
وقتی تلفن زنگ زد...
فرهاد سلمانیان
همه در اتاق نشسته بودند.
پدر با خودش گفت: "نکند او باشد، اگر مریم باشد و همسرم بفهمد، چه
می شود؟"
مادر با خودش گفت: "اگر علی باشد و شوهرم ذره ای از این ماجرا
خبردار شود، آن وقت چه دعوایی به پا می شود؟... ممکن است مرا بزند
یا حتی کار به طلاق بکشد... اما او هیچ وقت از یک جای مشخص زنگ نمی
زد... امیدوارم این بار هم..."
دختر با خودش گفت: "اگر برادرم بفهمد که با رضا دوست شده ام، باز
سوال های احمقانه اش شروع می شود. امیدوارم به من شک نکنند، چون
اصلاً حوصله ی نصیحت های پدر را ندارم."
پسر با خودش گفت: "اگر مینا باشد و باز گوشی را نگه دارد، حتماً
مادر شک می کند و با صحبت درباره ی خواهرزاده ی تحصیل کرده اش در
کانادا سرم را می برد. امیدوارم او نباشد..."
تلفن هنوز داشت زنگ می زد که زن بلند شد و به طرف گوشی رفت. شماره
ای روی صفحه ی نمایشگر تلفن نیفتاده بود:
"الو بفرمایید... بفرمایید... بفرمایید..."
زن گوشی را گذاشت و نفس راحتی کشید و با خیال راحت به اتاقش برگشت
و نشست. زیرچشمی نگاهی به دیگران انداخت، همه سعی می کردند، نگرانی
خود را پشت نگاه ها و حالت های به ظاهر بی تفاوت پنهان و خود را با
چیزی سرگرم کنند.
اتاق نشیمن از مدت ها قبل به این نگاه ها عادت کرده بود.

|
|
|