آداب زیارت آتش
سروش علیزاده
Soroush.alizade@Gmail.com
برای یعقوب یاد علی
نفس نفس می زنم و انگشت هایم را درهم قفل می کنم وبه گودی دستانم
می دمم تا از سرما لمس نشوند. سر بر می گردانم واز روی شانه نگاه
می کنم به دیوارهای مسجد قدیمی که پوسیده و طبله کرده است. حتما
باید ستونهایش خیلی محکم باشد که این همه سال، سقفش نریخته و توان
تحمل برف های دو متری زمستان این جهنم را دارد.
بیشتر مچاله می شوم روی سکوی کنار دیوار مسجد و آرام آرام سوت می
زنم تا سرمایی که کفل هایم را سوزن سوزن می زند فراموش کنم.
سالهاست که همیشه خودم را میگذارم جای کودکی که توی بقعه پشت
مسجد، زیارتش می کنند. هر بار وقتی ضریحش را می گرفتم در دل می
گفتم:
« آخه جا قحط بود تنهایی اومدی تو این کوه و کمر شهید شدی.»
و گاهی دست از جیب زائر کنار دستیام بیرون می کشیدم و اسکناسی را
از سوراخ ضریح روی قبر سر می دادم!
صدای پارس سگها مو به تنم سیخ می کند و نیامده زبری زبانهای
سرخشان را به پوست تنم حس میکنم .
شاید مثل هر روز ساعت که هشت بشود؛ سیگاری از پشت گوش بر دارم
وبمانم منتظر تا پِت و پِت؛ جیپ روسی حسین آقا گرم شود و پیت های
بنزین را که با روغن قاطی کردهام بردارد و بگذارد پشت ماشین وتوی
این باد، کبریت را سر و ته با شست و اشاره بگیرم و سیگارم را
بگیرانم و پای شکستهام را بگذارم کمی هوا بخورد و ...
نمی دانم دندانهایم از صدای پارس سگهاست و یا از این سرمای لعنتی
که تق تقشان در آمده و من دست روی زمین ستون میکنم تا بلند شوم و
بروم داخل مسجد. اما پایم تیر میکشد و با«آآآخ» بلندی دو باره
مینشینم و ورم مچ پای سیاه شدهام را می مالم که شاید دردش
کمترشود.
- چِ چِ چِ چرا آتیش! حیف نیست، ای ی همه درخت رو سُ سُ سوزوندن
حسین آقا؟
- بس نیست این قده دزدکی ارّه کشیدیم که از کمر افتادیم؟!
- حالا اگه ما، ا ی ی جنگل و بسوزونیم ؛ همّت مرد های ده بالا ب ب
ب بیشتر میشه؟
- جای لاسیدن بزار برم فیء آخرو با ویلا ساز ها طی کنم.
ـ مَ مَ من چی کار کنم؟
ـ شعله رو که دیدی این جا رو هم آتیش بزن .
شاید همیشه لحظات تنهایی زندگی ام با سگها گره می خورد وانگاری
کنار همین مسجد، مشکل من هم یک جوری باید حل شود.
پشت بقعه همین مسجد مادر اشک از لپ های گل بهی صورت چهار گوشش پاک
کرد و گفت:
ـ بشین تا من زیارتم تموم بشه.
و چادر به دندان گرفت و رفت، نه من انتظار داشتم چند قدم که می رود
برگردد و نگاهم کند؛ نه او برگشت برای دیدن من.
آن قدر منتظر ماندم که برف بارید و خودم را بیشتر مچاله کردم وزل
زدم به سکه ی دو پهلوی که مادر کف دست هایم گذاشته بود.
در مسجد بسته بود و سگ ها دورم جمع شده وتَف نفس هایشان؛ نفسم را
بند آورده بود. یک هو بلند شدم و تندی از درختی بالا رفتم و شروع
کردم به جیغ زدن که حسین آقا چوب به دست رسید و نعره زنان، سگها
را فراری داد.
این حسین آقا هم انگاری هیچ وقت پیر نمی شود. بعد بیست سال هنوز
چهار شانه است و یک خال مویش هم سفید نشده است. حالا دیگر به جای
کاپشن آمریکایی ، کت و شلوار سرمه ای اش را اتو می زند و جای اشنو،
زبان به کاغذ سیگار ویننستون می زند و چنان از کونه سیگار کام می
گیرد که انگاری دو لیوان تلخی بالا زده است.
این دور برها که مدرسه نبود. حسین آقا خودش ارّه کشی و چوب دزدی را
یادم داد و همیشه از دکترهایی حرف می زد که توی شهر، چشم لوچ ها را
عمل می کنند. شاید همیشه خودش را سرزنش می کند که باید هر روز صبح
با دیدن قیافه اَنتر من از خواب بیدار شود.
کون مال، کون مال خودم را می کشانم جلوی در مسجد و چند بار نفسم را
حبس می کنم و محکم، خودم را پرت می کنم سمت در تا باز شود. باز نمی
شود ودرد پایم نمی گذارد نفسم بالا بیاید وبا پشت دست محکم به در
می کوبم وصدای تق وارفته اش را در می آورم.
از عصبانیت رگ دست هایم باد کرده و کبود شده است؛ شاید هم از ضربه.
تمام نیرویم را جمع می کنم و توی دلم مدام تکرار می کنم :«سگ که
ترس نداره! سگ که ترس نداره!»
بلند می شوم و تمام تنه به در آهنی می کوبم و انگاری که حرفم را می
فهمد می گویم :
« لامص ص صب، باز شو دیگه»
ازهمان صبحی که مادر مرا گذاشت جلوی همین در، اینقدر به چادر زن ها
و لپ های گلی شان نگاه کرده ام که چشمانم سیاهی رفت و مادر نیامد.
سال ها آن پشت چال گود بازی کردم و مادر نیامد؛ برف آمد و مادر
نیامد و نشستم و نیامد و نیامد و نیامد و لامصب این حسین آقا هم که
پیدایش نمی شود.
سیگار را از پشت گوش بر می دارم و کبریت را می گیرانم و پک محکمی
به کونه سیگار می زنم.
گرمای آتش را توی شش هایم فرو می دهم و فکر می کنم در مسجد هم که
بازمی شد؛ هیچ توفیری نداشت. چیزی داخلش نمانده که با حسین آقا و
بی حسین آقا بلند نکرده باشم و توی بازار خواهر امام روغنی نشده
باشد. کاشی کف مسجد را که نمی شود سوزاند و گرم شد!
- جوت و لوچ که هستی، هر شب هم بیا وسایل خونه خدا رو قاپان کن.
- خُ خُ خدا که حسود نیست. ای یی همه مردم می رن پشت این مَ مَ
مسجد و شفا میگیرن؛ مام م ما شفا نخواستیم،پو پو پول عرقِ شبمون
رو، از آقا می گیریم.
شاید بزند به پس کله حسین آقا و عین هر شب ساعت هشت بیاید دنبالم و
چند نقطه جنگل را آتش بزنیم و طبق قرار با پولی که می گیریم توی
شهر خانهای بخریم. اما من دلم برای این جا تنگ می شود و گاهی هم
بد نیست، بروم سروقت ویلاهایی که همین دور و برها نقشه ساختنش را
دارند. به حسین آقاکه گفتم سر جنباند و گفت:
« جون به جونت کنند لیاقتت همینه.»
و من گفتم:
« چی؟ پس با سهمم برم دُ دُ دُ ختر شاه پریون رو بگیرم!؟»
و حسین آقا چند بار تسبیح دور انگشت چرخاند و تفی به زمین کرد
وگفت:
«ببینم ، راستی تو بیست و هشت سالگی هم می شه چشم های لوچ رو میزون
کرد؟!»
سگی از دور برایم دم می جُنبانَد و درد پاهایم را فراموش میکنم .
لی لی کنان خودم را میرسانم به پیت بنزین و کشان کشان میآورم و
میپاشمش روی یکی از درختها. لباسم از بنزین و روغن نم میگیرد و
سرما تا مغز استخوانم فرو می رود.
مینشینم همان جا روی زمین و نگاه میکنم به سگهایی که تعدادشان
دقیقه به دقیقه بیشتر میشود وتوی پیچ درختها، لا پای همدیگر را
بو میکنند. عضله زیر پلکم تند تند نبض می زند و تنم به رعشه
میافتد.
از درختی بالا می روم و داد می زنم؛ شاید سگها از صدایم بترسند و
فرار کنند. دوست دارم باز یکی صدایم را بشنود و چوب به دست بیاید.
زیپ کاپشنم را بالا تر می کشم که سوز، کمتر توی یقه ام برود و
کبریت را پرت می کنم پایین تا از سرما، هوس آتش زدن درخت با این
لباس های بنزینی به سرم نزند.
از بالای درخت، نور چراغ های چیپ حسین آقا را میبینم و تفی غلیظ
پرت می کنم به پشت قهوهای یکی از سگها و نیشم نا خود آگاه باز
میشود.
بلندتر داد میزنم که صدایم را بشنود و نمی شنود و سگها پارس
میکنند و نمیشنود و بلندتر داد میزنم و سوز باد می زند توی
صورتم و من دست به سکه دو پهلوی که به گردنم بستهام میکشم و حسین
آقا هم تندی گاز می دهد تا شاید زود تر از مسیر آتش دور شود.

اولین تحریر: 1386/6/16

|