کافه صبح

شهرزاد حقایق
dariaye_daroon@yahoo.com
 

سمت چپ میزم نشسته. همیشه دوست دارم کنار پنجره باشم. بیرون هنوز خلوت است حداقل اینجا طرفهای ظهر شلوغ می شود از وقتی آمده نگاهش می کنم ولی او هیچ ملتفت نیست گاهی با انگشتانش روی فنجان کوچک قهوه اش ضربه میزند مثل اینکه فکرش مشغول است اما مشوش نیست. من به آب پرتقالم نگاه می کنم که تقریبا تمام شده. فضای کافه خالی است هنوز ده صبح نشده بیشتر مشتریها یازده به بعد می آیند که آن هم دختر و پسرهای جوانند. این نیم ساعتی که نشسته به هیچ کس توجهی نکرده. کیفم را آرام روی میز می گذارم و ضربه ای می زنم که روی زمین می افتد صدایش بلند نیست اما نگاهش را بر می گرداند به سوی من. به او خیره می شوم.کمی تامل می کند و دوباره رویش را بر می گرداند من همچنان با سماجت خیره شده ام دوباره نگاهم می کند انگار داریم همدیگر را محک می زنیم هیچکدام لبخند نمی زنیم.فاصله میزهایمان نزدیک سه متر می شود سیگاری از کیفم در می آورم و آتش میزنم پکهای کوتاه و سبک می زنم و خاکش را از بالا توی زیر سیگاری خالی می کنم قهوه اش تمام شده و مردد مانده سیگارم را نصفه خاموش می کنم مثل همیشه. از جایم بلند می شوم به سمت دستشویی می روم از اینجا که هستم پشتش به من است اما بر می گردد و از گوشه چشم مرا می پاید شانه های پهنی دارد. موهایش روی شقیقه سفید شده کت و شلوار طوسی خوش رنگی پوشیده به نظر مرد درشت اندامی است اما چاق نیست. سر میزم می آیم اشاره می کنم ، صورتحسابم را می آورند از جایم بلند می شوم اما مستقیم به سوی او می روم قد بلند نیستم اما بلند به نظر می رسم با اینکه خط لب و ریمل دارم آرایشم ملایم است ماتیک گل بهی زده ام صورتم را کمی روشن کرده ام که با موهای شرابی چشمگیر نباشد مشکی پوشیده ام دارد براندازم می کند نزدیکش می روم چند لحظه ای کنارش می ایستم. حرفی نمی زنم. گرم شده ام. از درکه بیرون می روم با قدمهای بلند خودش را به من می رساند. خیابان تازه دارد رنگ پاییزمی گیرد و آفتاب صبح با لوندی روی پنجره ها می رقصد. دو سه قدم با هم راه می رویم به من می گوید : ماشینم اونجا پارکه. صدایش بم و مردانه است اما لحنش ملایم است ماشین راحتی دارد. هیچ حرفی نمی زنیم. من فقط اشاره می کنم تا برسیم.

سوئیت کوچکی است. تا اینجا حرفی نزده ایم فقط آمده ایم گاه گاه از گوشه چشم نگاهم کرده من هم فقط راه را نشانش دادم. کمی می نشینیم بلند می شود پنجره را باز می کند نسیم خنکی می آید تو اینجا برایش آشنا نیست خانه تقریبا خالی ست کنار تخت یک راحتی چرمی زرشکی با یک میز کوچک است که یک گلدان ظریف بدون گل رویش گذاشته شده. با همان آ رامش و تامل با من رفتار می کند بیشتر کنجکاو است تا ملتهب. تمام که شد به پهلوی چپ دراز می کشد و نگاهم می کند انگار می خواهد بفهمد چه شده دارد همه چیز را در ذهنش مرور می کند حرفی نمی زنیم نیم ساعتی به پشت دراز می کشد. لباسش را با همان دقت که کنده می پوشد هیچ شتابی در حرکاتش نیست انگار آن بیرون هیچ خبری نیست. وقت رفتن مردد می ماند و می پرسد : کی هستی ؟ آرام می گویم : صبحهای سه شنبه. نمی دانم چرا این حرف احمقانه از دهنم پرید وقتی گفتم ،یادم آمد ؛امروز دوشنبه است.مهم نیست تعجبی نکرد و رفت.

هر دو می دانیم این کاره نیستیم اما انگار برای رسیدن به شکلی ازرهایی به این وصلهای نا پایدار دچار شده ایم.. ترفندهای جلب و فریب را هم از سر گذرانده ایم و دلمان می خواهد با یک توافق ناگفته خود راازاسارت خاطرات ناگفته ای که آدمها را کلیشه خود کرده برهانیم.

سه شنبه ها روی پاییز ما سر می خورند زمان کندنمی گذرد اصلا این سه شنبه ها فاصله ای بینشان نیست گویی به هم دوخته شده اند نه بیتاب آمدنشان هستم نه بیقرار رفتنشان مثل وقتی که صبح از خواب بیدار می شوم وبا یک نفس عمیق چشمانم را باز می کنم. آمدنش را طبیعی و مسلم می دانم. فقط خودمان باور می کنیم که در هر دیدار به سختی دو سه جمله می گوییم. از هیجان و سرخوشی ام لذت می برد و آن قدر زمانش را طولانی می کند که مدهوش می شوم.
زمان ماندنش بیشتر شده. کمتر در کافه همدیگر را می بینیم. می اید همین جا. من گاهی سیگاری روشن می کنم. سیگاری نیست. حلقه ندارد؛ موبایل هم همراهش نیست.یک روز توی ماشینش دنبال موسیقی گشتم داشبورد فقط یک شانه مردانه صورتی داشت دستم را توی ضبط ماشینش فرو کردم خالی بود.
کمی بعد خندیدم با صدای بلند و به قهقهه. تعجب نکرد لبخند زد و دستش را روی دستم گذاشت. گاهی که کنار هم هستیم بیشتر پشت ترافیک گویی کلافه از حضور تحمیلی و انبوهی حضور دیگران همه صورتش منقبض می شود همه خطوطی را که در هم می رود می شناسم نمی دانم آن وقتها کجای این دنیا هستیم یا اواز کدام برهوت به میان این اشفتگی پرتاب شده که این چنین بیتاب و پریشان ، بیگانه است با این مردمان.

مثل اینکه زندگی گاهی تصمیم می گیرد شوخی کند سالها می گردی کسی را پیدا کنی که بتوانی حرف دلت را با او بزنی همه عمرهم به حسرتش می گذرد اما درست زمانی که دیگر به این آرزوفکر هم نمی کنی می بینی در برابرت ظاهر شده دیگر حتی تلاش هم نمی کنی حرفی پیدا کنی که شما را به هم پیوند دهد همین که حضور دارد همه حرفها گفته شده و می فهمی همه آن حرفها در حضورش معنا شده.
 

از وقتی دیدمش همین طور بود آرام و کم حرف بدون رفتار موذیانه و اینکه سعی کند مرموز به نظر برسد.. زن زیبایی نیست لوندی هم نمی کند اما چیزی در صورتش هست که مرا جلب می کند. قد بلند است و رنگ پریده اش چشمهای تیره اش را درشت تر نشان می دهد موهای خوشرنگی دارد که تا روی شانه هایش می ریزد و هرگز جمعشان نمی کند نوعی اشفتگی در خانه اش هست ، بااینکه حداقل وسایل ممکن را در خانه اش دارد. اول که در کافه دیدمش سعی کردم توجهی به او نداشته باشم در آن ساعت روز که وقت کافه نشستن نبود ، رفته بودم با خودم تسویه حساب کنم و تکلیفم را با ضررها و اشتباهاتم روشن کنم ، حوصله واصلا قصد آشنایی با کسی را نداشتم ولی نفهمیدم چطور شد وسط آن آشوب ذهنی مقابلم نشست و حواسم را پرت کرد.شاید به خاطر اینکه مثل این زنهای بیکاره و عیاش نبود جوری نگاهم می کرد که یادم رفت چرا آنجا هستم و انگار موظف بودم کاری برایش انجام بدهم.

وقتی خواستم از خانه اش بیایم دیدم منتظر حرفی یا پرسشی نیست. نگاهش هم خالی بود معلوم نبود اصلا به چیزی فکر می کند یا نه؟ دلم خواست این زنی را که این طور گستاخانه و آزاد مرا پذیرفته و هنوز هم معلوم نیست چه انتظاری دارد ، دوباره ببینم شاید هم امتحانش کنم.
یکی دو ساعت بعد که رسیدم خانه و سراغ وسایلی رفتم که مرا به دیگران مربوط می کرد،دیدم انزجارم نسبت به آنها کم شده. موبایل و ساعت و کیفم را برداشتم و به دنیای واقعیت برگشتم. یادم نیست از کی احساس آرامش و راحتی نکرده بودم.
بعد از دو سه باری که با هم بودیم یک روز در آینه قدی خانه ام به خودم دقیق شدم به شانه ها و پاهایم نگاه کردم به گمانم به جز کشیدن بار مالی ومشکلات کار بهتری هم از آنها بر می آمد برای همین بود که ترجیح دادم کمتر حرف بزند می ترسیدم وقتی کلمات به میان بیایند طلسم آرامش ما بشکند و همه چیز تبدیل به همان کابوس همیشگی شود نمی خواستم این تصویر صامت و سرشار از آرامش تبدیل به همه آن زنانی شود که مرا به یک ماشین بدل کرده بودند حس می کردم می خواهم خودم را بعد از سالها بشناسم.


چند روزی است که احساس می کنم دلم برایش تنگ می شود و نمی توانم تا روز آمدنش صبر کنم هنوز سه شنبه هایمان را باهمیم و خیلی کم پیش می اید بیرون برویم فقط گاهی که خیلی خسته باشد دلم برایش می سوزد و می پرسم دوست داری شام بخوریم؟هیچ وقت آشپزی نمی کنم وسایل چای دارم و تنقلات و مقدارزیادی آب میوه که برای چند ساعت کفایت می کند.همیشه من محل رستوران را انتخاب می کنم که بیشترشان بزرگ و دلبازند.در رفتار هردوی ما نوعی بی قیدی و آزادی هست که به نظر می آید کسی منتظرمان نیست.


گاهی فقط می روم که کناراین زن باشم همین. به موسیقی های ملایمی که دوست دارد گوش می کنیم همیشه چیزی برای گوش دادن دارد. بیرون هم که می رویم با خودش می آورد و وقت پیاده شدن با خودش می برد گویا نمی خواهد چیزی از خودش به جا بگذارد. خیلی وقتها دلم می خواهد هدیه یا حتی هدایایی برایش بگیرم اما چیزهایی متفاوت با دیگران. اصلا حاضر نیستم مرا به یاد زنهایی که در زندگی ام بودند بیندازد اما رفتارش قابل پیش بینی نیست بیشتر از قبل حرف می زنیم صدایش ملایم و زنانه است اگر موضوعی را دوست داشته باشد دقیق درباره اش حرف می زند موقع حرف زدن به من خیره می شود حتی وقتی رانندگی می کنم نگاهش را از من بر نمی دارد و اگر تاییدش کنم مرتب میان جمله هایش می خندد.
اما همین طور که پیش می رویم این سکوت لذت بخش کم می شود. بدون آنکه وارد حریمش شوم سعی می کند از علایقش حرف بزند و مرا به آن سمت ببرد خیلی محتاطانه وارد می شود و زود به لاک سکوتش باز می گردد. احساس می کنم نیاز به حضورش دارم حضوری مطمئن و مداوم.


گاهی فکر می کنم نکند همه دردم این بوده که کسی به حرفهایم گوش نمی داده اگر هم کسی خواسته بشنود برای بوده که از پس آن به هدفی برسد خب حالا که بعد این همه سال کسی هست که دارد به این حرفها گوش می کند و پاداشش را هم قبل از موعد گرفته یعنی اول چشیده پس از آن پسندیده بد نیست در همین حالت نگاهش دارم در همین تصویر ایده آلی که گمان نمی کردم وجود داشته باشد زمان را نگه می دارم مثل آدمهایی که در جوانی می میرند و بعد از بیست سی سال هم که کسی از آنها یاد می کند چهره جوانی او را توصیف می کند. من هم می گذارم در همین شکل بمیریم.
وقتی با آن بالا تنه لخت در اتاق کوچک این خانه راه می رود و شعرهای قدیمی را نصفه نیمه می خواند و انگار اصلا حس نمی کند کسی هم اینجاست که کوچکترین حرکاتش را به دقت به ذهن می سپارد خوب است که با همین بیرنگی و آسودگی حفظش کنم همیشه زیباترین احساسات وقتی به اوج خود می رسند از درون متلاشی می شوند و رنگ نابودی به خودشان می گیرند. خانه ام را می فروشم. ما داریم به اوج خود می رسیم من می خواهم در همین اوج باقی بمانیم با همین تصویر خیال انگیز.


این زن خیالی که وقتی شبها از خواب بیدار می شوم و به یادش می افتم مطمئن می شوم فقط خوابش را دیده ام و واقعیت ندارد، حالا خیلی به من تکیه می کند بیشتر ساعاتی را که با هم هستیم خودش را به من یله می دهد و حرف می زند. دارد به من عادت می کند. هوای ماندن دارد. حتما می خواهد از جانب من بشنود اگرچه مثل بقیه زنها نیست و لی این خصلت ثابت زنهاست که میل به ماندن دارند باید فکر کنم می داند که باید زمان بیشتری بگذرد تا تصمیمی در این مورد بگیریم.


امروز آخرین روزی است که با همیم چیزی نمی داند حدس هم نمی زند که ممکن است آخرین روز با هم بودنمان باشد به هر حال تمام می شد بهتر از ملودرام های خانوادگی است که از سر گذاراند ه ایم همه چیز در نهایت تبدیل به یکنواختی بیزار کننده ای می شودکه باز باید با کسی یا وسیله ای دیگر ملالش را تسکین دهیم. زمان بودنمان را هم دستکاری نمی کنم می گذارم به میل خودش تا هر وقت که خواست بماند اخر این هفته خانه را تخلیه می کنم.پشت به من و رو به پنجره دارد لباسهایش را می پوشد حرکات آرام و تاملی که در نگاهش دارد چنان شکوه مردانه ای دارد که فکر می کنم این لباسها و حتی این زمان و مکان برایش کم هستند باید جایی دیگر و شاید زمانی دیگر باشد که با این صولت مردانه هماهنگ باشد.


چیز عجیبی در نگاهش بود وقتی می خواستم بروم طور دیگری نگاهم می کرد و وقتی بوسیدمش می لرزید. گمان می کنم به نوعی حماقت مفرط دچار شده ام که باید خیلی زود درمانش کنم.


خوب. نشد و نگذاشتی همه حس و شوریدگیم در اوج بماند خیلی سریع دست به کار شدی و درست سر بزنگاه رسیدی مرا با یک اسم و فامیلی و شباهتهایی که همه زنها به هم دارند یکی کردی نمی توانستم در جمع ترا جور دیگری ببینم و بدرفتاری کنم همان مرد مغرور و ارام بودی که با رفتاری مطمئن چنان پیش آمد که گویا مایملکش را به زور داشتند می بردند حالا که مرا با یک شناسنامه و تصویر روزمره هم دیدی باز رفتارت دلچسب و با شکوه است اما من نمی مانم شاید فعلا نروم اما حتما این زنی که تو به زور خواسته ای در یک قاب پوسیده و لزج برای خودت حفظش کنی راههای زیادی پیدا خواهد کرد که هر بار برای شناختنش شتاب بیشتری به خرج دهی. صبحی، کافه ای دیگر، خانه ای، نقشی دیگر را حتما برای تو در نظر می گیرم...................................... 
 
  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
ارتباط با ما