چطور غیرعادی نباشم
 
رویا فتح اله زاده
 

از ده خیابان،سه کوچه،هفت شبانه روز وسه ساعت که بگذرم به آپارتمانت می رسم، وارد اتاقت می‌شوم، نیستی. این بار ناخواسته از بیست خیابان و یک جاده عبور می کنم، تو طاق باز خوابیده ای، نزدیک‌تر می‌شوم، چشم‌هایت از حدقه درآمده اند، لبخند زیبایی روی صورتت نشسته، ولی چیزی دارد از سوراخ بینی ات بیرون می آید، دقیق می شوم، نه!این یک ک...ک...کرم خاکی است وسایه ی سیاهی لبخندت را می پوشاند، مورچه‌ها، مورچه‌ها، دست‌هایت تبدیل به خاک شده.
از روی صندلی بلند می شوم، چند دقیقه بعد خواهرم دست‌هایم را دور گردنش حلقه کرده و سعی می کند دوباره مرا روی صندلی بنشاند.
« چرا آینه و گلدونارُ شکستی، بازم چنگ انداختی رو کاغذ دیواریا».
می فهمم دوباره سروصدا راه انداخته ام. اتاق را مرتب می کند و می رود.
شاید تابه حال تصویری از من در ذهن تان بوجود آمده، دخالت نمی کنم، مراهر طور بخواهید می توانید تجسم کنید، فقط بدانید من تپل نیستم، اگر هم، موقعی که خواهرم داشت اتاق را جمع و جور می کرد چشمتان به داخل کمدم افتاده، باید بگویم که آن ژل و قرص های لاغری و گن مال من نیست.
به هر حال بدانید من تپل نیستم.
دوباره همه چیز تاریک می شود، اما آن دورها نوری می بینم، جلو می روم، وسط بیابانم، روبرویم شهری قرار دارد که بالای دروازه اش به تمام زبانهای زنده و مرده دنیا نوشته شده «به کوچامبی خوش آمدید». پیرمردی کنارم ایستاده و بدون اینکه بخواهم توضیح می دهد که کوچامبی شهری ست دوگانه، با شتر که وارد شوی برجهای زیبا، دیوارهای کنگره دار و با پای پیاده مغازه های دربسته، خانه های متروک و موش‌ها را خواهی‌دید.
از دروازه عبور می‌کنم، موش‌ها روی سردر مغازه ها وول می خورند، به طرف مرکز شهر می روم، آدم‌ها دور سکویی گرد شده اند و آتش روشن کرده اند، دارند یک انسان را می سوزانند، نزدیک می‌شوم،«نه...نه...این تویی!».
پلک می زنم ،اتاق به هم ریخته،مهشید- دوستم- با نگرانی روبرویم ایستاده،«من علی رُ دوست داشتم ،چی شد که مرد، یکی به من بگه چرا مرد»، همین که این را می گویم مهشید جیغ می کشد و فرار می کند.
«خاله جون دخترت داره می گه« همتونُ آتیش می زنم ،چرا نامزدمُ کشتید، دیوونه شده».
«مهشید!من که این رُ نگفتم ،چرا نمی فهمی»،دنبالش می روم.«من علی رُ دوست داشتم».
مهشید فرار می کند«خاله جون!می خواد مارُ بکشه».
مادر مرا بغل می کند «آروم،آروم باش».
او به من یاد می دهد چطور هر چیزی جایی دارد و چطور غیر عادی می شوم اگر در خیابان به جای کیف، چاقو یا چوب دستم باشدیا دراتوبوس ماسک میوه بگذارم یا کشک بادمجان را روی میز بریزم و بخورم واصلاً درک نکنم که چرا مادر تکرار می کند«غذا روی میز،صندلی،موکت کثیفه ولی توی بشقاب تمیز».
به اتاقم برمی گردم،هرچیزی جایی دارد.


 

 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما