شاید کسی روی ریل مرده باشد

 

علي اصغر حسيني خواه


خدا خدا مي كردم داخل جيب كاپشنم باشد، يا لااقل توي كيفم. جيب هاي شلوارم را گشته بودم؛ نبود. ترسيده بودم. حوصله ي دردسر نداشتم؛ اينكه آدم يك دفعه با چيزي مواجه شود كه انتظارش را ندارد.
پيداش كردم؛ داخل كيف بود. وقتي زيپش را باز كردم، ديدمش آن ته. مچاله شده بود لاي چند كاغذ ديگر. نفس راحتي كشيدم و برش داشتم و از هم بازش كردم. سعي كردم كمي صافش كنم. بعد شروع كردم به خواندنش، تقريباً بدون اينكه دليلي داشته باشم: واگن چهار، صندلي پنجاه و هفت، مقصد تهران، مبداً...
تاش كردم و گذاشتمش توي جيب سمت راست شلوارم. حواسم را جمع كردم كه ديگر يادم نرود كجا گذاشتمش.كاپشنم را دست گرفتم و كيفم را با آن يكي دستم برداشتم. يك ساعتي حدوداً به حركت قطار مانده بود.
داخل سالن انتظار، هوا، از بخاري هاي بزرگي كه در چند گوشه ي آن كار مي كرد؛ گرم بود. آنجا دوست داشتم حتي ژاكتم را هم از تن در بياورم، چون احساس خفگي مي كردم. فكر كردم بروم بيرون، روي نيمكت هاي كنار سكوي ريل، منتظر بمانم. بيرون برف باريده بود. بخار، روي در شيشه اي سالن يخ كرده بود. وقتي دستم را رويش گذاشتم كه فشارش بدهم و بازش كنم؛ سرمايش را بيشتر روي نوك انگشتانم حس كردم. وقتي يك دفعه از محيط گرمي به جاي سردي داخل مي شوم؛ يك جوريم مي شود. سرما برايم تقريباً غيرقابل تحمل بود اما وقتي كاپشنم را دوباره پوشيدم؛ وضع فرق مي كرد.
به اطراف كه نگاه كردم، آخرين نيمكتِ سمتِ راستِ سكو، خالي بود. رفتم آنجا. قطار روي ريلِ كنار سكو متوقف شده بود و تمام درهاي آن بسته بود. بخار سفيدي از لاي چرخ هاي آن بيرون مي آمد و تا لبه ي سكو ادامه پيدا مي كرد.
وقتي روي نيمكت نشستم؛ سرمايش را زير پاهام احساس كردم. حتي حس كردم كمي از برف هاي قبل، آنجا مانده و خيسش كرده. دستم را ماليدم زير رانهام و دوباره روي سطح نيمكت. بعد لبه ي كاپشن را گذاشتم زير پاهام و رويش نشستم.
روي نزديك ترين نيمكت، كه چند متري با من فاصله داشت؛ مرد ميانسالي نشسته بود، همراهِ يك زن. زن حرف مي زد و دستهايش را تند به هم مي ماليد و شالش را دور گردنش محكم مي كرد. مرد هم آرام به سيگارش پك مي زد و دودش را فوت مي كرد به جلو. دود سيگار، اطرافش پخش مي شد و بعد در بخاري كه از لاي چرخ هاي قطار بيرون زده بود؛ گم مي شد.
نزديك در خروجي سالن هم پليسي ايستاده بود. دست هاش را پشت كمرش گرفته بود و گاهي آرام قدم مي زد. بخار نفس هاش از دهانش بيرون مي زد. اينجور موقع ها به سرماي هوا بيشتر توجه مي كردم و اينكه هوا ابري ست و اينكه دانه هاي ريز برف، تك و توك از بالا مي آمدند.
اكثر آدم ها داخل سالن انتظار ، كنار همان بخاري ها مانده بودند. بعضي شان با هم حرف مي زدند و بعضي مطالعه مي كردند. بعضي هم روي همان صندلي هايي كه نشسته بودند؛ چرت مي زدند. ولي روي سكو خيلي خلوت بود. غير از آن مرد و زن و آن پليسي كه كنار خروجي سالن قدم مي زد، دو نفر ديگر هم آن دورها، كنار يكي از درهاي قطار كه باز مانده بود، ايستاده بودند. گاهي وقت ها يكي شان مي رفت داخل و چيزي در مي آورد و مي داد به ديگري. فكر كردم، حتماً مامور قطار هستند يا چيزي شبيه به اين. اهميت ندادم! نگاه كردم به همان زن و مرد كه روي نيمكت كناري ام نشسته بودند. البته حالا زن از جاش بلند شده بود و رفته بود از دكه ي رو به رو دو تا چايي بخرد. وقتي مرد فروشنده، شير سماور را باز كرد؛ غير از آب جوشي كه توي ليوان هاي يك بارمصرف ريخته مي شد؛ بخار زيادي هم بالا مي رفت، طوري كه يك لحظه چهره ي فروشنده در آن گم شد. زن بعد از اينكه چند تا قند را توي پاكتي گذاشت توي جيبش؛ هر دو ليوان را از لبه هاشان گرفت و آرام، طوري كه آب جوش روي تنش نريزد، قدم برداشت طرف مرد. مرد نشسته بود روي نيمكت و هنوز داشت به سيگارش پك مي زد و دودش را فوت مي كرد جلو. وقتي زن رسيد؛ لبخندي زد. مرد كمي بلند شد و ليوان ها را از او گرفت و وقتي زن نشست و لباسش را مرتب كرد؛ يكي شان را پس داد به او.
كم كم چند نفر ديگر هم آمدند روي سكوي ريل. نمي دانم چقدر زمان گذشته بود، ولي حدس زدم، احتمالاً حركت قطار نزديك شده باشد. وقتي تعداد آدم هاي بيشتري وارد سكو شدند؛ مطمئن تر شدم. دو دختر جوان در حالي كه يكي شان چترش را دست گرفته بود و حلقه اش را دور دستش مي انداخت و ديگري كه ساك سنگيني را روي چرخ هاش دنبال خود مي كشيد؛ از كنارم رد شدند. بعد مردي كه لباس مامور قطار پوشيده بود و مي رفت به سمت در واگن. و پشت سرش مردي كه با بي سيم بلند، بلند حرف مي زد.
كيفم را برداشتم و بلند شدم. نوك انگشت پاهام يخ كرده بود، كمي هم خواب رفته بود، افتاده بود به گزگز. كف كفشم را كوبيدم روي زمين يخ كرده، كه شايد از شر اين حالت خلاص شوم. بعد تند قدم برداشتم تا كمي خون، تويشان بچرخد.
مردم كم كم سوار مي شدند. ورودي واگن هاي جلويي كمي شلوغ تر از عقب قطار بود. رفتم به سمت جلوي قطار. بايد سوار واگن چهار مي شدم. وقتي از ماموري كه در ورودي يكي از واگن ها ايستاده بود و بليط ها را چك مي كرد، پرسيدم كه ورودي واگن چهار كدام است سرش را كمي تكان داد و بليطم را خواست. يادم مانده بود، بليط را توي جيب راست شلوارم گذاشته ام. نوك انگشتان سرخ شده ام را بردم توي جيب تنگ شلوار و بليط را مچاله شده در آوردم و همان طور دادم به او. مامور، نگاهي به من كرد، همين طور به بليط مچاله شده. بعد از من خواست كه سوار شوم.
هواي داخل قطار كمي گرمتر بود. حداقل از باد سردي كه بيرون، شروع به وزيدن كرده بود؛ خبري نبود. در كشويي را كه كشيدم؛ قبل از من يك خانم آمده بود و نشسته بود روي يكي از مبل هاي كنار در. سرم را تكان دادم و داخل شدم. كيف و كاپشنم را گذاشتم روي جا كيفيِ بالاي سرم و بعد روي مبل ِ كنار پنجره نشستم.
فضاي داخل كوپه را كمي وارسي كردم؛ جاي دنج و گرمي بود. نيم نگاهي انداختم به آن خانم جوان كه مشغول تا كردن دستمال كاغذي اش بود. خواستم سرم را روي چيزي تكيه بدهم و چشم هام را ببندم كه در كوپه، محكم و پر صدا باز شد و همان زن و مردي كه روي آن نيمكت نشسته بودند، آمدند توي كوپه؛ نشستند رو به روي من. مرد سلام كرد و من سرم را تكان دادم. بعد چمدانش را گذاشت توي جا كيفيِ بالاي سرش. زن هم به مبلي كه قرار بود روي آن بنشيند؛ نگاهي انداخت و دستش را كشيد روي آن و نشست. زن خيلي آرام حرف مي زد؛ طوري كه فقط مردي كه همراهش بود، مي توانست بشنود. فكر كردم حتماً زن و شوهر هستند يا يك همچين چيزي.
قطار با كمي تاخير راه افتاد، تكان هاي آرامي مي خورد. آدم دوست داشت چشم هاش را آرام ببندد و كمي بخوابد. سرم را كه كج خوابانده بودم روي لبه ي مبل ، نگاهم افتاد به منظره ي بيرون كه تند از كنارم رد مي شد و گم مي شد پشت سرم. بيرون برف باريده بود. كمي سرم را بلند كردم. خواستم شيشه را بكشم پايين تا هواي بيرون بيايد تو. ولي زني كه رو به رويم نشسته بود، گفت كه هواي بيرون سرد است و ممكن است سرما بخورد. منصرف شدم و نشستم همان جا. خانم جوان، كتابي را دستش گرفته بود و مطالعه مي كرد. مرد هم داشت چرت مي زد. زن هم، حالا كيف كوچكش را باز كرده بود و داخلش را با دست بهم مي ريخت؛ انگار كه دنبال چيزي بگردد.
از جام بلند شدم و رفتم توي راهروي قطار. دستگيره ي پنجره را كه كشيدم پايين، باد سردي، تند خورد به صورتم. دست هام را گذاشتم لبه ي پنجره و بيرون را نگاه كردم. غير از من كسي داخل راهروي قطار نبود. فقط آن ته راهرو، مردي با شال و كلاه پشمي ايستاده بود كنار پنجره و دود سيگارش را فوت مي كرد بيرون. گاهي هم يكي از مامورهاي قطار از كنارم رد مي شد و تند مي رفت.
داخل كوپه خودمان را كه نگاه كردم؛ خانم جوان را ديدم كه هنوز داشت كتابش را مي خواند. گاهي هم روسري اش را مرتب مي كرد و صفحه ها را ورق مي زد و يا جاي پايش را عوض مي كرد. زن و مرد، از جايي كه من ايستاده بودم؛ معلوم نبودند.
برگشتم و رو به منظره ي بيرون ايستادم. مردي كه كلاه پشمي به سر داشت؛ سيگارش را كشيده بود و رفته بود داخل كوپه ي خودش. درِ تمام كوپه ها بسته شده بود، ولي از لاي درها، داخل كوپه ها را مي شد ديد. اكثرشان نشسته بودند. بعضي شان مطالعه مي كردند و بعضي هم روي همان جايي كه نشسته بودند؛ چرت مي زدند. ولي داخل راهروي قطار خيلي خلوت بود. كسي داخل راهرو نمانده بود.


  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما