لانه خرگوش
نوشته: آن بيتي
ترجمه: تهمينه زاردشت
مادرم يادش نمي آيد که به اولين عروسي من دعوت شده باشد. اينرا
وقتي پيش مي کشد که رفته ام او را از آزمايشگاه برگردانم. از او
خون گرفته اند تا ببينند معالجاتش چطور پيش مي رود. روي صندلي
پلاستيکي نارنجي نشسته و مرد بغل دستي اش را براي پرکردن فرم روي
تخته شاسي، راهنمايي مي کند. شک دارم مرد از او کمک خواسته باشد.
از قرار معلوم قبل از اينکه از راه برسم به مرد گفته به هيچکدام از
عروسي هاي من دعوت نشده است.
مي گويد:«نمي دونم چرا منو فرستادي اينجا که ازم خون بگيرند.»
«دکتر ازم خواست برات وقت بگيرم. من نفرستادمت.»
«خيله خوب، اما دير کردي. خيلي وقته منتظرت نشسته م.»
«ماما، يه ساعت زودتر از وقت ملاقاتت اومده اي. برا همين اين قدر
منتظر مونده اي. من پونزده دقيقه بعد از اينکه پرستار بهم تلفن
کرد، رسيدم.» تن صدايم تحکم آميز و در عين حال زبانبازانه است. اين
دو لحن، هم تأثير يکديگر را از بين مي برند و هم تأثير حرفهاي مرا.
مي گويد:«شبيه پري ميسون شدي.»
«ماما، يکي ميخواد رد شه.»
«خوب، متأسفم اگه معطل مي شن، مي تونن بوق بزنن و برن تو يه لاين
ديگه.»
در کريدور بيمارستان زني با عجله از کنار مادرم رد مي شود، به زحمت
از جوخه چهار ويلچرکه تقريباً همه راهرو را اشغال کرده اند و به
سمت ما مي آيند، قسر درمي رود.
مادرم مي گويد:«مطمئنم اون زن، يه ماشين کورسي مي رونه، اون رو مي
گم. اما هيکلشو نگاه کن، چطوري اون تو جا ميشه؟»
تصميم مي گيرم به زن بي اعتنا باشم.گوشواره هاي حلقه اي توي گوشش
تاب مي خورند، پيشاني اش خراش برداشته و روي استخوان گونه اش چسب
زخم زده است. صورتش شبيه زمين مسابقه دو با مانع است. مادرم مي
پرسد:«کي ماشين رو مياره؟»
«فکر مي کني کي بياره؟ تو سالن انتظار بشين تا دور بزنم بيام تو
ورودي.»
مي گويد:«ماشين باعث مي شه فکرت هميشه متوجه آينده باشه، مگه نه؟
بايد تصور کني چطور از گاراژ بري بيرون، چطور بري تو لاين خودت،
چطور با ترافيک سروکله بزني، اما يادته يه بار به محض اينکه رسيدي
دم ورودي، يه زن و مرد داشتن اون وسط، دعوا و کتک کاري مي کردن و
از جاشون جم نمي خوردن تا بتوني ردبشي و پارک کني؟»
مي گويم:«من از زندگيم راضي ام.»
«فکر نمي کنم کار جديدت باهات سازگار باشه. تو خياط خوبي هستي،
خياطي يه استعداد اصيل و سنّتيه. اما کار تو شده سروکله زدن با
کامپيوتر. پنج روز هفته، خونه ويلايي خوشگلت رو ول مي کني و با
ماشينت تا اين... اين آشغال دوني مياي.»
«از اينکه اين قدر بلاغت به خرج دادي متشکرم، ماما.»
«لباسهاي شمشيردريايي رو تموم کردي؟»
«ستاره دريايي. ديشب خسته بودم، کمي تلويزيون تماشا کردم. حالا اگه
اونجا رو صندلي بشيني مي توني اومدنم رو ببيني. باد مياد. نمي خوام
وايسي بيرون.»
«تو هميشه يه دليلي داري که من بيرون واينستم. از زنبورها مي ترسي،
مگه نه؟ از وقتي اون زنبوره انگشت پاتو موقع جمع کردن برگا نيش زده
از دست زنبوراي ژاکت زرد نااميد شدي. اسمشون همينه نه؟ نبايد موقع
کار با برگ جمع کن دمپايي پات مي کردي. حالام اگه نمي توني شوهر
ديگه اي پيدا کني که برگها رو برات جمع کنه، موقع کار چکمه هاي
پياده رويت رو بپوش.»
«خواهش مي کنم بس کن گوشه و کنايه رو....»
«برو ماشين رو بيار. از اين بدتر که نميشه. فقط بايد چند دقيقه
سرپا وايسم. من که نميخوام مثل محافظاي بيرون قصر باکينگهام اونقدر
وايسم و روبرومو نگاه کنم که بيهوش بشم.»
«باشه. مي توني همين جا وايسي تا ماشين رو بيارم تو ورودي.»
«مدل ماشينت چيه؟»
«همون ماشين هميشگي.»
«اگه بيرون نيومدم، بيا تو دنبالم.»
«حتماً ماما، اما چرا ممکنه بيرون نياي؟»
«ممکنه S.U.V هاي مسافربر، ديدت رو کور کنند. اونا يه جوري مي رونن
انگار مالک جدول هاي کنار خيابونن.شيشه ماشيناشون سايه داره انگار
ليز تيلور يا تبهکاري کسي اون تو نشسته. اون مرد نازنين برونئه اي
... چرا گفتم برونئه؟ حتم، ياد سلطان برونئه بوده م. حالا هرچي،
اون مردي که داشتم باهاش صحبت مي کردم مي گفت دقيقاً لحظه اي که
اليزابت تيلور توي نيويورک سيتي از يه ليموزين پياده مي شده اونم
جلوي هتل از تاکسي پياده شده. مي گفت اليزابت تيلور جلوي يه در
وايساده بوده و بين مردم سگ پخش مي کرده. از دربان گرفته تا پادو.
سلموني اليزابت تيلور هم زير هر بغلش يه سگ داشته اما اين سگا رو
از اليزابت نگرفته بوده، مال خودش بوده! مَرده دستاش بند بوده و
نتونسته کمک اليزابت تيلور بکنه. به همين خاطر مرد بيچاره....»
«ماما، وقتشه راه بيفتيم.»
«منم باهات ميام.»
«تو که از آسانسور بدت مياد، آخرين باري که سوارش شدي، نمي تونستي
راه....»
«خوب، پله ها منو نکشته ن، کشته ن؟»
«من که طبقه پنجم پارک نکردم. ببين، کافيه اينجا پشت پنجره وايسي و
...»
«اين قده تکرار نکن، مي فهمم دوروبرم چي مي گذره.»
دستهايم را بالا مي برم و پايين مي آورم. مي گويم:«فعلاً خداحافظ!»
«ماشينت همون سبزه است؟ همون ماشين سياهي که من فکر مي کنم سبزه؟»
«بله ماما، تنها ماشينم.»
«خيله خوب، چرا اين طوري حرف مي زني؟ اميداورم به سرت نياد. يه کم
گيج شده ام، مي فهمم که ماشينت سياهه. فقط وقتي زير نور تند آفتاب
باشه، سبز مي زنه.»
مي گويم:«پنج دقيقه بيشتر طول نمي کشه» و وارد در گردان مي شوم. هر
دو دست مردي که توي محفظه جلويي است، گچ گرفته شده و او شيشه را با
پيشاني اش هل مي دهد. چند لحظه بعد بيرون مي آييم. بعد مرد برمي
گردد و به من نگاه مي کند. صورتش قرمز شده است.
مي گويم:«ببخشيد اگه درو تند هلش داده م.»
با صدايي گرفته مي گويد:«فکر کردم توجيهي داشته باشين.» و دور مي
شود.
زن چاقي که در راهرو از کنارمان گذشته بود، همين طور که توي پياده
رو منتظر سبزشدن چراغ است، با تلفن همراهش حرف مي زند. وقتي چراغ
سبز چشمک مي زند، به راه مي افتد درحالي که سرش را يک وري نگه
داشته، انگار تلفن همراهش که به گوشش چسبيده، هدايتش مي کند. کت
بليزر به تن دارد که به تنش زار مي زند و از اين دامنهاي بلندي که
همه مي پوشند، به تن کرده است. کفشهايي نه چندان گران به پا دارد و
کيف بسيار کوچکي از شانه اش آويزان است. قبل از اينکه به جدول
روبرويي برسم مادرم را مي بينم که پا به پاي من آمده. شمرده شمرده
مي گويد:«درست پشت سرتم.»
«ماما، اينجا بايد سوار آسانسور بشي.»
«به اندازه کافي به مامانت کمک کردي. نااميدکننده س که وقت نهار
مزاحمت شدم. حالا که مي بيني حالم خوبه، اگه رسوندن من باعث ميشه
نهارت رو از دست بدي، بهتره منو سوار يه تاکسي کني و بفرستي خونه.»
«نه، نه اشکالي نداره. ولي ديشب گفتي تا سلموني برسونمت. مگه نمي
خواستي بري اونجا؟»
«اوه، فکر نکنم قرارم براي امروز باشه.»
«چرا، قرارت درست پونزده دقيقه بعده، با الويز .»
«خوبه، هيچ دلم نميخواد موقع خريد مردم از ديدن سرووضعم، وحشت کنن،
توچي؟»
«نه که نمي خوام. ماما، ميخواي کنار باجه بليط منتظر بشي، اونوقت
وقتي با ماشين اومدم....»
«تو همه ش نقشه مي کشي. چرا نمي ذاري باهات بيام تو ماشين؟»
«با آسانسور؟ مي خواي سوار آسانسور بشي؟ باشه، من که راضي ام.»
«از اون آسانسورهاي شيشه اي که نيست، هست؟»
«فقط يکي از ديواره هاش شيشه ايه.»
«پس منم ميشم مث زناي ديگه که خودشونو کشتن تا بلکم از مردا جلو
بزنن.»
«رسيديم ديگه.»
«بوي عجيب غريبي داره. من همين جا رو صندلي مي شينم و منتظر مي
شم.»
«ماما، ديوار شيشه اي رو به خيابونه. تو که تا اينجا اومدي. انتخاب
با خودته. مي تونم تو رو به باجه دار که پولا رو جمع مي کنه، معرفي
کنم. يا اينکه مي توني يه نفس عميق بکشي و بياي با هم بريم بالا.
باشه؟»
از مرد داخل آسانسور که کت و شلوار به تن دارد و در آسانسور را باز
نگه داشته، تشکر مي کنم و مادرم را صدا مي زنم:«ماما!»
مي گويد:«ترجيح مي دم برم تو اون نمازخونه کوچيکي که پيشنهاد دادي.
منو از اونجا سوار کن.»
مرد در را با شانه اش باز نگه داشته و نگاهش پائين است.
«نمازخونه نه، باجه. ميخواي کنار باجه منتظر بموني؟»
«آره همونجا، کنار اون مرد.»
«تو اون مرد رو مي شناسي...؟» از آسانسور آمدم بيرون و در، پشت سرم
بسته شد.
«آره خوبم مي شناسمش. مي گفت پسرش تو لاس وگاس ازدواج کرده. منم
بهش گفتم:»من هيچوقت نتونستم به جشنهاي ازدواج دخترم برم.« اونم
پرسيد:« مگه دخترت چند تا جشن ازدواج داشته؟» و مسلماً منم راستش
رو گفتم. اونم پرسيد:« از اين بابت چه احساسي داري؟» منم بهش گفتم
به يکي از اين جشنا يه سگ دعوت داشت.
«همون جشني که اومده بودي. اولين جشن ازدواجم. يادت نيست يه روبان
به گردن ابه نيزر بستيم؟ فکر تو بود.» دستش را مي گيرم و به طرف
آسانسورمي برم.
«آره من اونو براي شروع نمايش گل زدم که بايد توي کليسا اجرا مي شد
اما تو و اون مرتيکه نمي خواستين برين داخل کليسا. هيچ جاي صافي
برا وايسادن نبود. زنايي که کفش پاشنه بلند پاشون بود نمي تونستن
هيچ جايي برا وايسادن پيداکنن، از اون طرف هم داشت بارون مي گرفت.»
«اون روز، آفتابي بود.»
«يادم نمياد. پيرهنت رو مادربزرگ دوخت؟»
«نه، مي خواست بدوزه اما من پيرهني رو پوشيدم که از لندن خريده
بوديم.»
«واقعاً نااميد کننده بوده. لابد قلبش شکسته.»
«آرتروزش چنان عود کرده بود که يه خودکار رو نمي تونس نيگر داره چه
برسه به سوزن.»
«لابد قلبش رو شکسته اين.»
«خوب ماما، اين طوري به ماشين نمي رسيم، نقشه ت چيه؟»
«نقشه مارشال .»
«چي چي؟»
«نقشه مارشال. به نظر نسل من اين نقشه اصلاً مسخره نبود.»
«ماما، به نظرم بهتره يه بار ديگه راجع به ايستادن کنار باجه فکر
کنيم، مجبور نيستي با اون مرد حرف بزني، خوب چي مي گي؟»
«اعتراضي داري اگه بخوام با تو بيام تو آسانسور؟»
«نه، اما اين دفعه ديگه بايد سوار شي، مردم نمي تونن تمام روز درو
باز نگه دارن. مردم مي خوان به جايي که مي خوان برسن.»
«حرفهاي خودتو مي شنوي؟ بديهيات! نمي دونم چرا اين چيزا رو به من
مي گي.»
توي کيفش را مي گردد. پائين تر از فرق سر، مي توانم پوست سرش را از
لابلاي موهايش ببينم. مي گويم:«ماما؟»
«باشه، باشه اومدم. فکر کردم ممکنه کارت ويزيت سلمانيه رو داشته
باشم.»
«اسمش الويزه.»
«ممنونم عزيزم. چرا زودتر نگفتي؟»
2
به برادم تيم زنگ مي زنم. مي گويم:«حالش بدتر شده، اگه ميخواي تا
قاطي نکرده، به ديدنش بياي، پيشنهاد مي کنم يه بليط هواپيما رزرو
کني.»
او مي گويد:«تو از مبارزه براي استخدام هيچي نمي دوني، مي دوني
استخدام دائمي توي دانشگاه چقدر به اين مقاله بستگي داره؟»
«تيم، با اينکه خواهرتم، درباره مشکلات تو حرف نمي زنم، دارم...»
«مي دونم. يه مدته حالش چندان خوب نيس، خدا عوضت بده که مواظبشي!
اون زن فوق العاده ايه. همه افتخارش مال تو. تو آدم صبوري هستي.»
«تيم، اون همين روزا قاطي مي کنه، اگه برات مهمه.... اگه مهمه حالا
بيا و ببينش.»
«بيا روراست باشيم: من چندان دوستش ندارم، بچه مورد علاقه اش هم
نبودم، مشکل رنه هم همين بود که آيا احساسات ما واقعي هستند؟
منظورم افتخاره. افتخار مال تو! هيچ مي فهمي چرا ماما و بابا با هم
کنار مي اومدن؟ بابا يه مردم گريز بود و مامان تلپ مهمونيا. هيچوقت
کسايي رو که مطالعه جدي مي کنن نمي فهميد، اگه مي فهميده پس من
آخرين کسي ام که خبردار ميشه.»
«تيم، پيشنهاد من اينه که قبل از کريسمس بياي به ديدنش.»
«انگار اين فقط يه بدشانسي کوچيک نيس. اجازه دارم بهش بگم بدشانسي؟
تو بهم زنگ مي زني، اونم وقتي که بعد از يه روز غير قابل توصيف،
رسيدم خونه و مدام بهم مي گي اون داره مي ميره يا اينکه کاملاً به
سرش زده و بعد هم ميگي...»
مي گويم «مواظب خودت باش، تيم» و قطع مي کنم.
وقتي سلماني موهاي ماما را کوتاه مي کند، براي وقت کشي به
آپارتمانش مي روم و مي بينم گلها تشنه اند. دو گل تازه وارد هستند:
وقتي براي عمل پايش بستري بود، دوستانش برايش آورده اند، کالانچو و
داوودي ريز. ليوان دسته داري را که شايد ديشب تويش قهوه خورده، مي
شويم و زير شير آب پرش مي کنم و مي ريزم پا گلها. دوباره ليوان را
پر مي کنم و آب پروپيماني به گلها مي دهم. برادرم در دانشگاه
اوهايو مشغول تدريس نقد وردزورث است و من سالهاي سال است که اينجا،
توي ويرجينيا، شهر کوچکي که در آن بزرگ شده ايم، مانده ام و مراقب
مادرمان بوده ام. افتخارات! اينها هستند افتخاراتي که او مي گويد.
3
دکتر مي گويد:«خوب، مي دونستيم که وقتش رسيده. حالا اگه تو محيطي
باشه که نيازهاشو برطرف مي کنه، براش بهتره. اين فقط يه جور
مددگيريه. اگه فايده اي داشته باشه، خوشحال مي شم خودش رو ببينم و
توجيهش کنم که حالا تو وضعيه که به حمايت کاملتري احتياج داره.»
«قبول نمي کنه.»
مي گويد:«مهم نيست. من و شما مي دونيم که براي مثال اگه جايي آتيش
بگيره نمي تونه لزوم اين رو که بايد از اونجا خارج بشه توي ذهنش
پردازش کنه. يا مثلاً شام مي خوره؟ نمي شه مطمئن بود، ميشه؟ لازمه
که کالري بدنش، حفظ بشه. مي خواهيم اين امکان رو براش فراهم کنيم
که از ذخائري که بدنش جذب مي کنه، نهايت استفاده رو بکنه تا بتونه
به بهترين نحو نيازهاش رو برطرف کنه.»
دوباره مي گويم:«قبول نمي کنه.»
«مي تونم پيشنهاد کنم اجازه بدين تيم به عنوان حامي عمل کنه؟»
«تيم رو فراموش کنين. دانشگاه، تا حالا دوبار استخدام دائميش رو رد
کرده.»
«بيايين واقع بين باشيم، اگه برادرتون مي دونه که اون غذا نمي
خوره...»
«اين يه تشخيص پزشکيه؟»
مي گويد:«بذارين اين طوري فرض کنيم. مرحله حساس و خطرناکيه.»
«تظاهر به اينکه برادرم "حامي" منه اصلاً پايه و اساس معقول نداره.
حالا مي خواين اعتراف کنم مادرم لاغر شده، باشه اون لاغر شده.»
«خواهش مي کنم نکاتي رو که ميگم بي قيد و شرط...»
«چرا؟ براي اينکه يه دکتري؟ براي اينکه زرت و زورت کردي که با
صندوق دار پارکينگ، بدرفتاري کرده؟»
او مي گويد:«شما به من گفتين اون آژير آتش سوزي رو کشيده. اون از
کنترل خارج شده. بايد با اين حقيقت روبرو بشين.»
با صدايي لرزان مي گويم:«مطمئن نيستم.»
«اما من مطمئنم. من خيلي وقته شما رو مي شناسم. يادم مياد مادرت
کلوچه هاي شکلاتي ترد مي پخت و پدرم هميشه مي اومد خونه تون تا
ببينه اون کلوچه هاي لعنتي رو پخته يا نه. مي دونم چقدر سخته وقتي
يکي از والدين از عهده کاراي خودش برنياد. پدرم تو خونه من زندگي
مي کرد و دونا طوري ازش مراقبت کرد که نمي دونم چطوري بايد ازش
تشکر کنم تا اينکه... تا اينکه پدرم مرد.»
«تيم ازم ميخواد اونو به يه آسايشگاه ارزون قيمت تو اوهايو بسپرم.»
«حرفش هم نزن.»
«درسته. اونقدرام حالش بد نيست که ببريمش اوهايو. برعکس بايد اينجا
زندونيش کنيم.»
«زندوني. اگه بخواي به شوخي برگزار کني نمي تونيم با هم جدي بحث
کنيم.»
زانوانم را به پيشاني ام مي چسبانم، پاهايم را مي چسبم و کاسه
زانوهايم را محکم به چشمانم مي فشارم.
4
درمانگر مي گويد:«اون جوري که دکتر ميلروس مي گفت، روز سختي
داشتي.» اتاق او بي پنجره است، صندلي هاي اتاق به صورتي نشاط انگيز
تابه تا هستند. «چرا با من حرف نمي زني؟»
«خوب، مادرم سال پيش سکته کرد، اين سکته باعث شد.... البته قبل از
سکته هم يه کم قاطي داشت اما بعد سکته فکر مي کنه برادرم ده سالشه.
هنوزم گاهي وقتا چيزايي درباره برادرم مي گه که من ازشون سردرنمي
آرم مگه اينکه يادم باشه بيشتر وقتا خيال مي کنه اون هنوز ده ساله
شه. از طرف ديگه مطمئنه من شصت سالمه. منظورم اينه که خيال مي کنه
فقط پونزده سال از اون جوونترم. و اينا از نظر مادرم دليل محکميه
که پدرم يه خونواده ديگه داشته. خونواده مادرم بعداً تشکيل شده،
پدرم يه خونواده ديگه داشته و من بچه ازدواج اولشم. من شصت سالمه
اما اون وقتي تو زمين گلف، سکته کرده و افتاده فقط هفتاد و پنج
سالش بوده.»
درمانگر سرش را تکان مي دهد.
«برادرم چهل و چهار، تقريباً چهل و پنج ساله شه، ...و اين اواخر
مادرم فقط راجع به اون حرف مي زنه.»
«راجع به سن و سال برادرت؟»
«نه، راجع به مکاشفه اش. اينکه اونا، زن و بچه هاي ديگه پدرم، وجود
دارن. فکر مي کنه همين مکاشفه باعث شده تو ايستگاه چهار گلف نقش
زمين بشه.»
«رابطه پدر و مادرت چطور بود؟»
«من آلبوم بچگيهامو نشونش دادم و گفتم: اگه من بچه يه خونواده ديگه
ام، اينا چيه؟ اونم ميگه، همه اش فوت و فناي باباته. دقيقاً همين
کلمه رو گفت. چيزي که هس، من شصت سالم نيست. هفته آينده مي رم تو
پنجاه و يک سالگي.»
«خيلي سخته که يه نفر به آدم متکي باشه، نيس؟»
«خوب، آره. اما سختي اش به اينه که داره خودش رو با خيال اينکه
پدرم يه خونواده ديگه داشته عذاب مي ده.»
«فکر مي کني بهترين راه مراقبت از مادرت چيه؟»
«دلم براش مي سوزه، واقعاً دلم براش مي سوزه! مي گه تک به تک اون
خونواده رو ديده. يه پسر، يه دختر و يه زن. يه همسر که خيلي شبيه
خودش بوده. شباهتي که انگار باعث غصه دار شدنش مي شه. ديگه بهش نمي
گم اينا خيالاته بخاطر اينکه فکر مي کنم اين خيالات يه جور نمادين
خيلي مهم هستن. براش لازمه اونجوري که فکر مي کنه فکر کنه اما من
ديگه از دست تفکرات اون خسته شدم. مي فهمين چي مي گم؟»
درمانگر مي گويد:«برام از خودت بگو. تنها زندگي مي کني؟»
«من؟ خوب، درحال حاضر متارکه کرده م. اشتباه کردم که به جاي ازدواج
با دوست پسرم، ويک، با يه دوست قديمي ازدواج کردم. من و ويک خيلي
راجع به ازدواج با هم صحبت کرديم اما من براي مراقبت از مادرم،
گرفتاريهاي زيادي داشتم و هيچوقت نمي تونستم خوب بهش توجه کنم.
وقتي رابطه مون به هم خورد، ويک تمام وقتش رو صرف سگ منشي اش کرد.
باندراس. وقتي دلش مي گرفت که مي رفت به پرورشگاه سگا.»
«و... طبق اين برگه توي کازمس کامپيوتر کار مي کني.»
«آره. اونا خيلي به خونواده اهميت مي دن. خوب درک مي کنن که براي
انجام بعضي کارهاي مادرم به مرخصي احتياج دارم. قبلاً براي يه
فروشگاه طراحي داخلي کار مي کردم هنوز هم خياطي مي کنم. همين
تازگيها کار دوختن لباس ستاره دريايي رو براي کلاس سوم يکي از
دوستام تموم کردم.»
«جک ميلروس فکر مي کنه اگه مادرت مددگيري کنه براش خوبه.»
«مي دونم، اما اون متوجه نيس، واقعاً متوجه نيس همفکري با مادرم در
هر مورد يعني چي؟»
«بدترين اتفاقي که ممکنه در نتيجه همفکري با مادرت بيفته، چيه؟»
«بدترين چيز؟ مادرم همه بحثها رو به خونواده ديگه مي کشه، و هر چي
من بخوام بگم ميفته تو گردباد پيچيده اون خونواده اي که من وجودش
رو قبول ندارم و زندگي قبلي پدرم بوده، و... مي دونيد، اون برادرم
رو از همه بحث ها حذف مي کنه بخاطر اينکه خيال مي کنه اون هنوز يه
بچه ده ساله س.»
«احساس سرخوردگي مي کني.»
«مي تونم احساس ديگه اي داشته باشم؟»
«مي توني به خودت بگي، مادرم سکته کرده و کمي گيج شده، من هم نمي
تونم کاري در اين مورد بکنم.»
«شما متوجه نيستين. صددرصد لازمه که من وجود اين خونواده رو قبول
کنم وگرنه اعتبارم رو پيش مادرم از دست مي دم.»
درمانگر توي صندلي اش تکان مي خورد. «مي تونم يه پيشنهاد بکنم؟ اين
مشکل مادرته نه مشکل تو. تو يه چيزهايي رو مي فهمي که مادرت، بخاطر
تأثيري که سکته روي مغزش گذاشته، نمي فهمه. همونطوري که ممکنه يه
بچه رو، بچه اي که نمي دونه توي دنيا چطور بايد عمل کرد، راهنمايي
مي کني، حالا تو در موقعيتي هستي که، بدون توجه به تخيلات مادرت،
بايد کاري رو که درسته براي مادرت انجام بدي.»
5
جک ميلروس مي گويد: «تو به مرخصي احتياج داري. اگه آخر هفته شيفتم
نبود، پيشنهاد مي کردم تو و دونا و من بريم واشينگتون و نمايشگاه
گالري کورکوران رو ببينيم. انگار آدما از تو نقاشيا ميان بيرون و
راه ميرن.»
«متأسفم که مدام مزاحمت ميشم. مي دونم که بايد تصميمم رو بگيرم.
موضوع اينه که وقتي برمي گردم و به اوکس نگاه مي کنم و اون زني که
نون خامه اي رو ماليده بود رو صورتش....»
«خنده داره. اين طوري بهش نگاه کن. بچه ها گندکاري مي کنن. پيرا هم
گندکاري مي کنن. يه زن گنده بَبَه، دماغش رو کرده تو نون شيريني
ش.»
در حالي که جين مخلوط با سودا را سر مي کشم مي گويم:«درسته.» ما
توي حياط پشتي خانه جک ميلروس هستيم. توي خانه، دونا دارد
اوسوبوکوي معروفش را مي پزد.
«مي دوني، مي خواستم يه چيزي ازت بپرسم. اون گاهي وقتا کلمه
"نااميدي" رو به زبون مياره. وقتي اين کلمه رو ميگه که اصلاً
انتظار شنيدنش رو نداري.»
مي گويد:«سکته!»
«نکنه داره سعي مي کنه احساسش رو به زبون بياره؟»
علف هرزي را بيرون مي کشد و مي گويد:«اين کلمه شبيه سکسکه اي چيزي
به زبونش مياد؟»
«نه، فقط به جاي اينکه يه کلمه ديگه بگه اونو ميگه.»
به ريشه قاصدک که از توي خاک درآورده و توي دستش مي چرخاند، نگاه
مي کند. مي گويد:«توي جنوب، فصل رشد اين چيزا به طور وحشتناکي
طولانيه.» ريشه قاصدک را مي اندازد توي فرقوني که پر از چيزهاي به
درنخوري است که با شن کش از توي حياط جمع کرده. مي گويد:«بيرون
کردن قاصدکها نااميدم مي کنه.»
«نه اين طوري نمي گه، يه چيزي مي گه شبيه اين «نااميد کننده س که
منو به شام دعوت کرده اين.»
«واقعاً نااميد کننده س! پشت تلفن اصلاً به حرفام توجه نمي کردي؟»
دونا از پنجره آشپزخانه صدا مي زند: «تقريباً آماده س!» جک دستش را
به نشانه قبول بلند مي کند. «دونا تو فکره بهت بگه ويک و باندراس
رو ديده که کنار پارک سگا دعوا مي کردن يا نه. دونا ميگه ويک داشته
با کلاه بيسبال مي زده تو پوز باندراس، باندراس هم آماده حمله شده
بوده و دندوناشو نشون مي داده. خريداشون هم پخش خيابون بوده.»
«جالبه. فکر مي کردم باندراس دست از پا خطا نمي کنه.»
«خوب اوضاع ثابت نمي مونه.»
در حياط همسايه بغلي، پسر عجيب همسايه، با حرکاتي عذاب آور، مقابل
چراغ برق خيابان، مراسم سلام خورشيدي عصرگاهي اش را اجرا مي کند.
6
کورا، دوست برادرم، نصف شب زنگ مي زند. بيدارم و دارم فيلم ويدئويي
"ايگبي گرفتار مي شود " را تماشا مي کنم. سوزان ساراندون در نقش
مادري که مي ميرد، حيرت انگيز است. فيلم را سه تا از دوستانم براي
تولدم فرستاده اند. همچين اتفاقي سالها پيش افتاده بود، چهار تا از
دوستانم "به هر سازي برقص " نوشته جوان ديديون را برايم فرستاده
بودند.
کورا مي گويد:«به نظر تيم، من و اون بايد سهم خودمون رو انجام بديم
و ماما رو يه هفته براي استراحت بياريمش اينجا. مي تونيم تو
نوامبر، تو فرجه کالج، اينکارو بکنيم. اگه ماما ناراحت نشه مي تونم
برم به آپارتمان تيم.»
مي گويم:«لطف دارين. اما مي دوني اون فکر مي کنه تيم يه پسربچه ده
ساله س؟ مطمئن نيستم بخواد تا اوهايو با هواپيما بياد که يه پسربچه
ده ساله ازش مراقبت کنه.»
«چي؟»
«تيم چيزي در اين مورد بهت نگفته؟ اخيراً يه نامه براش نوشت، ماما
نگهش داشته بود تا نشونم بده خطش چقدر خوبه.»
«خوب وقتي برسه اينجا مي بينه که اون بزرگ شده.»
«ممکنه فکر کنه يه کسي داره نقش تيم رو بازي مي کنه يا يه همچين
چيزي. همه ش هم در مورد خونواده اول پدرم باهات حرف مي زنه.»
کورا مي گويد:«مي تونم آتيوان بهش بدم. چند تايي از موقع درمون
ريشه دندونام برام مونده.»
«خيله خوب، من نمي خوام دلسردت کنم. اما قانع نشدم که مي تونه
تنهايي مسافرت کنه. نظر تيم چيه اگه بخوام با ماشينش بياد ببرتش؟»
«خداي من. پسر خواهر من يازده سالشه و تا حالا چن دفعه تنهايي رفته
وست کوست و برگشته.»
مي گويم:« فکر کنم مشکل ما در مورد ماما اين طوري حل نميشه که لقمه
بذاريم تو کوله پشتي ش و يه کتاب معما هم بديم دستش تا تو هواپيما
سرگرم شه.»
«نمي خواستم مامانتو با بچه مقايسه کنم، درست برعکس. به نظر من اگه
اون متوجه بشه ما شک داريم که اون بتونه کاري رو به تنهايي بکنه،
ممکنه سعيش رو نکنه، اما اگه ما ...فقط ...»
مي گويم:«اين روزا مردم حرفاشونو تمام و کمال نمي زنن.»
کورا مي گويد:«خدا جونم، من مي تونم حرفمو بزنم. منظورم اينه که،
داشتم مي گفتم که، اون مي تونه مراقب خودش باشه اگه ما فرض رو بر
اين بگيريم که مي تونه.»
«يه بچه فقط بخاطر اينکه ما فرض مي کنيم، مي تونه مراقب خودش
باشه؟»
کورا مي گويد:«اي واي! ببين ساعت چنده! فکر مي کردم ساعت نه باشه!
از دوازده هم گذشته!»
«دوازده و پانزده دقيقه!»
«ساعت من خوابيده! ساعت آشپزخونه م دوازده و ده دقيقه رو نشون مي
ده.»
کورا را دو بار ديده ام. يکي از اين دفعات وزن او تقريباً نود کيلو
بود و دفعه بعد رژيم آتکينس گرفته بود و وزنش به شصت کيلو رسيده
بود. وقتي توي فرودگاه دنبالم آمد، توي ماشينش مجله عروس داشت. با
اين وجود طي سال گذشته روياهايش به حقيقت نپيوسته اند.
کورا مي گويد:«خيلي عذر مي خوام»
مي گويم:«گوش کن! من بيدار بودم پس لازم نيس عذرخواهي کني. اما فکر
نمي کنم به نتيجه اي رسيده باشيم.»
«به تيم ميگم فردا بهت زنگ بزنه، و واقعاً متأسفم.»
«کورا، هيچ منظور خاصي نداشتم که گفتم مردم حرفاشونو تموم نمي کنن.
من خودم هم حرفامو کامل نمي زنم.»
مي گويد:«خب ديگه، مواظب خودت باش!» و قطع مي کند.
7
«اون کجاست؟» «همين جاس. تو دفتر من. توي لي پارک رو يه نيمکت
نشسته بوده. يه کسي ديدتش که درست قبل رسيدن پليسا داشته با يه زن
مست حرف مي زده، يه زن خيابوني. زنه بطري هايي رو که از تو ظرف
بازيابي ورداشته بوده به طرف مجسمه پرت مي کرده. مادرت گفت داشته
امتيازارو حساب مي کرده. به نظر اون زنه برده و مجسمه هه باخته.
صورتش خوني بوده و دست آخر يه نفر پليسا رو خبر کرده.»
«صورتش خوني بوده؟»
«آره البته صورت زنه. انگشتاشو موقع جمع کردن شيشه هايي که پرت
کرده بوده، بريده.»
«اوه، خدا! مادرم حالش خوبه؟»
«بله، اما ما مجبوريم وارد عمل بشيم. من به اوکس زنگ زدم. امروز
کاري از دستشون برنمياد اما فردا مي تونن تو يه اتاق نيمه خصوصي
براي سه شب بستريش کنن. البته اجازه اين کارو ندارن اما مهم نيس.
باور کن همين که پاش به اونجا رسيد، يه جا براش پيدا مي کنن.»
«همين حالا ميام اونجا»
جک مي گويد:«صبرکن، ما به يه برنامه احتياج داريم، نميخوام بياد
پيش تو. برنامه اينه: امشب رو بستري مي شه، فردا صبح هم مي برمش
براي اسکن MRI، اگه روبراه باشه، مي توني ببريش به اوکس.»
«فايده اش چيه که تا حد مرگ بترسونيمش، چه لزومي داره بستري شه؟»
«خيلي قاطي کرده. شب بيداري تو هم هيچ فايده اي نداره؟»
«دلم مي خواد ...»
«دلت مي خواد از مادرت محافظت کني اما در عمل نمي تونی، مي توني؟
اين دفه از لي پارک آوردنش. خوشبختانه، کارت ويزيت من پيشش بوده و
کارت سلماني که به ليست خريد چسبونده شده بوده. ليست، همين جا
جلومه، چن قلم جنسه مثل تخم مرغ عيد پاک و آرسنيک.»
«آرسنيک؟ مي خواسته خودش رو چيزخور کنه؟»
لحظه اي سکوت برقرار شد. مي گويد:«فرض مي کنيم مي خواسته همچين
کاري بکنه. حالا، بيا ببرش، بعداً اوضاع رو روبراه مي کنيم.»
8
تقريباً همان موقعي که ماما داشته توي لي پارک جريان بطري ها رو
دنبال مي کرده ، تيم و کورا در محضر قاضي دادگاه بخش ازدواج مي
کرده اند؛ توي اتاق بيمارستان به دونا ميلروس برمي خورند که پوزش
طلبانه و درگوشي مي گويد شيفت کاري شوهرش هست اما در ساعتهاي
ملاقات، به بيمارانش سر نمي زند.
دسته گل عروسي کورا توي پارچ آب مادرم است. تيم مرتباً بند
انگشتهايش را مي شکند و گلويش را صاف مي کند. مادرم يکدفعه رومي
کند به يک مصاحب خيالي و مي گويد:«باورت ميشه؟ اونا از اين ناراحتن
كه من توي پارک نشسته م. به نظر تو اين روزهاي پاييزي نااميد کننده
تمومي ندارن؟»
فردا صبح فقط من و تيم آنجا هستيم تا او را سوار ماشين کرايه اي
تيم کرده و به اوکس ببريم. مادرمان روي صندلي جلو نشسته، کيفش را
توي بغل گرفته و گاه گاه حرفهايي غيرمنطقي مي زند که بالاخره مي
فهمم دارد با صداي بلند پلاک هاي انتخابي اتومبيلها را مي خواند.
من از صندلي عقبي مثل يک توريست شهر را تماشا مي کنم. ترافيک خيلي
خيلي سنگين است. صورت آدمهاي توي ماشين تعجب آور است: حالت چهره
هيچکدام از کساني که سنشان بالاي بيست است، عادي نيست چه برسد به
اينکه خوشحال هم باشد. فک مرداني که با ماشين از کنار ما مي گذرند،
بيرون زده و زنان نگاهي کورمکوري دارند. در تعجبم چرا بيشترشان
عينک آفتابي نزده اند. لابد عينک زدن فرقي به حالشان ندارد. فکرم
بي هدف جلو مي رود: عينک آفتابي گوسي را که در لندن گم کردم؛ زماني
را به ياد مي آورم که براي هالوين لباس اسکلت پوشيدم. وقتي بچه
بودم، موقع جشن هالوين لباس فليکس گربه ، جيمي کريکت را مي پوشيدم
(هنوز چوبدستش را دارم و اغلب وقتي توي کمد دنبال چترم مي گردم،
آنرا با چتر عوضي مي گيرم) و لباس گوجه.
مادرم به برادرم مي گويد:«مي دوني، پدرت قبل از ما، يه خونواده
کامل داشته. هيچوقت هم ازشون صحبت نکرد. اين ظالمانه نيست؟ اگه
اونا رو مي ديديم، شايد ازشون خوشمون مي اومد. اونام همين طور.
وقتي اينا رو به خواهرت مي گم ناراحت مي شه. اما اين چيزايي که تو
مي خوني نشون مي دن که بهتره اين جور خونواده ها با همديگه آشنا
بشن. تو از خونواده اول، يه برادر ده ساله داري. تو ديگه بزرگتر از
اوني که به يه بچه حسوديت بشه، مگه نه؟ پس ديگه دليلي نداره که با
هم کنار نيايين.»
تيم بي تابانه مي گويد:«ماما»
«هر بار که من و خواهرت همديگه رو مي بينيم اون مي گه پنجاه و يک
سالشه. سن و سال همه فکرشو مشغول کرده. زندگي با يه آدم پير باعث
مي شه مدام به سن و سال فکر کني . من پيرم اما سعي مي کنم راجع به
اين مسأله زياد فکر نکنم. همين الان خواهرت رو صندلي عقب نشسته و
داره راجع به فناپذيري فکر مي کنه، يادت نره چي گفتم.»
بند انگشتان برادرم روي رل، سفيد هستند.
مادرم يکدفعه مي گويد:«داريم مي ريم سلموني؟» آهسته به پشت گردنش
مي زند. انگشتانش آنقدر بالا مي روند تا اينکه به حلقه هاي کوتاه
موهايش مي رسد. تيم وقتي مي بيند من قصد جواب دادن ندارم مي
گويد:«نگران موهات نباش ماما، اونا خوشگلن.»
مي گويد:«خوب، هميشه دوست دارم سرموقع به قرارهام برسم.»
فکر مي کنم چقدر عجيب است که هيچوقت لباس کلئوپاترا يا يک بالرين
را نپوشيده ام. چه مرگم بود که مي خواستم گوجه باشم؟
«ماما، شد تو هالوين لباس دخترونه بپوشم؟»
برادرم از توي آينه به چشمانم خيره مي شود. براي يک لحظه، چشمان
ويک را به ياد مي آورم که از توي آينه جلو، عکس العملهاي مرا
زيرنظر مي گرفت. آنوقتها مادر را روي صندلي جلو مي نشاندم تا راحت
تر با هم گفتگو کنند.
مادرم مي گويد:«خوب، فکر کنم يه سال مي خواستي لباس پرستار بپوشي،
اما جوانا ويلوگبي مي خواست پرستار بشه. يادمه من تو فروشگاه بودم،
خانم ويلوگبي هم اونجا بود و داشت لباسي رو که شب پيش درباره اش
فکرامونو کرده بوديم، انگولک مي کرد. تقصير من بود که قاطعانه عمل
نکردم. فکر کنم همين باعث شده تو توي بزرگسالي اين قدر خلق الساعه
عمل کني.»
«فکر مي کني کاراي من خلق الساعه س؟ به نظر خودم آدمي ام که هيچوقت
کاراي غيرمنتظره نمي کنه.»
مادرم مي گويد:«منظورم رو درست نگفتم. مردي رو که باهاش ازدواج
کردي ببين، تو حتي درست نمي شناختيش. اين از شوهر اولت. و بعد با
مردي ازدواج کردي که خيلي سال پيش تو دبيرستان مي شناختي. اينا
باعث ميشن از خودم بپرسم نکنه تو دمدمي مزاجي باباتو به ارث بردي.»
برادرم مي گويد:«بهتره دعوا رو بذاريم کنار.»
«فکر مي کنين اگه به مادراي ديگه بگم هيچکدوم از دو تا بچه هام منو
به جشن ازدواجشون دعوت نکردن، چي مي گن؟ لابد بعضياشون فکر مي کنن
تقصير از من بوده. شايد از بي کفايتي من بوده که پدرتون مارو درجه
دوم حساب کرده. تيم، مردا حرفاشونو به مرداي ديگه مي زنن. پدرت
راجع به اون يکي خونواده چيزي بهت گفته بود؟»
تيم فرمان را محکمتر مي گيرد. جواب نمي دهد. مادرمان دست نوازش به
بازويش مي کشد. مي گويد:«يه سال تيم مي خواست لباس ادگار برگن رو
بپوشه. يادت مياد؟ اما پدرتون فرمودن، بهتره يکي از اون عروسک هاي
گرون قيمت چارلي مک کارتي رو بخريم. اما نمي خواس اونو بخره. ما که
چيز زيادي ازش نمي دونستيم، اون يه خونواده ديگه م داشت که بايد
خرجشون رو مي داد.»
9
همه را توي اوکس رسماً "خانم" خطاب مي کنند. مي توان فهميد که
پرستارها چه کسي را واقعاً دوست دارند، همچين کسي را کمي غير رسمي
تر "خانوم" صدا مي زنند.
خانوم بانکس هم اتاقي مادرم است. کاکل موهاي کاملاً سفيدش، باعث مي
شود شبيه پرنده اي شگفت انگيز به نظر برسد. نودونه سال دارد.
مادرم مي گويد:«مي فهمم، امروز هالوينه. مهموني داريم؟»
پرستار لبخند مي زند:« روز بخصوصي باشه يا نباشه، ما اينجا يه وعده
غذاي محشر وسط روز داريم و اميدواريم خونواده تون هم به ما ملحق
بشن.»
خانوم بانکس مي گويد:«وقت شامه؟»
پرستار با صداي بلند مي گويد:«نه خانوم، هنوز ده صبحه. اما مي آييم
براي غذاي وسط روز مي بريمتون، درست مثل هميشه.»
تيم مي گويد:«اوه، خدا! حالا چکار کنيم؟»
پرستار سگرمه هايش را در هم مي کشد و مي گويد:«ببخشيد؟»
برادرم مي گويد:«فکر مي كردم دکتر ميلروس اينجا باشه» و به دوروربر
اتاق نگاه مي کند گويي جک ميلروس جايي قايم شده باشد. چنين چيزي
ممکن نيست مگر اينکه چپيده باشد پشت ميزتحريري که با زاويه اي عجيب
و غريب در گوشه اتاق قرار گرفته است. پرستار رد نگاه خيره او را مي
گيرد و مي گويد:«پسر خواهر خانوم بانکس سهم اونو از اتاق به شيوه
فنگ شو طراحي کرده.»
نزديک در، در سهم ما از اتاق، مبلمان حصيري سفيد قرار دارد.آويزي
که از هواکش سقف آويزان است سه خرس صورتي را معلق نگه داشته که
تلوتلو مي خورند.. بر روي تابلوي اعلانات، عکس رنگي بچه اي چسبانده
شده که يک دندان دارد و نيشش باز است. مادرم را روي صندلي زردي
نشانده اند و کاملاً ريز به نظر مي رسد. او همه را ورانداز مي کند
و چيزي نمي گويد.
پرستار مي پرسد:«بي زحمت چند تا کاغذ رو امضاء مي کنين؟» دومين بار
است که اين مطلب را يادآوري مي کند. و هر دو بار خطاب به برادرم و
نه من.
برادرم مي گويد:«اوه، خداي من، چرا اين طوري شد؟» اوضاعش چندان خوب
نيست.
پرستار مي گويد:«بفرمائين بريم بيرون تا خانوما بتونن با همديگه
آشنا شن.» دست برادرم را مي گيرد و به طرف در هدايتش مي کند. و مي
شنوم که مي گويد:«نظرتون که منفي نيس؟»
روي تخت مادرم مي نشينم. مبهوت نگاهم مي کند. انگار توي اين شرايط
مرا به جا نمي آورد. بالاخره مي گويد:«اون کلاه ماهيگيري يوناني
مال کيه؟»
منظورش واکمن سوني است که روي تخت گذاشته ام کنار ساک سفري و چند
تا مجله.
«اون دستگاهيه که مي توني باهاش به موسيقي گوش بدي، ماما»
مي گويد:«نه همچين چيزي نيس، اون يه کلاه ماهيگيري يونانيه.»
واکمن را برمي دارم و به طرف مادر دراز مي کنم. کليد Play را مي
زنم و موسيقي از گوشي هاي آويزان آن به گوش مي رسد. هر دو طوري به
آنها نگاه مي کنيم گويي عجيب ترين چيز توي دنياست. پيچ صدا را مي
پيچم و صدا را کم مي کنم و گوشي ها را مي گذارم روي گوشش. چشمهايش
را مي بندد. بالاخره مي گويد:«اين شروع جشن هالوينه؟»
مي گويم:«نبايد درباره هالوين حرف مي زدم. حرفاي من باعث شده قاطي
کني. حالا اوايل نوامبره.»
در حالي که چشمانش را باز مي کند مي گويد:«جشن بعدي، جشن
سپاسپگزاريه.»
مي گويم:«فکر کنم همين طور باشه.» متوجه مي شوم که سر خانوم بانکس
به جلو افتاده است.
مادرم در حاليکه او را نشان مي دهد مي گويد:«اون چيزي که اونجاست،
بوقلمونه؟»
«اون هم اتاقيته.»
مي گويد:«شوخي کردم.»
متوجه دستهايم مي شوم که مدام آنها را به هم مي فشارم. سعي مي کنم
لبخند بزنم، اما نمي توانم گوشه لبهايم را بالا نگه دارم.
مادرم گوشي واکمن را طوري دور گردنش مرتب مي کند که انگار گوشي
پزشکي است. «اگه اون دفعه مي ذاشتم کاري رو که مي خواستي بکني،
شايد حالا يه پرستار خصوصي داشتم. همه چيز به کنار، شايد اونقدرا
باهوش نبودم.»
به دروغ مي گويم:«اين وضع موقتيه.»
«خوب، نمي خوام با اين فکر تو گور برم که شما منو بخاطر چيزهايي که
خارج از کنترلم بودند، سرزنش مي کردين. امکان اينکه پدرت يه مرد دو
زنه بوده، زياده. مادرم بهم گفت که باهاش ازدواج نکنم.»
«مامابزرگ بهت گفت با بابا ازدواج نکني؟»
«اون يه روباه پير باهوش بود. بو برده بود.»
«اما بابا هيچوقت کارهايي رو که تو به انجامش متهمش مي کني، نکرده.
اون از جنگ برگشته و با تو ازدواج کرده، تو هم ما رو به دنيا
آوردي. شايد چيزي که تو رو اين قدر گيج کرده اين بوده که ما خيلي
سريع بزرگ شديم يا يه همچين چيزي. نمي خوام با يادآوري سن و سالم
کلافه ات کنم اما شايد همه اون سالهايي که ما يه خونواده بوديم،
اون همه سال قبل، شبيه يه هالوين طولاني بوده: ما لباس بچه ها را
پوشيديم و بعد اين لباسا تنگ شد و ما هي بزرگ و بزرگتر شديم.»
نگاهم مي کند. مي گويد:«تشبيه جالبيه.»
«و اون خونواده ديگه، شايد شبيه اين باشه که مرز بين آدمي که خيال
مي کنه پروانه است با پروانه اي که خيال مي كنه آدمه، قاطي بشه.
شايد بعد سکته قاطي کردي، يا شايد اونارو توي يه خواب ديدي و بعد
به نظرت واقعي اومدن. گاهي دامنه خواب به واقعيت کشيده ميشه. شايد
نتونستي بزرگ شدن ما رو هضم کني و به همين خاطر ما رو يه بار ديگه
به صورت بچه، خلق کردي. و به دلايلي تيم در اين سفر زمان يخ زده.
گفتي زن ديگه شبيه تو بوده. خوب، شايد، اون زن، خودتي.»
مادرم به آرامي مي گويد:«نمي دونم. فکر مي کنم پدرت به يه زني شبيه
من دلبسته شده.»
«اما هيچکس تا حالا اونا رو نديده. هيچ گواهي ازدواجي در کار نيس.
اون حدود پنجاه سال با تو زندگي کرد. متوجه نشدي چيزايي که گفتم
بهترين توضيحه؟»
«تو واقعاً منو ياد اون کارآگاه مي ندازي. ميسون نااميد. همين که
يه فکري به نظرت رسيد، چشات گشاد ميشن، درست مثل اون. آدم احساس مي
کنه به جايگاه شهود تکيه داده اي.»
جک ميلروس در حالي که شالي دور گردنش انداخته، دم در ايستاده. مي
گويد:«مي دونين چرا دير کردم؟ غيرممکنه بتونين حدس بزنين. چرخ يه
کاميون دراومد و ماشينم رو از جاده منحرف کرد و انداخت تو يه
آبگير. مجبور شدم از پنجره ماشين بيام بيرون و با مکافات برگردم به
بزرگراه.»
پرستاري که چند حوله و لباس خشک در دست دارد، پشت سرش ظاهر مي شود.
مادرم چشمکي به من مي زند و مي گويد:«شايد هم به خاطر بارون دير
کرده اما خيال کرده توي آبگيري چيزي افتاده.»
مي گويم:«تو اين چيزا رو بهتر مي فهمي.»
مادرم مي گويد:«هر کسي به شيوه خودش به مسائل شاخ و برگ مي ده. اگه
داستان پردازها اجازه نداشتن يه کم به کارشون شاخ و برگ بدن هيچ
کتابي برا بچه ها پيدا نمي شد. بزرگترام چندان کتاب محشري براي
خوندن نداشتن.»
«ماما! دقيقاً همين طوره.»
جک ميلروس می گويد:«ببخشيد بايد برم تو حموم و لباسامو عوض کنم.»
مادرم از پشت دستش پچ پچ مي کند:«وانمود کن اداهاش رو باور داري.
وقتي بياد بيرون، خيال مي کنه يه دکتره اما تو و من مي دونيم که جک
دوس داره بره مدرسه پزشکي.»
10
به محض اينکه خيال مي كني مشكلي را كه با آن روبرو شده اي درک مي
کني، مي بيني مشکل ديگري، مشکلي کاملاً غيرمنتظره، از راه رسيده.
وقتي تيم ناپديد مي شود و بعد يک ساعت پيدايش نمي شود، پرستارها
بيشتر بهت زده و گيج مي شوند. جک ميلروس جانبدارانه قضاوت مي کند:
تيم، خام و بي مسئوليت است. مشکلي بسيار حادتر از تصورم. مادرم
انگار بخواهد رازي را فاش کند، نظر مي دهد، تيم تصميم گرفته برود
داخل يک لانه خرگوش و ماجراجويي راه بيندازد. با رضايت خاطر لبخند
مي زند و مي گويد:«بهترين توجيه لونه خرگوشه.»
مادرم روي تخت دراز کشيده، کفشهاي تنيسش به دقت روي زمين جفت شده
اند. مي گويد:«اون هميشه از شرايط سخت فراري بوده. به خودت و جک
نگاه کن چه حيرتي کرده اين!» بعد اضافه مي کند:«آقاي ميسون پيداش
مي کنه.» و چشمانش را مي بندد.
جک ميلروس زمزمه مي کند:«مي بيني؟» و مرا به بيرون از اتاق هدايت
مي کند.«کاملاً به محيط خو گرفته. اينجام چندان جاي وحشتناکي نيس،
مگه نه؟» و به سوال خودش جواب مي دهد:«نه که نيس.»
مي پرسم:«چه بلايي سر کاميون اومد؟»
«راننده عذرخواهي کرد. شونه جاده وايساد و با تلفن همراهش حرف زد.
حدود سه ثانيه بعد سه تا پليس از راه رسيدن، من برگه پزشکي ام را
نشون دادم و خلاص شدم.»
«تيم بهتون گفت ازدواج کرده؟»
«آره شنيده ام. تو ساعت ملاقات، زنش دونا رو کشيده يه گوشه تا اين
خبر خوش رو بده و بگه ماها نبايد به تيم بي احترامي کنيم، بخاطر
اينکه اون آماده و مشتاقه و توانايي -دقيقاً همين طور گفته- تقبل
مسئوليت رفاه مادرش رو داره. امروز صبح هم درست بعد از اينکه شما
از بيمارستان اومدين بيرون، رفته اونجا و قيل و قال راه انداخته که
چرا دسته گل عروسيم رو انداختين دور.»
11
تماس تلفني صبح روز بعد، متعجبم مي کند. تيم درست مثل بازاريابان
تلفني انگار دارد از روي متن نوشته شده اي مي خواند:«روابط ما لطمه
غيرقابل ترميي خورده. وقتي رفتم سر ميز پرستارها و ديدم روي فرمي
که محتملاً قبلاً با همدستي دوست دکترت، پر کرده بودي، مسائل شخصي
مرا مطرح کرده اي، فهميدم که باز مرا خواروخفيف کرده و باعث تحقيرم
شده اي. خيلي ناراحت کننده بود که اسم هر دوتايمان را در ستون "در
مواقع اضطراري اطلاع داده شود" نوشته بودي اما بعد زيرش خط کشيده و
اضافه کرده بودي "اول به من خبر بدهيد، پيداکردن او دشوار است" از
کجا مي دانستي؟ وقتي کوچکترين علاقه اي نشان نداده اي، از کجا
برنامه تدريس مرا مي داني؟ از کجا مي داني صبح ها کي از خانه بيرون
مي روم و شب کي برمي گردم؟ هميشه مي خواسته اي اول باشي. به عقيده
شخص من تو موافق دور انداختن دسته گل زنم بودي که به ماما قرض داده
بوديم. همين طور بگير برو جلو و با همه چيز موافقت کن. اگر بخواهي
مي تواني او را با دلسوزي بکشي ، آنوقت مي بيني که هيچ اهميت نمي
دهم. خودت متوجه شدي که به زحمت و مزورانه به من و زنم تبريک گفتي؟
وقتي به من احترام نمي گذاري، انتظار ندارم ذره اي احترام براي زنم
قائل باشي.»
لحن تيم چنان بازاريابانه بود که گفتم:«نه ممنون من از سيستم تلفن
همراه اينترنتي خودم راضي ام.» مسلماً نفهميد شوخي مي کنم.
وقتي گوشي را مي کوبد روي تلفن، تصميم مي گيرم به تخت برگردم، مثل
جنين پاهايم را جمع کنم توي شکمم و بخوابم اما همان موقع متوجه مي
شوم که نمي توانم بيشتر از اين از کارم غيبت کنم. مي روم توي حمام
و حوله حمام ويک را که پشت در آويخته ام، مي پوشم. دوش مي گيرم و
مسواک مي زنم. به اوکس زنگ مي زنم تا ببينم مادرم شب را خوابيده
است. خوابيده و حالا دارد بينگو بازي مي کند. به سرعت لباسم را مي
پوشم، موهايم را شانه مي زنم، کيف و کليدم را برمي دارم و در جلو
را باز مي کنم. نامه اي با پست فدکس به نرده ها تکيه داده شده، اسم
کورا و آدرس برگشت رويش نوشته شده. قدمي به عقب برمي دارم، مي روم
تو و نامه را باز مي کنم. داخل آن، پاکت تمبرداري است که اسم من
رويش نوشته شده است.
تلفن زنگ مي زند. ماريا روبرتس معلم کلاس سوم است که در سال 2003،
به عنوان معلم سال ويرجينيا برگزيده شده است . زنگ زده بگويد
شرمنده است اما به او اطلاع داده شده که بچه هايي که لباس ستاره
دريايي و اسب دريايي بپوشند و جلوي تورهاي آويزان برقصند، نماد
گونه هاي در حال انقراض هستند که اغلب "جمع آوري" مي شوند يا به
عبارتي "مورد حمله ديگر گونه ها قرار مي گيرند" و اينکه او مي
خواهد پول همه آن پارچه ها را بپردازد اما تقريباً مطمئن است که
نمي خواهد اين لباسها را بدوزم. از اتاق خواب به تل لباسهاي روي
صندلي نگاه مي کنم که لبه هايي تيز دارند و فقط کار دوختن زيپ
بالايي باقي مانده. يکدفعه غمگنانه، بي ارزش و چيزي بيش از مضحک به
نظر مي رسند. نمي توانم بفهمم چه بايد بگويم و تعجب مي کنم که مي
بينم چنان بغض کرده ام که نمي توانم حرفي بزنم. بالاخره مي
گويم:«جاي نگراني نيست. همه کار لغو شده؟» مي گويد:«درحال تجديد
نظر هستن. ما طالب شکل قدرتمند زندگي دريايي هستيم.» مي گويم:«
مثلاً نيزه ماهي؟» مي گويد:«پيشنهادتون رو باهاشون مطرح مي کنم.»
وقتي گوشي را مي گذارم، به وارسي پاکت ادامه مي دهم. بعد گوشي را
برمي دارم و شماره مي گيرم. تعجب مي کنم از اينکه بعد از زنگ دوم
ويک گوشي را برمي دارد.
مي گويد:«هي! داشتم درباره تو فکر مي کردم. مي خواستم زنگ بزنم
ببينم چطوري. حال مادرت چطوره؟»
مي گويم:«خوبه. يه مسئله اي پيش اومده. مي تونم يه سوال رک ازت
بپرسم؟»
«بپرس!»
«دونا ميلروس مي گفت تو و باندراس رو ديده که با هم درگير شده بوده
اين.»
محتاطانه مي گويد:«آره.»
«فضوليه، مي تونم بپرسم چرا؟»
«بخاطر اينکه پريد رو ماشين و با چنگولاش ماشين رو خط انداخت.»
«تو که مي گفتي تربيت شده ترين سگ دنياس؟»
«مي دونم.هميشه منتظر مي شه درو براش باز کنم. اما اون روز، پريد
رو ماشين و با چنگولاش رنگ لعنتي ماشين رو خراش داد. وقتي از چيزي
مي ترسه زياد به پروپاش نمي پيچم اما اون دوروبرا کسي نبود.
اونوقت، همين که مي زنم تو کله ش، کي از لکسوسش پياده مي شه؟ دونا
ميلروس. يه دفه پاکت خريدم از دستم سر مي خوره و مي افته و پاره مي
شه...همه خرت و پرتا قل مي خوردن طرف اون، اونم با نوک يکي از
کفشاي گرونقيمتي که مي پوشه، يه پرتقال رو نيگر مي داره.»
«نمي تونم باور کنم همچين اتفاقي بين تو و باندراس افتاده باشه،
همه فرضياتم رو به هم مي ريزه.»
مي گويد:«همين طور شد که گفتم.»
«بابت اطلاعاتي که دادي ممنونم.»
«هي! صبر کن. واقعاً داشتم آماده مي شدم که بهت زنگ بزنم. مي
خواستم پيشنهاد کنم با هميدگه بريم و مامانت رو براي شام ببريم به
رستوران ايتاليائيها.»
مي گويم:«خوبه اما نمي تونم قبول کنم»
لحظه اي سکوت برقرار مي شود.
مي گويم:«خداحافظ ويک.»
به سرعت مي گويد:«صبر کن! واقعاً برا خاطر سگه زنگ زدي؟»
«آهان. مي دوني، تو درباره اون سگ خيلي حرف مي زدي. اون قسمت بزرگي
از زندگيمون بود.»
مي گويد:«بين من و منشي ام مطلقاً هيچي نبوده و نيس، اگه اين چيزيه
که ذهنت رو مشغول کرده. اون با يه پسره که تو بالتيمور کار مي کنه،
قرارمدار مي ذاره. خيال مي کردم ممکنه با پسره ازدواج کنه و سگه رو
بذاره براي من. آخه پسره گربه نگه مي داره.»
«اميدوارم همون طوري بشه که تو ميخواي. من بايد برم سر کار.»
مي گويد:«با يه قهوه چطوري؟»
مي گويم:«موافقم. بعداً بازم حرف مي زنيم.»
«چرا همين الان نه؟»
«تو کاروبار نداري؟»
«فکر مي کردم دوست هم مي مونيم. مگه همين رو نمي خواستي؟ مگه نمي
گفتي ولت کنم چون ده سال ازم جوونتري و نمي توني پيرا رو تحمل کني،
اما هنوزم مي تونيم دوستاي معرکه اي باشيم. حتي تو مي توني با يکي
ازدواج بکني و ما بازم دوست بمونيم. اما تو هيچوقت به من زنگ نمي
زني وقتي هم که زنگ بزني راجع به سگي مي پرسي که قبل از اينکه
ببينيش ازش بدت مي اومد. بخاطر اينکه تو يه زن حسودي. من اين سگه
رو همون طور دوس دارم که ممکنه بچه يکي رو دوس داشته باشي اما خودش
رو نه.»
«تو عاشق سگه اي.»
«قبول، به اين کلمه عشق هم بدبينم. اگه الان فرصتش رو نداري، امشب
بيام يه قهوه بخوريم؟»
«به شرط اينکه يه لطفي بهم بکني.»
«قبوله.»
«نمي خواي بدوني چي مي خوام؟»
«نه.»
«بايد يکي از مهارتهاي آکبندت رو به کار بگيري.»
«سکس؟»
«نه، سکس نه، برش کاغذ.»
«اين چيه که خودت نمي توني ببريش؟»
«يه نامه از زن برادرم.»
«تو که زن برادر نداري. صبر کن ببينم، برادرت ازدواج کرده؟ جالبه.
فکر نمي کردم علاقه اي به زنا داشته باشه.»
«فکر مي کني تيم همجنس بازه؟»
«من اينو نگفتم. اين مرد هميشه به نظرم مردم گريز اومده. منظورم
اين بود که تعجب کردم. چرا خودت نامه رو پاره نمي کني؟»
«اين قدر خنگ نباش ويک. مي خوام يه شکلي ازش دربياري. تقريباً
مطمئنم نامه ناخوشاينديه و مي خوام شکلش رو عوض کني. مي دوني، همون
کاري که مادربزرگت يادت داده.»
مي گويد:«اوه! مي خواي ازش نرده و آلاچيقي دربيارم که پيچک ازش
بالا رفته؟»
«راستش، درست نمي دونم اما فکر نکنم همچين چيزي بخوام.»
مي گويد:«مدتيه تمرين نکرده م. تو چيز خاصي در نظر داري؟»
مي گويم:«با اينکه نخونده مش اما فکر مي کنم بدونم چي توش نوشته.
نظرت چيه يه اسکلت ازش دربياريم که يه چيزي تو قلبش فرورفته؟»
«فکرکنم مادربزرگم طبيعت رو بيشتر دوس داش.»
«شرط مي بندم از عهده ش برمياي.»
«موج سواري با کشتي بادباني چطوره؟»
«ايده من بهتره.»
«اما در حوزه تخصص من نيست.»
مي گويم:«راستش رو بهم بگو. تحملشو دارم. خريد بقالي برا اين بود
که براي زنه شام بپزي؟»
مي گويد:«نه. و يادت نره تو منو از سرت واز کردي. بعد براي تکميل
گندي که زدي رفتي با يه کره خر ازدواج کردي پس من هم مي تونم
هرکاري دلم مي خواد بکنم. حالام که زنگ زدي و مي خواي يه لاشه برات
درست کنم که يه چماق تو قلبش فرورفته، چونکه برادرزنتو هم دوست
نداري. از خودت بپرس:« من خودم چقدر آدم عاديي هستم؟«
12
کم مانده باندراس مرا به زمين بزند. بعد يکدفعه شروع به نف نف مي
کند و پتوي روي کاناپه را پائين مي کشد. مثل لاشه خشکيده اي در
گوشه اتاق مي غلتد، بلند که مي شود، نفير مي کشد و به اتاق خواب
حمله مي کند.
ويک نامه را از وسط ميز مي قاپد و مي گويد:«نامه همينه؟»آنرا جر مي
دهد و باز مي کند. وقتي به طرفش مي دوم نامه را بالاي سرش نگه مي
دارد و مي خواند:«خواهر شوهر عزيز» ته ريش، قيافه اش را خيلي عوض
کرده و دردناک است وقتي متوجه مي شوم که پيراهني را که پوشيده به
جا نمي آورم. دوباره شروع مي کند:«خواهر شوهر عزيز» کاغذ را محکم
در مشت گرفته و به اين طرف و آن طرف مي چرخد و مي خواند:«مي دانم
که تيم با تو صحبت خواهد کرد اما مي خواستم شخصاً اين يادداشت را
برايت بفرستم. فکر مي کنم افراد خانواده با يکديگر تفاوتهايي داشته
باشند اما ديدگاه هر کسي باارزش است. خيلي دلم مي خواهد...» ويک
دوباره مي چرخد. اين بار باندراس هم مي دود و به پيکار پرسروصداي
ما ملحق مي شود. روي پاهاي عقبش بلند شده و گويي او هم مي خواهد
نامه را به چنگ بياورد.
مي گويم:«بذار سگه بخورتش! بذار بخوره اما با صداي بلند نخونش.»
«.... که براي شام شب شکرگذاري دعوتتان کنم و اگر تأثيري در
آمدنتان داشته باشد يکي از بليطهاي مجاني مان را تقديمتان کنم،
پرانتز باز، البته احتمال دارد دوره موقتي بي اعتباري بليط هاي
مجاني باشد، پرانتز بسته.»
ويک نگاهم مي کند:«خجالت نمي کشي از عکس العملي که نسبت به اين زن
داشتي؟ هان؟»
سگ مي جهد روي پتوي دستباف و در حالي که به آن چنگ زده روي آن مي
غلتد. ويک و من روبروي يکديگر مي ايستيم. من نفس نفس مي زنم. چنان
شوکه شده ام که نمي توانم حرف بزنم.
«خواهش مي کنم تيم را بابت اينکه وقتي من جلوي اوکس رسيدم، ناپديد
شده ببخشيد. آمده بودم ببينم کمکي از دستم ساخته است يا نه. تيم مي
گفت ديدن من باعث شده نيروي تازه اي بگيرد.» ويک آه مي کشد. مي
گويد:«همون چيزي که ازش مي ترسيدم. يه جور خداشناس مدرن که به
اندازه برادرت قاطي داره.» «مطمئنم درک مي کني خوشحال شدم وقتي
فهميدم در اين امتحان الهي، کمک حالش هستم. همه ما بايد گذشته را
فراموش کنيم و جشن شکرگذاري خودمان را برگزار کنيم. پرانتز باز،
جشن عروسي، پرانتز بسته، و من مطمئنم اگر در کنار هم باشيم همه چيز
خوب پيش مي رود. با عشق و محبت، زن برادرت، کورا»
اشک توي چشمهايم جمع شده است. پتو نياز به رفوي اساسي دارد. ويک
بهترين دوستش را آورده تا خانه ام را داغان کند. و تنها کاري که
خواهد کرد اين است که آنجا بايستد و آن تکه کاغذ را مثل اينکه
برنده نشان افتخار شده، بالاي سرش نگه دارد.
بالاخره دستش را پائين مي آورد و مي گويد:«امروز بعد از ظهر تمرين
کردم. مي تونم يه قطار بسازم که از تو کوهها رد ميشه يا يه تاج گل
رز که يه پروانه روش نشسته.»
مي نشينم روي زمين و در حالي که سعي دارم جلوي اشکهايم را بگيرم مي
گويم:«عاليه. ممکنه يه پروانه خيال کنه يه آدمه يا يه آدم ....»
نظرم را راجع به چيزي که مي خواستم بگويم عوض مي کنم و مي
گويم:«خيال کنه نااميده.»
«ويک حرفهايم را نمي شنود؛ دارد سعي مي کند يکي از لباسهاي ستاره
دريايي را که باندراس با آن بازي مي کند، از چنگش دربياورد.
به ويک مي گويم:«چرا فکر مي کني همچين چيزايي مي تونن کارساز باشن؟
ما هيچوقت با هم جور نبوديم. من تو دهه پنجم زندگيم هستم. اين دفعه
ميشه ازدواج سومم.»
کاغذ نامه را با دقت چين مي اندازد، قيچي را از محفظه کوچک
پلاستيکي اش درمي آورد و با انگشتهاي بزرگش ناشيانه با آن ورمي
رود. همين طور که براي انجام کارش اخم کرده، آنرا مي برد. بالاخره
مي فهمم که تصميم دارد با برشهايي از وسط کاغذ، موتيف قطار را
دربياورد و با ايجاد فضاي خالي، باد بخار را نشان دهد. مي
گويد:«خوب، حالا آروم ورش مي داريم. تو هم منو دعوت مي کني باهات
بيام جشن سپاسگزاري.»

بهمن و اسفند 85- تبريز
پانوشت
. Perry Mason، شخصيت داستاني کارآگاه، نوشته ارل استنلي که
ريموند بر از سال 1966-1957 شخصيت سينمايي آن را، بازي کرده است.
2 . Sport Utility Vehicle
3 . Liz Taylor
4 . Brunei
5 . Elizabeth Taylor ستاره سينما متولد 1932، انگليس
6 . New York City
7 . Eloise
8 . Ebeneezer
9 . مراسمي سنتي که کليسا را با حلقه ها، دسته ها و گلدانهاي گل
تزئين مي کنند. الهام گرفته از کتاب مقدس. (زن پاهاي عيسي مسيح را
با موهايش رُفت و بويي خوش تمام خانه را فراگرفت.)
10 . نوشته ساندرا تسينگ لو. بنا بر اين مقاله از حدود دهه 1990
والدين (آمريکايي) به اين نتيجه رسيدند که بايد به کودکان اجازه
داد با واقعيات روبرو شوند و با سلاح خود اتکايي به جنگ دنياي بد
بروند. در اين راستا، اغلب رفتارها و ملاحظاتي که والدين براي
تربيت صحيح کودکان اعمال مي کنند، کنارگذاشته مي شود.
11 . Tim
12 . René، رنه دکارت،1650- 1596، فيلسوف، دانشمند و رياضي دان
فرانسوي. وي حقيقت موجوديت اشياء را زير سوال مي برد و مي گويد با
وجود اينکه گاهي اشياء دوروبر را کاملاً حس مي کنيم، گاهي، مثلاً
در خواب، نيز از حقيقت اشياء مطمئن هستيم در حالي که آنها حقيقت
ندارند.
13 . نوعي گياه زينتي با برگهاي مخملي
14 . Wordsworth، شاعر رمانتيک انگليسي، 1850-1770
15 . Donna
16 . يکي از محل هاي پرتاب توپ در بازي گلف
17 . Cosmos Computer
18 . Corcoran، اين گالري ابتدا جهت نمايش کلکسيوني از نقاشي ها و
مجسمه هاي هنرمندان آمريکايي و اروپايي تأسيس گرديد که هنري ويليام
ويلسون کورکوران، جمع آوري کرده بود.
19 . osso buco، نوعي غذاي ايتاليايي
20 . دوازده حرکت منسوب به دوازده برج سال که مقدمه مديتيشن است.
21 . کمدي درام به کارگرداني بر استير سال 2002
22 . Susan Sarandon
23 . کتاب و فيلمي به همين نام نوشته جوان ديديون و جان گرگوري
دونه و کارگرداني فرانک پري در سال 1972
24 . Joan Didion
25 . قرصي براي تسکين درد دندان که خواب آور است.
26 . West Coast
27 . Atkins، رژيمي که علاوه بر نوع غذا مهارتهاي کنترل اشتها را
نيز آموزش مي دهد.
28 . Bride’s magazine
29 . Lee Park
30 . Vanity License Plate مالک ماشين با پرداخت هزينه، حروف و
اعداد دلخواه خود را براي پلاک ماشين خود انتخاب مي کند.
31 .Gucci نام نوعي عينک آفتابي
32 . Felix the Catشخصيت کارتوني گربه متعلق به دوران فيلم صامت.
33 . Jiminy Cricket شخصيت انيميشني والت ديزني که اولين بار در
سال 1940، در کارتون پينوکيو ديده شد.
34 . Joanne Willoughby
35 . Edgar Bergen، بازيگر آمريکايي، 1978-1903
36 . Charlie McCarthy، عروسکي که جفت هنري ادگار برگن بوده است.
37 . Miz Banks
38 . سيستم چيني براي طراحي داخلي که اشياء را در سمت راست اتاق،
قرار مي دهند و معتقدند اين طرز طراحي، آسايش و خوشحالي را تلقين
مي کند.
39 . Euthanasia کشتن افرادي که بيماري لاعلاج دارند. در اغلب
کشورها غيرقانوني است.
40 . ارتباط با اينترنت از طريق گوشي تلفن همراه.
41 . نوعي پست اکسپرس
42 . Mariah Roberts
43 . برنامه اي که از سال 1964 از طرف انجمن مسئولان مدارس
ايالتهاي اصلي و سازمان آموزشي براي تقدير از معلماني که بهترين
روش تدريس را اجرا مي کنند، ابداع شده است.
44 Baltimore
45 . شر کتهاي هواپيمايي اين بليط ها را براي مشترياني در نظر مي
گيرند که مکرراً از خدمات آنها استفاده مي کنند.
46 . اعتقاد به اينکه تعليمات حقيقي مسيح در عصر جديد نيز مي تواند
راهگشا باشد. انسان مداري از پايه هاي اين باور است.

|