هراس یک روز
 
معصومه ضیایی
 

تراموا که راه افتاد، رفت روی یکی از صندلی‌ها کنار پنجره نشست. سبدش را گذاشت روی صندلی روبرو. بلیتش را تا زد گذاشت توی جیب کاپشن. دوباره آن را بیرون آورد. کیف‌دستی‌اش را باز کرد. پر از خرت و پرت بود. کیف پولش را پیدا کرد. بلیت را جا داد توی جاعکسی. کنار عکس دخترش که داشت میخندید.
پیش‌ترها بلیت ماهانه می‌خرید. هم ارزان‌تر بود هم این که بارها در روز می‌توانست از آن استفاده کند. همیشه هم آن را می‌گذاشت توی جاعکسی. کنار عکس دخترش که داشت می‌خندید. حالا بیشتر خریدش را دور و بر خانه می‌کرد. نیازی هم به بلیت ماهانه نداشت.
کیف را بست. گذاشت روی زانوها. تکیه داد به پشتی‌صندلی و خیره شد به راهی که سال‌ها رفته و آمده بود و هنوز به چشمش ناآشنا می‌آمد. یک جور هراس توی دلش بود. نه به خاطر بلیت. هر چند بلیت که توی کیفش بود، آسوده‌تر بود. این تکه کاغذ یک جور اطمینان بود. یک جور حق. هر چند ناچیز و خرد. یک بار دختر جوانی گیر کنترل‌چی افتاد. چند سر چرخید به عقب. همان‌جا که دخترک نشسته بود. " اگه من بودم چی؟" اصلن فکرش را نمی‌کرد. از این پندار گونه‌هایش گل انداخت. شاید هم رنگش پرید. نه. نباید فکرش را می‌کرد. مرد کنترلچی موقع نوشتن برگ‌جریمه چیزهایی از دخترک پرسید. او هم همان طور که با لنگه گوشواره‌ی درازش بازی می‌کرد، جواب می‌داد. بعد او و دوستش قاه قاه زدند زیر خنده.
مامورهای کنترل بیشتر لباس‌کار به تن دارند. سوار که می‌شوند، بی‌بلیت‌ها به جنب و جوش می‌افتند. بعضی‌ها سعی می‌کنند، شانس‌شان را با خریدن بلیتی از راننده آزمایش کنند، گرچه معمولن دیر شده است. برخی هم کنار درها می‌ایستند، که اگر بخت یاری کند، از همان جا بزنند به چاک.
کنترلچی‌هایی هم هستند، که لباس شخصی به تن دارند. یک مرتبه دو سه نفر با لباس‌های بایری سوار می‌شوند و شروع می‌کنند به کنترل بلیت‌ها؛ با کت‌های ماشی رنگِ کوتاهِ قالبی، شلوارهای تنگِ زیر‌زانو و کلاه‌هایی، که هر لحظه ممکن است پرهای لرزانش کنده شود. نه. دلش نمی‌خواست جای آن دختر باشد.
دو ایستگاه را رد کرده بود. مرد جوانی آمد کنار او نشست. خودش را کشید به سمت پنجره. مرد کت و شلوار به تن داشت. تمیز و با نزاکت. از آن‌ها که خیال می‌کنند، خیلی مهم اند یا دوست دارند این طور به نظر بیایند. یک مرد مست هم شیشه آبجو به دست آمد، که بنشیند روی صندلی روبروی او. همان‌جا که او سبدش را گذاشته بود. دستپاچه سبد را برداشت. کیف‌دستی‌اش را انداخت توی آن‌. آن را روی زانو‌ها گذاشت. دست‌ها را هم قلاب کرد به دسته‌‌ی آن.
مرد را زیاد دیده بود. شاید آشناترین چهره‌ای بود که می‌شناخت. همیشه مست بود. چیزی بین مستی و هشیاری. گاه با خودش زمزمه می‌کرد. حرفی، هذیانی. مست بود. بی آزار. انگار کارش این بود، که از این ایستگاه به آن یکی برود. از اتوبوس پیاده می‌شد، می‌رفت ایستگاه روبرو سوار تراموا می‌شد. یا برعکس. مدام در رفت و برگشت بود. همین‌طور شیشه‌آبجو به دست ایستگاه‌گردی می‌کرد. لابد این هم یک جور کیف عالم مستی بود. مرد جوان نبود. پیر هم نه. خیلی که می‌داشت، سی و‌پنج- سی و‌هفت. نه بیشتر. اما صورتش چروکیده بود و کدر. با چشم‌های پف کرده‌ی بی‌حال و یک سبیل کم پشت قهوه‌ای، که به زور دندان‌های زردش را می‌پوشاند. دستمال سیاهی دور گردنش بسته بود و جلیقه‌ی چرمی رنگ باخته‌ای به تن داشت. گردنش هم چیزی آویزان بود. چیزی از جنس عاج. بازوها و سینه همه خالکوبی. همیشه‌ی خدا هم پابرهنه بود. سرما و گرما انگار دخلی به او نداشت. برعکس آلمانی‌های دیگر، که حساب هوای روزانه را از پیش دارند: با چتر، بی‌ چتر. با کاپشن. بی کاپشن و... کانال‌های تلویزیون هم که با ‌آب‌و‌تاب خبر هوای فردا و پس‌فردا و فرداهای دیگر را می‌دهند. با نقشه‌های جورواجور رنگ‌به‌رنگ، خورشیدهای خندان روی نقشه‌ی شهرها یا ستاره‌های برفی و ابرهای غم‌زده‌ی گریان.
یک بار با دخترش توی اتوبوس نشسته بود که چند پانک سروصداکنان سوار شدند. همه هم پوتین به پا و سیاهپوش. دو‌ تای‌شان هم نشستند روبروی آن‌ها. یک دختر و پسر. با لباس‌های اجق وجق پاره‌پوره. دختر خوشگل بود و قد بلند. موهایش را پرکلاغی کرده بود. مو که نه . یال. یک جور کاکل. دو طرف سرش تراشیده بود. از فرق سر تا پشت گردن یک ردیف موی سیاه داشت، که جابه‌جا رویش دایره‌های کوچک رنگی بود: بنفش. زرد. سرخ و آبی. یک چپه از همان کاکل‌ها را هم ریخته بود روی پیشانی. یک گیس‌باف باریک و دراز هم از بالای گوش تا روی شانه‌ رها بود. یک خروار آت وآشغال هم به خودش آویزان کرده بود. از لحظه‌ی نشستن هم شروع کردند به سروصدا. دخترش مات و حیران به آن‌ها نگاه می‌کرد. پرسید:
-مامان اینا کی اَن؟
-می‌بینی که. آدم اَن.
-چرا این‌جوری اَن؟
-پانک اند دخترم.
-یعنی چی؟
-چه می دونم! دیوونه. اینام یه جور دیوونه اَن.
بچه به تایید مادر سر را تکان داد و با خود تکرار کرد: دیوونه. دیوونه و باز خیره شد به آن‌ها. بعد انگار چیزی کشف کرده باشد، ذوق زده پرسید:
-مامان خروس زری چه شکلی‌یه؟
-خیلی نازه. مگه بابا عکسش‌ وُ نکشید برات؟
-مامان تو ایران خیلی خروس زری هست؟
-آره دخترم.
-کی برام خروس‌زری می‌خری؟
-هر وقت که رفتیم ایران.
-کی می‌ریم؟
-هروقت که تو بزرگ شدی.
دخترک دست‌ها را بالای سرش گرفت، پاها را در امتداد بدنش کشید و گفت:
-ببین چقدر بزرگم!
-هر وقت بزرگ‌تر شدی.
-لیزا و بنیامین َم می‌بریم؟
-نه دخترم. اونا پیش ماماناشون می‌مونن.
-پس یه طرقه َم برام بخر! طرقه چه شکلی‌یه؟
-نمی دونم.
-بازم نمی دونم. نمی دونم! و ساکت شد و زل زد به آن‌ها.

مرد بغل‌دستی رفته بود. مرد مست شیشه‌ی آبجوی دیگری از کیسه نایلونی، که زیر صندلی‌اش گذاشته بود، بیرون آورد. آن را باز کرد. آبجو از تکان تراموا سررفت. ریخت روی دست‌ها و شلوارمرد. چند قطره هم روی دست‌های او. مرد عذرخواهانه نگاه کرد. جلوتر صندلی خالی بود. از جایش بلند شد.

تا نشست، پیرزنی با سگش آمد. چند دختر ترک هم با موهای مش‌کرده‌ی فرفری آمدند تنگ دل او ایستادند."چرا نمی‌رن بشینن؟ این‌همه جای خالی!" سعی کرد به آن‌ها فکر نکند. خود را با چیزهایی که باید می‌خرید، سرگرم کرد. به ساعتش نگاه کرد. اگر یازده‌ونیم خریدش تمام می‌شد، دوازده جلوی کودکستان بود.
از پنجره بیرون را نگاه کرد. چشمش به پیرزن روبرویش افتاد. مادرش آمد جلوی نظرش. پیرزن هیچ شباهتی به او نداشت. همیشه این طور بود. پیرزن‌ها را که می‌دید، یاد مادرش می‌افتاد. بعضی از آن‌ها خوشرو بودند. بیشترشان هم آراسته. گاه و به ندرت هم پیرمردی هم‌قدم و هم‌عصای‌شان.
پیرزن روبرویش بود. با کت و دامن سورمه‌ای. یک رشته مروارید ریز هم دور غبغب کوچولویش. سگ ریزه میزه بود و پشمالو. از آن سگ‌های فسقلی‌، که گردی چشم‌هاشان زیر چتری‌های بلندشان برق می‌زند و این ور و آن ور می‌دود. قلاده‌ی باریکی دور گردنش بود. یک پاپیون کوچک هم فرق سرش. پیرزن سیخکی نشسته بود. سگ روی دامنش. یکی از دخترها کیفش را گذاشت روی صندلی، کنار پیرزن و با صدای بلند به ترکی – آلمانی به حرف زدن با دوستانش ادامه داد. پیرزن سگ را بغل کرد و به خود فشرد و زیر چشمی نگاهی به دختر انداخت.
دوباره یاد مادرش افتاد. چقدر دلش برای او تنگ می‌شد. خیلی وقت بود، که برایش نامه ننوشته بود. با خود گفت: "گور پدر بیست- سی مارک! همین امشب بهش زنگ می‌زنم. حتمن!"
پیرزن سگ را نوازش می‌کرد و آرام با او حرف می‌زد. بازهم به مادرش فکر کرد. سعی کرد چهره‌اش را به یاد ‌آورد. سخت بود. طرح کمرنگی از او در خاطر داشت. سعی کرد، چیزی از آخرین دیدارش را با او به یاد آورد. تنها دست‌هایش را می‌دید. رشته‌های کبود رگ‌ها را، که هر آن می‌توانستند، پوست را بشکافند و بیرون بزنند. سعی کرد لبخندش را به یاد آورد، نشد. چشم‌هایش نم‌برداشت. پشت پرده‌ی نمناک چشم‌ها باز پیرزن جلوی او ظاهر شد. با کت و دامن سورمه‌ای و کلاه یک‌وَری. "کی لباس مادرش را می‌شست؟ کی دنبال کوپن خواربار و دارو و دکترش می‌رفت؟ باطری برای رادیویش داشت یا آن هم مثل همان شاوب‌لورنس قدیمی از کار افتاده است؟" خواهرش نوشته بود: "روز و شب از شما دم می‌زند. موهایش همه سفید شده... " دلش گرفت. از خودش بدش آمد. از خودش از پیرزن و از سگش.
حالا پیرزن سگ را بلند کرده و پوزه‌اش را به گونه چسبانده بود. در چهره‌اش نشانی از زیبایی سال‌هایی دور بود. در ذهن خود به دنبال او گشت: زن در ایستگاه راه‌آهن بود. در ازدهام جمعیت -همان‌طور که در فیلم‌ها دیده بود.- قطار که به حرکت درآمد، روسری‌اش را باز کرد و در هوا تکان داد. سرباز جوانی در قاب پنجره کلاهش را با شتاب برای او تکان داد. به پیرزن نگاه کرد. دیگر کجا می‌توانست باشد؟ در یک بیمارستان نظامی با روپوشی سفید میان زخمی‌ها، سربازها و کشته‌ها. می‌توانست به جای روپوش سفید و کت و دامن سورمه‌ای و کلاه یک‌َوری، اونیفرم به تن داشته باشد؛ پوشه‌ی پرونده‌ در یک دست، و با دست دیگر خیره به عقاب میخکوبِ روی دیوار سلام نظامی بدهد. بی‌اختیار خیره به شد به پیرزن. دقیق شد به چشم‌های او. ته آن آبی‌ها چه بود؟ در عمق سردشان چه نهفته بود؟
دختر ترک که کیفش را برداشت، او هم بلند شد. به پیرزن نگاه کرد. نفهمید به او لبخند زد یا نه. راه افتاد به سمت در. پیرزن را با سگش تنها گذاشت. گذاشت که دور شود. برود. تا هر کجا که می‌خواهد. تا او را از یاد ببرد.
به چند فروشگاه سرزد. جلوی یکی دو ویترین پابه‌پا کرد. وارد فروشگاهی شد. رفت طبقه‌ی زیرین. با سبد پرآمد بالا. به ساعتش نگاه کرد. کشیده شد به سمت پله‌برقی. رفت بالا قسمت بچه‌ها. لباس بچه ارزان کرده بودند. با عجله لباس‌ها را زیر و رو کرد. دامن دخترانه‌ی برداشت. آن را توی تن دخترش مجسم کرد. چشمش افتاد به دامنی دیگر. از یک شلوار آبی هم خوشش آمد. اما دامن اولی چشمش را گرفته بود. همان‌وقت بلندگوی فروشگاه از مادر بچه‌ای، که شلوار جین و کاپشن قرمز به تن داشت، خواست که به اطلاعات مراجعه کند. اسم بچه را هم گفت. یاد دختر خودش افتاد. به ساعت نگاه کرد. دامن را روی کپه‌ی لباس‌ها انداخت و دوید به طرف پله برقی. به کسی تنه زد. معذرت خواست. پله‌ها را دو تا یکی کرد. آمد بیرون. سبد پر بود. سنگینی می‌کرد. از خانه تا کودکستان راهی نبود. قبلن گاهی او را تنها می‌فرستاد. اما از وقتی که مربی کودکستان نامه داده بود، خودش او را می‌برد و می‌آورد. کلمات نامه توی سرش می‌چرخید:" خطر... به دختر بچه ای توی راه... " و همه‌ی اتفاق‌هایی که این روزها می‌افتاد. آتش به جانش افتاد. کاش او را آورد بود. کاش امروز از خانه بیرون نیامده بود. حالا او کجا می‌رود؟ چه کسی را می‌شناسد؟ کجا را بلد است؟" می‌دید که خانه‌شان آتش گرفته. دارد می‌سوزد. کسی هم نیست. هیچ‌کس. خانه در آتش می‌سوزد. اتاق بچه هم با همه‌ی اسباب‌بازی‌ها، عروسک‌ها و آلبوم عکس‌ها. خانه دارد می‌سوزد و قطار بچه در آتش دور اتاق می‌چرخد و زبانه می‌کشد. یاد آن دو دختربچه‌ی لبنانی افتاد، که وقت خواب در رختخواب‌شان آتش‌گرفته بودند. یاد خانه‌ها و آدم‌هایی افتاد که این روزها می‌سوختند و رهگذرانی که رد میشدند و صدایی که در سرش می‌پیچید. در جانش. صدایی، که گویی از دهان همه‌ی کسانی که از کنار او می‌گذشتند، بیرون می‌آمد و مخاطب همه‌شان او بود. سردش شده بود. می‌دوید و می‌دانست، که نمی‌رسد. تراموا رفته بود. اتوبوس هم. می‌دوید و سنگینی آن صدا در گوشش بود. در سرش. در انقباض سلول‌های تنش. می‌دوید. جایی را نمی‌دید. کسی را نمی‌شناخت. هیچ سمت و جهتی را تشخیص نمی‌داد. جز سنگینی آن صدا، که به او نزدیک‌تر می‌شد. هیولایی که از اعماق دهان گشوده بود و فریادش همه‌جا را پر می‌کرد: Ausländer
raus!*

زمستان 70

* خارجی‌ها گورتان را گم کنید!
  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما