
و اما داستان ناگفته این"داستان"
فریدون حیدری ملك میان
molkmian@yahoo.com
نگاهی به یادداشتهای قاسم كشكولی در روزنامه شرق رخداد شگفتی
است وقتی، نویسندهای وطنی در زمانهی ما، ادبیاتی با هویتی كاملا
جدید املا كند و بر صحت و سقم آن اصرار بورزد و در بازشناساندنش
نیز تاكید تمام داشته باشد.
این
سومین باری است كه وسوسه، نه، مصمم میشوم تا قلم بردارم و با شوق
و حیرتی توامان در بارهی «قاسم كشكولی»، این نویسنده عجیب و غریب
معاصر و یا آثار و دلمشغولیها و رویكردهای بسیار ویژهاش، اگر نه
صرفا در مقام ناقدی با بضاعت مزجاة كه شاید هم چون شاهدی به شهود
طلبیده مطلبی بنویسم.
بار نخست در فرصتی مغتنم به تحسین «زنی كه در پیاده رو راه می رود»
نشستم، نخستین مجموعه داستان «كشكولی» که به ضرس قاطع میتوان
اعلام كرد، كه از تاثیر گذارترین آثار این سالها بوده و با وجود
تیراژی اندك،[ تنها در یك نوبت چاپ]، از عنایت و اقبالی چشمگیر
برخوردار شد. و حتی همان نسخ معدود بارها و بارها بین خوانندگان
جدی دست به دست گشت. سپس به استقبال اثر جسورانه و فراموش ناشدنی
اما در محاق ماندهاش « رمان نامه» رفتم و نتیجه، یادداشتی شد كه
در سایت ادبی « ماندگار» در آمد.
اما آن چه اكنون سبب میشود كه تریلوژیام را در بارهی «كشكولی»
به زعم خود كامل كنم، همانا یادداشتهای قدرتمندانه و البته
كاشفانهی اخیرش در هیات «تئوری های ایرانی » در جریده « شرق »
است. كشكولی تا به این جا با همین چند یادداشتش بر ادبیاتی بسیار
بومی و خودی صحه می گذارد كه وارث فروتن آن نه تنها به هیچ وجه
وامدار غرب و از رقیان قلمزن پرهیاهویش در آن سوی آب ها نیست، بلكه
دقیقا و تحقیقا با اتكا و استناد به گنجینههای ادبی گذشتهی خویش
در هیات پیشكسوتی جاوید دیگر حتی هیچ نیازی به بالا بردن پرچمش
ندارد.
نویسنده ی « زن در پیاده رو راه می رود»، «ناهید» و «رمان نامه» بر
خلاف معمول، این بار داستان نمینویسد، در بارهی داستان می نویسد،
در بارهی مقولهای كه نقل از آن به بدفهمیها و سوءتعبیرهای
بسیاری در زمانهی ما و به خصوص در جغرافیای ما منجر شده است. و به
راستی كه خود داستانی است داستان این «داستان»!
اما آن چه كه كار قاسم كشكولی را یكسره از دیگران متمایز میكند،
بی تردید نوع تازهی نگاه او به پدیدهی قدیمی داستان است. وی در
حقیقت از منظری به این محصول ذهنی و عینی بشری مینگرد كه به كلی
خاص نویسندهای چون خود اوست و هیچ تالی یا مقلد احتمالی دیگری نیز
ندارد. كشكولی به جد از ما میخواهد تا وقتی از داستان صحبت به
میان میآوریم، ارجح این است كه آن را قالبی این جائی و با قدمتی
منحصر به این اقلیم قلمداد كنیم و بی جهت غرب و غربیان را با عنوان
پرطمطراق اما غیر واقع موجد اصلی و آغازین آن مفتخر نسازیم.
كشكولی از « واقعیت متن » می آغازد كه « بر جای جهان مینشیند و
یكسره آن را انكار میكند و در عین حال مانع زوال جهان می شود.» و
سپس هوشمندانه به « رویكرد زمان حال» می پردازد و به عین القضات
تاْسی می جوید كه بر آن است: «تا وقت چه املا كند» و بدین ترتیب
نتیجه ای شگفت از بیانیه ی عین القضات می گیرد: «مادامی كه نویسنده
از زمان ماضی استفاده می كند، از همان ابتدا به جای پدید آوردن
واقعیتی به نام متن، واقعیت متن را به مخاطره می اندازد...» كشكولی
حتی تا آن جا پیش میرود كه در پایان نخستین مقالش از این سلسله ،
با جسارتی رشك انگیز كه البته بر باوری عظیم و بینشی محكم استوار
است، اعلام می دارد: «داستان كوتاه به شكلی بنیادین پدیده ای شرقی
است.»[شرق 21خرداد 86 ] و همین خود نشان از آگاهی وی از پیدا و
نهان خاستگاه و امكانات شرقی داستان دارد.
در گام بعدی، كشكولی كاشفانه به اعماق زمان نقب می زند و در پی دری
گران ژرفایی را می كاود كه گوئی پیش از این هیچ گاه هیچ اهل تحقیق
و تفحصی را بدان گذر نیفتاده بود! او خود به عنوان یك داستان نویس
جدی و مستقل بیش و پیش از هر چیز دغدغه ریشهای را دارد كه ادبیات
زبانی كه بدان قصه می گوید و داستان می نویسد از آن جا آغاز می
شود. چرا كه به زعم او«برای نویسندهای چون من دردناك است كه در
اقیانوسی این چنین عظیم كه هر یك از ابر نهنگانش می تواند همچو
بورخسی را تا آخر عمر حیران و سر گشته خود كند و گوته ای را به
پابوسی بكشاند ، ردی از داستان نباشد...» و سر انجام او در جستجوی
بی امان خود « طرازالاخبار» را كشف می كند، كتابی بغایت عجیب نوشته
شده به سال 1037 هجری به خامه ی آدم عجیبتر موسوم به «عبدالنبی
ابن خلف فخرالزمانی قزوینی»!
عجبا! پس تا كنون ادبا و اساتید تاریخ ادبیات، شاعران، نویسندگان،
موْلفان، مصنفان، محققان، مصححان و ... دیگران و دیگران،
چشمهایشان كجا بود؟! و یعنی اگر نبود قاسم كشكولی شاید كه ادبیات
داستانی این دیار هم چنان ناخلف شمرده می شد و به پدر خواندگی «
سروانتس» ازرقی در آن سوی اندلس مباهات می كرد؟! بی گمان مساْله
اینجاست كه هرگز در كت نویسندهای چون كشكولی نمی رود كه اكثر یا
بگوییم تمام ادیبان اسم و رسم دار آن سوی آب ها این جا و آن جا در
سخنرانیها، مصاحبهها و نوشته های خود از هزارویكشب بگویند و
بنویسند و حتی گاه با فروتنی تاثیر آن را بر خود یاد آور شوند، اما
آنگاه در صدد بر آیند حاصل آن را با رنگ و لعابی غربی دوباره به
خورد خود ما ـ فرزندان خلف شهرزاد ـ بدهند و به اعجابمان وادارند!
كشكولی می نویسد: « آن چه طرازالاخبار را تا حد یك كشف مطرح می كند
[ در عین حال] مقدمه ی آن است. فخرزمانی
پیش از هر چیز در ابتدای
كتابش به التزام داستان می پردازد و چنین می گوید: قادر ذوالجلال
به جهت رفع حزن و ملال از پیامبر، جبرئیل امین را به درگهش به قصه
خوانی فرستاد تا قصهی پر غصهی یوسف را به حكم آسمانی در خدمتش
خواند و خاطر مباركش را بشنواند آن داستان غریب از قید آلام دشمنان
رهاند» پس [فخرزمانی] سعی میكند: هر چه كه به جهت فن قصه خوانی و
امثال آن به كار آید در نویسد.[شرق ،26 خرداد 86 ] طرازالاخبار
كتاب حیرت انگیزی است . تو گوئی همه چیز را در باره ی داستان و
داستان گویی به تفصیل و كمال بیان كرده است. آن هم از سده ها پیش.
اگر امروز ماركز از قول استاد همینگوی می گوید كه« كار روزانه
داستان را باید جائی قطع كرد كه بدانی فردا چگونه آن را از سر
بگیری » فخرزمانی در پنج قرن پیش به صراحت و روشنی تمام و هم با
تسلطی استادانه گقته است: «قصه را باید جایی كه كمال شیرینی دارد
بگذاشت و روز دیگر از همان جا باز بر سر سخن رفت»[ شرق 26 خرداد 86
] و ظرایف و بدایع بسیار دیگر در این باب كه هر یك در جای خود
كاملا صحیح و متین آمده است.
و شایسته است كه در همین جا به كشكولی عزیز دست مریزاد و تبریك گفت
و بی تابانه به انتظار نشست كه بی فوت وقت طرازالاخبار را با
توضیحات و حواشی و احیانا تصحیحات خود كه مسلم است بدان احاطه و
اشراف كافی و وافی دارد ، به زیور طبع بیاراید و در دسترس
دوستداران و علاقه مندان داستان و داستان نویسی این دیار قرار دهد.
به نظر می آید كشكولی در
یادداشت
های اول و دوم، ملهم از خودباوری و غروری است كه قدر مسلم از غور و
تعمق در پیشینه ی پر بار ادبیات این مرزو بوم تحصیل كرده است و
درست به همین دلیل او در سومین یادداشت خود [شرق 2 تیر 86 ] به
اصالتی اشاره می كند كه ادبیات امروز نه تنها به كلی فاقد آن است
بل حتی دچار نوعی « حرامزادگی» است كه شاخص ترین چهره ی آن هوشنگ
گلشیری است كه « رگه ی الماسین ادبیات ما را كه از خیام شروع و با
حافظ به اوج خود می رسد [ بر خلاف هدایت و شاملو ... ] درك نكرده و
مقهور ادبیات پر طمطراق و مغلق گوی قجری شده است...» و باز به همین
دلیل « شازده احتجاب ، بر خلاف بوف كور و حتی جای خالی سلوچ ،
اینجائی نشده و به شدت وامدار ادبیات غرب است...» اما « هدایت شاید
تنها نویسنده ی ایرانی است كه به موهبت نبوغش داستان جدید را از
غرب می گیرد و یك تنه اینجایی اش می كند و از نو به خورد اروپاییان
می دهد.»
باری، «كشكولی» سودا نمی پیماید. چرا كه خود نیز از «نبوغی» بهره میبرد كه وی را وا میدارد تا بدین ترتیب باب بحث و جدل كاملا جدیدی
را بگشاید كه پیشتر هرگز مطرح نبوده و از این نظر ممكن است چندان
خوشایند مزاج ماْلوف نباشد. اما چه باك، اگر مزاج ماْلوف این را
برتابد یا بر نتابد و همچنان بر همان انگارههای پیشین خود پای
بفشارد و هرگز دغدغهی اصالت نیز نداشته باشد؟!

|