خربزه بوي خوشبختي مي دهد
شیما عچرشاوی
basreh58@yahoo.com
به اين فكر مي كنم كه توي حافظه تلفن همراهت فقط شماره من بوده.فقط
من.زنگ زدندآمدم.خودم نخواستم ببينمت.نخواستم تصويرت توي ذهنم طور
ديگري شود.نمي خواهم عكست روي پرده ذهنم چشم بسته باشد وصورتت
بي رنگ يا كبود و ورم كرده.دلم همان طوري مي خواهدت كه وسايلت
راجمع كرده بودي شده بود يك ساك نه بزرگ ونه كوچك.فكر كرده بودي
بروي توي يك كوهستان خيلي دور كه برف مثل كفن پاره پاره رويش نشسته
زندگي كني.كوهستاني كه تا شعاع چند صدكيلومتري اش مسكوني
نباشد.جاده هم آن اطراف نكشيده باشند.يك كوهستان خاكستري سرد
وخشن.از تخته سنگهاي بزرگش بروي بالا.از چند گذرگاه باريك رد بشوي
تابرسي به يك غار ده دوازده متري تاريك كه كف آن زيادناهموار
نباشدوهمانجا زندگي كني.قبل از آن يك اسلحه ومقدار زيادي فشنگ هم
بخري كه باكفتاروگرگ وحيوان وحشي ديگري اگر روبرو شدي از خودت دفاع
كني.اينها را خودت برايم گفته بودي كه مي روي توي غاري كه وسط كوه
است زندگي مي كني وميوه درختهائي راكه پشت آن كوه اينجا وآنجا به
چشم مي خورندبراي رفع گرسنگي مي خوري.ميوه هايي كه به اندازه يك
مشت اند وپوستشان به پوست گردومي مانداماداخلشان شبيه خربزه است
ودانه هايي سياه وريز دارند.
رفته بودي ترمينال بليت گرفته بودي براي شهري كه يكي دو بار فقط
اسمش راشنيده بودي.نمي دانستي كدام طرف است.شمال است ياجنوب.شرق
است ياغرب.گفته بودند يك ساعت ديگر به حركت مانده.همانجا نشسته
بودي و وقتي به خودت آمدي از اتوبوس جامانده بودي.
وقتي من گفتم:آخه دختر خوب،حالااين كوهستانو مي خواي اطراف كدوم
شهر،كدوم روستا،توي كدوم قاره،كدوم كره،كجاي كهكشان پيداكني؟
قاه قاه خنديده بودي.صداي پخش ماشين را ،هي من كم مي كردم تو
زياد.رسانده بودمت در خانه ات.
اتاقت خالي شده.توي چهار چوب در هم كه مي ايستم مي فهمم توي كمد
وكشوها چيزي نيست.توي حيلط خلوت،باد يك عالمه خاكستر سبك وسياه
كاغذ رابازي مي دهد.همه شعرهايي راكه درشت نوشته وبه دروديوار زده
بودي،مدارك تحصيلي ات، دستنوشته
ها،يادداشتها،سررسيدها،شناسنامه،كتاب،هر چيزي كه بوي توداشت حالا
آنجا روي موزاييكهاي سرد چهارديواري سه چهار متري حياط خلوت،سياه و
ويلان اند.توي ذهنم تصوير مي شوي كه حظ مي كني وقتي كبريت مي كشي
ومي اندازي وسط يك تپه سفيد كاغذي تماشايي.دوسه دست لباست ولي توي
كمد مرتب اند.سطل آشغال اتاقت خالي ست.
حالا من به اينها چه بگويم؟بگويم عصر ديروز باهم رفتيم
بيرون.سينما،بازار.بگويم تو حسابي هله هوله خوردي وهر چه جنس بنجل
به دردنخور ديدي خريدي وپول همه را بااصرارخودت حساب كردي وگفتي
نذر كرده اي تاريال آخر پولهايت راخرج كني؟بگويم گذاشتم هر كاري
دلت خواست بكني وبعد سرخوش ورنگ پريده برگرداندمت خانه؟
دو دست لباسي كه شب قبل شسته اي هنوز توي حياط روي طناب اند وسر
باد را گرم مي كنند.يكي همان مانتو ماشي خوش رنگي كه وقتي از
اتوبوس ترمينال جاماندي وآمدي بيرون روي صندلي ايستگاه اتوبوس
نشستي ، تنت بود.ساك روي پاهايت، آرنجت راگذاشته بودي روي ساك
ودستها زير چانه ات ستوني بودندكه صورتت رانگه مي داشتند.توي همه
ماشينهايي كه رد مي شدندرانگاه مي كردي.ايستادم.سوار شدي.من شروع
كردم ياتو؟گفتي: گيجم.همهمه توي ترمينال ورفت وآمد مسافراي
جورواجور ومرداي خسته وشلخته اي كه بوي آفتاب مي دن،بوي زنگ
آهن،گيجم كرده.
چقدر با حرفهاي بي سروتهت عشق كرده باشم خوب است؟
چند بار مي گفتم رفتن زنم ربطي به تونداشت رضايت مي دادي كه همراهم
بشوي؟
او خودش گذاشت ورفت.درست از شب عروسي حس كردم سوسك توي گلويم گير
كرده ودست وپا مي زند.هر چقدر آب دهانم راقورت مي دادم نمي رفت
پايين.تاوقتي كه نشستم همه ماجرا رابرايش گفتم.بعد ديگر توي گلويم
چيزي حس نمي كردم.حق نداشت بداند؟ روز بعد وسايلش را جمع كردورفت.
برايش گفتم كه توي شانزده سالگي خواب ديده بودم در يك شهر خاكي
غبار گرفته خلوت،بي هدف مي گردم.مردم مي آمدندوسوار قطاري مي
شدندكه حوالي ميدان بزرگ شهر بود.به محض اينكه من سوار شدم چشمم
خورد به يك جفت كفش بزرگ كهنه.دمپايي كه پايم بود گذاشتم وكفشها
راپوشيده وپاگذاشتم به فرار.كفشها بي ريخت بودندولي
پوشيدمشان.آنقدر دويدم تا رسيدم به يك كوير كه زمينش از تشنگي ترك
برداشته بود.ايستادم.كفشها اذيتم مي كردند.زشت بودند.توي پايم لق
لق مي كردند.بزرگ بودند.برگشتم.اماتوي ميدان شهر غبار گرفته اثري
ازقطار نبود.جاي قطار دريك گاراژ بزرگ متروكه بودكه به نظر
مي آمدچند صد سال است باز نشده.فكركردم مجبورم باهمان كفشهاي گل
وگشاد بمانم.اماتحمل نكردم.كفشها راكندم وپابرهنه ماندم.
صبح كه خواب رابراي مادرم تعريف كردم گفت:كفش توي خواب يعني
سرنوشت.اين كاري هم كه توكردي يعني نفهمي.يعني ازروي بي عقلي به يك
سمت وسويي مي روي ووقتي به خودت مي آيي كه كار ازكار گذشته.
به زنم گفتم مادرم علم غيب داشت انگار.يك روز به خودم آمدم ديدم
ازدواج كرده ام.همكارم توراكه دختر فاميلش بودي پيشنهاد كرد.تاآمدم
به خودم بيايم ديدم ديگر نمي شود گفت نه.جلسه دوم يا سوم بود كه
متوجه شدم چشمهايت سبز است.من كه حتي توي اتوبوس كنار چشم سبزها
نمي نشستم ،كه نمي توانستم سر يك سفره روبرويشان بنشينم وغذا بخورم
چون فكر مي كردم غذا توي دهانشان تلخ است…شب عروسي بغض داشت خفه ام
مي كرد.بعد هم كه آمدم بي خيال ماجراي چشمهايت بشوم گفتي به بوي
خربزه حساسيت داري.بدت مي آيد.اما حداقل نود درصد آرزوي من خانه اي
بود كه مخصوصاًدم ظهر ها بوي خربزه توي اتاقهايش پيچيده باشد.حس مي
كردم خربزه بوي خوشبختي مي دهد.بوي يك جور شادي وآرامش عشق
آلود.بوي جنگل.جنگلهاي سردسير فرورفته درمه.وقتي باران تازه
بندآمده واز لابلاي برگها وشاخه هاي درختان بخار خنك به صورت وگونه
هاي آدم مي خورد.آدمهايي كه خربزه مي خورند،مخصوصاًآنهايي كه شام
براي اينكه غذاي سبكي خورده باشند نان وخربزه مي خورند هميشه به
نظرم رو به يك جور بيچارگي دوست داشتني اند.
خب . كجاي اين ماجرا به تو ربط داشت كه حاضر نشدي بيايي همخانه من
بشوي؟
ديشب موقع خواب خيلي به استدلال يا نمي دانم ،بهانه اي كه دم در
خانه ات،موقع پياده شدن از ماشين،براي رد كردن خواسته من آوردي فكر
كردم.چطوري مي شود كسي به جايي برسد كه اينطور فكر كند؟كه شما زنها
يك روز خيلي پيش ترها،شايد ميلياردها سال قبل از يك كره ديگرآمديد
اينجا مهماني .امابعد يادتان رفت ازكجاآمده ايد.هر چقدر سعي
كرديدبرگرديدنشد.هر چقدر برگشتيد نرسيديد.مهمانهايي هستيد كه
ماندنتان خيلي به درازا كشيده شده.مردها،شما موجودات راه گم كرده
دربه در راراه دادند وشما هرچند به روي خودتان نمي آوريداما
دراعماق وجودتان ، توي ته ذهن وناخودآگاهتان ازاين ماجرا شرمساريد
ومي دانيد آنقدرها كه مردهاصاحب خانه اند شمانيستيد واگر ميلياردها
سال ديگرهم بگذرد باز نخواهيد شد.
داري مي روي.به من هم گفتند مي توانم بروم.از شواهد پيداست كه هر
چقدر دستت رسيده آرامبخش خورده و
خوابيده اي.


|
|
|