عزیزم، انگشتت را از دهان بيرون بياور !

 

معصومه پاليزبان

مي آيي نزديك تر و با احتياط توي صورتت ‹ ها › مي كني. دهانت پر مي شود از مه. بعد لب ها را غنچه كرده و به آرامي ‹ ها › مي كني توي دماغت. دماغت گم مي شود. بازي قشنگي است. مانده برق چشمانِ خيس ات كه مدام پلك مي زنند توي بي رنگيِ چهره. چشم راستت را مي بندي و ‹ ها › مي كني توي چشم چپ. از تابلويي كه ساخته اي، خوشت مي آيد. يك سر و گردن مي آيي پايين تر؛ ريه هايت را پر مي كني از هواي دور و بر و بعد آن را رها مي كني توي برجستگي سينه ها، كه آن هم صاف و يكدست مي شود. نوبت مي رسد به گردي شكم؛ مي داني كه با يك بار ‹ ها › كردن نمي تواني كارش را بسازي. تنها ‹ ها › مي كني توي سوراخ ناف، كه اين روزها به شكل خنده آوري بيرون زده!! دست مي بري لاي موهاي خيس ات و آنها را مي پيچاني و دسته مي كني روي يك طرف شانه. نگاه مي كني؛ لاي انگشتانت پر شده از تارِ موهاي بلندِ چسبيده به خيسيِ دست ها. دستت را چند بار مي كشي به موهاي نسبتاً بلندت؛ تارها بيشتر مي شوند. دست ها را تند تند به هم مي مالي و شروع مي كني به گلوله كردن تارهاي مرده ي چسبيده به كف آن.
‹ هر سه رو خودت فوت كن. › امير نيشش باز مي شود و فوت مي كند به شمع ها. ‹ دست پخت خودمه. همون طوري كه دوست داري، با يه عالمه خامه. بخور؛ بايد خوشمزه شده باشه. › امير كيك را برش مي دهد و تكه اي از آن را جدا مي كند، توي بشقابش.
‹ شرط مي بندم سال بعد، پسرم بتونه يك نفس، همه ي شمع هاي روي كيك رو فوت كنه. › اين را مي گويد و نگاهت مي كند. تو ساكتي و تنها به روبانِ قرمزِ روي جعبه ي كوچكي نگاه مي كني كه بغل دستِ امير است و حتماً امير آن را براي تو خريده.
‹ خيلي خُب؛ اين گل پسر ، هر چقدر هم كه شير باشه؛ پيش مامان خانومش موشِ! درست عينِ باباش. حالا بخور.
لبخندت نيم تمام مي ماسد روي انگشتان باريك امير كه لاشه ي خامه ايِ تارِ موي نه چندان بلندي را از تكه ي كيك جدا مي كند. نگاه امير توي چشمت است. سرت را پايين مي گيري. دستت را مي بري روي سر. و انگشتت را مي پيچاني لاي چند تار از موهايت، كه دست امير سر مي رسد و مچت را محكم مي گيرد.نگاه مي كني توي تصوير مقابلت. جز لكه ي روي ناف، تك تك عضوهاي درون آن پيدا شده اند. دست مي كشي روي شكمِ برآمده ات و خودت را از پهلو برانداز مي كني؛ بزرگ تر از قبل شده.
‹ اين يكي چطوره؟ › نگاه امير نشسته روي پيراهنِ چسبيده به تنت. ‹ عزيزم، خيلي گرد شده! › با نوك انگشت، ضربه ي نرمي مي زند روي برجستگيِ زيرِ پيراهنت. ‹ انگار كه يه توپ بسكتبال رو قورت داده باشي! › لب هايت را از هم باز مي كني. مي خواهي حرفي بزني كه مهر لب هاي امير، نم مي خورد روي پيشاني ات. شكمت را با نوك انگشت، لمس مي كني. رَد موهاي ريز خط وسطِ شكم را دنبال مي كني و دو تار از موهاي دور ناف را به كمك ناخن انگشت شصت مي چيني. به قرار ميهماني چند شب ديگر فكر مي كني و اينكه يادت باشد به اكرم خانم سفارش كني دو بند انگشت اضافه كند به گشادي پيراهن جديدت.
مي روي سمت شير آب. دمپايي هاي خيس، زير سنگينيِ بدنت فِس فِس مي كنند. بازش مي كني. كف دست هايت را از آب پر مي كني و مي پاشي توي سينه ي آينه. براي لحظه اي كمرت تير مي كشد. فكر مي كني از سر پا ايستادن زيادي باشد. بايد بيشتر استراحت كني. حالا زمين زير پايت مدام بالا و پايين مي شود. كتف برهنه ات را تكيه مي دهي به كاشيِ روي ديوار؛ سرما هجوم مي برد زير پوستت. صابون، دَم دستت است. برش مي داري. مي خواهي آن را بمالي به كف پاهايت، كه باز سرت گيج مي خورد و از فرط سنگيني كج مي شود روي گردن. چشم ها را مي بندي؛ باز كه مي كني، نگاهت سر مي خورد توي گوشه ي چشمِ تصوير مقابل، كه تنها نيم رخ اش تا سرشانه پيداست و دانه هاي ريز عرق كه كم كم سرازير مي شوند توي خط پيوسته ي ابرو ها.
انگشت هاي عرق كرده ات توي دست امير، مُشت مي شود. توي راهرو ايستاده اي. هواي اطراف پر شده از بوهاي تهوع آوري كه نفس كشيدن را برايت سخت كرده. با گوشه ي روسري، جلوي دماغت را مي گيري. زني مدام در نزديكي ات جيغ مي كشد. سرت را برمي گرداني؛ صورت دختر بچه اي كه انگشت اش را گرفته روي لب هاي قرمزش، نشسته توي قابِ روي ديوارِ مقابلت. امير مي رود كمي آن طرف تر و آرام شروع مي كند به قدم زدن. پرستاري مي آيد از روبه رو؛ با لبخندش. ‹ خوشگله ، نه؟ › بچه وق مي زند توي صورتت و تنها مي تواني پلك هاي ورم كرده و نافِ بلند و آويزانِ او را ببيني كه ميان دست هاي پرستار دارد دور مي شود.
دكمه هاي مانتو را مي اندازي و از تخت مي آيي پايين. صداي گام هاي امير توي راهرو پخش شده. مي نشيني روي صندليِ مقابلِ خانم دكتر.
‹ اين چند ماه آخر بايد بيشتر مراقب خودتون باشين. ›
‹ دكتر، مي خواستم بدونم بچه... مي دونين چيزي كه مي خوام بگم خيلي برام مهم نيست؛ اما خُب، بالاخره...›
‹ البته كاملاً طبيعيه. اكثر مادر هايي كه ميان اينجا، همين سؤال رو دارن. ببينيد خانم؛ جنسيت بچه تو درجه ي دومِ اهميت، قرار داره. متوجه كه هستين؟ اينجا اين سلامتِ مادر و بچه است كه ... ›
ادامه ي حرف هاي خانم دكتر توي گوش ات فرو نمي رود و تو به اين فكر مي كني كه ‹ پسر مون هر چقدر هم كه شير باشه پيش مامان خانومش، موشِ!! ›
از تصوير مقابلت رو مي گرداني. صابونِ خيس خورده، توي مُشتت است. هوا پر شده از بخار، و صداي آبي كه توي گوش ات شُرشُر مي كند. فراموش كرده اي شير آب را ببندي. چيزي توجه ات را جلب مي كند. حجم هايي تو خالي از كفِ صابون، به شكلِ حباب، جلوي چشمت شروع به چرخيدن مي كنند. چند بار پشت سر هم پلك مي زني. حباب ها چند برابر مي شوند. نگاه مي كني به صابونِ توي دستت. نمي داني چطور، ولي حباب ها از كف لاي انگشت هايت مي زنند بيرون. قبل از اينكه كاري كرده باشي؛ صابون از دستت ليز مي خورد روي سراميكِ كف حمام. حباب ها جلوي ديدت را گرفته اند. سرت، باز گيج مي رود. حباب ها، بدجوري دوره ات كرده اند. پلك كه بر هم مي زني حس مي كني بزرگتر از قبل شده اند. حالا مي شود مطمئن شوي كه چيزي درونشان دارد غلت مي خورد. مي آيند جلوي چشمت و رژه مي روند. بعد اوج مي گيرند بالاي سرت و يك دفعه بي هيچ ضربه اي توي هوا مي تركند، و باز دوباره از نو تكثير مي شوند. شكمت درد مي گيرد؛ چيزي درونت شروع مي كند به لگد انداختن و بعد گلوله مي شود پايينِ شكم؛ درست زير ناف.
سعي مي كني يكي از حباب ها را توي دست نگه داري. يكي شان را مي گيري. ميان گردي شفاف آن، آدمكي با اندامي لخت، در حالي كه انگشت شصت پايش را مَك مي زند؛ غلت مي خورد دور خودش.
دور خودت مي چرخي. از لابه لاي گردش انبوه حباب ها، تصويرِ صورتِ رنگ پريده ايي را مي بيني كه با موهاي لوليده ي درهم، لحظه اي پيدا و بعد تار مي شود.
مي خواهي امير را صدا بزني. يادت مي آيد كه هنوز از اداره برنگشته. حالا حباب هاي ريز و درشت با آدمك هاي درونشان در خود حل مي شوند. زبانت بند آمده. حباب ها دارند يكي مي شوند. حبابي درشت با آدمكي ريزه ميزه كه مدام انگشتِ شصت پايش را مي مكد جلوي چشمت شكل مي گيرد. نگاهت، چرخش دايره وار آن را دنبال مي كند. حباب از جلو چشمت دور مي شود؛ مي رود بالاي سرت و يكدفعه مي آيد پايين و مي نشيند روي شكمت. دست ها را محكم دور شكم، حلقه مي كني. صداي زنگ تلفن از توي هال به گوش مي رسد؛ فكر مي كني حتماً امير است كه زنگ مي زند و بعد از شنيدن چند زنگ، صدا يكدفعه قطع مي شود. با احتياط سرت را برمي گرداني سمتِ تصوير روبه رو، و به آن خيره مي شوي. حبابي درشت با آدمكِ لختِ درونش، مدام چرخ مي خورد دور گردي شكم ات. دست ها را دور شكم حلقه مي كني و قدمي به جلو بر مي داري و تند تند شروع مي كني به ‹ ها › كردن توي تصوير. آنقدر كه به كلي محو شود.
تا آمدن امير، زماني باقي نمانده. چنگ مي زني به پيراهنِ روي جارختي و آن را با عجله مي پوشي. پيراهن مي چسبد به خيسيِ تنت. مي روي سمت آشپزخانه. به پشت سر نگاه مي كني؛ برمي گردي؛ در حمام را از بيرون قفل مي كني. به دور و برت نگاه مي كني؛ حبابي در كار نيست. فكر مي كني امير كه آمد، حتماً ماجراي حباب ها را برايش تعريف مي كني. توي دلت به افكار درهم برهمت فحش مي دهي. مي روي توي آشپزخانه. در قابلمه را برمي داري. شعله ي زير آن را روشن مي كني. قبل از آنكه قورمه سبزيِ درون آن را به هم بزني؛ آرام دست مي بري جلو و با نوك انگشت، تار موي نه چندان بلندي را از لبه ي آن جدا مي كني. بعد سينه را جلو زده و نفس راحتي مي كشي.

  اول صفحه



 

یادداشت

طرد شدن از سوى ياران

با ویلیام بلیک زیر درخت زهر آگین

شعر

داستان

عاشق ببر، هراسان از آیینه

مينياتور رنگ‌ها با زبان آبستره

معرفی کتاب

ارتباط با ما