در خوابم يا بيدارى؟ نكند دارم خواب مى‏بينم؟

 

فتح‏الله بى‏نياز

 
به توصيه دوست محجوب و گوشه‏گيرم، خوان رولفو، عنوان داستان را از گفته‏هاى پيشواى بزرگ ما زمينى‏ها، از سخنان تاريخى رهبر عزيزمان هيتلر گرفته‏ام؛ درست در دوشنبه شبِ روز سى‏ام ژانويه سال هزار و نهصد و سى و سه، در برلين - جايى رو به ميدان ويلهلم كه ده هزار نفر از جوان‏هاى پرشور نازى، سرودخوانان در خيابان‏هاى چراغانى‏شده و از زير طاق نصرت دروازه براندنبورگ رژه مى‏رفتند. آدم ولگردى كه تا چندى پيش، بيش‌تر وقتش را در ميخانه‏هاى درجه سه مونيخ مى‏گذراند، باور نمى‏كرد كه به اين راحتى نخست‏وزير آلمان شود. چرا؟ چرا مردى كه بعد از استالين، قافله‏سالار نبوغ قرن بيستمى بشر بود، باورش نمى‏شد به آن سادگى قدرت را به‏دست آورده باشد؟
رولفو داستانى دارد به نام “بگو مرا نكشند!”؛ روايت سرهنگى كه بعد از بيست - سى سال مى‏آيد تا پيرمردى را بكشد كه قاتل پدرش است. رولفوِ مهربان اين داستان را امضا كرد و به من داد و زير امضايش نوشت: “همه ما به اين احتياج داريم؛ همه!”
بارى، يك روز همراه دوست نازنينم آلفرد ديتريش - كه پدرش آلمانى و مادرش روس است - به ويلاى خوش‏منظره‏اى در ارتفاعات كوردوبا رفتم. آن شب گفتگوى‏مان به جنگ آرژانتين و انگلستان بر سر جزاير فالكلند و بعد، به جنگ دوم جهانى كشيد. شب خوبى بود و سكوت و هواى مطبوع به انسان آرامش مى‏بخشيد. ليوانم را پر كرد، چند سوسيس و يك قطعه ژامبون در بشقابم گذاشت و با مهربانى لبخند زد: “يك‏روز صلح، بهتر از هزار روز جنگ است! هيچ‏چيز به زشتى و پليدى جنگ نيست؛ هيچ‏چيز!”
- بله، ولى چه تضمينى هست كه يك هيتلر ديگر پيدا نشود؟
سرش را تكان داد و گفت: “نه، نه! ما مثل همسايه‏هاى پير و پلاسيده و مفسرهاى جوان تلويزيون نيستيم كه به‏دست‏هاى پشت پرده اعتقاد داشته باشيم. ما فقط به تاريخ باور داريم؛ آن هم تاريخى كه نويسنده‏ها نوشته باشند نه مورخان و سياستمدارها. براى اين منظور، سراغ كتاب بسيار لطيف و پرماجراى “دلدادگان بايد بخوانند” اثر كم‏همتاى لى هو كارلوف مى‏رويم كه مادرش چينى و پدرش كانادايى است. در اين رمان عشقى، چند جا به “روش‏هاى نامتعارف در كسب قدرت سياسى” اشاره مى‏شود و خواننده مى‏فهمد كه اگر هيتلر فقط در يك مورد راست گفته باشد، درباره ناباورى‏اش موقع كسب مقام نخست‏وزيرى بوده است: در خوابم يا بيدارى؟ نكند خواب مى‏بينم؟ بله دوست عزيز! هيتلر را خواب كرده، هيپنوتيزم كرده و فريب داده بودند؛ ولى چه كسانى؟”
سينه صاف كرد و در ادامه گفت: “ضمن اداى احترام به كارل گريمبرگ، رگنار سوانستروم و ژرژ دومن، نويسندگان جلد دوازدهم تاريخ بزرگ جهان، بايد بگويم كه اينجا هم همان رياكارى نخ‏نما و كهنه‏اى به‏چشم مى‏خورد كه از عهد هرودُت و پلوتارك بين مورخان متداول شده است. اينها و بقيه مورخان - از جمله آلن جان پرسيويل تيلر - به ما نمى‏گويند كه براى مثال، چرا آقاى بالدوين و جانشينش نويل چمبرلين انگليسى مدام از هيتلر “دلجويى” مى‏كردند و در فرانسه آقاى دالاديه و جانشينش پل رنو مراقب بودند كه خواب قيلوله هيتلر به‏هم نخورد و رهبر خلق، يوسيف ويساريونويچ جوگاشويلى (معروف به استالين) با ارسال “وُدكاهاى مخصوص” از دور نسبت به ميزان ال. دى. ال. يا كلسترولِ بدِ پيشوا حساسيت نشان مى‏داد. اينها را هيچ مورخى به ما نمى‏گويد و ما آن را از نويسنده‏اى چينى - كانادايى مى‏شنويم كه ويراستارش، همسرش جوزه‏پا فيصل، زن مهربان و صبورى است كه پدرش مصرى و مادرش آرژانتينى است.”
ساكت شد. ليوانم را پر كرد. حالا درست زير چراغِ پرنور اتاق ايستاده بود و زخم كهنه بالاى ابروى راستش، كه خيلى از دوستانم آن را به ياد داشتند، بيش‌تر به چشم مى‏آمد. چند قدمى شق و رق راه رفت و دستش را به حالت خميده پشت كمرش گذاشت: “خانم سوزان بوردو، فمينيست دوآتشه و مدافع راستين روان‏پويايى يا پسيكوديناميك كه برايش احترام فوق‏العاده‏اى قائلم (به‏دليل ظلم تاريخى رواشده به زن‏ها)، اعتقاد دارد كه واقع‏بينانه‏ترين حرف‏هاى مردها - حتى نويسنده‏ها - يك نوع بازنمايى مذّكر است و نمى‏شود به آن اطمينان كرد. او مى‏گويد كه اگر روزى نازى‏نبودن هايدگر را باور كرد، نوشته‏هاى بقيه مردها را هم باور مى‏كند. از آنجا كه آقاى كارلوف را از نزديك مى‏شناسم و در بى‏طرفى‏اش ترديدى ندارم، حاضرم در هر محضرى سوگند ياد كنم كه او فقط به حقيقت فكر مى‏كند و بس!”
گفتم: “فقط هايدگر نبود، خيلى‏ها بودند.”
مشروبش را سر كشيد و گفت: “متأسفانه در طول تاريخ بيش‌تر خيانت‏ها زير سر روشنفكرها بود. نفرت من از جريان‏هاى روشنفكرى از همان زمان شروع شد. چطور كسى كه فكر مى‏كند مردم و تاريخ و تعهد نسبت به همنوع را مى‏شناسد، مى‏تواند حكومت‏هاى ستمگر را توجيه كند؟”
ساكت شد، چشمكى زد، ليوانش را پر كرد و گفت: “بگذريم. آقاى كارلوف مى‏نويسد: “ژاپن، آسياى جنوب شرقى و خاور دور را مى‏خواست و در صدد بود كه از منچورى شروع كند. موسولينى هم اتيوپى و ليبى را مى‏خواست و فرانكو اسپانيايى كه از نزديك‏بينى و حسابگرى فرانسه و انگلستان و آمريكا و استالين به‏خوبى استفاده كرده و با استفاده از كمك‏هاى پيشوا به‏قدرت رسيده بود، يكه‏تازى مى‏كرد. رهبران حكومت‏هاى به‏اصطلاح دموكراتيك، مثل زن‏هاى چاق و كنجكاو شهر پالرموِ سيسيل كه موقع پهن‏كردن رخت‏ها روى بالكن‏ها، زد و خورد دسته‏هاى مافيايى را تماشا مى‏كنند، با خيال راحت ايستاده بودند و به اوضاع و احوال آلمان و مانورهاى سياسى و نظامى پيشوا نگاه مى‏كردند.”
كمى نوشيد. گفتم: “يك‏جور اتحاد نامقدس ضمنى!”
باز هم چشمكى زد و گفت: “دقيقاً! البته ريشه تاريخى هم داشت؛ چيزى كه من و همفكران ضد نازى‏ام به‏شدت از آن وحشت داشتيم، همين بود. اما به قول آقاى كارلوف، وحشت مردم عادى نقشى در تاريخ ندارد. به هر حال كارلوف اضافه مى‏كند: “انگليسى‏ها كه از دوره ژاندارك و ناپلئون دل پُرى از فرانسوى‏ها داشتند، بدشان نمى‏آمد كه پيشوا همسايه‏اش را خرد كند و فرانسوى‏ها هم كه از همين دوره‏ها و حتى جلوتر چشم ديدن انگليسى‏ها را نداشتند، اميدوار بودند پيشوا آخرين دندان‏هاى گرگ پير درياها را بكشد. آمريكايى‏هاى بلندنظر هم كه هميشه به فكر انبارهاى دلار و حال و روز مصرف‏كنندگان جهانند، و يهودى‏هاى ثروتمندى كه تعداد زياد يهودى‏هاى فقير را خطرى براى آينده صهيونيسم مى‏ديدند، صلاح ديدند كه هيتلر به قدرت برسد، و بالاخره اين شصت - هفتاد درصد ملت آلمان بود كه مى‏خواست از فاتحان جنگ اول انتقام بگيرد و نه‏تنها شكست تحقيرآميزش را جبران كند، بلكه عظمت و شكوهى را زنده كند، كه بيست جين فيلسوف و آهنگساز پشتش ايستاده بود؛ حتى هيندنبرگ هم به‏رغم مخالفت‏هاى ظاهرى بدش نمى‏آمد كه هيتلر را به مقام صدارت عُظمى برساند. او مثل نخست‏وزيرهاى فرانسه و انگلستان از كمونيسم نفرت داشت و فكر مى‏كرد با روى كار آمدن هيتلر ريشه كمونيسم در آلمان كنده مى‏شود. در ضمن پسرش طرفدار هيتلر بود و يك پدرِ خوب، به هر حال به فكر احساسات پسرش هم هست. اما سوئدى‏ها در اين بين، بيش‌تر از همه سود بردند. سوئدِ پيشرفته و مدرنِ دهه‏هاى بعد از جنگ، مديون پيشواست. حقش است كه حالا دارد به گداخانه تبديل مى‏شود.” فكر مى‏كنم كارلوف دست همه را رو كرده باشد.”
نشست. گفتم: “روشنفكرهاى چپ آلمان زياد در اين قضيه فعاليت نكردند. شايد اگر آنها جدى‏تر با مسأله برخورد مى‏كردند،...”
حرفم را قطع كرد و گفت: “قبول ندارم. آنها از دل و جان مايه گذاشتند، ولى كار از جاى ديگرى خراب بود. طبق نوشته كارلوف، بزرگ‏ترين همراهى و همزبانى با هيتلر، به رهبر كبير خلق و نابغه تمام اعصار و قرون تعلق داشت كه هم در جراحى استخوان اظهار نظر مى‏كرد هم در علم اجرام سماوى؛ هم استاد بى‏نظير فلسفه بود و زبان‏شناس، هم آموزگار راستين سدسازى و طراحى موشك؛ هم درباره طبخ بيف‏استروگانف نظر مى‏داد، هم ورزش يوگا و تنيس روى ميز.”
بلند شد و در ادامه گفت: “استالين مى‏دانست كه در اروپا كسى به انقلابِ نوع روسى اميد ندارد، اما مثل استادش عقيده داشت كه يا جنگ به انقلاب منتهى مى‏شود يا انقلاب به جنگ؛ بنابراين بدش نمى‏آمد كه هيتلر را به جان اروپاى غربى بيندازد و در همان حال شرايط را براى انقلاب در بعضى كشورها آماده كند. اما در اين ميان، سهم بيش‌ترى مى‏خواست. كارها به‏سرعت انجام گرفت: روز اول ماه مه، ماكسيم ليتونيوف يهودى، وزير امور خارجه‏اش را در آغوش گرفت و از زحماتش در راه استقرار سوسياليسم قدردانى كرد و او را مردى براى تمام سال‏ها خواند. سه روز بعد ليتونيوف يهودى به‏علت كهولت استعفا داد. لبخند روى لب‏هاى نازى‏ها نشست. به‏جاى او، وياچسلاو ميخائيلويچ اسكريابين بر سر كار آمد كه به مولوتف يعنى چكش معروف بود؛ و چون جنس چكش از فولاد بود، و فولاد هم چيزى از جنس وجود والاى رهبر كبير خلق، در نتيجه تمام خواص مولوتف به‏خودى خود تابع و شبيه رهبر شده بود. صد و هشت روز بعد، هيتلر، پيشواى بزرگ جهان پيامى براى رهبر پرولتارياى جهان فرستاد و از او خواست كه حداكثر تا سه روز بعد، فُن يوآخيم ريبن‏تروب وزير امور خارجه آلمان را به‏حضور بپذيرد. فرمانده بى‏نظير نيروهاى مسلح و غير مسلح كارگران و زحمتكشان جهان كه پيش‌تر حدود دو - سه ميليون نفر از كمونيست‏ها را از سر راه برداشته بود، براى حفظ منافع اردوگاه سوسياليسم، اين اُلتيماتوم دوپهلو را قبول كرد و ريبن‏تروپ را در موعد مقرر به‏حضور پذيرفت. جام‏ها بالا رفت و قرار شد فنلاند، استونى، لتونى و نيمى از لهستان مال شوروى شود، و ليتوانى و نيمى از لهستان و هر چه از بقيه اروپا به‏دست آمد، جزو آلمان. با اين قرار و مدارِ پُر و پيمان، ديگر دليلى براى تأخير در جنگ وجود نداشت. هفت روز بعد، اول سپتامبر هزار و نهصد و سى و نه، هموطنان هگل، ماركس، فرويد، نيچه و واگنر، به كشور شوپنِ افسرده، خالق بهترين نكتورن‏ها، اسكرتزوها و بالادها، حمله كردند.”
قيافه‏اش درهم رفت. سرفه‏اى كرد و غمگين گفت: “بدبختانه مجبور بودم به‏عنوان كارمند جزء وزارت امور خارجه در اين جلسات كثيف شركت كنم. چاره‏اى نداشتم؛ من هم بايد زندگى مى‏كردم. دلم مى‏خواست به هر وسيله كه شده نابودشان كنم، ولى چطور؟ وقتى ژنرال‏هاى ضد نازى نمى‏توانستند شرّ آن جانور را از آلمان بكنند، از يك كارمند معمولى چه‏كارى ساخته بود؟”
سرى تكان دادم. براى برداشتن ليوان مجبور بود كمى خم شود، چون آرنج چپش صدمه ديده بود. گفتم: “با اين‏حال، پيشوا رأى زيادى پشت سرش داشت؛ مردم آلمان او را مى‏خواستند.”
گفت: “درست است! ولى من هم با آقاى كارلوف هم‏عقيده‏ام. او مى‏گويد تمام بى‏سر و پاهايى كه اسم‏شان را گذاشته‏ايم سياستمدار و ثروتمند و عوام‏الناس، دست به‏دست هم دادند تا دلقكى را به يك پيشوا تبديل كنند؛ آن كوتوله شرور فقط محصول آلمانى‏هاى خودبرتربين نبود؛ سالادى بود كه از هر جايى چيزى در آن ريخته بودند. به‏نظر من تمام بشريت بايد فرياد بزند و بگويد كه: “من هيتلر را بزرگ كرده‏ام!” ولى چه كسى جرأت چنين اعترافى دارد؟”
ساكت شد. گفتم: “حق با توست دوست عزيز! ولى همه مردم هم دست روى دست نگذاشته بودند. خيلى از روشنفكرها و مردم عادى، مى‏دانستند كه قرار است چه خاكى بر سر بشر ريخته شود؛ مثلاً در پاييز سال هزار و نهصد و چهل و چهار، چند روزى بعد از آزادى فرانسه، ژنرال دوگل از تولوز ديدن كرد. هنگام بازديد از نيروهاى پارتيزان، جلو يك مرد ژنده‏پوش ايستاد و پرسيد: “كى به نيروهاى مقاومت پيوستى دوست من؟” مرد گفت: “من پيش از تو به نيروى مقاومت پيوستم.” دوگل كه خود از پايه‏گذاران نهضت مقاومت بود، با تعجب پرسيد: “چطور چنين چيزى ممكن است؟” مرد گفت: “آخر من در جنگ داخلى اسپانيا عليه فاشيسم جنگيده بودم.” دوگل، خجالت‏زده و پريشان از آنجا رفت.”
- تو از كجا اين‏چيزها را خواندى؟
- نخواندم؛ گفتم و شنيدم. آن مرد ژنده‏پوش خودم بودم؛ يكى از پارتيزانايى كه دستت را به اين روز انداخت، من بودم؛ شايد هم گلوله‏اى كه دستتو زخمى كرد، از تفنگ من شليك شده.
دستش به‏سرعت به‏طرف كشو رفت، اما من هفت‏تيرم را زودتر درآوردم و گفتم: “سال‏هاست دنبالت مى‏گردم سروان گوستاو زيمرماند! يادت هست در آبه‏ويل، با دست باندپيچى شده كنار جوخه مرگ ايستادى و زنم، خواهرم، برادرم، شوهرخواهرم، زن‏برادرم و هشت نفر از بهترين دوستانم را گذاشتى پاى ديوار و اعدام كردى؟ فقط سه نفر از پارتيزان‏هاى دستگيرشده را نكشتى؛ آن‏هم به‏خاطر اين‏كه براى ما دام پهن كنى، ولى حقه‏ات نگرفت. اين دو سال آرژانتين را تحمل كردم كه در چنين شبى انتقام بگيرم؛ البته بعد از شنيدن حرفاى تازه‏ات. تو خيلى راحت خودت را لو دادى؛ حتى وقتى حرف بازديد دوگل از تولوز و آن مرد ژنده‏پوش را به ميان كشيدم، رنگت پريد. چرا؟ حالا بايست كنار ديوار.”
- بچه نشو؛ خوب فكر كن!
جواب ندادم. كنار ديوار ايستاد و با حيرت گفت: “حدود سى سال از آن حادثه گذشته.”
- مى‏دانم، ولى هنوز براى من تازگى دارد.
- من ديگر آن آدم سابق نيستم. به‏كلى ضد جنگ و خشونت شده‏ام؛ باور كن! خودت دارى مى‏بينى كه اين آخر عمرى تغيير عقيده داده‏ام. ديدى كه بارها تمام حقيقت مربوط به هيتلر را صاف و پوست‏كنده برايت گفتم.
- اين حرف‏ها به چه درد مى‏خورد؟ همه مردم از آن خبر دارند. خودم بهتر از تو از اين چيزها اطلاع دارم.
- حقيقت، حقيقت است...
ديگر مهلتش ندادم و سه بار شليك كردم. بعد از نوشيدن يك نسكافه، سوار ماشين شدم تا آن ويلاى پرت‏افتاده و آن جسد نفرت‏انگيز را ترك كنم؛ با اين‏حال او حق داشت: همه بشريت آن ولگرد را به رهبرى جهان رساندند.
بايد براى سه روز بعد، بليت پرواز به آمريكا مى‏خريدم. به آپارتمانم كه رسيدم، نفس راحتى كشيدم. پاكت‏ها را از جلو در برداشتم. پاكتى هم از خوان رولفو بين‏شان بود. داستان “بگو مرا نكشند!” را دوباره امضا و به من تقديم كرده بود. نامه‏اى همراهش بود به‏خط خودش كه در يك سطر خلاصه شده بود: “گفته بودم كه بگو مرا نكشند.”

   اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما