من سی ساله تو پانزده ساله
نجمه مولوي
ساک دستی خاک گرفته را ازپستو میکشم بیرون. نگاهش میکنم، دلم
میخواهد مثل دوران مدرسه باانگشتم رویش چیزی بنویسم. آدمها دوست
دارند از هر بهانه ای برای نوشتن جمله ای استفاده کنند. احساس
میکنند سرزبان شان حرفی نگفته مانده و باید روی این سطح آماده
بنویسند، دلم میخواست بنویسم: من سی ساله تو پانزده ساله.
این جمله را وقتی کنار پنجره بخار گرفته کلاس دریک بیکاری غیر
منتظره کلاس ایستاده بودم روی سطح بخار گرفته نوشتم.. دوست
همکلاسیم همانطور که برف هارا تماشا میکرد پرسیده بود: فکر میکنی
چند بار دیگه میتونیم با هم از اینجا برف رو تماشا کنیم؟ جوابش را
نداده بودم. در عوض روی بخار شیشه نوشته بودم: من و تو دو تا
همکلاسی هستیم؛ تو پانزده ساله، من سی ساله.
چشمهایش پر شده بود از دلسوزی، شاید هم ترحم ویا همدردی؛ ولی زبانش
حرف دیگری داشت. مثل وقتی مادرت بگوید چرا برادر کوچکت را کتک زدی
دیگر دوستت ندارم؛ وتو به خوبی میدانی دروغ میگوید. نگاهم کرد و
گفت: ببین؛ خودت خوب میدونی همه آدما مث هم نیستن، بعضی ها کوتوله
ان و بعضی های دیگه، زال. آدمای نابینا و ناشنوا هم زیادن، بعضی ها
هم مث تو....دستم را گذاشتم روی دهانش و گفتم: دیگه نگو؛ نمیخوام
بشنوم.... او ساکت شد.
در کیف را باز میکنم، ملافه، حوله، دم پایی، مسواک،و.... همه چیز
کهنه و رنگ باخته اینجاست. بدون هیچ درخششی، چرااینقدر صبر کرده
بودم؟ از چی ترسیده بودم؟ حالا چرا؟ شاید از تکرار قصه دردناک حرف
و حدیث! شاید از برقراری ارتباطی کوتاه و پررنج؟ شاید هم از
تنهایی! بااینکه میدانستم وحشتی از تنها شدن ندارم، ولی نیرویی
غریب باعث شده بود.. چراکه سالها این ساک ته کمد خاک خورده بود.
شاید چون عاقل تر شدم وصدایم را مدام میشنوم که میگوید: نترس، کاری
به این راحتی را که باید خیلی زودتر از اینها انجام میدادی،عقب
مینداز.
کیف را میبندم و میگذارم دم در، دکتر گفته: کار سختی نیست، خیلی
راحته اصلا نگران نباش. حتی ساده تر کاشتن مو روی سر یه مرد کچل،!
یه چند ساعتی مهمونمون هستی بعد هم برو به سلامت، بی دغدغه و
اظطراب.
چه دغدغه ای باید میداشتم؟ یادم نیست در این سالها چقدر مظطرب و
نگران بودم؟ این رسم طبیعت است. هیچ دوتا گل یک جور دیده نمیشود
ویا دوتا حشره زشت و بدترکیب! روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم
ولی آیا این سختی ربطی به کاری که میخواهم بکنم داشت یا نه؟ شک
دارم. با اینهمه چیزی باعث شده بود ساک دستی را از مخفی گاهش بکشم
بیرون.
موهایم را که میبرم بالای سرم تا جمع شان کنم. که یکمرتبه یادروزی
می افتم که جلوی آینه نشسته بودم و موهایم را بالای سرم میبستم.
همان بالا دستم را گرفت، چانه اش را گذاشت فرق سرم تو چشماهم در
آینه خیره شد و گفت: میدونی، صورتت هیچی کم نداره ...جز این
دوتا.... توی آینه نگاهش کردم و خندیدم: کدوم دوتا؟
- این دوتا پرانتز سایه دار و
عمیق که باید هر چه زودتر محو بشن.
این بار اما نخندیدم موهارا بستم و آزرده خاطر گفتم: خوبه خودت
میگی چیزی کم ندارم. بی انصاف نباش، به قشنگتر ها نگاه کن. رفت طرف
دیوار و گفت: تو که میدونی آدما معمولا چیزهایی را میبینن، که عذاب
شون میده.
میتوانستم بگویم: من که تقصیری ندارم، مربوط به ژنتیک و وراثت و
این حرفهاست...ولی نگفتم. صدای دوستم توی سرم پیچید او گفته بود :
بعضی ها روح بزرگی دارن. درست مث پرنده ای که بخواد از قفس فرار
کنه، که قفس براش کوچیک باشه اونقدر خودشو به درودیوار قفس میزنه
تا میله ها کج میشن و از شکل می افتن، روح تو مث همون پرنده اس،
چین و چروک های زودرس صورت تو مربوط به روح بزرگت میشه.
اما دیگه قضیه روح و جسم و این حرفا تمام شده است و همه چیز آماده
است. همیشه آماده بوده، سالها؛ از همان روزهای تلخ گفتگو، حسابش
ازدستم دررفته است. حساب چیزی که امنیت را از تو بگیرد بینهایت
است، نمیتوانی درست و منظم توی صندوقچه مغزت کنارهم بچینی شان. و
سر انجام یکروز فریادت بلند میشود. مثل آنروز که سرش داد کشیدم:
چراباور نمیکنی از بیمارستان میترسم، اینقدر عذابم نده. روز بعدش
وقتی از کار برگشتم نامه ای را دیدم، که چسبانده بود ؛ روی آینه
اتاق خواب ورویش درشت نوشته بود: تو از بیمارستان وحشت داری من از
آن دوتا پرانتز کذایی! میتونی تصمیم بگیری، کیف دستی ات را آماده
کرده ام. همه چیز برای شروع یک ارتباط شیرین مهیا ست. این تو هستی
که باید انتخاب کنی، زمان زیادی برای اینکار نداری فقط یک ماه! ومن
تصمیم خودم را گرفتم، کیف سیاه را انداختم ته پستو.
حالا بعداز آنهمه سال چرا خاطرات را هم زده ام؟ چرا زنده شان کرده
ام؟ خودم هم نمیدانم چرا؟ شاید چون این خصلت آدمها ست که به خودشان
دروغ بگویند،نتوانند از ترس شان برای کسی حرف بزنند. از اینکه دیگر
کسی سرش را برای دید ن آنها برنمیگرداند، ازاینکه نگاهی با دیدن
شان برق نمیزند، ازاینکه غول تنهایی بی شاخ و دم است ؛ و ضربه های
دردناکی میزند. شاید ترس از فرار کردن این یکی هم، اینبار کسی
مجبورم نکرده است. این خودم هستم که دارم میروم بیمارستان. روی
حرفهای دکتر حساب باز کرده ام. گفته است زیاد طول نمیکشد. درست مثل
یک مسافرت کوتاه اداری،
اگردوران مدرسه بود میتوانستم بنویسم: دوتا همکلاسی پانزده ساله.
خوشحالم ازاینکه رد پای این وراثت کوفتی را پاک میکنم. وبه همه
نگاه های کنجکاو مردم میخندم.
کیف را برمیدارم. خاکهایش را پاک میکنم ؛ وبه سه روز بعد
میاندیشم، که به تمام این دغدغه ها خواهم خندید. نگاهی به دوروبرم
میاندازم. همه چیز به طرز باورنکردنی مرتب و منظم است. امیدوارم
بعداز این بتوانم کمی شلخته باشم. شاید بخواهم گاهی هیچکاری نکنم،
بدون اینکه نگران باشم؛ ازدید گاه بقیه آدمی زشت و نفرت انگیز دیده
شوم. دیگر مجبور نباشم ؛ نگاه هارا به طرف دکوراسیون زیبای اتاق
بکشانم ی و ا گلدانهای کل را همیشه پر نگهدارم. حضور گلهای پژمرده
و ملول گاهی به همان زیبایی است که شاخه گلی با طراوت و شاداب.
ازاین ببعد میتوانم، ساعتها بدون ترس از به هم ریختگی ؛ خانه کتاب
بخوانم، پاهایم را روی مبل دراز کنم و در حالیکه انگشتهای پایم را
تکان میدهم،همراه شخصیت دوست داشتنی کتاب توی صفحات بدوم.
دسته کیف را توی دستم محکم میکنم.وبا دست دیگر دررا پشت سرم
میبندم. صورتم را که بر میگردانم شاخه های رزسرخ سینه ام را پر
میکند. پشت سرم ایستاده است با تعجب نگاهم میکند: داری میری سفر؟
- نه.. یعنی بله، یه سفر کوتاه
دوروزه. این پا و آن پا میکند: کجا؟ چرا یه دفه؟ خب میگفتی شاید
باهات می آمدم
- آخه هنوز قطعی نشده بود، تازه
خبرم کردن! راستی از بابت گلها ممنون، دیگه باید برم.
میروم سمت ماشین. در عقب را باز میکنم و کیف را میگذارم روی صندلی
ودررا میبندم. در جلورا باز میکنم....بهت زده تماشایم میکند. شاید
چون تعارفش نکردم بیاید تو،
چند قدم میاید جلو، نگاهی به کیف می اندازد و میگوید: انگار دروغ
گوی خوبی نیستی!
سرم را می اندازم پایین: حق با تست، مسافرت نمیرم. دستی به صورتم
میکشم و ادامه میدهم: دارم میرم بیمارستان میخوام اینهارو پاک کنم.
انگشتانم داخل پرانتز ها ثابت میمانند.
پوست صورتش جمع میشود. نگاهش رنگ میبازد. دستی به موهایش میکشد،
سعی دارد سرخی گردنش را نبینم ولی موفق نمیشود. نفس عمیقی میکشد
ومیگوید: خیلی بی انصافی، خیلی زیاد بی انصافی، دست کم به ام
میگفتی میخوای چکار کنی،
- مگه فرقی ام میکرد؟
- معلومه که فرق میکرد،
بعضی وقتها از خودم میپرسم چرا دلباخته ات شدم؟ امروز آمده بودم به
ات بگم، چین و چروک های صورتت حالتی دوست داشتنی به چهره ات میده
ومن تورو با اینها دوست دارم......
کیف دستی را بر میدارد و توی زباله دان آهنی کنار کوچه می اندازد
بازویم را میگیرد و هلم میدهد توی ماشین. بوی گلهای رز ماشین را پر
کردهاست.

|
|
|