شعر

 

مژگان اميري
دو شعر از مژگان اميري
 

1

هیچ چیزت را قبول ندارم
هیچ
حالا بیا و
پیدایم کن
در این عکس هایی که فکر می کنی منم
پنجره که باز شود
همه می توانند
روی بالکن بایستند
با لبخندی بر لب، دستی بر کمر
عرق های ریز روی شقیقه و شیار نرم کنار بینی
کنار بادی با طره ی نازک مو
که می رقصد روی چروک های پیشانی
دست تکان بدهند
و لباس های شسته را پهن کنند
یاد زنان مجار می افتی
با آن دامن های سپید چین دار گلدوزی شده
روسری های سه گوش
و پیش بندهایی تمیز
می شنوی
انکارم از قد کشیدن تو بلندتر شده است
و این ها همه از بی خوابی های راسکلنیکوف شروع شد
وقتی میان دوبار غلت زدن
می توان هزار و یک راه را با لاشه هایی از خود
که جا مانده
در خالی دهان هایی که می مکندت
پر کرد
میان این اولین و آخرین چقدر جایم تنگ بود
و چقدر جان کندم در این هوای سرد خاکستری
میان این دو بی نهایت ریز چیزی نبود جز هیچ
و دست های من
که بیخود وقت تلف می کرد
تا یاد بگیرد بشمارد
وقتی هنوز شروع نکرده به آخر می رسید
میان فاصله ی یک بند انگشت هم می شد تمام شود
بدون مکث
بی صدا
بدون سلام و خداحافظی
بدون بازی خنده دار مرادها و مریدها
و داستان هایی که در هیچ خود تاب می خوردند
برای وینرین های بزرگ کتابفروشی ها
و ریخته بودم
میان خالی این لیوان ها
مرا در آخرین پله نه
در اولین هم نه
جایی میان دومی و سومی
شاید پیدا کنی
وقتی سبک تر از باد می توانم بالا و پایین بروم
وقتی حضورم را در این فضای زلال و سبز
یکبار دیگر
بر آب های سرد
زیر این سقف کوتاه و سنگی
از این غار آبی ساکت
دیدم چگونه از شکم زنی بیرون آمد
تا دست هایی که می شنوی می گوید: می دانستم
                                                                ****
قایقی
منتظر است و خالی
نزدیک دورترن اقیانوس های جهان


--------------------------------------------------------

2

بی شک
ما بودیم
وگرنه چرا باید سرازیر می شدیم پشت پلک های مردگان
با خنده های روشن و بی صدا
و سبدهایی خالی که با خود می بردند
از آخرین شماره ات تا پایین پله ها افتاده ام
این سنگ های سرد خاکستری
ذهنشان پر شده از حافظه ی جهان

ما بودیم
یا یک انگشتانه دنیا که در دست هایمان پوست ترکاند
یا هجوم سرگردان خواب هایی بی وطن
که دائم از ما می گذرند
و از گوشه ی گنجه سرک می کشند و فرار می کنند
از این نرده که خم شوم
نگاه جدی این آدم خشکم خواهد کرد
یکی از خال های این زن هندو خواهم شد در دفتر
جایی میان دو ابرو
نترس
دهان باد ابهام مرا خواهد گرفت
فکر می کردم اگر تا ده بشمارم
و چشم هایم را باز کنم
به سه نرسیده
گوشه ی دامن او را خواهم گرفت
و تا بیاید و بفهمد
سر از تمام این شگردهای رندانه در خواهم آورد
امتداد قهوه ای ات را
کنار این خاکستری پیر و آبی خسته رج می زنم
می بافمت
و دیگر در این سراب نیلوفری سبز نمی شود
و این ها همه تقصیر تو است

فکر می کنی
کسی در این دنیا خواب ما را هم خواهد دید؟!
  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما