« یک استکان چای داغ »

عرفان نبی زاده
 

قهوه خانه ای گوشه ی شهر. تاریک و دود آلود. می نشینم.آن گوشه معتادی چرت می زند. سیگارش به فیلتر رسیده و خاکسترش روی هم ریخته و او نمی فهمد.
خلوت است. کسی به کسی نیست. استکان کمر باریکی جلویم گذاشته می شود، با یک قندان استیل کوچک که درش را برمیدارند. بخاری باریک و سبک از استکان به صورتم می خورد. چقدر چای خوردن این طوری را دوست دارم. هورت می کشم.
چقدر داغ بود.
ــــ یکی دیگه بیار.
کمی گرم می شوم. درون قهوه خانه گرم است. شیشه ها بخار گرفته اند و مردم آن طرف، تند تند عبور می کنند. انگار همه دارند سرما می خورند.
هوای قهوه خانه سنگین است. پر از دود سیگار. سینه ام می سوزد. این سرفه لعنتی هم که تمامی ندارد. همیشه سینه ام می سوزد. مادر می گوید « دو سالت که بود آسم گرفتی. همیشه سینه ات می سوخت. درد می کشیدی».
راست می گفت همیشه درد می کشیدم. همیشه سینه ام می سوزد. هیچوقت نتوانستم مثل بچه های دیگر بچگی کنم، بازی کنم، به سر و کول بچه های دیگر بپرم. همیشه گوشه گیر بودم. بیچاره مادرم، همیشه غصه ی مرا داشت. چند بار شنیدم که به پدر می گفت این بچه ام یک چیز دیگری است، خیلی مظلومه، هر وقت نگاهش
می کنم دلم کباب می شود.
راست می گفت توی نگاهش این صدا را می دیدم.
سینه ام می سوزد. درد می کند. زمستان که شروع می شود بد بختی من هم می آید. از ترس نمی توانم بیرون بروم. مادر می گوید «وقتی بدنیا آمدی نفست بالا نمی آمد کبود شده بودی وقابله ترسیده بود، وارونه تکانت
می داد و به پشتت می زد، صلوات فرستادند. نفست آمد. آنوقت گریه کردی».
این مرض لعنتی هم حتما از همان جا شروع شده. می دانستم. کابوسش دست از سرم بر نمی دارد مثل دیشب. خواب دیدم در دامنه ی سر سبز کوهی دارم می دوم که یک دفعه زمین دهان بازکرد. انگار سوراخ فاضلاب است. دارند مرا پایین می کشند. تنم فشرده می شود. سردم است. دارم می لرزم. می خواهم فریاد بزنم اما نفسم بالا نمی آید. درد تمام بدنم را می گیرد. می خواهم داد بزنم اما نمی شود. نفسم گرفته دارم خفه می شوم.
چای را هورت می کشم. داغ است. می سوزاند و پایین می رود. اما لذت دارد. سینه ام را آرام می کند.
ــــ یکی دیگه بیار.
همیشه وقتی چای را داغ می خورم درد سینه ام خوب می شود. عجیب است. دکتر می گوید به خودت تلقین می‌کنی. ولی واقعیت دارد همیشه چای درد سینه ام را خوب کرده، شاید اولین بار که سینه ام درد گرفت به من چای دادند که خوب شدم. اما نه چای نبود. اما داغ بود. وقتی به دهانم ریخت سینه‌ام را آرام کرد. بعد از آن همه درد کشیدن و خفه شدن شیر داغ چقدر می‌چسبد، آن هم با بوی مادر. تازه مرا زاییده بود و بدنش هنوز خیس عرق.
بدنم گرم شد. انگار نجات پیدا کرده ام. حتما بهترین لحظه عمرم بود.
چای را هورت می کشم. داغ است. می سوزاند وپایین می رود.
ــــ یکی دیگه بیار.


  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما