شعر
عليرضا ذيحق
خسته
در سپيديهاي آسماني كه ابر، اندودش كرده است
ادراك حسي گنگ مرا
از درد، از زخم
و از نيامدهها ميترساند.
پاييز نگاههاي هراسانم در آينه
لبريز خيرگي در
نيمرنگيهاي عاطفه و نيازيست
كه در برگ برگهاي خموشيهاي انديشهام
باغهاي ويران خيالم را
انباشتهاند.
به زير پلكهاي من كه دنيايي از بهار خفته بود
اين خزان، آزارم ميدهد و گم ميشوم در حيراني فصول
وقتي كه زمستان دلم
بيابر، بارانش ميگيرد.
از راههاي نپيموده خستهام
و از آروزهاي نا رسيده، سرشار !
83/8/19
|