يادگار

محمود اميري نيا

 
مرد با خودش گفت : "يعني خودشه، شايد فكري شدم ؟ "جلوتر مي رود و برمي گردد و به زن كه جلوي دكه روزنامه فروشي ايستاده و تيترهاي روزنامه هاي صبح رامي خواند، چشم مي دوزد، نيمرخ صورت همان بود و كناره لبها هم آن چال كوچك را داشت و همان عينك آفتابي با دسته طلايي را كه مي گفت ساسان برايش از هلند خريده است. ‌به نظرش آمد كه در اين چند سال گذشته هيچ چيزي در او تغيير نكرده باشد. مرد فكر كرد كه بيخود نبود، دوباره چند شب بيخوابي به سرش زده و هر بار كه چشمهايش را روي هم گذاشته، اورا ديده ا ست. دوسال پيش هم كه او را ناگهاني در خيابان ديد، چند روز بيخوابي به سراغش آمده بود . بايد جلوتر مي رفت و منتظرش مي شد. توي كوچه كه پيچيد ياد چاقوي ضامن دارش افتاد. چاقويي كه دوسال پيش از چهارراه استامبول خريد، جلوي بازار كويتي ها،‌آنهم از يك جوان كرمانشاهي .ضامن اين چاقو دايره اي كوچك بود كه زير قبضه قرار داشت و مرد روي آن يك نگين سرخ قيمتي گذاشته بود. وقتي براي اولين بار دسته شاخ گاوي آن را در دست گرفت ، باور نداشت كه يك شيئ فولادي بتواند اينقدر او را آرام كند. شبيه يك جور اطمينان خاطر بود. حتي وقتي با فشاري آني روي ضامن ، تيغه سوهان زده آن از جا پريد و توي هوا درست جلوي نوك بيني آن جوان فروشنده ضامن شد، مثل اين بود كه هيچ اتفاقي نيافتاده است. جوان كرمانشاهي نگاهي به او وبه چاقو انداخت و گفت : " هي ... الحق كه اينكاره اي . تا به حال كسي را نديده بودم كه اينجوري ضامنش كند.. فقط اشكالش جاي خالي نگينشه ، والا به جان مادرم كه همچي چيزي با اين قيمتها تو بازار پيدا نمي شه. "
ـ‌ مهم نيست يه نگين واسش دارم.
ـ‌ آهان ، اين درسته ... گفتم كه تو اينكاره اي ! اين چاقو كار اوستا كاراي زنجانه. اصل اصل .
اما وقتي مرد خواست تيغه را به جاي اولش برگرداند ، دستپاچه شد. با اينحال جوان چاقو را از او گرفت و گفت: " مي داني يك وقتايي اينجور ميشه ... بايد يه كم زور بزني، اينطوري ... " و با كمي فشارروي دگمه آن را بست.
از آن روز مرد گاه و بي گاه چاقو را بي هدف در دستش مي فشرد. اما هيچوقت فرصتي پيش نيامد كه از تيغ تيز آن مرحمي بر زخمهايش بگذارد. و تنها هر روزساعتي مي نشست كنار سنگ سوهان دستگاه سبزي خردكني مادرش و آن را مي ساييد ، آنقدر كه لبه اش شده بود به تيزي تيغ جراحي و به اشاره اي بند بود تا خودش را نشان دهد.
مرد آن را در دستش فشرد و با فاصله ده بيست متري دنبال زن راه افتاد. نفسهاي عميق مي كشيد چون حالا دوباره آن حس مزخرف به سراغش آمده بود: همان حسي كه دهانش را خشك مي كرد و كم كم دلهره را به جانش مي كشاند، طوري كه حتي نمي توانست سيگار بكشد. نگاهش فقط به زن خيره بود كه كجا ميرود و با خودش فكرمي كرد كه با او چه كار مي خواهد بكند. دو سال پيش كه او را جلوي آژانس ديده بود، فقط به او سلام كرده بود. اما زن حتي به او جواب هم نداد. با اينحال مرد برگشت و فرياد زد :" بايست....با توام ... " ولي زن بي اعتنا به او قدمهايش را تندتر كرد و از آنجا دور شد و خودش را به نشنيدن صدايي زد كه مي گفت : "چرا از من فرار مي كني ، با توام ... نيكو ! نيكو!... "
ولي اينبار نمي خواست اين اتفاق بيافتد. بايد كار را يكسره مي كرد. مرد چاقو را بيشتر مي فشرد و يادش مي آمد كه چطور آن ماجرا اتفاق افتاد. او كه شبها به عنوان يك رزروشن، توي يك آژانس كار پيدا كرده بود و بعد از ويراستاري روزنامه به آنجا مي رفت و تا صبح به تلفن ها جواب مي داد و راننده ها را به در خانه ها مي فرستاد ، آنقدر خسته بود كه نفهميد ساسان كي آمد تو و بالاي سرش فرياد زد : " چرا افتادي دنبال خواهر و مادر من؟ اصلا چرا اومدي جلوي خونه اونها كار گرفتي ؟"
مرد از روي صندلي اش پاشد و گفت : " چي؟ ... چي؟ اصلا تو كي هستي ؟‌"
ـ من ساسانم . يادت اومد؟
ـ هان ... خيلي پير شدي ؟ نشناختمت!
ـ‌ مي خوام بهم بگي اينجا چه غلطي مي كني؟
در اين لحظه تلفن ها شروع به زنگ زدن كرد و يكي از راننده ها هم آمده بود توي آژانس و منتظر گرفتن تريپ تازه اش بود. مرد تلفن ها را يكي يكي روي دگمه انتظار مي گذاشت و براي اينكه تمركز داشته باشد رو به ساسان گفت: " خوب، يه لحظه بفرما بشين دكتر! "
راننده همچنان منتظر ايستاده بود جلوي او. مرد هم وقتي ديد ساسان اعتنايي به حرف او نكرد آدرسي را نوشت روي يك برگه و داد به راننده و گفت :‌ "‌اين تريپ،كوتاهه...جلدي برو و برگرد. " راننده با چشم، اشاره اي كرد كه يعني اين يارو كيه ؟ ولي او با اشاره فهماند كه چيز مهمي نيست . راننده هم ديگر نايستاد. دويد طرف ماشينش و رفت.
ساسان بي قرار ايستاده بود جلوي او و منتظر جواب بود. مرد گفت : " تو درباره چي داري حرف مي زني؟ "
ـ ‌خودتو نزن به اون راه! چرا مادر منو تعقيب مي كني؟ تو چي مي خواي؟
وقبل از اينكه مرد جوابي داده باشد، ساسان رفته بود بيرون. مرد مي خواست سيگار بكشد ولي تمام بدنش را لرز گرفته بود. مانده بود كه اين حرفها يعني چه؟ بايد جلوش درمي آمد اما نگاهش به دگمه هاي قرمز روشن روي تلفن افتاد. بايد جوابشان را ميداد. به زحمت توانست اينكار را بكند. چون دهانش خشك شده بود و به نظرش آمد كه صدايش هم عوض شده باشد.هنوز تلفن ها تمام نشده بود كه دوباره ساسان آمد تو و صورتش را نزديك او آورد و گفت: " مي دوني من آدم كشتم . " بوي الكل از لاي دندانهاي زردش بيرون مي زد و هواي مابين آن دو را پر كرده بود. مرد لبخند ي زد و گفت :‌"خوب كه چي ؟ "
ـ ‌مي دوني اگه لازم بشه بازم اين كارو مي كنم؟
مرد مي خواست جوابش را بدهد ولي تلفن ها بازهم زنگ مي زدند . آنقدر كه ناچار شد به آنها جواب دهد، الو يه لحظه... الان ماشين نداريم؟ شما؟... بله بله.... آدرس .... گوشي! الو ... نيومده ؟... چند لحظه صبر كنيد مياد... خوب بدرك كه نرسيده... اه.. و اينبار مرد بلند شد كه ساسان را هل دهد به طرف در شيشه اي. اما او رفته بود. دعا دعا مي كرد كه ديگر نبيندش. چون داشت كنترلش را از دست ميداد. ولي او را ديد. كه دوباره آمد و فرياد زد : "نيكو ازدواج كرده.. فهميدي ؟ "مرد نشست روي صندلي و با اينكه مي دانست به او چه حرف احمقانه اي زده ، گفت : " خوب به سلامتي"
ساسان دوباره از آنجا رفت. ديگر اين رفت و آمد،براي مرد مسخره آمد. به فكرش رسيد كه اگر او را همين جا نفله كند دفاع از خود است ولي وقتي به عواقب كار و مريضي مادرش فكر كرد لحظه اي دچار سرگرداني شد. تلفنها دوباره زنگ مي زدند ولي نمي توانست بهشان جواب دهد. چون قلبش تند تند مي زد و حالا ديگر مطمئن بود كه صدايش هم مي لرزد وباز او را ديد كه برگشته. اينبار ديگر رفت به طرفش و فرياد زد: "من به كسي كه دوست دارم هيچ وقت تجاوز نكردم ولي تو چي؟ ها يالله عوضي بگوديگه.. تو چي؟ چندبار به خواهرت تجاوز كردي ؟... د يالله بگو ديگه عوضي با توام، چرا خشكت زده، ‌نه اصلا بهتره برم تو خيابون هوار بزنم ، ها؟... مگه گناه من چي بوده ؟ ... من چهار سال با اون بودم ... خوب آره ،از هم جدا شديم ،‌خوب آره ... ولي عاشقش بودم ، ها مي فهمي ،عوضي؟ ولي تو چي ؟... "
ساسان دستپاچه شده بود ، چون حالا چند نفر جلوي آژانس جمع شده بودند و زل زده بودند به آنها.
.
زن به درختهاي چنار كنار خيابان نگاه مي كرد و به آرامي از سربالايي خيابان كه انتهايش به كوه بلند توچال مي رسيد مي گذشت و به هر تقاطعي كه مي رسيد لحظه اي مي ايستاد تا ماشينها بگذرند. آنوقت مي گذشت و اين حركت مرد را كندتر مي كرد. چون ناچار بود بيشتر مراقب حفظ فاصله اش با او باشد. برايش مهم نبود كه او به كجا مي رود. چيزي كه دنبالش بود، پيچيدن زن توي يك كوچه خلوت بود و داشت توي ذهنش مي گذراند كه بهترين جاي بدن براي زدن ضربه چاقو كجاست؟‌جوري كه درجا او را بكشد. به نظرش بايد به پهلويش مي زد و اگر از پشت مي زد، ممكن بود كه ترس ، باعث شود كه ضربه را درست نزند و كار او بدتر شود. بهتر بود جلويش در مي آمد و با او لحظه اي حرف مي زد. اينطوري فرصت داشت كه او را غافلگير كند. اولين چيزي كه مي خواست از او بپرسد اين بود كه چرا آن شب بي هيچ دليلي ساسان را فرستاده بود سراغش؟ اين يك خيانت بود و بايد تقاصش را پس مي داد. اما نمي فهميد كه چرا احساس گناه مي كرد. فكرمي كرد به خاطر افشاي آن راز باشد ولي خودش را هم يك قرباني مي ديد. قرباني يك اشتباه. اشتباهي كه خودش كرده بود. اينكه به او دلبسته بود و نمي توانست بفهمد كه چرا به او دلبسته است و بعد از گذشتن اين همه سال هنوز به دنبالش بود . آنقدر كه احساس دوستي او به ترس آنها از او تبديل شده بود، طوري كه هرجا سرو كله او پيدا مي شد، چند روز بعد آنها از آنجا مي رفتند. اينطوري او خود را بيشتر از دست رفته مي ديد.
بايد او را مي كشت تا راحت شود : يك عمل مردانه. قتل با چاقو. مانند دكتر "لكتر "توي فيلم "هانيبال. " آنطور كه با يك ضربه توانسته بود دل و روده هاي آن خائن را كف پياده رو بريزد و قبل از اينكاراو را همچون يهودا به دار كشيده بود. دكتر لكتر براي او تجسم يك ابرمرد بود. كسي كه اجازه نمي داد شكست خورده باشد.
هرچه مرد بيشتر به زن نزديك مي شد، بيشتر با خودش كلنجار مي رفت. سايه هايي رامي ديد كه توي اين كوچه خلوت به سويش هجوم مي آورند. در كشمكش سايه ها ساسان را مي ديد كه از روبرو به طرف او مي آمد و دستهايش را مي گرفت و مي بوسيد و مي شنيد كه مي گفت: من جاي پدر خانواده ام. مرا تحقير نكن. مادرش را ديد كه از روي تختي كه بر آن مرده بود بلند شده و او را در آغوش گرفته است. سايه ها مي رفتند و مي آمدند. مي خواست چاقو را ضامن كند كه بويي شنيد. بويي آشنا. بوي ادكلني كه نيكو وقتي مي خواست او را ببيند به خودش مي زد. برگشت و نگاه كرد. تازه فهميده بود كه چند قدمي از او جلوتر افتاده. يك لحظه نگاهشان درهم گره خورد. نمي توانست باور كند. نيكو حتي به او نگاه هم نمي كرد. تنها به روبرويش خيره شده بود. به انتهاي كوچه. انگار كه ا صلا او را نمي شناسد. نه ترسي ، نه هيجاني ، خشك و بيروح از كنارش گذشت و نگاه آنها مانند نگاههايي بود كه ما هر از گاه وقتي داريم از كنار غريبه اي رد مي شويم ،‌رد و بدل مي كنيم. بدون هيچ يادي و هيجاني .
مرد چاقو در دست، ماتش برده بود. ديگر حتي برنگشت به او نگاه كند، قدمهايش را تند كرد و از يك كوچه فرعي رفت بالا. به وسط هاي كوچه كه رسيد ، فرياد زد، آه! من چقدر احمقم. چطور زودتر نفهميدم.
حس عجيبي داشت. نمي دانست بايد شا د باشد يا غمگين. انگار همه آن كينه اي كه اين همه سال به دل گرفته بود، محو شد. كوه را مي ديد و تمام لحظه هاي عاشقانه اي كه با نيكو در آنجا گذرانده بود. حالا ديگر داشت مي دويد. دو كوچه بالاتر كنار يك خانه سنگي ايستاد. قلبش تند تند مي زد ولي احساس سبكي مي كرد. احساس درك حقيقت. اينكه نيكو نمي توانست به او خيانت كرده باشد و كار، كار مادرش بود. آنهم از ترس اينكه او را دوباره ببينند. نفس عميقي كشيد و به چاقو نگاهي انداخت. نگين سرخ آن زير تيغ تيز آفتاب مي درخشيد و از هم آميزي آن با سايه برگهاي چنار، كهربايي شده بود. مرد به آن بوسه زد و چاقو را انداخت همانجا. مي خواست از كوه برود بالا. بارها پيش آمده بود كه دوستان جديدي آنجا پيدا كرده بود.
¤¤¤
مادرش روي مبل راحتي نشسته بود و روزنامه ها را ورق مي زد. او را كه ديد، عينكش را برداشت و گفت : " معلوم هست كجايي ؟ ... دلم هزار راه رفت. چرا ماشينو نبردي ؟ " و نيكو همچنان كه مانتويش را در مي آورد ، گفت : " مي خواستم يه كم پياده روي كنم. يادته كه دكتر چي مي گفت . برام خوبه. تازه اينطوري ديگه از غريبه ها هم نمي ترسم ، فكرشو بكن از پمپ بنزين تا اينجا فكر مي كردم اون پيداش شده و داره تعقيبم مي كنه... "
مادرش روزنامه را گذاشت روي ميز عسلي و كنجكاو نگاهش كرد و نيكو كه حالا مانتويش را در آورده بود و پيراهن آستين حلقه اي عرق كرده اش را مرتب مي كرد گفت: " دو كوچه پايين تر تونستم ببينمش هيچ شباهتي به اون نداشت، نميدونم ... "
ـ مطمئني كه خودش نبود؟
ـ آره بابا ، يه آدمي بود مثل بقيه ، اصلا نمي دونم چرا بيخودي ترسيده بودم ؟ امروز بايد بريم پيش دكتر بصير ، بايد بهش بگم كه ديگه از بيرون و آدماش نمي ترسم.
ـ قيافشو يادته ؟
ـ ول كن مامان !
نيكو رفت به اتاقش اما مادرش نگران شده بود .از روي صندلي پاشد و در حاليكه گردنبند مخصوص آرتروز را با دست گرفته بود به اشپزخانه رفت و از پنجره به بيرون نگاهي انداخت مدام به ياد حرفهاي دكتر بصير مي افتاد:‌ "جاماييس وو" يك احساس اشتباه در درك يك موقعيت واقعيه كه دخترتون اونو پيش از اين تجربه كرده ولي حالا حافظش دچار تحريف شده ، ساده بگم يادش نمياد كسي رو كه حالا مي بينه در گذشته ديده يا نه، غريبه پنداري.
در خيابان چيز خاصي نمي ديد، همه چيز آرام بود ولي هنوز زل زده بود به جلوي در پاركينگ و با خودش مي گفت : " امكان نداره برگشته باشه ، با اون كاري كه باهاش كرديم ديگه پيداش نميشه ، محاله! اما چطوري ميشه فهميد؟ "
ـ مامان ، تلفن نداشتم ؟
برگشت . نيكو در آستانه در آشپزخانه ايستاده بود و به او نگاه مي كرد.
ـ مي خواستم برات آب پرتقال بگيرم!
رفت به طرف يخچال . نيكو آمد كنارش و گفت : "مامان چي شده ؟ "
ديگر داشت دست و پايش را گم مي كرد. در يخچال را بازكرد و گفت : " هيچي! " چيزي به فكرش رسيد برگشت و با لبخند گفت : " امين زنگ زد "
ـ ا ... خوب؟
ـ مي گفت فردا مي رسه. مي گفت قراداد و بسته.
با اين حرف نيكو سرش را بالا گرفت .
- چه خوب! پس رفتني شديم؟
- آره ، پسر زرنگيه ! به بابات رفته. هر چي باشه پسرعموته. شما دو تا ميريد تورنتو. تو هم مي توني دكتراتو همون جا بگيري. منم...
- تو چي؟
- هيچي !
چند تا پرتقال را به زور از جاميوه اي در آورد و دريخچال را بست . آنها را گذاشت روي ميز كابينت . نيكو هم آمد كنارش . چاقوي ضامن دار دسته گاوي را گذاشت جلوي مادرش روي ميز و گفت: " پيداش كردم. جلوي خونه. قشنگه؟ "
- خداي من! اين ديگه چيه؟ ... خل شدي؟
- مامان... نگينش رو نگا!
چاقو را در دست گرفت تا وراندازش كند كه نيكو گفت: " مواظب باش ! به نگين دست نزن وگرنه باز ميشه " و آرام آن را از دستش گرفت و دوباره گذاشت روي ميز، جايي كه آفتاب افتاده بود روي آن. مثل يك نقطه قرمز نوراني مي درخشيد.
- قشنگه مامان؟
مادرش همچنان كه دستش را حمايل سرش مي كرد ، گفت: " آره ، بايد قيمتي باشه ، حالا مي خواي باهاش چي كار كني؟ "
- يه فكر خوب... ا... مامان اون انگشتر نقره اي بابا رو يادته كه نگينش گم شده بود.
- اوهوم!
- به نظرت خيلي شبيه اون نيست؟
مادرش كمي نزديكتر آمد و عينك را به چشم زد و نگاه كرد و گفت: " اوه ، خداي من! با اون مو نمي زنه" نيكو چاقو را مانند اينكه يك شيئ مقدس را در دو دستش مي گيرد، برداشت و گفت: " گفتي امين كي مي رسه؟ "
- فردا.
- خوب، فردا من براش يه سورپرايز دارم. يك انگشتر نقره اي با نگين سرخ ياقوتي!
مادرش لبخندي زد و وقتي نيكو رفت به اتاقش ، او هم رفت كنار پنجره .

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما