
نگفتم تو هم نميدوني!
نصرتاله مسعودي
گفت نمي دونم. و طوري گفت خيلي بدتر ازعشوه اي كه اون قديم قديما
نقاش ها كه تا شعر بيشتر بچسبه به دل مي زدن توي ديوان حافظ. و زد
توي گوشم دايي كه يهويي در رو باز كرده بود و گفت :چيه به اين عكس
اين طوري زل زدي بد بخت!خب گيرم كه خوشگل باشه چه دخلي به توي..»
دوباره زد توي سرم.و خودش كه هزار كيلومتراز من بدبخت تر بود زل زد
به عكسه. لامصب از يادم رفته بود كه خيلي از دايي م مي ترسم وچون
بي هوا يادم رفته بود خنديدم. با سيلي اي كه صداش رفت تو ديوار،
گريه وُخنده م باهم قاطي شدن. گفت من اين مي برم كه فردا پس فرداها
مث من بدبخت نشي ويه خال ِزليخايي نكوبي رو بازوت. دايي داشت
ميرفت، سر ش تو كتاب بود و چشاش چسبيده بودن به عكسه.... پاييز آمد
لاي به لاي درختان لانه كرده كبوتر... ولش كن مي گفتم آره
بي پدر اصلاً برنگشت كه ببينه كه حالا ديگه گريه دس ور نيس. انگار
كه بليتش برده باشه. خوش خوشانش مي شد گفت: كاش به دايي غلامت رفته
بودي.» هر چي تا ته خيابون خاكي التماسش كردم، گفت فرداپس فردا
ميارم برات، برنگردي پارش مي كنم... «آقا سيروس شما اون موقع چند
سالتون بود؟«وقتي سيلي ِدوم وُ خوردم؟»« آره» چه مي دونم حرف سيلي
رو ول كن. داشتم مي گفتم. آره پارميدا چشماشو مثل همون عكسه كرد،
تازه تا دلت بخواد خيلي هم ماماني تر، و به من گفت: خل ِچل، من
خودم جنون زدهام، اصلاً راستشو بخواي جنونزادهام. از دست و پا
زدنه اونايي كه دوستم دارن يه جوري به وجد ميام كه زير پوستم مور
مور ميشه. حالي پيدا ميكنم مث سيزده به درهاي خيلي خيلي خوشگل كه
درختا از سر وُكول هم بالا ميرن. طوري ميشم كه اگه آب تهِ جو هم
باشم به همه ميپرم. اونجوري كه پوست تنشون نم بكشه.» «شلوغ شده
بودم اون روز. نم كشيده بودم...هي ! منو نيگا كن! آفرين! همه چيز
از كولم بالا ميكشيد. زير پوستم مور مور ميشد البته نه مثل
پارميدا كه سيزده به در خدار و بيشتراز همه ي كوليهاي دنيا شلوغ
كرده بود.بهش گفتم دارم انگشتاتو توي دلم يكي يكي مي بوسم. گفت:پس
چرا ميلرزي؟!«گفتم شاعرم و شكننده.» پيشونيش چين برداشت وُ گفت:
شكننده مثه؟ گفتم مثل ساقه ي ظريف ... گوجه.خوبه؟" ديدم گونه هاش
از گلاي پيرهنش گُلي ترشدن.اِ اِ داره مي رقصه واي حتا همه ي كولي
هايي كه پارسال اومده بودن پشت تپه ي خلد برين به گرد پاش نمي
رسن.خيلي گيج ميرم ،يعني مي رفتم .وقتي ديد دارم مي افتم، ايستاد.
نفهميدم چند بار تكون م داده بود وُ گفته بود هي خل چل، هي!..
سامان مي گفت خيلي تكونت داده دو سه هزارتا.... بروُ بر منو نيگا
مي كرد خب پارميدارو مي گم. آره، ديگه نمي رقصيد. داشت گريه م مي
گرفت وگريه ام كه گرفت، گفت خله اگه برقصم نمي افتي؟ "با سر جواب
دادم.
گونه هاموكه با گوشه ي دامنش پاك كرد، بوي گياه ريخب توي تمام رگام
.. وباز، رقص وُ باد بي پدر، دامنشو هوايي كرد عينهو دل سيروس.
خودش هم داشت هوا مي گرفت، طوري كه دستاش ميخواستن تيكه هايي از
آسمون ابري رو بكنن. توي هر چرخي، رو پاشنهي پا وُ ناز،خب البته
حقيقتش درست يادم نيست شايد هم ناز وُ پا، درست مث همون عكس رو
ديوار! «كدوم؟» «همون ديگه بابا! همون كه انگشتاي بلند شو، بابا تو
چرا نميبيني همون ديگه! همون كه انگشتاي قشنگ شو زده زير چونه»
«خب، خب» آره خنديد و گفت:«آخ كه چه لذتي، چه لذتي ميبرم.» با هر
چرخي، هي از من دورتر ميشد بي انصاف. از اون دور كه ديگه نمي
تونست ببينه من دارم مي لرزم. توي اون دور دورا درست وسط يه گُله
ابرداد كشيد: «شاعري؟ حالا ديگه بدترخله، خيلي بدتر! ..اصلاً
نميدونم. گفتم ن مي دو –نم.. .» «آخ كه اون صدا ، اين جا هم دست از
سرم برنميداره. آره خانوم واسه اينه بستنم به تخت. «مگه تو چي
پرسيده بودي كه پارميدا گفت نميدونم؟» يادم رفته.خب اين طوري
نيگام نكن! آخه خيلي پاييزا ازش گذشته. «كي آوردنت اينجا؟» «موقعي
كه رنگ در و ديوارش مث دامن پارميدا بود. راستي تو كه به هيشكي
نگفتي نميدونم؟»« من! من هر چيزي رو بلد باشم معلومه كه بي خود
نميگم نميدونم. ميگم؟ هان؟الاهي بميرم ديگه چرا گريه ميكني؟»
«يعني تو نميدوني اي بلا!اون پنجره رو ببند. آخه بدنم داره مور
مور ميشه.» «باشه . . . خب حال بگو ببينم من چرا بايد بگم
نميدونم؟» «خب معلومه كلك، تو هم خيلي خوشگلي! همه ي خوشگلا مي گن
نمي دونم...اون ديوونه كيه كه هي داد مي كشه خانم روشن زاده؟»
«شاگرده راننده ي اتوبوس دانشكده اس . خب من ديگه بايد برم. بازم
يه روز ميام بهت سر مي زنم. قول مي دم!» «خانم روشنزاده اتوبوس
دانشجوها داره ميره بدو خانم!»« هي كجا! هي با توام! با توام!
نگفتم تو هم خيلي خوشگلي. اي هوار! بازم يه خوشگل كه نميدونهاي
هواررررر!» «آقاي مظاهري!»« بله دكتر»« بدو! بدو با اون چسب، دهن
اين مرديكه رو ببند.داره اين خراب شده رو بهم مي ريزه پس فردا خود
ما هم قاطي مي كنيم." . . . . «خو خوخوش . گ . . گ خ خي خخ اخ . .
. .« مسخره س آقا! گفتم ببند اما نه طوري كه سرش بشكنه! تو كه از
اين خل تري!»

|
|
|