در خور پروانه
محمود راجی
کاشکی هوس وصال دریا به سرم نزده بود. کاشکی مرغ دریائی نمیدیدم.
بسیارند کسانی که عمری زندگی میکنند، بدون آن که مرغ دریائی دیده
باشند.
چیزی نبود که بین ما خطی بکشد، حتی به عرض یک خط هم بین ما فاصله
نبود. همه چیزمان در یک طرف هر خط فرضی بود، که در جهان کشیده
میشد. دیگر من نه من بودم. چه شراکت عجیبی در دل و زبان داشتیم.
در منظر هیچ نگاه و نظارهمان، تفاوتی وجود نداشت. حتی وقتی به هم
مینگریستیم، هر دو فقط یک معنی میدیدیم. و اکنون، اما...
چه بیشمار رود و دشت ، که از آنها گذشتیم. کسی نظارهگر ما نبود،
ولی ما نظارهگر روز و خورشید، یا شب و ماه بودیم و جنگل، که شبها
به یک معنی تظاهر میکرد و روزها به معنائی دیگر.
آن بار که در آن صحرای دور افتاده، فرو رفته در جذبه شفافیت آب،
مسیر رود باریکی را میپیمودیم که معلوم نبود از کجا جریان یافته
است. و چوپانی را دیدیم که معلوم نبود گلهاش را کی و از کدام جهت
به آن صحرا رسانده است. و غروب یا فردا یا دیگر روزی، ماهی، سالی
چند، به کدام جهت روان میشود. من کفشی به او دادم و او پوستین خود
را به تو بخشید. ما در حلقهی آتش چوپان و در حضور او و ستارهها،
در مراسمی با شکوه، سوگند خوردیم به سر سپاری سلوک وصالی در پناهی
تنهائی ستارگان. بعد، طبق نوشتهات، او ساختار زیستن در صحرا،
روابط پنهان ماندهی صحرا با مظاهر ناهم خوانش، راز برادر خواندگی
صحرا با ستارهها و اعتبار آب و آتش را در دل صحرا، با بیان خود،
بر ما فاش ساخت. در هیچ کدام از این رابطهها، تو کذب و ریا و
تظاهر ندیدی، دیدی؟ ندیدی که قصهاش را نوشتی. ننوشتی؟
همه اینها تا زمانی بود که هوس وصال دریا نکرده بودم. بعد که به
دریا رسیدیم، شوق یکی شدن با دریا و نوید پایان پیمایش راههای صعب
و دشوار به مشام میرسید. شاید اگر همزمان نمیشد این وصال با دیدن
مرغان دریائی...
درون خانه گرم گرم است. بخار شیشهی پنجرهها، نشان از سرمای بیرون
دارد. بخاری ملایم میسوزد و موسیقی نرمی پخش میشود که از سالن و
اتاقها شنیده میشود. لمیدن توی مبل، خوابیدن روی قالیچهی وسط
سالن، هر دو لذتبخش است. در هر گوشهای کتابی باز است. تا در صورت
استراحت در هر گوشه، کتابی باز باشد، که تورق شود. کتابهائی با
مقولاتی کمتر فلسفی، که بتوان در یک اتراق یک ربع، نیم ساعته، یکی
دو پاراگرافش را خواند و سر و تهاش را هم آورد.
اگر شرایط خانه مطبوع است، من راحت هستم، نباید به من خرده گرفت.
الزاما که آدم بدی نیستم.اگر در این سرما ناچار نیستم در کوچه یا
خیابان بمانم و خیس شوم، ناچار نیستم آخر شب در خانهی قراضه
خودمان، یادت هست؟ یا در مسافرخانه، بخوابم، مقصرم؟ گناهکارم؟ حتمن
که نباید حق کسی را گرفته باشم و یا دزدی کرده باشم؟
خیلی صبر کردم، تا همین یکی دو ماه پیش نگهش داشتم تا برگردی و
بیائی سراغش، خوب نیامدی، حیف بود که برای همیشه گوشهای میماند.
هر چند ارزش آن را در کشف نشدن آن میدانستی.
اگر برف میبارد و هوا بسیار سرد است. به من ارتباطی ندارد. من چه
میتوانم بکنم اگر کسانی فاقد این حداقل فاصله بین سرما، خیسی و
سختی بیرون و گرما، موسیقی و آسایش درون هستند و حتی پنجرهای، یک
قاب فلزی و چند قطعه شیشه وجود ندارد که بین درون و بیرون آنها
دیوار امنی بکشد. میتوانم جلوی برف و سرما را بگیرم؟ اصلن اگر در
بیرون، برف و سرما نباشد، این آسایش درون بیمعناست. تفاوتهاست که
احساس رضایت به همراه دارد.
وقتی از پنجره بیرون را نگاه میکنم غوغای برف و سرمای بیرون و
حرکت دیوانهوار دانههای برف، که در جهات متفاوت هجوم میبرند،
پشتم را میلرزاند، که با احساس گرمای درون، لحظهای بیش دوام
نمیآورد. ولی باز نگاهم از درون به بیرون کشیده میشود. و از آن
جا به کوهستانی سرد.
در تاریکی، راه خویش را به زحمت جستجو میکنیم. به آهستگی قدم بر
میداریم، تا سقوط نکنیم. سعی داریم با استفاده از انعکاس روشنائی
ماه، بر سطح سفید برف، و با احتساب سرازیری سینهکش، راه خویش را
از میانه آن بیابیم و سینهکش را دور بزنیم.
میدانم هم اکنون پشت این پنجرههای مه گرفته، کمی دورتر، یا
نزدیکتر، در حال پروازی، یا نشسته در گوشهای، مرا و اندیشهام را
تماشا میکنی. و به افکارم انرژی میدهی، تا به جهت خاصی هدایت
شوند.
به طعنه میگوئی: وقتی که با تمام جسم و جانت، این قدر سریع از این
چهار دیواری امن، به فضای سرد بیرون و از آن جا به کوهستان سرد و
دور کشیده میشوی، خیلی هم نمیتوانی پز راحتی و آسایش خانه را
بدهی و این که در هر گوشهای کتابی در صفحه چندمش، چند ماه باز
مانده باشد، دلیل چیزی نمیشود. من میگویم از قصد، کتابی را
اتفاقی در صفحهای باز گذاشتهای، که وانمود کنی، تا آن جا خوانده
شده است.
میگویم: ولی خودم سنگینی آن باری که فکر میکنی باید بر دوشم
باشد، احساس نمیکنم، یک چمدان یا ساک، که فکر میکنی با سرب پر
شده باشد، بر دوشم نیست، اگر هم هست، خالی است و یا در نهایت از یک
مشت کلاف سر در گم پر شده است. یا از پوکه فشنگهائی که خیلی وقت
پیش، توسط دیگران شلیک شده است. به هر حال راحتم. هیچ هم نگران
مخمصههای هستی در برف و سرما نیستم. انصاف داشته باش؛ جنگل که پر
از پرندهی شکاریست. صحرا و کوه که به دریا منتهی میشود; دریا هم
که در قرق مرغان دریائیست. پیمان ما چه بود؟ قرار بود تو از چه
بنویسی و من از چه بگویم... من از کجا میدانستم که آن طور
بیرحمانه گرفتار توفان خواهیم شد...
شعلهی چشمانت را که سعی میکنی خاموش نگه داری، تا مرا متوجه
حضورت نکنی، از من پنهان نکن. میدانم حضور داری و تنها شعلهی
چشمانت میتواند حضورت را افشا کند. و تو با ترفندهائی، درخشش آن
را پنهان کردهای. نمیدانم اکنون آن شعله پر از خشم است، یا به
سان آن سالها، سرشار از عشق و محبت. شاید سهلتر میتوانستم با
خود کنار بیایم، اگر مرا از حداقل یک حضور کوتاه محروم نمیکردی تا
برای لحظهای هم شده، کیفیت آن را گواهی کنم. و مختصات کنونیاش را
بشناسم. ولی تو این شهد کوتاه را نیز از من دریغ میکنی. پس من هم
میتوانم پشت این پنجرهها، دیوار بکشم. دیواری که حضور بدون فروزش
شعله چشمانت را از ذهن بزداید و انکار کند. میتوانم شیشهها را
بشکنم. در آن صورت دیگر برف و باران ضرورتن زیبا نیستند. و سرما
گوشهی گرم و آسوده مرا خواهد زدود. یا... شاید میدانی، یعنی باید
بدانی که من بیش از توانم حوصله کردهام و بعد، این که مجبور
شدم... با این همه من که نخواستم آن جا بمانی، خودت اصرار داشتی.
اکنون نمیخواهی بدانی گرفتار چه هستم؟ روحم در بند کدام قفس و دلم
در اسارت کدام حس غریب است. تازه بدانی. تو که در ماتم رهائی
پروانهها از پیله و نوزائی لاکپشتهائی. از پرواز پرندهها بر
فراز جنگل، دریا و کوه حس درستی نداری.
وقتی نسیم ضعیفی، برگهای نهال کوچکی را لرزاند، گفتم:
نهال کوچک با رضایتی ناشی از احساس قدرت در دل خندید. احساس قدرت
دارد که در مقابل نسیم مقاومت کرده است.
گفتی: پشتش لرزید. چون ممکن است نسیم، خندهی او را استهزای خویش
بپندارد. پس، از پدر جدش، باد سهمگین، کمک بخواهد و او هم به جهت
یاری، نهال کوچک را با جوانههای ریزش که یادگار عشقی عمیق است،
بنه کن کند. و اثری نماند جز مشتی خاک که همیشه بوده است و خواهد
بود، که زیاد هم استوار نیست. خاکی که در معرض وزش هر بادی، به هر
درجه خشونتی، قرار گیرد، به خضوع میافتد و فروتنانه جا به جا
میشود و کاسهی سر اجداد مرا و ما را سرگردان میکند به هر طرف...
وقتی از شهامت مرغان دریائی و شکوهی پروازشان سخن میگویم، که
چگونه، بدون ترس و واهمه به درون امواج خشمگین شیرجه میروند و خشم
آنها را برمیانگیزند.
از نوزادان لاکپشت سخن میگوئی که اکثر آنها برای رسیدن به آب،
در طول ساحل گرم شنی، در مسیر پرشتاب خود، از نقطهی زایش تا دریا،
مورد تهاجم مرغان دریائی قرار میگیرند. پشت رو میشوند و نیمه جان
رها میشوند. آنقدر پشت رو زیر آفتاب میمانند، و بوی آب ندیده و
نچشیده را با ولع میبلعند تا تنها لاک سنگیشان به جا میماند.
بعد ادامه میدهی که شاعر مرغان دریائی بیغم است. کمی دلتنگی برای
شاعر ماندن لازم است.
وقتی از پرواز خیال انگیز پرندهها در جنگل صحبت میکنم.
میگوئی: ستایشات از پرندهها و فخری که میفروشی، به خاطر آگاهی
آنان از زمان رهائی پروانهها از پیله و اولین پروازشان در جنگل
است، یا به خاطر انتظار و سکوت چند روزهشان در جنگل. یا شاید به
این خاطر، که به ناگهان هزاران پرنده، شکار بیرحمانهی خود را، با
همان غرور و بیرحمی بهرام و آرتمیس آغاز میکنند تا آخر زمان
پروانهها را جشن گرفته باشند، تا پروانهای زنده نماند. و اکثر
آنان اجازه نیابند بوی آسمان، درخت را بچشند و در تلالوی خورشید،
رنگ بگیرند.
پرندهی تو، اما، وقتی به میدان پیروزیاش مینگرد، میخندد، همان
طور که شما میخندی.
چرا نخندم. خودت بهتر میدانی که برای پرنده هم پایانی غمبارتر از
پروانهها و لاکپشتها خواهد بود، آن هم به دست... حال آئینهات
را مقابل من بگیر. مرا از صافی آئینهات عبور ده، تا ببینی خدشهای
در دل عاشقم پیدا نشده است. تا ببینی کلامم، نه در آن زمان، نه
بعدها، کذب نبوده است. جائی اگر نتوانستم، یا نشد، یا مجبور شدم،
اگر فکر کنی همه چیز دروغ بوده، واقعن احساس غبن میکنم، دلم
میشکند. آئینهات را مقابلم نگه دار تا از آن عبور کنم. به تمام
مقدساتی که از رشتههای سازت برمیخاست، سوگندت میدهم از تاریکی،
سرما و توفان مرا نظاره نکن. فروزندگی چشمانات را پنهان مکن.
بگذار خرد، استدلال و احساس را در آنها اندازه کنم.
میگوئی: برای این که هیچ وقت ساحل نشین نبودهای. برای ساحل
نشینان، مرغ دریائی، میتواند میزان و خط تمیز دهنده بین دو نفر
باشد. یک خط که دنیا را میشود توسط آن به دو طرف مجزا تقسیم کرد و
آدمهائی را در یک طرف آن قرار داد. قوم من یادش نمیآید از کی
آشنائی و برخورد با غریبهها را از طریق قضاوت روی مرغان دریائی،
اندازه گیری میکرده است. اگر دریا برای تو آغاز وصال است، برای
قوم من مرز وصال و جدائی است. تو باید تکلیفت را روشن کنی.
میدیدم قضیه جدیتر شده است. نمیخواستم اصرار کنم، که تو از
خیالات هزار ساله صرفنظر کنی. ولی از سائیده شدن هزار ساله با تو
حرف میزنم. شاهد میآورم کوهی را که از پنجره معلوم است. به کوه
میرویم و میگویم:
استواری کوه هم ثابت نیست. این تغییر مدام را انکار میکنی؟ شاید
چند صد هزار سال است این جا ایستاده باشد، مثل باورهای تو و هم
قومیهات. ولی هر بادی از آن میکاهد. باورهات هم آن جا ایستاده
است. با هر قدمی که بر میداری، باید آنها را با خودت میزان کنی.
میگوئی: عقیده، فکر و آن چیزهائی که از قدیم رسیده، نمیتواند با
هر بادی دستخوش تغییر شود وگرنه چیزی از آن باقی نمیماند.
میگویم: میماند، میماند با شرایط جدید میماند. اصلن من شاعر
مرغان دریائی، از این ببعد شعری در مورد مرغان دریائی نخواهم سرود.
یا دیگر این دو کلمه را، در هیچ گفتگوی روزمره، ماهانه، سالانه به
کار نخواهم برد. ، به آنها فکر نخواهم کرد. هر چند...
میگوئی: از اول هم واهمه داشتم که به این جا ختم شود. در همه
خانوادههای قوم من، در ضربالمثلها و نقلهاشان، از انهدامی صحبت
میشود، که در طول زندگی یک زن پیش میآید. مثل آن که، زن، در
لحظهای سرخوش، با چشمان بسته به آسمان، نگاه میکرده است ، که
ناگهان همه جا تاریک و باریک میشود. یک جور تاریکی بدوی، مثل آن
که زمین چرخیده یا پشت و رو شده و برگشته باشد به چند صد هزار سال
پیش، و زن برای به واقعیت نپیوستن این چرخش، و انکار آن، خشکش زده
باشد.

|
|
|