
گندم هايي كه نيست
مژگان اميري
همه جا ساكت بود، تاريك و بي حركت. عبوري آرام و نرم، كه نمي شد
حتا حركتشان را حدس زد، بوي سرد و خيس خشت هاي خام، آبي كه بي صدا
از پيچ پله هاي گرد به پايين ليز مي خورد، پاهاي برهنه ي او روي
خيسي خشت ها و او كه هر چه مي آمد نه پله تمام مي شد و نه اين سكوت
كبود،« چرا باد با صداي بلندش اين نظم مسخره را به هم نمي زند؟». «
كسي چيزي گفت؟!» سرش را برگرداند. هيچ كس غير از خودش اينجا نيست.
تنها، روي پله هايي كه بوي ناي مي دهد.. دوباره پا برداشت. تند تر
و تندتر. « مگه اين خراب شده آفتاب نداره؟ روز يا شب؟ اين چه جور
پله ايه ؟ آسمونش كدوم گوري خودش رو قايم كرده؟ » صدا جوشش داغي را
از پا تا سرش به هم پيچاند. ايستاد. شايد به اندازه اي كه فقط لازم
بود سرش را برگرداند. و دوباره پرسيد؛ « كسي اينجاست؟» تلنگري روي
سرماي دستش نشست.پايش را برداشت و دوباره پله پله روي خيسي خشت ها
پا گذاشت. كم كم سنگين مي شد از بوي ناي راهرو. هميشه عاشق بوي خاك
تازه آبپاشي شده بود اما نه اين بو. اينجا ديگر تو نبودي كه بو مي
كشيدي. بو بود كه تو را مي كشيد. تو بودي در دهان راهي كه نفس از
حضور تو مي گرفت. كبودي ناخن هايش را حس كرد وقتي شست پايش محكم به
ديوار خورد و او حتا دردي را حس نكرد. صداي مارمولك هاي خانه كرده
در ديوار و زير سنگفرش پله را مي شنيد. حتا احساس مي كرد نفس كشيدن
شان هم روي گونه اش رد مي اندازد. پله تمام شد. نفس راحتي كشيد.
فكر كرد راحت شدم. بالاخره تمام شد. احساس كرد چيزي در دستش سنگيني
مي كند. به پايش نگاه كرد. هنوز آب روي آن ها مي ريخت. به دستش
نگاه كرد. نگاهش را با دستش برگرداند«. اين ديگه چيه؟ » شيلنگ آب
بود. برگشت و به پله ها نگاه كرد. فقط چندتاي آخري را مي توانست
ببيند. بقيه در پيچ هاي تند آن گم شده بودند. و ادامه ي شيلنگ قرمز
را كه از ابتدا در دست خودش بوده است. با دستپاچگي آن را رها كرد.«
اين چه مسخره بازيه كه راه انداختي؟» نور ثابتي از دشت هاي آرام و
سبز كنار دستش مي پاشيد روي سكوت فضاي مربعي كه تازه پا در آن
گذاشته بود. آسمان با نگاهي سرشار از بي تفاوتي خود را انداخته بود
روي او و روي دشت . صداي خنده اي نارنجي او را به جلو هل داد و او
دوباره با پاي برهنه راه افتاد. نمي دانست چرا فكر مي كرد در اين
دشت تمام آهو ها و گوزن ها گم مي شوند . نمي دانست چرا رنگ ها
اينقدر در خلاء حضوري سرد خفه شده اند. نمي دانست چرا احساس مي كرد
اين دشت را دوست دارد. شايد چون از گير پيچ هاي تند و بي پايان پله
ها نجات پيدا كرده بود. شايد چون داشت سنگيني اين سكون را براي يك
بار هم شده خيلي واقعي روي نگاه ، صدا و ذره ذره اش حس مي كرد.
شايد چون بود و هنوز بود. صداي خنده بلندتر شد. انبوهي از رنگ ها و
او كه كشيده شده در سياهي راهرويي افقي و پله هايي موازي با پيچك
هايي بر ديوار و جست و خيز آن هايي كه خود را پشت سبزي آن ها پنهان
كرده بودند. خزه هاي زمين را از روي پايش كنار مي زد . خود را به
داخل اولين راهرو انداخت. . نمايشگاهي از تابلوهايي زنده نه بر
ديوار كه روي زمين و تكيه داده شده بر دو سوي راهرو. فارغ از تمام
نگراني ها تبديل شد به بازديدكننده اي در اين فضاي نيمه تاريك.
بعضي ها را مي شناخت و بعضي ها را نه. يكي دقيقاً شبيه عكسي بود
روي كتابي كه پدرش مي خواند. نمايشگاه خنده داري بود. تمام قاب ها
پر شده بود از مرد. مردهايي با كلاه هاي بلند نوك تيز. و لباس هاي
دامن دار و جليقه هاي شيك و عصاهايي براي تكيه دادن. مرداني با عبا
و عمامه و چشم هايي پف كرده. شبيه همان عكس هاي كتاب هاي تاريخ
دوره ي راهنمايي و دبيرستان. مرداني با تاج و سبيل هاي از بنا گوش
در رفته. راهرو داشت تمام مي شد. و آخرين قاب خالي مانده بود. به
كسي كه نبود گفت؛« اين چرا عكس ندارد؟» صدا در راهرو و مربع به هم
گره خورده ي راهرو و سنگفرش ها پيچيد و جواب داد؛ « اين چرا عكس
ندارد؟!» به كسي كه نبود گفت؛ « بعضي ها را مي شناسم. عكس هايشان
هنوز هست. هرچند از خيلي از آن ها خوشم نمي آيد. اما خوب آن اولي
را دوست دارم فكر كنم حسنك بود از بيهقي بايد پرسيد. گفتار مادرش
را دوست دارم. كه گفت؛ آيا هنوز گاه آن فرا نرسيده است تا اين سوار
را از اين اسب فرود آورند؟!» آن هم بعد از هفت سال بر دار ماندن.
عكسش را ديدي؟ هنوز بر دار بود با همان لباس ها و كلاه نيشابوري كه
از سرش برداشتند . تو همه را مي شناسي؟» صدا رفت ميان مربع پله ها
برگشت بوي پيچك و خزه گرفته بود و گفت؛« بعضي ها را مي شناسم.
عكس هايشان هنوز هست. هرچند از خيلي از آن ها خوشم نمي آيد. اما
خوب آن اولي را دوست دارم فكر كنم حسنك بود از بيهقي بايد پرسيد.
گفتار مادرش را دوست دارم. كه گفت؛ آيا هنوز گاه آن فرا نرسيده است
تا اين سوار را از اين اسب فرود آورند؟!» آن هم بعد از هفت سال بر
دار ماندن. عكسش را ديدي؟ هنوز بر دار بود با همان لباس ها و كلاه
نيشابوري كه از سرش برداشتند . تو همه را مي شناسي؟» از اين تكرار
دلش ريخت پايين. با سرعت به سمت انتهاي راهرو رفت تا از سياهي
بيرون بيايد. به ادامه ي علامت هاي روي ديوار نگاه كرد و صدايي كه
دوباره او را به جلو مي كشاند. صدايي نارنجي. و قاه قاهي كه
سرازيرش كرد در پيچشي از سكون سرد و كبود از اندوهي كه از او شروع
مي شد و به او مي رسيد. دست كم آورده ام براي بيرون كشيدن خودم از
اين بي پاياني نخ نما شده كه هر جايش يا بوي ناي مي دهد و يا بوي
رگ هاي پف كرده ي زير چشم هاي اين عكس هاي خواب زده را. اين را گفت
و دويد. كجا تمام مي شود. مي دويد . احساسي او را از پله ها دور مي
كرد. فكر مي كرد اين بار فريب اين راه هاي تو در تو پر ابهام و
ساكن را نمي خورم. راه را براي بيرون زدن از اين رنگ هايي كه هيچ
كدام ديگر مال من نيستند پيدا مي كنم. ايستاد. زن است يا مرد؟! نمي
توانست تشخيص بدهد. يك قدم برداشت. خوب نگاه كرد. زن است يا مرد؟!
چرا موهايش اينقدر نارنجي است؟ چرا لباس ندارد؟ اين طناب ها از كجا
پيدا شده اند؟ كجا ايستاده ام؟ صدا مانند شيشه هايي كه انفجارهاي
پياپي در شهر ريز ريز مي كرد، او را پاشيد روي برهنگي زميني كه
ديگر بوي آب هم نمي داد. به زحمت بلند شد. خيس از عرق . صداي تپيدن
قلبش گوشش را آزار مي داد. صدا دوباره چرخاندش. تلنگري روي كبودي
دست و پايش ريخت. اين همان خنده ها بود. يعني دوباره فريب خوردم؟
اشك بود يا عرق روي صورت؟ هر چه بود شور بود و تلخ. صدا با نرمي
گفت؛« اين پايين جا زياد است. خيلي ها آن جا هستند. هر كاري دوست
داشتي مي تواني بكني. حتا تاريخ بخواني . تاريخ واقعي را. مي گويي
نه از خودشان بپرس. تو كه تاريخ دوست داشتي.» از خنده ي دوباره ي
او بالا آورد. ترش و سوزان. لب هايش مي سوخت و نفسش بوي تند
استفراغ مي داد. « قبول نكن. بلند شو و راه خودت را برو از اين طرف
نه، » اين را به خود گفت و براي اولين بار در طول اين كابوس سرشار
از خلاء و سكون رنگ ها و زمان، احساس كرد گردش خون را در رگ هايش
مي تواند دنبال كند. « بايد تمامش كرد. اين طوري كه نمي شود سالي
يك بار سر از اين جهنم در بياورم» صدا به او نزديك شد و او به سمت
دشت دويد. پايش را روي سبزي او گذاشت و ناگهان.
چشم هايش باز شد. تنش پر بود از عرق . فكر كرد تب كرده است. صداي
آخ و اوخش كنار دستي اش را بيدار كرده بود.
• - صدا با خواب آلودگي گفت؛« چه مرگته؟ خواب ديدنت هم با صداي
بلنده.؟! آب مي خوري؟!»
• - نه نه ببخشيد..
• - چي مي گي؟ آن جايي كه بايد حرف بزني تو دلت نيت مي كني ، آن
جايي كه بايد ساكت باشي هوار مي كشي. آب بيارم، مي خوري؟!
• - سعي كرد صدايش را بلند كند. و جوابش واضح باشد. نه . و بي
مقدمه گفت؛ پدرت گفت چند سالش بوده كه وسط گندم هاي « باغ ني يا
سيد فاطمه » آن همه آدم خوني و زخمي را ديده كه خودشان را با بدن
زخمي پنهان كردند؟
• - وقت گير آوردي؟ چه مي دانم هفت هشت سالش بوده، چرا؟
• - داستان عجيبي بود آن چيزهايي كه مي گفت. حساب بكن من چقدر كتاب
خواندم اما تو آن ها اصلاً به هم چنين چيزي هم برخورد نكردم»
• - صدا چرخي زد. خود را انداخت روي شانه ي چپ و به او گفت؛ اول از
همه اين كه باباي بنده داستان تعريف نكرد يك خاطره گفت و خيلي هم
واقعي بود. بعد هم ظاهراً قرار نيست تو كتاب ها خيلي راست بنويسند
يا همه ي راست ها را بنويسند. چرا از پدرت يا كسي كه سن و سالش به
آن وقت ها مي خوره نمي پرسي؟
• - پرسيدم.
• - خب؟
• - چرخيد روي شانه. به دوستش نگاه كرد و گفت؛ عجيبه كه همه ي
خاطرات يك جورهايي شبيه هم هستند. مخصوصاً اين تاريخ....
• - فعلاً بخواب تا صبح و برگشت و چشم هايش را بست.
دست هايش را زير سرش گذاشت. چشم هايش را به سقف دوخت و به ياد
كابوسي افتاد كه از آن بيرون آمده بود. به ياد قابي افتاد كه خالي
بود. بزرگ تر از همه و خالي . « پس اين تاريخ تكراري هنوز بسته
نشده است.» اين را در ذهن خود مرور مي كرد. سعي كرد گندم زارهاي
اطراف شهر را در ذهن خود بسازد. محله هاي قديمي، سيد فاطمه، باغ
ني، حاجي مراد و... ميان آن ها برود. دست بكشد . پر شود از بوي
گندم و آفتاب مرداد. اين شهر پير كجاي ذهن خود اين همه تصوير را
نشانده است.؟ چند تا جنازه ي ديگر اين سطرهاي تلخ را به پايان مي
رساند. تاريخ اين مردم پر شده از بي مهري و سنگدلي و سيلي هايي تند
از همين دست ها كه هنوز جاي كبودشان را مي توان روي صورت ها ديد.
به سمت پنجره چرخيد. نور لطيف مهتاب روي هره ي پنجره نشسته بود.
نفس عميقش بوي تلخ و ترش استفراغي را مي داد كه چند دقيقه پيش از
دهانش بيرون ريخته شده بود.
از كنار درخت توت كه رد شد، روي هشتي سنگي و خنك خانه ي ميرزا
نشست. نفسي چاق كرد، دستي به زانو و دستي به ديوار گرفت و دوباره
بلند شد و راه افتاد. خم كوچه او را پنهان كرد هر چند صداي گيوه
هايش كه روي زمين كشيده مي شد حكايت اين بود كه هنوز مانده تا
برسد. فانوس هاي روشن سردر ديوارها كوچه ي باريك را روشن كرده بود.
صداي عوعوي سگ ها روي گونه ي پير كوچه مي نشست و او را به خواب
دعوت مي كرد. سكوت آزاردهنده ي اين روزها و تنش و اضطرابي كه در
ضربان قلب همه بود انگار به كوچه هم سرايت كرده بود .دست به هر
جايش مي زدي داغ بود. انگار خون با تندي و داغي در رگ هاي شهر مي
چرخد و همه چيز را مي سوزاند. پشت در چوبي كهنه و كوتاه رسيد.
فتيله ي فانوس را كمي دست كاري كرد تا دود نكند. در را بار كرد و
از دالان گذشت. كف حياط تازه آبپاشي شده بوي خنك، سرد و خوب خاك را
مي داد. سلامي رد و بدل شد . بچه ها كنار رفتند و جا را براي پدر
باز كردند. گيوه هايش را كند. كنار حوض كوچك آب رفت. دست و صورتش
را شست و با دستمال يزدي كه از جيبش بيرون آورد، صورتش را خشك كرد.
مادر نگرانيش را پشت لچكي پنهان كرد و سر حرف را باز كرد و از رفت
و آمدها گفت و نفهميد چطور شد كه حرف كشيده شد به شايعاتي كه در
شهر موج مي زد. زود حرفش را قطع كرد و گفت؛ « شام حاضر است هر وقت
خواستيد بگوييد تا بياورم.» مرد بي حرفي قوطي سيگارش را در آورد.
كاغذي را در بين انگشتانش گذاشت، توتون روي آن ريخت و سيگاري
پيچاند. با اولين پك، سرفه اي شديد صورتش را به كبودي سپرد و صدايش
را به امتداد زوزه مانندي كه از گلويش بيرون مي آمد. زن با ليوان
آب ولرمي خود را به او رساند و بي هيچ حرفي ليوان را به او داد. مي
خواست بگويد نكش. مي داني برايت بد است. اما بي حرفي كنارش نشست و
گفت؛« نگران نباش هر جا باشد كم كم سر و كله اش پيدا مي شود. مي
گويند گندم زارها پر بوده از فراري ها و زخمي ها. چطور از صبح تا
عصر حرف ها اينطور چرخيد. اول زنده باد بود و بعد شد مرده باد.
انگار خاكستر مرگ پاشيدند روي سر شهر. مي گويند عصري ها از مردم
نبودند. مي گويند و با سكوت مرد حرفش را نگفته برگرداند و گفت؛ خوب
چرا از مردم نباشند بالاخره يه جايي بين ما زندگي مي كنند و بلند
شد و رفت به طرف اتاق. شب از نيمه گذشت. صداي باز شدن آرام در را
بارها شنيدند و رفتند در تاريكي دالان و چشم دوختند به امتداد
سياهي حاكم . .
كودك ميان گندم ها مي چرخيد. صداي شليك ها كه بلند شد سرش را خم
كرد بين شاخه ها و زل زد به صداهايي كه دور و نزديك مي شدند. ترس
چشم هايش مي ريخت روي تن گرم و زرد گندم زار . مي خواست بدود به
طرف خانه اما مي ترسيد نشست و زانويش را در بغل گرفت. صداي نفس نفس
زدن تندي را در كنار خود حس كرد و سنگيني بدني را كه خوشه ها را خم
مي كرد و خود را روي زمين مي كشيد. چشم دوخت به مرد ي جوان با لباس
هاي خوني .
احساس كرد كسي ماشه را روي شقيقه ي او گذاشته است و مي خواهد با
گفتن سه كار را تمام كند. و اين بار با شتاب چشم هايش را باز
كرد.كي خوابش برده بود؟ كي دوباره شروع كرده بود به خواب ديدن؟ اين
تاوان سنگين براي يك لحظه ترديد كي از شانه هاي خسته ي اين شب ها
برداشته مي شود؟ كودكي گوشه ي اتاق نشسته بود با همان چشم ها و
همان بهت دركنار مرد جوان با لباسي خوني و باد بوي گندم هايي را مي
داد كه ديگر نبودند. دلش مي خواست گريه كند ، داد بكشد. كجاي اين
داستان با كابوس گره خورده است. ياد آبشوران درويشيان افتاد و
كبوتري كه روي ديوار كشيده بود و صلحي كه ناتمام ماند. شايد او هم
كسي را در گندم زارها ديده بود. يا شايد نقاشي هاي روي ديوارهاي
گلي اش بودند كه بلند مي شدند و هر طور شده خود را به اتاق او مي
رساندند..
صداي ضدهوايي ها بلند شد. و بعد بمب و بمب و بمب و صداي پدر دوستش
كه مي گفت از دم پنجره بياين كنار و او كه نمي دانست با چند جنازه
ديگر اين كابوس تمام خواهد شد.


|
|
|