شعر 

محمدهاشم اكبرياني

13 شعر از محمدهاشم اكبرياني


1
نترس
بالهایت را باز کن
پرواز هم که بلد نباشی
نخواهی مرد
اینجا
آسمان خیلی کوتاه است



2
نه خورشیدم
که به روشنایی جهان بیندیشم
نه شمع خاموش
که به هیچ
خار وخسی
که گاهی باد
به یاد می آورد



3
مثل پله های خانه ای متروک
گاهی
دلم
هوای کسی را که نمی شناسم می کند



4
سنگ که پرتاب می کنیم
قمری با پروازش
هزار حرف ناگفته می گوید
و ما
نمی دانم چرا گریه مان نمی گیرد



5
به چراغانی کوچه دل خوش نکنید
در آن انتها
یکی مرده است



6
باد مرد
وباران برای همیشه رفت
حالا در این کوچه بی ماه و خورشید
در این خیابان بی زمین و آسمان
در این خلا هر چند پر آب و علف
راه چگونه دل به آمدن مسافری ببندد



7
مفاهیم و معنا خسته اند
کلمات را همین طور بی منطق
کنار هم می چینم
تا در آخر
مجسمه ای از خود ساخته باشم



8
همیشه همین طور بوده است
کسی که از دور می آید فرشته نجات است
نزدیک که می شود دل می بندیم
و دور که شد
با لبخندی تلخ می گوییم
خیانتی بیش نبود


9
سالهاست
بر دستان رو به آسمانم
چند دانه گندم ریخته ام
نه سبز می شود
نه پرنده ای آن را می چیند



10
شعرهایم عصر پنجشنبه می آیند
ما
فاتحه خوان مرده های بی نام و نشانیم



11
باران به هوای تن تو
از خانه بیرون زده است
چتر را ببند و
دکمه ها را باز کن



12
از آن دالان که در ذهن زده ام
پلنگان با زخمی عمیق
لنگان لنگان می گذرند
چشمه های منتظر اما ناامید
تصویر ماه را پس می زنند
سکوت
هستی را هدایت می کند



13
از من
پرنده های زیادی پرواز می کنند
و جوجه ها
یکی یکی
با دهان باز می میرند
 
  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما