انحنایِ نرمِ آرامش
 
علی صالحی بافقی
 

نمي شود با انگشت همه ی حباب ها را تركاند. سمج اند و نمي تركند. اگر قوري را پايين تر بگيرم يا شير سماور را كمتر باز كنم، چاي كف نمي كند. مي دانم اما هميشه بعد از ريختن چاي، يادم مي آيد.
ليوان چاي را خالي مي كنم توي قوري. سماور را خاموش مي كنم. قوري را پايين تر مي گيرم و چاي مي ريزم. كف نمي كند.
قوري را كم كم، بالا ميبرم. ليوان با صداي كف كردن چاي، پر مي شود. خنده ام مي گيرد.
اگر امير بود مي گفت: "مثل آب دهان مًرده !" . خودم مي گويم. مثل وقت هايي كه امير مي گويد. خنده ام نمي گيرد. يادم نمي آيد دو ليوان چاي قبلي كه خورده ام، كف كرده بودند يا نه.
يك ليوان چاي با امير خوردم ، يكي بعد از رفتن امير. اين يكي هم بعد از جمع و جور كردن ميز صبحانه.
امير كه باشد، حواسم هست كه چاي كف نكند. بدش مي آيد. اين وسواس را، او انداخته به جانم. حالا كه نيست، كف بكند يا نكند، فرقي ندارد.
دوباره ليوان چاي را برمي گردانم توي قوري. اين بار از خيلي بالاتر چاي مي ريزم. مي پاشد به دور و بر ليوان. اندازه ي يك بند انگشت، كف مي كند. بلند بلند مي خندم. مي ترسم از خودم. اگر امير بود مي گفت: " خْل و چِل!". با حباب ها بازي مي كنم. نه عادت دارم به چاي نه هوسش را دارم. اگر بعد از اينهمه پر و خالي كردن ليوان، چاي را نخورم، خودم هم مطمئن مي شوم كه يك چيزيم مي شود.
امير دوست دارد توي ليوان چاي بخورد. استكان ها و نعلبكي هاي دوست داشتني ام را شش تا شش تا چيده ام توي كابينت ها، توي ميز تلويزيون، بالاي يخچال و فريزر و روي قفسه هاي دكور چوبي اتاق پذيرايي. كاش وقت كنم گرد و خاكشان را پاك كنم امروز.
ليوان چاي را مي گذارم روي ميز. گِرديِ خيسِ قهوه ايِ تهِ ليوان، مي نشيند روي روميزيِ زرد پلاستيكي. اگر جايش بماند، امير بدش مي آيد. مي گويد : " شلخته ! ".
چاي را كه خوردم ، مي شويمش. امير آن را خريده است. از پارچه هاي كهنه آشپزخانه بدش مي آيد. همه را ريخته ام دور.
حباب ها هنوز تك و توك هستند. صندلي را مي كشم و مي نشينم پشت ميز. تازه اند. ميز ، شيشه اي است و گرد، با پايه هاي سياه. صندلي ها هم سياهند و فقط جاي نشستنشان زرد است.
انحناي نرم صندلي ها آرامم مي كند. همان روزي كه در مغازه ديدمشان، اين لحظه هاي آرامشِ نشستن روي آن ها را حس كردم. با امير كه رفتيم بخريمشان، رنگ هيچ كدام را نپسنديدم. سياه و زرد را امير انتخاب كرد. اين رنگ ها ، آرامشي را كه آن انحناهاي نرم، ايجاد مي كردند، از بين مي بردند. اين چيزها را به امير نمي گويم. حالا هم زياد به رنگ آن ها توجه نمي كنم. اگر اين لكه يِ قهوه اي روي گرديِ زردِ پلاستيكي نبود، تا ظهر
مي نشستم كنار اين انحناهاي نرم.
زل مي زنم به كاشي هاي قهوه ايِ آشپزخانه. سه سال پيش كه اين جا آمديم، كاشي ها سفيد بودند با يك گلِ آبي كوچك در گوشه هايشان. يادم نيست، شايد به خاطر همان كاشي ها بود كه از بين همه ي خانه هايي كه ديده بوديم، اين يكي مرا انتخاب كرد.
امير داد عوضشان كردند. دوستشان داشتم. كاشي كارها، تيشه مي زدند و مي شكستند و مي كندند كاشي ها را. در آشپزخانه نمي ايستادم كه ببينم. هنوز يكي از ان كاشي ها را با گُلِ آبي ِ كوچكش، نگه داشته ام. شكسته است. گذاشته ام توي كابينت، پشت استكان نعلبكي هايي كه امير دوستشان ندارد. اگر ببيندش ميگويد: " بچه نشدي تو! بچه بودي، نخواستي بزرگ بشی هيچ وقت!".
قند دمِ دستم نيست. شكرپاش روي ميز است. بلوري است با در زرد. امير هميشه چاي را شيرين مي كند و مي خورد. من فقط با نان و پنير صبحانه، چاي شيرين مي خورم. امير با كره و مربا هم چاي شيرين مي خورد. من حتي فكر آن همه شيريني را كه مي كنم، يك جوري مي شوم مثل حالا. بلند نمي شوم قند بياورم و با فكر آن همه شيريني، چايم را كه ديگر حبابي رويش نمانده است، تلخ و سرد مي خورم.
ليوان را مي گذارم كنار لكه ي گرد قبلي روي روميزي زرد پلاستيكي. برش مي دارم، هشت لاتين ساخته ام. خوشم مي آيد. مي شود با اين لكه هاي گرد كه با هر بار گذاشتن و برداشتن، كم رنگ تر مي شوند، گُل ساخت.
امير مي گويد: "چكار مي كني صبح تا شب توي خونه؟"
روميزي زرد را جمع مي كنم و پرت مي كنم توي ظرفشويي. آرام مي شوم. حالا مي شود تا ظهر اينجا نشست. هوس چاي مي كنم. حوصله ي سر و كله زدنِ دوباره با حباب ها را ندارم. ليوان خالي را سًر مي دهم روي ميز و نگاهش مي كنم. صدا مي دهد و ميرود تا لبه ي ميز. نمي افتد. ترسيده است. مي خندم. جلوي خنده ام را مي گيرم. امير نيست كه بگويد:" ديوونه ها اينجورين فقط !". مي خواهم باز هم بخندم. مي ترسم از خودم. ليوان را برمي دارم. دلم مي خواهد پرتش كنم توي ظرفشويي. ليوان ها را امير مي خرد. شش تا بودند. حالا فقط دو تا مانده است. وقتي اين ها را هم خريد، مثل هميشه گفت: "همه رو با هم نشكن تو رو خدا! ". ليوان را محكم نگه مي دارم كه از دستم سًر نخورد. به خدا چهار تاي قبلي موقع ريختن چاي شكستند. به امير مي گويم ولي او حرف خودش را مي زند :" خودشون رو از دست تو خلاص كردن!".
انحناي نرم اين صندلي ها را به هم زد اين ليوان.پرتش مي كنم توي ظرفشويي. صداي شكستنش را دوست داشتم. به امير مي گويم كه اين يكي را خودم پرت كردم و شكستم. حتما مي گويد:" راستگو شدي چوپان دروغگو؟!".
نفس عميقي مي كشم و بدنم را كِش ميدهم. استخوان هايم تك و توك صدا مي دهند. خميازه مي كشم و آخرش مي گويم :"آخيش". امير از اين كارها بدش مي آيد. دوست ندارد كسل باشم و ناله كنم و حتي گاهي بگويم آه يا آخيش. سرِ حال مي خواهدم. لذت مي برد از زندگي. ورزش صبح، نان تازه، صبحانه، راديو، كار، چرت عصر، عصرانه، چاي، روزنامه، تلويزيون، شب، من، خواب. دقيقه به دقيقه ي كارهايش را حفظ شده ام.
مي گويد:" لذت ببر از كوچكترين لحظه هاي زندگيت !"
من تا به حال به او نگفته ام كه گاهي اين كار را مي كنم. يك بار كه از لذت بازي با حباب هاي چاي برايش گفتم، چشم از روزنامه اش گرفت، نگاهم كرد، سري تكان داد و هيچ نگفت. و من ديگر هيچ وقت نخواستم از لذت هاي كوچك زندگي ام برايش چيزي بگويم.
انگشت هايم را صدا مي دهم يكي يكي. نيست كه بگويد:" نكن مفصلات داغون ميشن". ومن ميدانم كه مفصل هاي من خيلي وقت است كه داغان شده و چون او از اين صداها نفرت دارد، مخصوصا وقتي كه روزنامه مي خواند، مي گويد. حتي ساعت كه تيك تاك مي كند. چهره اش، پشت روزنامه درهم مي رود و چپ چپ نگاهم مي كند.
ساعت چند شد؟ حوصله ندارم بروم توي هال و ساعت را نگاه كنم.
هيچ وقت نشد بنشينم اينجا و آن آرامشي را كه در انحناي نرم صندلي ها در ويترين مغازه ديده بودم، حس كنم.
پناهگاه خوبي است كنار اين ميز و صندلي ها. امير مي گويد:" يعني اين قدر از اينا خوشت مياد؟ " . به او از آرامش و انحنا چيزي نمي گويم. ميخندم. مي گويد: " ديوانه ! بلند شو بيا پيش مهمونا، زشته !". و هيچ وقت به من نگفته است :" ديوونه !". صميميتي كه در ديوونه هست در ديوانه ، عين نفرت است.
مي روم پيش دستي مهمانها را تميز مي كنم، دوباره برايشان ميوه مي گذارم، چاي مي ريزم، بي كف. مي نشينم كنارشان. شيريني تعارف مي كنم. حرفهايشان را با سر و لب تاييد مي كنم و مي خندم.
هميشه همه مهمانهايش شبيه خودش هستند. حرفهايشان. خنده هايشان.
وقتي ميروند، امير پشت سرشان حرف مي زند و خوابش كه گرفت داد مي زند :"بيا بخواب، خسته اي.". و من مي دانم كه از سر و صداي ظرف ها متنفر است.
كنارش كه دراز مي كشم، مي گويد" آستينات چرا خيسه؟". تا لباسم را عوض كنم و بخوابم، خوابيده است.
آستين هايم را نگاه مي كنم. خيس نيستند. هنوز ظرف ها را نشسته ام. مي خواهم بلند شوم.فكر عطر ليمويي مايع ظرفشويي، حالم را به هم مي زند.
بلند مي شوم. نشستن روي صندلي هابه اندازه ي نگاه كردنشان، آرامش نمي دهد.
زردي صندلي ها اذيتم مي كند. ميروم كنار ظرفشويي. ليوان شكسته ، روميزي زرد و مايع ظرفشويي تنم را مور مور مي كنند. بر مي گردم. سرم داغ مي شود. در كابينت را باز مي كنم. يك فنجان بر مي دارم با نعلبكي بزرگش. سفيدند با گل هاي كوچك آبي. آب دهانم را فرو مي دهم. چرخيدن زمين را زير پاهايم حس مي كنم. دلم براي كاشي شكسته لك زده است. برش مي دارم از پشت ظرف ها. مي بوسمش. دست مي كشم روي نقش هاي برجسته اش. مي گذارمش روي ميز. دست مي كشم روي فنجان. مي گذارمش زير شير سماور. قوري را بر مي دارم. بالا مي برم و چاي مي ريزم. شير سماور را باز مي كنم. فنجان زود پر مي شود. پر از كف. سر مي رود. نعلبكي هم پر مي شود. قوري را بالاتر مي برم. ميخندم. نمي ترسم. سيني زير سماور پر مي شود. قوري خالي مي شود. شير سماور را نمي بندم. كف آشپزخانه و كف پاهايم داغ و خيس مي شوند. دستم را زير شير سماور مي برم ، كاسه مي كنم، مي سوزم، پر مي كنم، مي پاشم به صورتم. مي خواهم حبابهاي توي فنجان را ببوسم.
مي سوزم. مي سوزم. پوست مي اندازم. فنجان را خالي مي كنم روي سرم. جيغ مي زنم از سرخوشي. مي خندم. داغ مي شوم. مي چرخم. مي چرخم. مي چرخم. دهانم كف مي كند. جايي را نمي بينم از بخار. دست ندارم انگار . چشم ؟ نميدانم. مي نشينم روي زمين، كف آشپزخانه را زبان مي زنم .....


تهران
خرداد 83
 
 اول صفحه


 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما