داستان
 
محمدعلی خامه پرست

 سه داستان كوتاه از محمدعلی خامه‌پرست
 
1

نوازنده

پسرک خیلی خوب تار نمی‌زد. هی! یک صدایی درمی‌‌آورد؛ اما حرکات اغراق‌آمیز سر و بدنش، کارش را تماشایی کرده بود. یکی از پشت سری‌ها با صدای دورگه و کلفتی، زیر لب گفت: عین انتر ورجه وورجه می‌کنه!
آخرهای کار زیادی کش‌دار شده بود و خم و راست شدن پسرک و تاب دادن به سر، دیگر تکراری و توی ذوق می‌زد. پنجه‌ی پای راستش راهم با خشونت روی سن می‌کوبید. مثل این بود که پشت فرمان ماشینی خیالی نشسته، سرش را روی فرمان گذاشته و چپ و راست تی‌ک‌آف می‌کشد، پدال گاز را هم همین‌طور عشقی فشار می‌دهد و ول می‌کند. شاید اگر سرش را بالا می‌گرفت و کمی به جمعیتی که تو گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و با کاغذ تاشده‌ی بروشور، خودشان را باد می‌زدند، نگاه می‌کرد تغییر رویه‌ای می‌داد.
حال ِ پیدا کردن نام نوازنده از توی بروشور و مدت زمان اجرا را نداشتم؛ هر چه بود مجری جشنواره حساب وقت را داشت و موقع اعلام نفر بعدی، نام پسرک را برای تشکر، دوباره تکرار می‌کرد. می‌خواستم اسمش را به یاد داشته باشم چون کارش متفاوت بود. مخاطبین عوام عاشق جنگولک بازی‌های این طوری‌اند.

سر و صدای حاضران کم‌کم بالا گرفت. پشت‌سری‌ام با صدای دورگه‌اش که مثل بـِمُل تار ناکوک بود حسابی شاکی بود و از نوازنده گرفته تا برگزارکننده و داوران جشنواره را به فحش بسته بود.
دو نفر روی سن رفتند. یکی‌شان نزدیک پسرک رفت و دست روی شانه‌اش گذاشت و تو گوشش چیزی گفت. صدای تار قطع شد. پسرک خودش را جمع و جور کرد. سرش را به طرف جمعیت بالا گرفت. با چشم‌های آبی و معصومش طوری متعجب و گیج نگاه می‌کرد انگار تازه از خواب بیدار شده. از گوشه و کنار بین هیاهو و پچ‌پچ سالن، صدای خنده، روشن و خاموش می‌شد.
مجری برنامه نام نفر بعدی را اعلام کرد. پشت‌سری ِ صدا کلفت‌ام قاب سه تارش را به بغل‌دستی‌اش سپرد و راهی سن شد.

2

بازرس تازه دم

صاحب چایخانه لـُنگ را روی گردنش جا به جا کرد و رو به شاگردش داد زد: بپر یه چایی تازه دم بیار واسه آقا بازرس!
با شنیدن نام بازرس هیاهوی مشتری‌ها فروکش کرد و همه برگشتند بازرس جوان را نگاه کردند که کنار پیشخوان با لباس‌های تمیز و مرتب ایستاده بود. کمی به جلو خم شد و زورکی لبخندی زد. ساعد دستش را که به پیشخوان تکیه می‌داد سُر خورد و کمی تعادلش را از دست داد. لبه‌های کتش را کشید و صاف کرد. گفت:آقایان!

یکی از مشتری‌ها که تسبیح دانه درشتی دور انگشت‌هایش چنبر زده بود، دستی به ریشش کشید. مرد بلند قدی که وسط چایخانه ایستاده بود سیگارش را با ته سیگاری روشن کرد و دود غلیظ را مانند آتش اژدهایی از دهانش بیرون داد. مرد درب و داغون دیگری که یک گوشه ولو شده بود چشم‌های خمارش را به زحمت باز کرد و زیر لب نالید: چایی بیار!
مشتری‌ دیگری که هیکل درشت و غول‌آسایی داشت و پشتش به پیشخوان بود برگشته بود و چشم‌های خون افتاده‌اش را می‌مالید. دهن دره‌ای کرد و دوباره برگشت و روی میزش گوز کرد. مرد ریز نقشی هم که موهای مجعد و خاک‌آلودی داشت دود قلیانش را با کیف و لذت در هوا رها کرد.

بازرس از شدت دود معلق در هوای چایخانه به سرفه افتاده بود. استکان چایش را سر کشید و توی دهانش مزمزه کرد: یعنی شما هیچ مشکل قابل ذکری ندارید که من در گزارشم آن را بنویسم؟ این که نمی‌شود!
صاحب چایخانه گفت: مشکل من رو بنویس بازرس جان! مشکل من رو بنویس!
پسرک شاگرد، قلیان تازه چاق شده‌ای را آورد و گذاشت جلو بازرس. بازرس در حالی که به شدت سرفه می‌کرد با دست اشاره کرد که قلیان را ببرد و با کاغذ لوله شده‌ی فرم گزارش‌هایش دودهای دور و برش را باد زد و پراکنده کرد.
صاحب چایخانه با لـُنگ، عرق صورتش را پاک کرد و گفت: سیگار می‌کشید بگم براتون بیاره؟ چه جور سیگاری می‌کشید؟ همه جورش هست.
بازرس به شدت سرفه کرد و گفت: من سیگار نمی‌کشم. این چایی‌تون گلوم رو سوزوند یه خورده آب بهم بدین!
صاحب چایخانه گفت: ای بابا! قلیون و سیگار که نمی‌کشین، چایی دارچین هم با گلوتون سازگار نیست. این که نمی‌شه!
رو کرد به شاگرد لاغرش: پسر! یه لیوان آب بیار!

مرد چشم خماری با لحن کشدار و تو دماغی گفت: آب بیار!
صاحب چایخانه دو تا قند کج و کوله انداخت تو دهان و استکان چایی‌اش را بالا گرفت و گفت: مشکل منو بنویس که این جا دست تنهام بازرس! دخل و خرجم نمی‌خونه تو این اوضاع!
بازرس یکی دو خطی روی کاغذهایش یادداشت کرد. مکث کرد و آهسته گفت: چه جور آدم‌هایی به این چایخانه‌ی شما می‌آیند؟
چایی پرید تو گلوی صاحب چایخانه؛ استکان را گذاشت توی نعلبکی که تلقی صدا داد و سرفه کنان برگشت و از لابه‌لای دود و دم، به مشتری‌هایش نگاه کرد.

3

خونت را کثیف نکن

دکترش سفارش کرده بود که نباید اصلاً عصبی شود و باید از هرگونه بحث و مشاجره پرهیز کند. اتوبوس که رسید، پُر از مسافر بود. ایستادن وسط اتوبوس و تلوتلو خوردن، بیش از اندازه عصبی‌اش می‌کرد.
دستش را برای یک تاکسی خالی بلند کرد که به سرعت از کنارش رد شد. تاکسی بعدی هم همین‌طور. تاکسی‌های خالی عصبی‌اش می‌کردند. به امتداد پیاده‌رو ِ پُر درخت نگاه کرد. اما قدم زدن طولانی زیر درخت‌هایی با برگ‌های شته‌زده عصبی‌اش می‌کرد.

مسافرکشی، زیر پایش ترمز کرد. پیکان لکنته‌ای بود که باید درش را محکم می‌کشید تا بسته شود؛ فنرهای خشکش، صندلی‌ها را عصبی می‌کرد و تلق و تلوق‌شان را در می‌آورد. راننده‌ی جوان کمی به جلو خم شده بود و فرمان پیکان را مانند سکان یک کشتی گرفتار شده در تلاطم امواج دو دستی گرفته بود. چشم‌هایش را بست و با خود گفت: خیال کن چهل سال برگشته‌ای عقب و سوار یک گاری سلطنتی هستی و چیزی برای عصبی شدن وجود ندارد.

کنار تابلو مطب پیاده شد. در حالی که منتظر باقی پولش بود به ساعتش نگاه کرد. راننده‌ی جوان نمی‌دانست که پیر مرد نباید عصبی شود و نباید بی‌خودی خونش را کثیف کند بنابراین با خونسردی پول بیشتری خواست چون فکر می‌کرد او را دربست سوار کرده است.

دکتر به تندی او را روی برانکارد خواباند و گفت: گفته بودم که نباید خودت را این‌قدرعصبی کنی. نگفته بودم؟ صورتت را توی آینه نگاه کن! مثل لبو قرمز شده‌ای! آستین‌ات را بزن بالا ببینم فشارت چند است! اگر خودت رعایت نکنی چه کاری از دست دکتر برمی‌آید؟
آینه‌ی روی دیوار زاویه‌ای نداشت که بتواند در حال خوابیده صورتش را ببیند. دکترهای احمق او را عصبی می‌کردند. دکترهایی که از هیچ چیز سر در نمی‌آورند.

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما