
درد حقيقت و لذت خودفريبى
فتح الله بی نیاز
نگاهى به رمان “” نوشته شاندور ماراى ترجمه شهروز رشيد
به اعتقاد اكثر منتقدين اروپا و آمريكا، “شاندور ماراى”
برجستهترين نويسنده مجارستان است كه متأسفانه در كشور ما
مهجور
مانده است. اصولاً اين نويسنده بههمان دليلى كه نويسندگان و
شاعران برجسته ايران به جهانيان شناسانده نشدهاند، در سطح جهانى
مطرح نشده بود؛ بهسبب عنصرى كه اهل قلم ايران بارها در مصاحبههاى
خود گفتهاند: مهجور بودن نسبى زبان مادرى نويسنده. اما پس از
ترجمه يكى دو كتاب از اين نويسنده، از جمله همين اخگر، منتقدين و
ناشران معتبر دنيا بىصبرانه در انتظار ترجمه كارهاى جديد او
ماندند. امروزه در تمام كشورهاى اروپايى و آمريكايى رمان اخگر با
همين طرح روى جلد ترجمه فارسى به چشم مىخورد. اما درباره نويسنده.
شاندور ماراى در سال 1900 به دنيا آمد، در بيست و سه سالگى ازدواج
كرد كه تا پايان عمر زنش يعنى شصت و سه سال بعد پايدار ماند. در
سال 1989 سه سال بعد از مرگ همسر محبوبش، در سنخوزه در ايالت
كاليفرنيا آمريكا با شليك گلوله به زندگى خود خاتمه داد. در اين
فاصله سرگردانى زيادى را تحمل كرد. با ظهور فاشيسم كه در شكلهاى
لنينى - استالينى و هيتلرىاش در همه جاى دنيا اولين قربانيانش را
از جمع اهل انديشه و قلم گزينش مىكند، دربهدرى اين نويسنده خلاق
شروع شد: آمريكا، ايتاليا، نقاطى از خود مجارستان و بالاخره اقامت
در سن 79 سالگى در كاليفرنياى آمريكا تا ده سال بعد در آنجا خود را
بكشد.
ماراى از جمله هنرمندان بااستعدادى بود كه فاصله زمانى بارقه نبوغ
و آنها از يكسو و نيز مدت زمان تبديل اين بارقه به ماده عينى
(تابلوى نقاشى، موسيقى، داستان، اختراع و...) كم است و درنتيجه
توليدات علمى - هنرى مغز آنها زياد؛ مانند داوينچى، داستايفسكى،
اديسون، بتهوون، فاكنر و... براى نمونه ماراى فقط طى نُه (9) سال
شانزده (16) رمان و دهها مقاله نوشت كه حالا منتقدين اكثر اين
رمانها را شاخص مىدانند.
درباره رمان بحثانگيز اخگر بايد گفت كه ظاهراً از ديدگاه داناى كل
محدود روايت مىشود، اما چون در عينحال به لحاظ كمى بخش زيادى و
از حيث كيفى ماهوىترين نكات داستان از زبان شخصيت اصلى و كانونى و
بهشكل تكگويىهاى كوتاه يا ديالوگهاى بلند يكسويه، “بازگو”
مىشود، لذا طبق آخرين نظريههاى ادبى حال حاضر جهان بايد گفت كه
“در عمل دو راوى همكنار داريم كه داناى كل محدود از جايگاه راوى
مسلط تنزل و بهصورت ديدگاه مكمل و هماهنگكننده فضاى بيرون از
شخصيتها عمل مىكند” بههمين دليل بود كه از واژه ظاهراً استفاده
كردم.
داستان اساساً روانكاوانه است و به يكى از عذابدهندهترين
موضوعهاى درونى بشر نظر دارد؛ موضوعى كه به احتمال قريب بهيقين
مشابه آن را در سطح و معنايى ديگر در اطرافيان شاهد بودهايد، چون
اين مسأله امرى فراگير و عمومى است و مختص رابطه زناشويى يا دوستى
يا همكارى نيست.
با توجه به برخوردارى رمان از اين خصلت، سرعت فرايند داستان بهطور
كلى كُند است، اما چون در هر فراز و فرود نكتهاى بسيار مهم و
پرسشانگيز براى خواننده مطرح مىشود، لذا ذهن خواننده درگير
مىگردد و اين كُندى را تا حدى حس نمىكند؛ مانند بخشهايى از
“درجستجوى زمان از دست رفته” نوشته پروست يا “زيارت” نوشته دورتى
ريچاردسون كه حجم نامتعارفى دارند و بسيارى جاها خستهكنندهاند،
اما جاهايى از ديناميسم بالايى برخوردارند.
در شروع روايت كه درواقع پايان داستان است، با ژنرالى هفتاد و پنج
ساله بهنام “هنريك” مواجه مىشويم. چهل و يك سال است كه او از زخم
درونى مهلكى رنج مىبرد و خواب و آسايش ندارد. بعداً مىفهميم كه
طى اين مدت درِ سالن بزرگ پذيرائى همچنان بسته مانده بود، كه
درواقع نمادى از به انجماد كشيده شدن زمان است. اما اينك كه قرار
است دوست قديمىاش “كنراد” به ديدنش بيايد، دستور مىدهد كه در
سالن را باز كنند تا غذا را در آنجا صرف كنند؛ درست مثل چهل يك
سال پيش- كه اين هم نشانهاى است از ارتباط صرف غذا، اين سالن،
دوستى دو مرد و زخم هنريك و ارزشى كه ژنرال براى دوستى قائل است.
داستان بهشكل خطىاش از اين قرار است كه اين دو از سنين ده يازده
سالگى در مدرسه نظام با هم دوست مىشوند؛ درحدى كه هنريك از پدرش
مىخواهد اجازه دهد كنراد با آنها زندگى كند. پدر نيز مىپذيرد.
برخلاف هنريك كه پدرش افسرى از اشراف است، كنراد از خانوادهاى
فقير است. هنريك به وجود كنراد مىبالد و كنراد با حسادت مواظب است
كه ديگران او را از چنگش درنياورند. جالب است كه “نىنى” دايه
هنريك، زنى عامى، كه حالا خدمتكار خانه است، به هنريك مىگويد “كه
كنراد پس از آسيبى جدى، روزى او را ترك خواهد.” روحيه كنراد بيشتر
با موسيقى، مطالعه و تنهايى همخوانى دارد درحالىكه هنريك برونگرا
و تا حدى اهل مهمانى و خوشگذرانى است. او با ديدن لرزش لبها و
درخشش چشمهاى كنراد هنگامى كه قطعهاى از شوپن نواخته مىشود،
احساس مىكند كه “موسيقى چيز خطرناكى است.”
كنراد با توجه بهنوع زندگى خود و خانواده فقيرش كه بهخاطر او تن
به محروميت بيشتر مىدهند، به هنريك مىگويد: “اينطور زندگى كردن
خيلى سخت است؛ طورىكه انگار مال خودم نيستم. وقتى مريضم، وحشت
مىكنم. گويى دارايى بيگانهاى را هدر مىدهم. چيزى كه كاملاً به
خودم تعلق ندارد يعنى سلامتىام.” (صفحه 42) او هنريك را بهخاطر
گرايشش به سرخوشى، با لحنى درمانده و حاكى از غم غربت، و البته
بهشكلى كمرنگ تمسخر و تحقير مىكند. هنريك با “كريستينا” هفده
ساله ازدواج مىكند و به زودى پى مىبرد كه “كريستينا عاشقش نيست
بلكه فقط سپاسگزار اوست.” مدتى بعد كنراد بدون خداحافظى هنريك را
ترك مىكند و هشت سال بعد كريستينا مىميرد. البته شبى كه كنراد
بهطور ناگهانى گم و گور مىشود، ژنرال به خانه او - كه هرگز به
آنجا دعوت نشده است - مىرود. پيانويى بزرگ و تختى دونفره مىبيند
و نيز گلهاى اركيدهاى كه فقط در باغ قصر او پروروش داده مىشوند.
در همين لحظه ناگهان كريستينا وارد مىشود و با حالت غريبى
مىپرسد: “او رفته است؟” هنريك سر تكان مىدهد و كريستينا،
رنگپريده و لرزان با قاطعيت مىگويد: “او فرار كرده، ترسو.” سپس
تمام خانه را همچون مكانى كاملاً آشنا از زير نظر مىگذراند. هنريك
با توجه به نشانههاى قبلى، به شكارخانه خانوادگى مىرود و تا هشت
سال بعد، زمان مرگ كريستينا، با او حرف نمىزند. بعد از مرگ او نيز
در قسمت اصلى قصر سكونت نمىكند، بلكه در اتاق مادرش زندگى مىكند.
توجه داشته باشيد كه بيشتر اين ماجراها را از زبان هنريك
مىخوانيم.
حالا كه كنراد برگشته است، هنريك، اين ژنرال درهمشكسته، مىخواهد
از زبان او حقيقت را بشنود. حرفهاى هنريك خطاب به كنراد، حرفهايى
كه چهل و يك سال مكتوم ماندهاند، بهوضوح درس اخلاق و
درستكارىاند. آيا او نمىخواهد با گفتن اين حرفها “برترى خود را
در معنويات” به اثبات برساند تا خلاء عشق و احساس باخت و غبن را در
درون خود فروبنشاند؟ ژنرال مىگويد كه كنراد به محل جنايت برگشته
است و از او مىخواهد كه بگويد آيا دست در دست كريستينا به او
خيانت كرده است؟ البته تأكيد مىكند كه مىتواند اين را از مضمون
دفتريادداشت كريستينا بفهمد، اما ترجيح مىدهد خود كنراد حرف بزند
و دفترچه را در شومينه مىاندازد. كنراد از دادن پاسخ امتناع
مىورزد. به اين ترتيب كتاب با عدمقطعيت، با پايانى باز بسته
مىشود، اما موضوع و خواننده - دستكم عده خاصى از خوانندهها- فكر
مىكنند كه جريان هنوز ادامه دارد و ژنرال بايد از اين بابت رنج
بكشد. البته متن از نشانههاى متعددى برخوردار است و بىگمان شمارى
از خوانندگان در فريبخوردگى هنريك ترديد به خود راه نمىدهند؛
بهويژه آنجا كه مىگويد: “صدايى واضح و غيرقابلانكار كه محكمتر
از هر مدركى است، در من فرياد مى زند كه اشتباه نمىكنم.”
خواننده همهچيز را از زبان ژنرال مىشنود و راوى داناى كل فقط هر
از گاهى وضع و حالت فيزيكى و بهميزان خيلى كمترى وضعيت روحى او و
تاحدى كنراد را توصيف مىكند. اما طى آن هشت سال وضعيت روحى هنريك
و كريستينا بازنمايى نمىشود، درحالىكه دستكم داناى كل مىتوانست
كريستينا را درونكاوى كند و هر دو راوى شخص هنريك را.
اين خلاء با لايه دوم معنايى اثر يعنى “حسادت” پر مىشود كه ناظر
بر كل رويدادهاست و درواقع عامل اصلى جفايى است كه بر ژنرال رفته
است؛ چيزى كه بهعقيده نگاره اين سطرها، همراه با شكل پررنگترش
يعنى “تنگنطرى” يا بخل منشاء بسيارى از رخدادهاى جهان بوده است.
در اينجا نيز خيانت بسى عميقتر از يك رابطه بوده است؛ به
اينترتيب كه كنراد پيش از ازدواج با كريستينا با او رابطه داشت و
او را وامىدارد تا با هنريك ازدواج كند، سپس با تداوم اين رابطه،
انتقام بگيرد. كنراد، اين دوستدار لطافت و عناصر لطيف موسيقى و
كتاب، انتقام مىگيرد، اما هنريك مردى كه عاشق شكار (نشانه سبعيت)
است، و در صفحه 119 مىگويد كه “خون والاترين ماده جهان است و
انسان هر زمان كه خواسته چيزى عظيم به خدا بگويد، خون قربانى كرده
است.”، تمام اين سالها - و نيز حالا - انتقام نمىگيرد. در مقابل،
دوست خيانتكار خود را خطاب قرار مىدهد (نويسنده خواننده را رهنمون
مىشود) كه: “تو هرگز از من پول نگرفتى، من بايد مىفهميدم كه اين
نشانهاى مشكوك و خطرناك است. كسى كه نمىخواهد سهمى بگيرد،
احياناً كل دستنخورده را مىخواهد. تو از دوران بچگى از من نفرت
داشتى، چون در من چيزى بود كه تو فاقد آن بودى. چه چيزى؟ تو هميشه
مطلعتر از من بودى، زرنگتر و با استعدادتر. اما در ژرفاى روح تو
گرهيى بود پنهان؛ اينكه غير از آنى باشى كه هستى.”(صفحههاى 124
و 125) و كمى بعد پنهانىترين پنهانىهاى را كنراد را كه حاصل
سالها تفكر بوده است، عيان مىسازد: “تو اعتماد و دوستى انسانها
را نسبت به من تحقير مىكردى، اما درعين حال حسادتى كشنده بدان
داشتى. حسادت تو، مرا در ذهنت تحريف كرده بود.” (صفحههاى 126 و
127)
او بهدرستى دو عنصر حسادت و رفاقت را غيرقابل انفكاك مىداند و
گرچه مىگويد “رفاقت دو مرد با همه رابطهها تفاوت دارد و در
فداكارى معنى پيدا مىكند.”(صفحه 128)، اما ثابت مىكند كه در هر
رفاقتى، حسادت هم وجود دارد و اين، بهمرور جزو نيات شخص در
مىآيد: “آيا اساساً چيزى بهنام رفاقت وجود دارد؟ تو بهتر از من
مىدانى كه رفاقت والاترين رابطه بين دو موجودى است كه از مادر
زاده شدهاند.” (صفحههاى 99 و 100) اما با طول و تفصيل بسيار و با
شرح جزئيات دقيق اضافه مىكند كه چگونه زمانى كه به شكار رفته
بودند، كنراد او را در امتداد گوزن نشانه گرفته بود. ژنرال كه اين
را فهميده بود، اينك حرفهاى زهرآلودى مىزند كه كم از آن گلوله
شليكنشده نيست: “منتظر بودم كه تو ماشه را بكشى و من با گلوله
دوستم كشته شوم.”(صفحه 136) درحالىكه پيش از آن تأكيد كرده بود
كه: “آدم لزوماً در لحظهاى كه اسلحهاش را روى يكى ميزان مىكند
تا او را بكشد، گناهكارتر از لحظات ديگر نيست. گناه قبل از این ها
موجود بود. نّيت مقصر است.” (صفحه 130) و اين

داستان اساساً روانكاوانه است و به يكى از عذابدهندهترين
موضوعهاى درونى بشر نظر دارد؛ موضوعى كه به احتمال قريب بهيقين مشابه آن
را در سطح و معنايى ديگر در اطرافيان شاهد بودهايد، چون اين مسأله امرى
فراگير و عمومى است و مختص رابطه زناشويى يا دوستى يا همكارى نيست
 |
نيت را چنين توضيخ
مىدهد: “به من دروغ گفتى و خيانت كردى، شايد اين كار تو دلم را به
درد مىآورد و به غرور من آسيب مىرساند، اما هيچكدامشان به
اندازه كارى كه كردى وحشتناك نمىشد، چرا كه تو دوست من
بودى.”(صفحه 131)
توجه داشته باشيد كه ما از متن چنين برداشت مىكنيم كه تمام اين
چهل و يك سال، هنريك قواى ذهنىاش را صرف اين موضوع كرده بود؛
مانند راوى “ياداشتهاى زيرزمينى” اثر داستايفسكى كه بيش از بيست
سال خود را سر راه شخصى قرار مىدهد تا سيلى تحقيرآميزى را كه او
خورده بود، جبران كند و آخر هم موفق نمىشود و سعى مىكند با احساس
حقارت كنار بيايد و حتى بهشكل بيمارگونهاى از آن لذت ببرد. آيا
هنريك هم واقعاً تا اين حد رنج مىكشيد، يا “امكانى و بهانهاى”
براى انزوا، رنج، مشغلهاى ذهنى پيدا كرده بود تا كمبود زندگى را
با آن پر كند؟ دفترچه كريستينا آنجاست، كافى است شهامت داشت و
آنرا خواند. اين استدلال كه “كريستينا يادداشتها را براى كنراد
نوشته است”، در طول چهل و يك سال بهانهاى بيش نيست؛ گونهاى
خودفريبى سطحى است براى فرار از عيان شدن حقيقت. تجربه طولانى بشر
از يكسو و دستاوردهاى علمى خصوصاً در عرصه روانشناسى و روانكاوى
از سوى ديگر، ثابت كردهاند كه زنها و مردهاى زخمخورده از فرد
مورد علاقهشان، ميل و حتى جنون عجيبى دارند تا با تفكر و تمركز
روى اين موضوع و پيلهكردن به تكتك خاطرات مشترك، دست به خودآزارى
بزنند. بيشتر شخصيتهاى داستايفسكى و شمار كثيرى از شخصيتهاى
نويسندگان مطرح مدرنيست و مدرنيست متأخر، در همين سمت و سو حركت
مىكنند. مىتوان نگاهى اجمالى انداخت به آثار فاكنر، كنراد،
كافكا، سلين و ناباكف. چرا مرد عملگرايى مثل جيم در رمان “لرد جيم”
مدام به چيزى فكر مىكند كه برايش منشأء درد و رنج است؟ چرا پنين
در رمان “پنين” بهطرز جنونآميزى به تحقير خود ادامه مىدهد؟ حتى
در ادبيات آمريكاى لاتين كه معمولاً به جهان جادويى و اغراقآميز
متقابل فرد و جامعه مىپردازد، داستانهايى دقيقاً با همين مضمون و
محتوى مىبينيم؛ آنهم در مقياس وسيع. زنها و مردهاى دلمردهاى كه
خيانت ديدهاند و حالا با تفكر درباره آن دارند سرگرمى شكنجهآورى
براى خود تدارك مىبينند: “گويى زخمى است كه از خاراندن آن هم لذت
مىبرى و درد مىكشى.” بنمايه و مثال مشتركى كه همه اين شخصيتها
مىآورند، همين چيزى بود كه نوشتم. این ها هم از موضوع فرار
مىكنند و در برخورد با ديگران بسيار بدخلق مىشوند و در همانحال
مىخواهند موضوع را نزد خود منتفى كنند؛ امرى كه از نظر روانشناسى
انكار ساده خوانده مىشود. زمانى بهبهانه مصيبتى كه براى آشنا يا
دوستى پيش آمده است، زارزار گريه مىكنند و چهبسا بر سر و روى خود
بكوبند. اما اين خودزنى را بايد بهحساب واكنشسازى گذاشت نه
همدردى. ژنرال گاهى هم دنبال خاطرات دوران كودكىاش مىرود و با
سادهترين چيزها چشمهايش پر از اشك مىشود؛ چيزى كه از نظر ما
رجعت به عقب تلقى مىشود. وقتش را به گردش و كارهاى متفرقه
مىگذراند. درواقع مىفهميم كه او به خودفريبى رو آورده است، اما
آرامشِ حاصل از خودفريبى ديرى نمىپايد. بهسادگى با رؤيايى كه
رابطه كنراد و كريستينا نقش اصلىاش را در آن ايفا مىكند، مشوش و
هيجانزده مىشود؛ طورىكه دوباره بدخلقى را شروع مىكند. براى
غلبه بر وسوسه دلش مىخواهد خود را بزند و با آنكه براى پى بردن
به حقيقت (مثلاً خواندن دفترچه) مجادلهاى درونى را با خود آغاز
مىكند، با اين حال از كشف حقيقت در وحشت است. جدال درونىاش شدت
بيشترى مىيابد، اما بىعملى خود را توجيه مىكند و بهخود مىگويد
نمىخواهد در “راز” ديگران دخالت كند. حتى براى آنها دلسوزى
مىكند، چون معتقد است كه “از احساس گناه به خود مىلرزيدند و مدام
فكر مىكردند كه تحت نظراند.” به اين ترتيب خود را دلدارى مىدهد.
زمانى هم با حمله به ديگران، مثلاً گماشته، به پرخاشگرى متوسل
مىگردد. گاهى هم تلاش مىكند اراده و نيرومندى بيشترى عليه كشف
حقيقت بهدست آورد. بهقول روانشناسان به سركوب خود متوسل مىشود.
گاهى هم البته به خود اميد مىدهد: همه دير يا زود مىميرند و همه
چيزها از ياد مىروند. و پس از اين همه فراز و فرود از مقام يك
“مازوخيست” به موجودى “ساديست” تبديل مىشود تا با واژهها، فقط
واژهها، كنراد را خُرد كند؛ هر چند كه معتقد است كه “انسان
بىخودى در پى كشف حقايق بر مىآيد و بىخودى تجربه مىاندوزد؛ چون
طبع بنيادينشان را كه نمىتواند تغيير دهد.”
خواننده مىداند كه اين موضوع بارها در رمانهاى، داستانهاى كوتاه
و بلند و نمايشنامهها آمده است، اما عنصرى كه به يك اثر تشخص
مىدهد، گفتن چيزهاى ناگفته در همين مقوله است؛ كارى كه شاندور
ماراى مىكند. او روانكاوى ارزندهاى از اين شوهر بهدست مىدهد،
چيزى كه شايد نتوان از زبان روانكاوان و روانشناسان شنيد.
|
|
|