ناصر خرمالو
سروش امامی راد (رهگذر)
- «بنده... بله بنده همه چيز رو در مورد اين پسر مي دونم....خواهش
ميكنم؛ دكان من دقيقا روبروي جاييه كه اين پسر هر روز بساطش رو پهن
ميكرد. شايد كمتر كسي خبر داشته باشه اين پسركي كه همه" ناصر
خرمالو" صداش مي زنن و فكر ميكنن ديوونه است، پسر يكي يكدونه ي
امير شاهرخي، از امراي معروف قبل از انقلابه. نخير، مزاح نمي كنم؛
جناب امير لشكر هوشنگ شاهرخي. بله مي دونم باورش سخته اما من هنوز
شامهاي مفصل تولد و حتي جشن ختنه سورانش رو يادمه! خوب اون زمان ما
جوونكي بوديم و تو بازار پادويي گردن كلفتا رو مي كرديم كه شبي همه
ي اهل بازار رو امير دعوت كرد جشن تولد پسرش. پسري كه پس از كلي
دوا و دكتر، نذر و نياز و بين خودمون باشه، تجديد فراش، اونم پشت
سر هفت تا دختر، خدا بهشون بخشيده بود. گرچه طفلك مادرش سرِزا رفت،
اما باور كنيد امير لشكر از فرط خوشحالي اينكه بچه پسره، هفت شبانه
روز همه اهل محل و بازار رو شام و نهار داد! ولي از همون روزاي اول
بين مردم چو افتاده بود، اونايي كه بچه رو ديده بودن فهميدن بچه يه
چيزيش هست. يكي ميگفت بچه از دست پرستار افتاده، يكي ميگفت ماما
بچه رو از پا بدنيا آورده، يا اصلا شايعه شده بود بچه رو عوضش كردن
اما واقعيتش اينكه سرِپسر بدنيا اومدن بچه اينقدر جادو جنبل به
خورد مادر مرحومش داده بودن كه بچه مريض بدنيا اومده بود. آره، به
جزء افراد نزديك كسي حق ديدن بچه رو نداشت و در كل تنها كسي كه از
بدنيا اومدن بچه خوشحال بود خود امير بود. اونم همون شب اول به نام
پدربزرگ بچه كه گويا از خوانين بزرگ منطقه بوده اسم بچه رو گذاشتن
((ناصر خان)). خوب همينطور كه انتظار ميرفت بعدها بچه از ديد عموم
پنهان شد. جناب اميرلشكر هم ديگه شوق و شوري براي كار كردن و خودي
نشان دادن نداشت و همين پنهون كاريا شايعه ها رو قوت مي بخشيد.
اوضاع به همين منوال گذشت تا كه خورد به انقلاب. ديگه هيچ كس اثري
از خانواده ي امير لشكر نديد. انگار همگي يه قطره آب شدن و رفتن تو
دل زمين. نمي دونم، باز شايعه شده بود كه خود امير لشكر رو اعدام
كردن و خانواده شم فرار كردن، رفتن فرنگ. اما بعدها باخبر شدم كه
گويا امير و خانواده شو تبعيد كردن و روزاي آخر، امير واسه ناصر يه
چندتا پرستار خارجي گرفته بوده تا لااقل مواظبش باشن. بله...بله من
مطمئنم ناصر رو با خودشون نبرده بودن آخه در جريانم كه بچه بعدها
رسيد دست يه دايه محلي و من از طريق پيرزن فهميدم كه امير از ترس
رسوايي داشتن پسركي ديوونه، به قول معروف قيد وليعدي رو زده و در
ضمن سپرده كه بعدها هركي صداشو دربياره كه اين پسره، پسر امير
شاهرخي بوده مواخذه ي هفت پشتش باشه! خدا از سر تقصيرات همه بگذره.
بله؟...بله من يك بار خونه ي دايه بچه رو ديدم. اون زمان هفت، هشت
سالي بيشتر نداشت. اما قدرتيِ خدا همون زمان هم چيزيش شبيه بچه
آدميزاد نبود! عينهو بچه ميمون؛ كله ي بزرگتر از جثه، گوشاي آينه
ميني بوسي و لب و لوچه ي آويزون. گلاب به روتون مف دماغش رفته بود
تو دهنش و هميشه خدا بوي شاش ميداد؛ بنده خدا دايه حق داشت سر يك
سال زد به چاك. خداييش من ديگه از اين پسر خبر نداشتم كه كجا رفت و
چه بلايي به سرش اومد تا اينكه... تا اينكه يه چند ماه پيش خبردار
شديم يه ديوونه جديد اومده تو بازار؛ اونم صاف اومد زير درگاهي
دكان خالي روبرويي رو پاتوق كرد. روزي رو كه بخاطر وجه عموم رفتم
تا دكش كنم رو خوب به ياد دارم. باور بفرماييد مو به تنم سيخ شد.
بله، بله من مطمئنم اين پسر همون ناصر خان شاهرخي كه براتون نقلش
رو گفتم. اينكه تا حالا كجا بوده و چه ميكرده الله و اعلم. من بهش
امان دادم. بنده خدا هر روز اول وقت زودتر از كسبه ميومد سر پاتوقش
و بساطش رو كه گهگاه هله و هوله بچه بود يا كبريت و شمع امامزاده
پهن ميكرد و زل ميزد به ملت. الحق ملتم با اينكه چيزي ازش نمي
خريدن اما لااقل يه چيزي بهش مي دادن اما... اما امان از اين بچه
هاي دم بريده ي امروزي، امان. كافيه بدونن يكي يه جاش ميلنگه يا يه
تختش كمه، مگه ديگه ولش مي كنن! نمي دونم چرا اما حيوونكي از
خرمالو بدش ميومد. انگاري يكي يه وقتي بهش خرمالو نارس انداخته
بوده، طفلكي دهنش موچ شده، اصلا از كلمه خرمالو متنفر شده بود!
واسه همين بود كه اين از خدا بي خبرا يكسر دم ميگرفتن: ((ناصر
خرمالو، ناصر خرمالو...)) ناصر هم عصباني مي شد و كف به دهن مي
آورد و ميدويد دنبال جماعت، و جماعت از خدا خواسته شلنگ مينداختن
تو بازار و باهاش اصطلاحا تفريح مي كردن! انصافا تنها كسي كه باهاش
خوب بود و هميشه خدا هواشو داشت همين علي غنچه بود. من خودم چند
بار شاهد بودم، شبا آخر وقت علي مي اومد و بساط ناصر رو جمع ميكرد،
دستش رو ميگرفت و ميبردش زير گذر بازار ميوه و تره بار. اونجا يه
زير پلكاني بود كه شبا اونجا مي خوابيدن. نه تنها مشكلي بين اين
دوتا نبود بلكه يه جورايي اين دوتا تو بينوايي شبيه هم بودن؛ مثل
دو تا داداش غمخوار. راستي حسيني علي مراقبش بود، غذاش ميداد و تر
و خشكش ميكرد. كاردهاي آشپزخانه؟ حالا شايد اين كاردهاي آشپزخانه
رو علي محض تنوع براش گرفته بوده اما به قول شما علي غنچه يادش
نداده بود با صداي گرگرفته اش داد بزنه: ((كارت، كارت آزپشخونه،
كارت واسه قتل، واسه خودكشي!...)) نه من مطمئنم اينارو اين جماعت
اراذل و اوباش يادش داده بودن. همين ديشبم كه اين اتفاق افتاده بود
شاگردم شاهد بوده كه آخروقت چندتا از اين جاهلاي محله بالا دزدكي
اومده بودن و خرمالوها رو له كرده بودن رو بساط اين بدبخت. ناصرم
كه چاقوها رو كثيف ميبينه، كف ميكنه و يكي از كاردها رو تا دسته تو
سينه ي اولين كسي كه تو تاريكي ميبنه فرو ميكنه. حالا اين از شانس
بد علي غنچه بود كه اون شب كمي دير مياد دنبال ناصر و ناصر عصباني
تو تاريكي نشناسدش! آره جناب سروان، من تمام اين چيزايي رو كه گفتم
مطمئنم، باور بفرماييد...»

بهار86- رودهن

|