شعر
 
سحر محمدی

خودکشی

پرواز نزدیک است
امشب من بال خواهم زد.

من اینجا، در این دنیای مجازی تار
به انسانهایی گره خورده ام
که به بوهایشان عادت دارم.
اما این پروازم را از من نمی گیرد.

غصه هایم اما مرا نزدیک می کنند
به رفتنی که در دوردست می خندد.
دیگر غصه ها با اشک شسته نمی شوند
رنگ می بازند و باز رنگارنگ می شوند.
آنها ته نشین شده اند بر جسم عمیق من.
آه! اشکهایم چقدر ضعیف اند.

جسمم را نوازش می کنم
و دلم برایش می سوزد.
او قربانی روح بیقرار من خواهد شد
و قربانی احساس نداشته ام.

دست بر خاک می زنم
و دست خاک آلودم را بر جسم ناخواسته می کشم،
تا به هم عادت کنیم
وشاید هم دلبسته شویم.
خاک مرا در آغوش میگیرد
و من آرام در میان او می خوابم.
پرواز فرا رسید.

 

 
 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما