اِبي بنفشه

علیرضا ذیحق
 

 
خُردو خسته بودي و تن ات تبدار. گفتم نرو؟ ولي رفتي . گيج و مفلوك ، چي نصيب ات شد؟ هيچ چي. خشن شدي. داد زدي. همه از ترس كرخت شدند. حتي يكي ازكارگرها تته پته كرد. واسه چي ؟ كه خودت را بكشي كنار. كشيدي؟ نه. زدي به قلب آتش و آنقدر لش ديدي كه نعش‌ات ماند رو دستم. نه كه نعش خالي، ضجه هات هم روش بود. سوختي و زار زدي؟ مگه نزدي؟ گفته بودم كه مي‌بازي. نگفته بودم؟ اما گفتي بازيست و بازي هم اشكنك دارد. كاش فقط صحبت دار و ندار بود. نه! آنقدر داشتي كه كك‌ات هم نمي گزيد. عاشق بودي و باورت نبود. همه اش لج مي كردي. مي گفتي سرشان به سنگ مي خورَد و بر مي‌گردند. اما اين دفعه را دست بد آوردي. هميشه كه نمي شود دست طرف را خواند. مي شود؟ نه. ورق هاي خوب‌ات را ديگر نداشتي. دل و زبان ات يكي نبود. غافل شدي، نشدي؟
دنيا را مي ريختي به هم كه نينا و آتيلا را خوشبخت كني، كردي؟ به خيال‌ات آره! آن‌ها خيلي چيزها داشتند كه تو ابي، ابي بچه گود دباغ‌خانه، حتي رنگ آن‌ها را نديده بودي و يك چيز را هميشه داشتي، دل‌ات را. نداشتي؟ چرا خوب اش را هم داشتي. عاشق كه مي شدي كارت واويلا بود. مي زدي به سيم آخر. بنفشه كه يادت هست؟ گفتم فراموش‌اش كن. نگفتم؟ گفتي هوايي شده ام و شب و روز ندارم. گفتم مثل عطري بوش كن و رد شو. گفتي مگر شل و پل‌ام كه بنفشه هم از سرم زياد باشه. گفتم پس مثل يك مرد برو جلو. رفتي؟ آره رفتي. ولي مثل يك لاش عياش. بعدش كه واداد كوبيدي سرت. نكوبيدي؟ گفتي كه بي شرف‌ام، اگر چال اش نكنم. گفتم حيف جواني‌ات نيست؟ بنفشه نشد ياسمن است. آن‌ها كه اين حرفها حاليشان نيست. كفتر لب بام اند. مي پرند.
گفتم بقول شاعر، چندي از اين شهرسفر كن؟ نگفتم؟ گوش كردي؟ نكردي. بنفشه رفت و لاي جرز هم اگر رفت، اسم‌اش روت ماند و شدي ابي بنفشه. نشدي؟ بدت هم نمي آمد. بهر حال اسمي و رسمي داشتي و ميان صد تا شاگرد راننده، صد تا ابي هم اگر بود، ابي بنفشه تك بود. اوضاع كه به هم ريخت و آشفتگي را ديدي، رفتي توكار قاچاق. نرفتي؟ رفتي و واسه خودت آقايي شدي، نشدي؟ قانون كه غايب بود، تو قانون خودت را داشتي. نداشتي؟ مي گفتي يا همه يا هيچ. دست‌ات كه مي رفت به ماشه، حالي ات نبود. بود؟ يعني تو هم نمي زدي، آن‌ها مي زدند . بعدش عاشق بلغاري يه، نينا. گفتم اين ديگه براي سرت گشاده! بي خيال‌اش شو. اما نشدي. عروس‌اش كردي و با تريلي هجده چرخ،آورديش به ولايت. سركوفت زدي كه اگربا حرف تو بي خيال اش مي شدم، حالا اين نبودم. بودم؟ اين دفعه حق با تو بود و من كوتاه آمدم. چرا كه نينا، گل بود و گلاب بود و يك نگاه اش مي ارزيد به دنيايي از بنفشه. مرهون اش بودي. اين را هم گفتم. نگفتم؟ تو را از بيراهه كشيد بيرون و شدي يك آبرودار. شدي حاج ابرام. گاراژدار معروف شهر. و پشت‌ات هم هزار سلام و صلوات. علم و كتل داشتي. اما نينا را آزردي، نيازردي؟ مادرش مريض احوال بود. يك ماهي را خواست دم مرگي پيش او باشد. گذاشتي بره؟ نه. مرغ قفس اش كردي. همدم‌اش شد آتيلا . نام پدرش بود. پدري كه شب آخري، هرچه داشت و نداشت داد به يك بطري عرق و صبحي، جنازه اش را از زير چرخ‌ها كشيدند بيرون. اما كسي نگفت كه مست بود، مي گفتند كه بيكار بود. نينا و آتيلا هم يادت رفت، نرفت؟ نه اين‌كه آن‌ها را زير سقف‌ات نداشتي، داشتي. اما دل ات با آن‌ها نبود. تو به نينا كه وقتي يا علي گفت و چادر نماز سرش كرد و نه نمازش دير شد و نه از روزه دل كند، پشت كردي. نينا دل اش سرد مي شد و آتيلا عزم‌اش داغ كه روزي كاري كند كارستان و كرد. نكرد؟ سربازي اش را كه خريدي شد مرد و روزي تو، هر دو را گم كردي، نكردي؟ فكر مي كردي سرتاپايشان را كه طلا بگيري كار تمامه. پول كه مثل ريگ باشه، ديگه خوشبختند. گور به گورت هم مي‌كردند باز همان ابي بودي. ابي بنفشه. نبودي؟ با همان گل هاي جور واجوري كه روزي نينا بود و روزي سوسن و صدتا نكبت ديگر.همه هم سن و سالشان از آتيلا كمتر. كرايه و تلفني. بعضي هايشان نيز صيغه‌اي. بوي لجن‌ات بلند بود و نينا هم حالي‌اش. آخري ها حتي سرش را تو بالشي كه تو مي گذاشتي نمي‌گذاشت. مي‌گذاشت؟ نه. نينا و آتيلا رفتند و تو ماندي. فكر مي كردي از گنجي كه تو هستي، كسي نمي گذرد. اما گذشتند. نگذشتند؟ رفتند و شدي يك بغض شكسته، نشدي؟ توش و توان از آن‌ها بود و نمي دانستي، مي دانستي؟
آره مي دانستي و اما باورت نمي شد. افتاده بودي توگند. خواستي يك تكه آهن باشي. نخواستي؟ مثل ده‌ها اتوبوسي كه تو گاراژت صف مي بندند و بعد راه مي افتند. توانستي ؟ نتوانستي.
هر چه كردي نشد و دست ات به فرمان نرفت. يعني موتورت روشن نبود. نينا و آتيلا كه نبودند، ديگر تو هم نبودي. اول‌ها نمي فهميد و وقتي هم فهميدي غرورت را هنوز داشتي. نداشتي؟
رفتي مزرعه و شب و روزت را با گاوها بودي تا انسان‌ها. اما آتش كه به خرمن است افتاد و گاوها جزغاله مي‌شدند گفتم ديگر جلو نرو! اما رفتي؟ چرا؟ چون كه فكر دلارهايت بودي كه آتش مي‌گرفتند. اين دفعه را ديگر روراست باش!؟ آيا دلت ذره اي هم براي گاوهايت سوخت؟ نه، سوخت. من خوب مي دانم. اما خودت سوختي؟ و وقتي سوختي، تازه فهميدي كه گاوها هم رگ و پي دارند. دل دارند. آنها هم شيون مي كنند، مي ترسند و حداقل هر كدام تو دامداري صاحب شنا سنامه‌اي هستند. هم بچه هاشان معلومه و هم تاريخ واكسن هاشان، حتي پدر و مادرهاشان نيز.
دست ات رفت به تلفن. گفتي افسرده اي، تنهائي و ديگر هيچ گُلي، برايت گُل نيست. حتي سبزي ها نيز بي رنگ‌اند. گفتي و خيلي هم خوب گفتي. كاري كه خيلي پيش از اين‌ها بايد مي‌كردي. اما نمي‌كردي. گفتن مي‌آيند. همين فردا با اولين پرواز. گفتم پس پا شو و اشك‌هايت را پاك كن و وقتي رسيدند همه قول و غزل باش، از عشق و عاطفه و هر چيزي كه به دل بستن مي‌ارزد.

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما