شعر

منصوره اشرافی
شش شعر از منصوره اشرافی
1
ومن روئینه تنم
نه چو نان اسفندیار
و آن دیگر
که به پاشنه بمرد.
من روئینه تنم
اینک،
زیرا که به درگاه دوستی
ایستاده ام
و تمامی پیکرمرا
عشق انباشته است.
سرفراز و قامت افراشته
بر درگاه مهر
در آماج تیرهای زهر آگین.
2
بی اندوه
چگونه می توان
ازین تقدیر اندوهناک گفت.
افق بی در
و افسوس
در چشم من.
این حدیث
هرگز گفته نخواهد شد.
ساحل بیداری کجاست؟
باد در مه می رود
و مرا
که پای رفتن نیست.
انبوه خدایان
مثل آوازهای ناخوانده
در ازدحام نان و
کوچه و
بازار
سرگردانند.
ونسیم
که شاید
بوزد
به پنهانی
به این وادی.
3
رهایی،
در دستان فراخ سپیده
نوید تبلور دوباره عشق.
رهایی،
در چشمان منتظر کودکان
بیداری اشتیاق
و بازیی ی بی نهایت.
رهایی،
در آواز عاشقان
بر خاک گر گرفته از عطش
و نوید باران.
رهایی،
در کویر عبوس
همچون درختی
با ارمغان آرامش سبز.
رهایی،
درستیغ کوه
هم چون عقابی
پر گشوده و مغرور.
رهایی،
نوید فتح قله
و اواز مداوم آدمی ،
رستن
پر گشودن
پرواز.
مرگ را
به چهار میخ زیستن
و تباهی را
بر صلیب عشق
آویختن.
رهایی،
در همیشه عاشق بودن
و این است
آدمی را
انگیزه ما
4
کدامین دست آیا
اعتبار رفته آدمی را
با این کهنه جهان
به نبرد بر خیزد؟
تا در گلوی سرخ صبح گاهیش
فریادی رسا شود.
جهان
_ این هیبت سنگین غبار خواب بر تن گرفته _
و اشتیاق آدمی
برای زیستن.
کدامین دست آیا
آبروی رفته انسان را...
جهان
زمخت و نا هنجار
و آدمی ناتوان و تک
قامت خم شده اش را
بر خواهد افراشت
_ عاقبت_
هم چون
لوایی بلند و سپید
از ایثار
در حمایت دوستی
در حمایت عشق
...
5
چوپانان
رهایمان کرده اند.
همه چیز
مبهوت و گنگ
همچون ابتدای آفرینش.
ماه
همچون یتیمی
با دل ملتهب
در سیاهی
رها شده.
پرندگانیم
در بر هوت کویر
بی شاخه ای حتی.
و حدیث مکرر
زیستن
فانوسی ا ست
در باد.
6
ساعت چند است؟
فاصله میان
مرگ و عشق
یک عقربه است
و قلب هایی
که بر خاک
رها شده
اند
می تپند هنوز
پر التهاب.

|