شدت بیشتری بزند و مردد باشم بچکانم یا نه ؟ درست
مثل روزهای اولم . مثل همان اولین باری که شکاف درجه و نوک مگسک را
میزان کرده بودم روی سرِ بیرون مانده از سنگر ِ آن سربازی که گویا
با بغل دستی اش حرف می زد . کلاه آهنی به فاصله چهار انگشت بالاتر
از لبه ی سنگر بود. لق لق می خورد. گاه رو به من می ایستاد و گاه
نیم چرخی می زد ، کمی رو به پایین خم می شد و دقایقی به همان حال
می ماند .این حرکات مدام تکرار می شد و من مرتب از خودم می پرسیدم
: « بزنم یا نه ؟ ... بزنم یا نه ؟ ...»
دست و دلم می لرزید . حال تهوع داشتم . خیس عرق بودم . آب دهانم
لزج شده بود . حس می کردم توان انجام ِ آن کار را ندارم . آرزو می
کردم کسِ دیگری بیاید و به جای من این جنایت را انجام بدهد ، هر
چند محکم به زمین چسبیده بودم ؛ سرم را روی قنداق کلاش خم کرده و
حتی به دقت نشانه روی کرده بودم ، اما جرأت چکاندن ماشه را نداشتم
. در آن لحظات غوغایی در درونم برپا بود . هر چه پرسیده و هر چه
شنیده بودم ، همه در کاسه ی سرم به جنب و جوش افتاده بود . به یاد
آورده بودم که پیش از عزیمت به خط مقدم ، سروگوشی آب داده بودم ،
پای سخن خیلی ها نشسته بودم ؛ با تانکی ها ، توپچی ها ، خمپاره
اندازها و حتی با نفرات پیاده حرف زده بودم . از تجربه های آنها
پرسیده بودم . بچه های توپخانه که عین خیال شان نبود ، تعجب کرده
بودم که چطور صدایم را می شنیدند . حتی آن چند لحظه که هیچ گلوله
ای شلیک نشده و جبهه در سکوت فرو رفته بود ، آنها با چشم های سرخ و
مژه های خاک گرفته شان طوری به حرکات چشم و لب و دستم زل بده بودند
که انگار فقط از این طریق حرفهایم را می فهمیدند . بعد ، شانه بالا
انداخته بودند و به فریاد گفته بودند: « ما که نمی بینیم . از این
فاصله چیزی پیدا نیست . دیده بان « گرا » می دهد و ما هم گلوله را
رها می کنیم برود . اگر به جایی ، کسی بخورد یا نخورد ، دیگر ا...
اعلم ». و هنوز آخرین کلمه را نگفته ، طناب را کشیده بودند . صدای
مهیب انفجار بلند شده بود ؛ آنقدر شدید که با دو دست گوش هایم را
گرفته بودم ؛ بی اختیار دور خودم چرخیده بودم ؛ چشم هایم سیاهی
رفته بود . ذرات خاک و سنگ به دهانم پرت شده بود . زنگ پُرطنینی در
کاسه ی سرم به صدا در آمده بود؛ زنگی که طنین اش تا مدتها در مغزم
پیچیده بود . بعد دیده بودم همه ی آنها به من چشم دوخته اند ، در
غباری از خاک و دود . در نگاهشان چیزی بود که از قد و قواره ام می
کاست ؛ مرا می ترساند . ذوبم می کرد . بوی باروت دماغم را پُر کرده
بود . مزه ی خاک را چشیده بودم ، تف کرده بودم . یکی از آنها
دوباره به طرف طناب رفته بود . آن را در دست گرفته بود . لحظه ای
مکث ، با حرکات چشم و ابرو با دیگران حرف زده بود ، خودم را جمع و
جور کرده بودم . دل در سینه ام می تپید . آماده شده بودم . و او
یکباره طناب را کشیده بود . بسرعت گوش هایم را گرفته بودم . نیم
چرخی زده ، پشت به قبضه ی توپ ، روی زمین نشسته بودم . هیچ صدایی
نشنیده بودم . هیچ گلوله ای شلیک نشده بود . منطقه ساکت مانده بود
. دست از روی گوش هایم برداشته بودم. ناگهان صدای هِرهِر خنده شان
مثل توپ ترکیده بود . غریده بودم : « مسخره ها! .»
یک قطره عرق از گوشه ی چشمم به زیرپلکها می خزد.احساس سوزش می کنم
. چند بار پشت سر هم پلک می زنم . هوس می کنم با سر انگشت چشمم را
بمالم ؛ اما جرأت این کار را ندارم ، می ترسم متوجه حضورم بشود .
به خودم فشار می آورم این چند لحظه را تحمل کنم . با اینکه از آتش
باران ساعت های قبل خبری نیست ولی هنوزهوا داغ است . تشنگی فشار می
آورد . باید هر چه زودتر کار را تمام کنم . قنداق تفنگ را به سر
شانه ام می چسبانم ، سرم را روی آن خم می کنم . اگر چه آنقدر نزدیک
به هم هستیم که نیازی به نشانه روی نیست اما دلم می خواهد گودی پشت
گردنش را نشانه بگیرم تا با یک تیر،خلاص بشوم .چشم راستم همه جا را
تار می بیند. این تاری دید روز به روز بیشتر می شود ؛ و حالا از هر
وقت دیگر بیشتر شده است ؛ آنقدر که ناچارم از چشم چپم استفاده کنم
. دیدن با چشم چپ و تیراندازی دقیق با دستِ راست ، ممکن نیست .
آرام ، بی صدا تفنگ را جا به جا می کنم . آفتاب پرست را می بینم که
دو سه متر دورتر ، روی خاکریز ایستاده و بی حرکت به من زل زده است
. از پُر و خالی شدن گلویش پیداست که لَه لَه می زند. قنداق را به
شانه ی چپم تکیه می دهم . حالا بهتر شد . شکاف درجه و نوک مگسک را
روی کلاه آهنی میزان می کنم . با بندِ دومِ انگشتِ اشاره ی دستِ چپ
، بندِ اولِ ماشه را می کشم . نفسم را در سینه حبس می کنم و منتظر
می مانم تا او کمی سرش را روبه جلو خم کند ؛ آنقدر که گودی پشتِ
گردنش معلوم بشود . سیگار به نیمه رسیده است . اندازه ی دو سانت
خاکستر روی آن مانده و کمی کج شده است . مطمئناً اگر این بار دستش
را حرکت بدهد ، خاکستر فرو می ریزد ؛ ولی او بی اعتنا به آن ، بی
تکان، به غروب آفتاب چشم دوخته است . سیگار کم کم دود می شود و به
هوا می رود . از اینکه بی مصرف به هدر می رود ، حرصم گرفته است .
چقدر مشتاق کشیدنِ یک نخ سیگارم . روز اول ، پیش از اینکه اولین
گلوله را به طرف جسم جانداری شلیک بکنم ، همین قدر هوس کشیدن دود
کرده بودم . آن روز ، خودم را در نظر مجسم می کردم که بعد از در
رفتنِ گلوله ، بعد از این که کلاه آهنی به عقب پرتاب شده و ذرات
مغز و استخوان به هر طرف پاشیده شده است ، بلافاصله دست به جیب
برده ام و بسته ی سیگار را بیرون کشیده ام . در آن لحظه در حالی که
قسمتی از حواسم به بسته ی سیگارِ توی جیبم بود، به پاسخ خدمه های
تانک فکر می کردم . تانکی ها ، اندازه ی توپچی ها بی خیال نبودند .
کلامشان با تردید همراه بود همچنان که دستهای سوخته شان ـ می گفتند
هنگام بیرون آوردنِ پوکه ی گلوله های شلیک شده از داخلِ لوله ،
داغیِ آن دست هایشان را جزغاله می کند . پوکه ها آنقدر داغ است که
حتی دستکش هم نمی تواند محافظ خوبی باشد در برابر آن ـ را به قفسه
ی سینه می مالیدند و چین درد در صورتشان حک شده بود ، با صدای خفه
و سنگینی نجوا کردند : « خب ما تانکِ دشمن را می بینیم . فقط تانک
یا خودرو و یا ای ، گاهی هم سنگرهای اجتماعی شان . وقتی آنرا به
گلوله بستیم ، بعد از آن فقط آتش و دود می بینیم و گاهی هم شعله
های هراسانی که از توی برجکِ مشتعل بیرون می پرند و توی بیابان
شروع به دویدن می کنند و یا خودشان را زمین می اندازند و روی خاک
غلت می زنند . همین ، رو در رو ، چشم به چشم ِ نفر که نمی دوزیم.»
اما فرمانده خندیده بود . با دست روی شانه ام زده و گفته بود : «
پسرجان ، این که ترس ندارد . خُب ، همیشه هر کاری اولش سخت است ؛
ولی بعد عادت می کنی . قول می دهم چند وقت دیگر خودت توی سوراخ
سنبه ها سر بکشی تا با آواز تفنگت نشئه بشوی . تازه ، تو که نباید
بترسی . من ریز ِ نمراتی را که در میدانهای تیر ، تیراندازی کرده
ای ، دیده ام.نمره هایت بالاست.تو تک تیرانداز ِ یگان خواهی شد .»
تک تیرانداز ِ یگان شده بودم . توی سنگر انفرادی ، روی بلندترین
نقطه ، روبه دشمن قرار گرفته بودم . سرم را روی قنداق کلاش خم کرده
بودم . آفتاب از پشت سرم می تابید . نسیم خنکی پوست صورتم را نوازش
می کرد . همراه با بوی روغنِ سلاح و باروت و دود ، رایحه ی معطر
گیاهان تازه رُسته به دماغم می نشست . رو به رویم ، بیابان پُرچاله
و چوله ای بود که یک رشته سیم خاردار حلقوی آن را از بیابانِ سمتِ
من جدا می کرد . زمین باریک زیر سیم خاردار ، آنجا که از رفت و
آمدهای شبانه در امان مانده بود ، از انواع گیاهان خودروِ بلند
پوشیده شده بود . جاده ی خاکی و خلوتی وسطِ بیابان بود که از پشت
خاکریزی سر می کشید و دور می شد و در پستی وبلندی های زمین و
خاکریزهای متعددِ دیگر گم می شد . رنگ بیابان به سبز می زد . پشت
سیم خاردار ، آنطرف خاکریز ، کانال بود . گاه گاهی سرِ آنتن بی سیم
یا نوکِ «ژـ3»یی را که توی کانال می گذشت ، می دیدم . صدای تق و تق
تیر ِ جنگ افزارهای سبک و صفیر توپ ، یا خمپاره هایی که از فراز
سرم می گذشت ، منطقه را پُر از هیاهو و جنب و جوش کرده بود . هرچند
وقت به چند وقت تانکی ، نفربری یا ماشینی پشت سرم ، پشت تپه های
خاکی بلند جا به جا می شد ؛ سروصدا و گرد و خاک و دودِ بیشتری بلند
می کرد . همین باعث می شد تا توپخانه یا خمپاره اندازهای دشمن
فعالیت شان را بیشتر کنند . بچه های ما هم تلافی می کردند. همین که
غرش تانکی را می شنیدند ، یا لایه ی غلیظ دود یا گرد و خاکی را در
آنطرف خاکریز می دیدند ، سلاح هایشان به کار می افتاد . پاسخ می
دادند . جنگ افرازها به جای ما حرف می زدند . ما مجبور بویم ساکت
باشیم و انتظار بکشیم . انتظارِ من با ترس و تشویش همراه بود .
هیجان زده بودم . می لرزیدم . از تفنگ ترسی نداشتم . توی میدان های
تیر به راحتی با آن کلنجار می رفتم ؛ بازی می کردم ؛ با دقت و
اشتیاق به سمت سیبل تیر می انداختم ؛ اما حالا که پای عمل به میان
آمده بود ، دست و پایم به رعشه افتاده بود . سیبل جاندار ، درست رو
به رویم بود اما جرأت چکاندن ماشه را نداشتم . شنیده بودم کشتنِ
اولین نفر بسیار سخت است ؛ آنقدر که حتی ممکن است دچار جنون بشوی .
نفس در سینه حبس کرده بودم . به دقت هدف گیری کرده بودم. بند اولِ
ماشه را هم کشیده بودم . کلاه آهنیِ متحرک روبه رویم بود ؛ اما آن
را نمی دیدم . خودم را می دیدم که دچار جنون شده ام . نه خواب دارم
و نه خوراک . مدام یک گوشه جایی می نشینم و به فکر فرو می روم. شب
و روز قد و قواره ی مقتول جلوی چشمم است . او را می بینم که با بغل
دستی اش حرف می زند . ماشه را می چکانم . کلاه آهنی به عقب پرت می
شود . ذرات پوست و مو و مغز استخوان ، همراه با قطره های خون به هر
طرف پاشیده می شود . این صحنه بارها و بارها تکرار می شود ؛ آنقدر
که برای پاک کردن آن از صفحه ی ذهنم ناچارم خودم را از بین ببرم .
پس تصمیم گرفتم تفنگ را دور بیندازم . از جایم بلند شوم و فریاد
بزنم : « من نیستم . من ، نیستم.»
نهیبِ فرمانده را شنیدم که داد می زد : « بزن . بزن سرباز ! »
دستور بود . و من شلیک کردم . صدای انفجار بلند شد . برای اولین
بار قنداق تفنگ محکم به صورتم خورد . شنیده بودم جنگ افزارهای
قدیمی لگد می زدند اما انگار کلاش از آنها هم بدتر است . فرمانده
گفته بود : «حکم . اگر محکم قنداق را به شانه ات بچسبانی ، دیگر
لگد نمی زند . یادت باشد اینجا جبهه ی جنگ است ، نه میدان
تیراندازی ، باید آنقدر محکم بگیری که تفنگ پاره ای از تن ات بشود
.»
آن وقت ها که پاره ی تنم نبود ، اصلاً لگد نمی زد ؛ اما حالا ... و
من محکم قنداق را به شانه می چسباندم ، هر بار بیشتر از دفعه پیش .
بی فایده بود . پس از هر شلیک ، ضربه ی سختی به گونه ام می خورد ؛
آنقدر که بعد از چند روز حس کردم استخوانِ گونه ی راستم له شده است
. درد و کوفته گی به چشم راستم سرایت کرد . لکه ی کبود زیر چشمم
روز به روز بزرگتر شد . می رفت تا بتدریج یک طرفِ صورتم را بپوشاند
. چشم راستم را از کار بیندازد . می ترسیدم. هنوز هم می ترسم .
ترسم از این است که این صدمه به چشم چپ ام هم سرایت کند . کور بشوم
. مثل بقیه ی بچه های یگان ؛ خصوصاً تیراندازها که زیر چشم راستٍ
همه شان کبود شده است . مدام از دردِ چشم می نالند . صورتشان از
ریخت افتاده است . دیگر هیچ نشانه ای از آن ظرافتِ معصومانه ، از
آن ترکیب دلنشین دوران شخصی گری توی چهره شان نیست . یا مثل همان
سربازِ قدیمی که شانس ترخیص شدن داشت . چه شانسی ؟! وقتی ترخیص شد
، با عصا ، کورمال کورمال رفت . بدون چشم رفت چه بکند ؟
یکباره ، چیزی به هوا پرتاب می شود و جرقه می زند . رشته ی افکارم
پاره می شود . به خودم می آیم . آماده ی تیراندازی ام. او را می
بینم که فیلتر و باقیمانده ی سیگار را با تلنگری پرت کرده است .
مارمولک از این حرکت می ترسد . عقب گرد می کند و می گریزد . تعدادی
سنگ ریزه از زیر پایش در می رود و از روی خاکریز رو به آنطرف می
غلتد . صدای خفه ی ریزشِ سنگ ریزه ها را شنیده و سایه ی مارمولک را
دیده است . سر بر می گرداند . ناگهان مرا می بیند . هراسان از جا
می پَرَد . چشمایش از حدفه بیرون می زند . تفنگ را سرِ دست می گیرد
. رنگِ پوست اش روشن است . لکه ی درشت و کبودی زیر چشم راست اش است
. امان نمی دهم . شلیک می کنم . درد در صورتم می دود . جایی را نمی
بینم . به عقب پرت می شوم .
آخ . دست روی سینه ام می گذارم. به خودم می پیچم ... سعی می کنم از
جایم بلند شوم ... از کنار انگشت هایم خون فوران می زند ... نفس ام
بالا نمی آید ... نیم خیز می شوم ... به هر طرف نگاه می کنم ... نه
... هیچ امیدی نیست ... توی این برهوت ... کجا را بلد هستم که بروم
؟ .. کدام بیمارستان ؟.. نیروهای خودی کجا هستند ... دشمن ، کدام
طرف است ... کی به کمک من می آید ؟ ... ای لعنتی ... ای لعنتی ...
تو از کجا سروکله ات پیدا شد ؟ ... دلم می خواهد ، یکبار دیگر به
طرفش ... شلیک کنم ... بار اول که از ترس بود ... ترس ِ ناشی از
غافلگیری ... که هنوز عرق سردش ... روی مهره های پشت ام می دود ...
تشنه ام ... اما این بار از لج ... از خشم ... از چه ؟ ... نه ...
نیازی به تیراندازی نیست . او ، روی خاکریز ... به پشت ... رو به
آسمان افتاده ... کلاه آهنی اش ... کنارش افتاده ... خون از روی
صورتش ... راه گرفته ... روی پاهایم بلند می شوم ... زانوهایم می
لرزند ... توانِ تحمل بدنم را ندارند ... درد در تمام وجودم می دود
... دارم می سوزم ... عطش دارم ... عطش ... دستِ خون آلودم را
پایین می برم ... قمقمه ، خالی ست ... دریغ از یک قطره آب ... غلغل
خونِ سینه ام نمی ایستد ... باید به فکر چاره باشم ... چه چاره ای
؟ ... اقلاً از تشنه گی هلاک نشوم ... شاید او ... شاید قمقمه ی او
پُر باشد ... تلاش می کنم تا خودم را از خاکریز ... بالا بکشم ...
نمی توانم ... نمی توانم ... سخت است ... این ژـ3 لعنتی هم وبالِ
گردنم است ... جاش می گذارم ... دیگر دردی را درمان نمی کند ...
نفس نفس زنان ... سینه خیز ... در حالی که از درد به خودم می پیچم
... چهار دست و پا ... رو به بالا می خزم ... چقدر سخت است ...
چقدر دردناک ... اما مهم نیست ... حالا که قرار است بمیرم ... حالا
که آخرین نفس ها را می کشم ... اقلاً یک جرعه آب بخورم ... فقط یک
قُلُپ ... بعد راحت دراز می شوم و چشمم را می بندم ... آهان ...
آهان ... رسیدم ... بی حرکت ... افتاده... خون از چشمِ چپ اش قُل
می زند و بیرون می آید ... چه دقیق به هدف زده ام ... من که نشانه
روی نکردم ! ... قسمتی از پوست تیره ی صورتش از زیر لایه ی سرخِ
خون ... بیرون مانده ... گونه ی راست اش کبود است ... هم قد هستیم
... هم اندازه ... اصلاً انگار خودِ من است ... فقط رنگِ پوست اش
فرق می کند ... آنهم نه زیاد ... خودم را روی جنازه اش می اندازم
... دست دراز می کنم ... ای بخت بد ... ای بخت بد ... قمقمه اش
خالی ست ... خالی ... و داغ ... مثل آتش ... انگار مجبورم ...
مجبورم تسلیم بشوم ... تسلیمِ مرگ ... هیچ چاره ای نیست ... هیچ
کاری نمی توانم بکنم ... لحظه ... به لحظه ... ناتوانتر می شوم ...
خون ... یکریز قُل می زند ... و از سینه ام بیرون می آید ... انگار
... انگار درست توی قلب ام زده ... لعنتی ... آخرین رمق ام را ...
از دست می دهم ... خودم را رها می کنم ... روی او می افتم ... غلت
می زنم ... کنارش قرار می گیرم ... سرم کنار صورتش است ... هیچ سعی
نمی کنم ... خودم را از او دور کنم ... من که احساسی نسبت ... به
او ... نه خشمی ... نه مهری ... نه دلسوزی .. و نه حتی ... بیزاری
... هیچ ... هیچ ... سایه ی مرگ را می بینم ... که روی سرم ...
افتاده .... باید رفت ... باید رفت ... از گوشه ی چشم ... آخرین
نگاه را ... به اطراف ... می اندا... خورشید.... به زمین ... فرو
... آسمانِ شرق ... رو به تیره گی ... مغرب ... یکپارچه خونی ....
آنقدر که سرخیِ آن ... به زمینِ خشک ... دور دستها ... سرایت
...کلاش ... کلاشِ او ... آنطرفِ خاکریز ... «ژـ3» من ... این طرفِ
... خاکریز... افتاده ... لوله ی ... جنگ افزارها ... رو به ماست
... ما ... وسط ... آنها ... .

|
|
|