شعـر

گزیدهیی از اشعار: " كارین. فلنر" و "
پـترا. گانگـل باو "
برگردان : رامین رحیمی
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi
این دو سروده و متن كوتاه ، با اطلاع
و اجازه از" كارین فـلـنـر" و" پـترا گانگـل باو" ترجمه شده.
"
كارین فلنـر" karin-fellner متولد 1970 در مونیخ. فارغالتحصیل در
رشتهی ادبیات آلمان- ادبیات آمریكا.
نویسنده – مترجم – معلم زبان آلمانی و انگلیسی. اشعار فراوانی از
وی درنشریات و مجلات
ادبی آلمان بچاپ رسیده است. از مهمترین آثار كارین: مجموعهی اشعار
روزهای توری عنكبوتها در سال 2005 - پیشاهنگ ِ شوك 2005- رد پاهای
مطمئن 2005 - عضو مصنوعی مور مور 2006- كارین فلنـر برنده جایزهی
ادبی ( وولفگانگ ویراخ ) در شهر " دارمشتات " آلمان در سال 2005 .
برنده جایزه ء افتخاری ( بخش شعر ) در كنفرانس بین المللی ادبی
بودنزه در شهر" بودنزه " آلمان سال 2006 . كارین 37 ساله است و در
شهر " دورت " سكونت دارد.
با یك بسته ی آبی به روزانگی ات گام می نهی
با پاهایی سبك .
و فقط با یك خارش كوچك گـَلو می گوید
با وجود تمامی شان ، تو جاودانه نیستی
سیاه مست ، پایكوبان ست
كه تو عاقبت را نمی بینی
دیوارهای منّور، فاصله ها را برا یت
به آكواریومی مبدّ ل می كند
بادهای محتمل ، یا معشوقی كه در چشمانت
به چرخش در می آیند
و سیری ناپذیر، احسا س می كنند تو را
با كـَفِ آبجو
در پـَس ِ این گردونه ء دایره وار، آرام ، آرام
زندگانی ات را به قصه هایی مُضحك مبّدل می كند .
*******************************
betrittst
du den tag eine bluebox
mit federfüßen und nur
ein kleines halskratzen sagt
du bist sterblich doch sonst
jubiliert das blau
dass du kein ende siehst
in belichteten wänden
aquarien der ferne
mögliche aufwinde oder
liebhaber die in deine
augen springen und dich
sattsam füllen mit schaum
hinter der rundung schnurren
leise die projektoren
___________________________________
ایمیل شاعر :
karinfellner@gmx.de
___________________________________
منبع ترجمه :
http://www.poetenladen.de/karin-fellner.htm
**********************************
"
پـتـرا. گانگل باو" Petra .Ganglbauer
متولد 1958 در گراتس ( اتریش ). شاعر – نویسنده – كارگردان قطعات
نمایشی. نمایشنامهنویس رادیویی رادیو( وین ). از مهمترین آثارش:
زمان رقصنده 1991 - برف دریا 2001 - باغهای معّوج 2001 - هیچكس
فریاد نمیزند 2001 - گاهی صدا میزنم آنجا را 2004 - آسمان منتظر
است 2006 . پـتـرا 49 ساله است و در ویـن زندگی میكند .

ایستاده ام در مكانی بی حـِفاظ
لرزیده و دور- یك فرا ر
( چونان شعله یی بی فروغ ).
دراتاقی – آنجا، كه غروب است.
و پس از آن یك صبح،
آنجا، كه سوزش ِ نیشی ضعیف گریبان آدمی را می گیرد،
تغییر می كند زمان ،
( انحراف از راهی واقعی )،
چرخشی سریع .
پدید آمده از یك قضاوت.
( ما آسمانی نداریم! ).
Petra Ganglbauer

Im Schonungslosen stehe ich
verwackelt und weit- eine Flucht
(Wie Flimmer).
In Zimmern- dort, ist ein Abend.
Der Morgen danach, da,
wäre schwach gestochen,
die Zeit verändert (eine Verirrung),
ein Wirbel, der nach einem Urteil verlangt.
(Wir Himmellosen!)
______________________________
ایمیل شاعر :
Petra.ganglbauer@chello.at
______________________________
منبع ترجمه :
http://www.poetenladen.de/petra-ganglbauer.htm
**************************************

حسین دیلم کتولی
بیداری …
می گرد م
دنبال یك نردبان
تا از لایه اوُزون بالا بروم
ویك ملاقات رو د ر رو با خدا
ازاین هم اگر کار سخت تر
پشت ابرها چادر بزنم
ان قدر گریه ....
گریه....
تا زمین را آب ببرد
آبرو كه آب جوی نیست
پیراهنم را روی سر ابرها
تكان می دهم
ستاره ها را توی زمین
می كوبم
آن قدرراه می روم توی جاده شیری
تاخورشید كنار من روی پرچم خداخوابش بگیرد
زهره را چنگ
می زنم و
با پروین مثل دختر همسایه
حرف
این بام آنقدر ها هم كه می گویند بلند نیست
اگر خوابم نگیرد امشب شب خوبی ست
پلكهایم سنگینی می كنند
سخت ترین كار بیدار ماندن است
*************************************
5
شعر از علی صالحی بافقی
تشنگي
در رگانم ،
تشنگي جاريست ؛
عطشِ رودخانه اي به ماهي هاي آزاد .
جاي امن
جايِ اَمني ميگذارَمِشان هميشه ،
كِشوي ميز ِ كارم ،
شاخه هايِ درختانِ كوچه ،
داشبوردِ ماشين ،
منقار ِ پرندگانِ آسمان ... .
به خانه نمي برَمِشان هرگز
غصّه هايم را .
آب، باد، آتش، خاكستر
پروانه ، من مي شوم ،
شمع ، تو .
آتش تويي ،
من آب مي شوم .
شعله ات كه فِسُرد ،
تو ، سنگ ،
من ، خاكستر ، بر شانه هاي بادهاي رهگذر ....
كفش
دختركِ شيرينم !
بي نياز به دستانِ گرفتارِ من ،
مي ايستي و گام برميداري.
براي تو كفش ميخرم نو به نو ،
براي خودِ تلخم ، اُميد !
زندگي
قرص آفتاب...
قرص ماه...
قرص نان...
قرص كدئين...
*****************************************
دو شعر از محمود کویر
شطح یکم
هی. هی. هی
حالا. هنوز. هی
از هفت کوه، سیاه
و هفت دره، آه
از هفت باغ، انار
از هفت صنوبر، بی قرار
از هفت بام ، بی کبوتر
گلوبریده و پرپر
گذشتیم.
گذشتیم از شب و شمشیر
شرحه شرحه گذشتیم
در قار و قار و قار نقاره
نقاره. نقاره. نقاره:
قرمطی است، بگیریدش!
و تازیانه فرود آمد
قناره. قناره. قناره:
قرمطی است، بکشیدش!
و جر و جر و جر خنجر
و قو وقو قوی چاقو
دشنه و شمع و مفتول
و زهر و هلاهل و لا، هلاهل لا
لا لا لا لا
الا یا ایها
بگردان پیاله را!
حالا دیگر
باید رسیده باشیم
به دیوارهای باغ
به قبه های دار
به باب الطاق.
آهای عین القضات! به کجا شدی؟
با خدای من چه کردی ؟ عین القضات!
در پیراهن بایزید است خدای من؟
آهای بایزید! ترا برای خدا
دارد دیر می شود
خدای مرا چه کردی؟
- آنجاست
از دار بالا می رود دارد
دارد از باغ بالا می رود
دارد از باب الطاق بالا می رود.
-آهای! آی
حسینا!
خدای مرا چه کردی
در آن نماز عشق!...
گل در دهان داشت حسین!
آهو در دهان داشت حسین!
ستاره در دهان داشت حسین!
و حسین هیچ نگفت!
از گیسوانش موسیقی بر خاک می ریخت
از شانه هایش کبوتران برخاستند
از دستانش گوزن ها گذشتند
از سینه اش درناها نوشیدند
هدهدی مست در گلو داشت حسین!
در کوچه های بصره می دوید حسین
در کوچه های کلکته می دوید حسین
در کوچه های بنارس
کوچه های اورشلیم.
اما
خنیاگری کور
دیده بود او را
و سوگند خورده بود
که خدا کودکی هفت ساله است.
*****
آهای عین القضات!
تار و تنبورت کو!
باز که از قیل و قال مدرسه گریخته ای
شراب در تموز،
بر بوریای آتش گرفته، نمی خوری؟
بیا برویم خانه ی حلاج!
خانه ی ماه! خانه ی شاه!
خانه کبوتر! دختر!
تو می دانی
بوسه ی دختران باب الطاق چه طعمی دارد!
وآهو از مشک پستان هایشان نوشیده است.
باب الطاق در همدان نیست
باب الطاق درب آسمان نیست
باب الطاق یک روزگاری در شیراز بود
آتش گرفت و رفت همدان
پر پر زد و رفت بالای تپه های دمشق
و حالا ایستاده است کنار دجله
و حالا دروازه های همه شهر های جهان
باب الطاق است.
وما از باب الطاق بالا می رویم
از دیوار باغ بالا می رویم
از سیب بالا می رویم
از انگور بالا می رویم
از انار و از بهار بالا می رویم
از دار بالا می رویم
از باغ بالا می رویم
از کلاغ بالا می رویم
از آسمان و ستاره بالا می رویم
شعله ور می شویم
از خورشید بالا می رویم
از خدا بالا می رویم
از شانه های خدا بالا می رویم
روی شانه های خدا می نشینیم
و پاهامان را تکان می دهیم.
بیا برویم!
دارد دیر می شود.
دارد از آسمان نارنج و بنفشه می بارد.
دارد کسی بر بام قصر
نوبت هفتم را
بر طبل و بر نقاره می زند.
****
شطح هزار و یکم
آهای
آهوی سیاه
مرمر ویران ماه
بید بود و باد بود و نبودی تو شاه!
باز که نبودی
باز که گریخته بودی از قیل و قال مدرسه
باز که نرگس زده ای به پیراهنت!؟
رفته بودی لاله بچینی برای خدا
یا رفته بودی بایزید را به تماشا؟
مگر ماه جای بوسه ی خدا نیست
روی تن فرشته ها؟
پس دیگر چه غصه ای داری؟
برا ی زخم های تن کدام نرگس گریه می کنی؟
برخیز پیاله ای بهار نارنج بیاور
بریزم پای این نرگس زرد
نرگس درد
نرگس آه
نرگس ماه
بیا برویم دروازه های نیشابور
فیروزه جمع کنیم برای گیسوی خدا
برویم دروازه های همدان
تار و ترانه می خریم
و کمی مرهم برای زخم های دل دریا.
می رویم بازار شکر فروشان بلخ
دنبال درد و اشک تلخ
ببین بر تن این تنبور
تازیانه چه کرده است!
کمی بابونه بالای رف
با کمی لبخند مریم و مرهم آهو
نقل و بادام و گریه هم که هست
می ریزیم توی کاسه ی نقره کار همین تنبور
و تا بامداد می زنیم
برای دختران حسرت و آه
که دلشان برای یک ذره خنده
نمی دانی چقدر تنگ شده
تنگ و تلخ
مثل بادام تلخ دختران سمرقند
مثل بید های سربریده ی هرات
مثل نخل های پپرو پریشان و پرپر بصره
مثل دختران فلفل و چای
در بازارهای برده فروشان کلکته
مثل دل تکه تکه شده ی تو.
آرام که شدی
می رویم کنار همین پنج شنبه
شمعی می گیرانیم
شراب و باران و شب هم که هست
آواز ملایک هم که هست
و می نشینیم کنار تار و ستاره
تا شعر ببارد.
***
حالا
راستش را بگو
چه رنگی بود خدا
چه لباسی پوشیده بود خدا
چشمانش چه رنگ بود خدا؟
خدا چقدر کودک بود؟
سرش را شانه کرده بود خدا؟
یا موهایش را مانند بودا
جمع کرده بود بالای سرش
یا مانند مانی
پریشان و آشفته بود کاکلش؟
بگو خدا چه رنگی خنده زد به تو.
آبی؟ سبز؟ پسته؟ انار بود خنده ی خدا؟
می دانم
خدا رنگ خنده های بایزید است
خدا پیراهن حلاج را پوشیده است
خدا بوی دست های حنا بسته ی عین القضات را دارد
خدا حتا گاهی
می رود پشت ردای شوخ و شنگ شمس
می رود روی پشت بام های پر از کبوتر ، ماه
می رود ظهر تابستان
میان برکه ، بیشه های نگاه
شعر می سراید
برای گیلاس خیس پستان دختران .
من دیده ام
خدا همین دور و برها
همین گوشه و کنار این پنج شنبه هاست.
رقاصه های معبد سیذارتا گفته اند
خدا شاید
نام دیگر رابعه باشد!
یا دختری با روپوش آبی
و دست های جوهری!
یکبار هم لورکا
پیش از آن که تیرباران شود
او را دیده بود
که شکل سیزده سالگی آزالیا بوده است.
بیا! به ولای لا بیا!
که برای تمام پنج شنبه های پهلو دریده ی این دنیا
پیراهن ببافی
پیراهنی از آفتاب
پیراهنی از خنده های خدا.
با دکمه های رنگ به رنگ
هفتاد و هفت هزار سبز
با هفت ابریشم از ترانه های بایزید.
ترانه های شر شر لبریز از شراب
ترانه های برهنه، با دو پستان مست و خیس
بیا برویم زیر باران
زیر باران بنفشه و مشک و جنون وهی
زیر باران رقص و رقص و رقص و نی
زیر باران نی، می ، هی، هی، هی!
زیر باران خنده های خدا
باران ستاره ، ماه
باران لا هله هل هل
باران طبل
نی
نیلوفر
آه
بیا!
*************************************

عليرضا ذيحق
ميراثي در ديس
به مسعود كيميايي و سربازهاي جمعهاش
تو دلتنگ بودي و از سقف سياه آسمان
ستارهاي براي چيدن نداشتي
تاول اميد را
زخم
زمانه مكيده بود و رگهاي لهيده
در دستان تكيده
لميده بودند.
در چركاب پست حجرههاي تنگ حنجرهها
فريادها
با يادها
آويخته بودند و در سيل تلخ افيون
كوچهها
گردابهاي تعفن بودند.
زنان، مدفون و محكوم
در حصارها و زنجيرها
و مردان
پاهاي چوبيني كه
خوني از دلهاشان در آن روان نبود.
برادر در پيلههاي تنهايي افسرده
و خواهر، متاعي و ميراثي در ديسي
كه به حراج نهاده شده و خنجرها
از تيزي افتادهاند.
تو دلخون بودي و در آسفالت خيابانها
انهدام تصويري را ميديدي
كه ازدحامي گنگ را
آواز ميداد.
ذبح غمبار انديشه
با دشنهاي كاري
به كنج دنج دهليزهاي آرامش
در ميان اوراق پريشان كتابها
ضيافتي تلخ و خونبار بود و توهنوز
به بيستاره مرداني ميانديشيدي
كه شعر بيدار عصر را
با تن تبدارشان
زمزمه ميكردند.
3/9/83
*****************************************
4 شعر از نازنین اخوان
1)
تا استخوان درد
و نمی شنوند
آی مسکّن ها
مستانه گری هایتان که صبح شد
دستی از گور بیرون مانده است!!
2)
سر نبُرید !
گوسفندی نمی آید
اینبار آتش گل نکرد!!!
3)
هر گياهي كه بر درخت من مي رويد
اگر نويد ميوه نباشد
ثوابِ سايه است.
4)
از اولِ كتاب
با كودكان برفي ِ شب خواب شد دلم،
آتش ، تو.
خاك ، من.
و خيالي كه باد برد.
تنها شدم.
تمام شدم.
آب شد دلم...
دست مرا ببين
پيرست از معاشرت سنگ هاي سرد
مشتم حريفِ كينه تاول نمي شود
دست مرا بگير
گرماي مهربانِ تو من را جوانه زد . . .
اينجا كه شهر نيست !
شب پرسه هاي بي كسي ام را نمي خرند
انگار خواب بود . . .
. . . تو بودي و دامنت
ديوار آمده
كه " تماشا نمي شود !!!"
قد مي كشم
بلند شدم
تا
ببينمت!
من آتشم گُل است
بت را بهانه كردي و آغاز مي شوم
تا خانه عاشقم
زيباتر و
خداتر و
پرواز مي شوم
باران گرفت
هرچه به ديوار بود شُست
حالا ببين كسي دگرم
برف نيستم
ديگر تمامِ پشت سرم را خراب كن . . .
.
..
...
اي كاش
شانه هاي تو را مي گريستم .
|