پشت ِ شيشه قهوه خانه
سارا باقري
شيشه ي قهوه خانه بخار زده است . با دست مي كشم روي شيشه و به
خيابان خيره مي شوم . مي دانم پشت سرم محمد علي تخم مرغ نيم بند را
گذاشته لاي نان سنگك و گاز بزرگي به آن مي زند. بوي تنباكوي خيس
راه نفسم را ميسوزاند. رقاصكهاي توي قليان تند و تند بالا و
پايين ميپرند و يك طرف سيبيلهاي شاه عباس هم رفتهاست. پيرمرد
موقع كشيدن يك بند حرف ميزند. لاي هر دمي كه ميگيرد حين بازدم،
دود را پر ميكرد از كلمه و گاو .
مرتع كه منابع طبيعي دورش حصار كشيده است . قيمت گاورس . زمين ِ
يونجه ي جعفر .
امروز ساكت است . جوري دود را بيرون مي دهد محمد علي، كه پشتش شبيه
روح آواره پشت امامزاده مي شود كه شبهاي جمعه براي يك لقمه حلواي
خيرات گيج گيج ميزند .
استكانهاي روسي را از روي ميز جمع مي كنم و مي ريزم توي سطل آب و
يكي يكي آب ميكشم و دستمال ميكنم . شاپوي پيرمرد روي ميز جابه جا
مي شود . از اينجايي كه من هستم ديگر ديده نمي شود. حتما گذاشته
روي سرش . آخر مي خواست برود . خاكستر روي ميز را كه فوت مي كنم،
مي پرسم.
_ محمد علي كي ميره؟
_ ساعت 8
_ همين امشب ؟
جوابم را پيش پيش مي دانم . اما كلمه بايد فضا را از خلوت در
بياورد، ميآورد. محمد علي هم ميرود بغل صادق و او هم بغل بقيه.
كار نيست. مرتع نيست. بالاخره بايد يك كاري بكنند.
همه را از برم. نقل هميشگي شان است. درست است كه من كر و كورم و
حرف يكي را نمي برم پيش يكي ديگر . اما حرف ها، حرف ها مي مانند
توي دلم و ورم ميكنند. جوري كه از گلويم درنمي آيند.
پيرمرد سرش را تكان ميدهد و زير لب انگار كه ورد بخواند چيزي به
محمد علي ميگويد. بعد خاكستر قليان را انگار كه نجس باشد با كراهت
از روي لباسش مي تكاند و يك اسكناس تا شده مي گذارد روي ميز . پشتم
به در است . جير جيرش مي گويد كه او رفته است.
پنجره را كه از بخار پاك مي كنم محمد علي را مي بينم كه كلاه بافتي
را به سرش مي كشد و مي پرد روي پله ي ميني بوس و... من ها ميكنم
روي شيشه.

1376
|