شبشاشی

 
مجيد اسطيري
 

چشمامو مي بندم كه هيچي نبينم . نه زنمو نه بچه مو نه بابامو نه ننه مو نه خواهر و برادرامو . همه شون مايه ي رنج من هستن . حوصله ي هيچ كدومشونو ندارم .
روز اول مهر مامانش دستشو گرفت و بردش مدرسه . صبح خودش از خواب بيدار شده بود . بدون اين كه ما بيدارش بكنيم . من كه مي دونستم از ترسش كل ديشب رو نخوابيده . مثل تموم اون هفت سالي كه از تولدش مي گذشت منتظر بودم تا گريه كنه و بگه من نمي خوام برم مدرسه اما بالاخره مادرش لباسارو تنش كرد و دوتايي با هم از خونه رفتن بيرون .
فكر نمي كردم ديگه كار به شب ادراري و اين جور چيزا بكشه . منظورم اينه كه فكر نمي كردم اين همه شبيه من باشه . حالا درسته كه پسرم بود ولي به هرحال همه ي آدما حتما با همديگه فرق دارن . منم با بابام فرق داشتم . اون خيلي بد بود . اون همه فرق كه با بابام داشتم بد بود و اين همه شباهت كه پسرم با من داشت هم بد بود .
توي مدرسه با بچه ها بازي مي كنه . نه اين كه بره يه گوشه اي ساكت و آروم بشينه و با هيشكي حرفم نزنه .نه . اتفاقا وقتي يكي از بچه ها بهش ميگه كه بيا تو هم بازي كن ميره و باهاشون بازي مي كنه و نميدونم چي بازي مي كردن . به هرحال يه بازي بوده ديگه . مي دونم از روي ترس رفته . مثل سگ مي ترسيده كه بگه نه من نميام بازي . حتما حتما وسط بازي بارها همه بهش گفتن درست بازي كن ديگه مگه بلد نيستي . اونم با چشماي خاليش بهشون فقط نگا كرده و هيچي جواب نداده . آره اينا تا اين جا يه بخشي از قضاياي روز اول مدرسه ي پسرم بود .
وقتي ميذاشتمش روي صندلي شاگرد و مي رفتم سرويس همه مي گفتن بابا اين كه هنوز كوچيكه كجا مياريش . سر پيچا گهگاه چپه ميشد . همه مي گفتن بابا اين بچه انقدر كوچيكه كه نمي تونه خودشو رو صندلي نگه داره . اما من مياوردمش چون گريه نمي كرد . هميشه منتظر بودم تا گريه كنه و ببرمش خونه و با يه احساس كاملا پدرانه ي بي نظير بدمش به ننه ش و بگم بگير بابا توله تو اين قدر وق زد كه سرمو برد . اما هيچ وقت اين اتفاق نيفتاد .
آخه من كه مي دونم همه ي بچه هاي دنيا از بوي بيمارستان بدشون مياد . بوي الكل كه به مشامشون مي رسه ياد آمپول مي افتن . چرا يه بچه نبايد از ترس آمپول گريه كنه ؟ چرا ؟ من فقط يه دليل براش دارم .
درست هم خاطرم نيست من بودم كه وقتي بچه مو مي نداختم بالا گريه مي كرد يا بابام بود كه وقتي منو مي نداخت بالا گريه مي كردم . اما بعد از اون دفعه ديگه هيچ وقت اين جوري دوست داشتنمو نشونش ندادم . گفتم بابا چند وقت ديگه بزرگتر از اوني ميشي كه من قوت داشته باشم بندازمت بالا باز بگيرمت تو رو خدا بخند . تو رو خدا بخند ديگه . فكر مي كنم اين كارو بابام با من كرد . آره خوب كه فكر مي كنم مي بينم هنوز دماغم درد مي كنه .
مادرا هم جلوي در مدرسه منتظر بچه هاشون مونده بودن تا روز اول مهر تموم بشه و بچه ها از در مدرسه بيان بيرون و تندتند براي مادراشون تعريف كنن كه خانوم معلم چي گفته و شماره ي كلاسشون چنده و روي كدوم نيمكت مي شينن و از اين جور چيزا . مثل همه جاي دنيا مادرا شروع كرده بودن با همديگه حرف زدن و خلاصه دو تا دو تا و سه تا سه تا و چند تا چند تا با هم رفيق شده بودن .
بابابزرگم دنبال زني گشته بود حتما كه ترس توي چشماش تابلوي تابلو باشه . يعني اصلا احتياجي به گشتن توي چشماي طرف نباشه كه مثلا ببينيم از ارتفاع مي ترسه يا نه . ترسش تابلو باشه . از نفس كشيدنت هم بترسه . بابام هم دنبال همين جور زني گشته بود . منم همچين زني رو پيدا كردم كه بالاخره نتيجه ش اون شد .
نه من مطمئنم كه رگ و پي نداشت . هيچ وخ يكي از دنده هاشو زير دستم حس نكردم . توي چشماشم كه پر از خالي بود . توي بدنش كلا با ترس پر شده بود . توش پر از خالي بود . همين . نمي دونم بابام اين جوري بود يا پسرم .
سه سالش هم كه شد همون جوري بود . پنج سالش هم كه شد ده سالش هم كه شد . ديگه ديدم خود خود منه . ديگه مي دونستم تا آخر عمرش بايد وحشت رو نفس بكشه . ترس از يه دنياي پر از آپارتماناي شيش طبقه ي قرمز .
ولي اگر هم بابام با من اين كارو كرده باشه من اون قدر قشنگ دركش مي كنم كه انگار انگار من خودم يه شب كه از سر كار برگشتم خونه بدون هيچ لبخندي بچه مو برداشتم و پرتش كردم هوا و چند بار كه خوب پرتش كردم هوا و هيچ اثري از خنده نديدم يهو وسط زمين و آسمون ولش كردم و با خودم گفتم من همچين بچه اي نمي خوام . آره دماغم هنوز درد مي كنه اما همه ميگن اين تو بودي كه اين كارو با پسرت كردي . نمي دونم .
كارم اين بود كه دانشجوهاي دانشگاه علوم پزشكي رو توي مسير خوابگاه و دانشگاه و بيمارستان ببرم و بيارم . داشت مي شد پونزده سال كه من توي نقليه ي دانشگاه بودم . همه ي راننده ها همه ي دانشجوها رو به اسم مي شناختن اما من هيچ كس رو نمي شناختم . فقط مي بردم و مي آوردمشون . همين . با هيچ كدومشون حرف نزده بودم . بعضياشون كه موقع پياده شدن از اتوبوس تشكر مي كردن ديگه نمي دونستم چيكار كنم . مي خواستم داد بزنم سرشون كه بابا دست از سر من برداريد .
آره خلاصه . بچه ي من مي بينه كه براي اولين بار داره يه احساس جديد رو كشف مي كنه . يه چيزي غير از ترس . نمي دونم براي اولين بار در كدوم لحظه توي چشماي اون دوستش مي بينه كه ميشه اعتماد كرد و نترسيد . نمي دونم . شايد وسط همون بازي اون تنها كسي بوده كه سر پسر من غر نمي زده كه تو چرا بازي بلد نيستي . شايد هم ديگران سر اون پسر بچه هم غر مي زدن و همين رو مي گفتن . شايد توي كلاس بغل هم نشستن . شايد توي زنگ تفريح اون به پسر من يه كيك تعارف كرده بود . نمي دونم خلاصه . اما براي اولين بار پسرم فكر كرده بود كه مي تونه با كسي دوست بشه .
درست خاطرم نيست ولي مطمئنم حتما يه خونه اي تپه اي دكلي چيزي پشت خونه ي قديمي خودمون هم بود كه من مثل سگ ازش مي ترسيدم . واي كه چقدر مي ترسم وقتي كه همين الآن اسم سگ رو ميارم . ياد داييم مي افتم . تا زنده بود ازش مي ترسيدم . حالا هم كه مرده ازش مي ترسيم . تا وقتي باشم ازش مي ترسم . نمي تونم ازش نترسم . نمي تونم .
وقتي يه هفته ده روز پشت سر هم هر شب شاشيد وشاشيد ننه ش به صرافت افتاد كه چرا تو شب شاشي گرفتي بچه . من توي دلم گفتم اي بابا زن تو چه مي فهمي تموم رگ و پي اين بچه از ترس درست شده . اين تازه اولشه . خلاصه بردش دكتر و دوتايي با خانوم دكتر مهربون كلي زور زدن و بچه ي بيچاره ي منو روانكاوي كردن تا فهميده بودن كه اين بچه از اون آپارتمان شش طبقه ي اون طرف كوچه مي ترسه . همون آپارتماني كه يه عالمه آجرنماي قرمز توش كار شده بود .
گه خورد هر كي گفته مي تونه بفهمه ما از كي شبشاشي گرفته بوديم . از موقع بابام . از موقع بابا بزرگم . باباي بابابزرگم . باباي باباي بابابزرگم . گه خورده هركي اينو گفته . هر كي گفته مي تونه بفهمه معنيش چيه . معنيش خودشه .
اومدن . خلاصه با هم راه مي افتن و ميان طرف خونه . زنم كه سال ها بوده با كسي درست مثل بچه ي آدم حرف نزده بوده با اون زنه گرم صحبت ميشه و خلاصه از هر دري ميگن و ميگن و اصلا حواسشون پرت ميشه كه دارن كل مسيرو با هم ميرن . خلاصه يهو مي رسن سر كوچه ي خودمون . اين جا اوج داستانه .
اما من بردمش . روز اول با اين كه خيلي سخت بود بردمش . روز دوم سخت تر بود ولي بازم بردمش . روزاي بعدشم بردمش . هفته هاي بعدم . خلاصه كل اون ترم با خودم بردمش سرويس . سخت بود . وحشتناك بود . اولش كه دانشجوها يا هيچي نمي گفتن يا مي گفتن بابا اين بچه ي به اين كوچيكي رو چرا با خودت مياري تو اتوبوس و ميشوني كنار خودت . مي خوره زمين . از رو صندلي ميفته يه طوريش ميشه . بعدش كه ديدن گوش نميدم سر به سر بچه ميذاشتن . يه بار دو بار سه بار صد بار . وقتي ديدن كه نمي خنده وقتي ديدن حتي گريه هم نمي كنه فقط با چشاي خاليش زل مي زنه بهشون و نگاشون مي كنه ديگه دست از بازي كردن باهاش برداشتن . تموم شد . اگه صد سال ديگه هم با خودم مي بردمش سرويس چيزي بهتر نمي شد .
هي جيش هي جيش هي جيش . تموم نمي شد . خودش فهميده بود منم كه از اول مي دونستم اين تا آخر سرنوشتشه . فقط زنم بود كه خودشو زده بود به خريت . هي اين دكتر اون دكتر . منم هر دفعه مي رفتم حموم تو دلم كلي با زنم حرف مي زدم كه شايد قانعش كنم . بابا دست بردار اين قدر خودتو اين بچه رو عذاب نده لعنتي . اين ديگه تمومشه . اين ديگه تهشه . اصلا همه ش همينه . همه ي وجود اين بچه به من رفته تا رسيده به شاش . ديگه چي كارش داري . اما زنم هي مي رفت با شهرداري نامه نگاري مي كرد كه چرا اجازه ي ساختن يه آپارتمان شيش طبقه رو به اين بساز بفروشا ميدن كه تموم آجرنماهاش قرمز باشه . من نمي دونم تو حموم يا تو دلم چقدر به زنم مي خنديدم . چقدر مي خنديدم كه زنم فكر مي كرد تموم نميشه .
يهو مي بينن رسيدن جلوي در خونه . زنم از اون زنه مي پرسه خب پس خونه تون كجائه ؟ فكر مي كنم در اون لحظه به احتمال قريب به يقين زنم لبخند رو لبش بوده . اون زنه هم يه لبخند گشاد رو لبش بوده . برميگرده ميگه اين جا ديگه . و همون آپارتمان شيش طبقه ي قرمز رو نشون ميده . بعد زن من نه مثل فيلما كه باورش نشه و بعد دوباره بپرسه كجا ؟؟؟ نه همون لحظه مي زنه زير خنده و دست بچه رو ميگيره و مي كشه به طرف خونه . وقتي دم در وايساده بود و سعي مي كرد بچه رو بياره تو خنده هاش خوب يادمه لعنتي . بچه نميومد تو . براي اولين باري بود كه تو عمرش داشت مقاومت مي كرد . داشت اون ور كوچه رو نگاه مي كرد و مادري كه مي خواست بچه شو بكشونه تو دهن يه غول شيش طبقه ي قرمز .

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما