عنكبوت نفرین شده
 
اسماعیل زرعی  
 
برگرفته از داستان ِ نانوشته‌ی صادق هدایت
        ....
    - به سرم زد یك معلوماتی صادر بكنم ... یك جور قضیه .... اسمش را گذاشتم « عنكبوت نفرین شده»araignee maudite عنكبوتی است ننه‌اش عاق كرده....عاق والدین كه می دانی چیست ؟ این یكی را ننه‌اش نفرین كرده و دیگر نمی‌تواند تار بتند .... بنابراین نمی‌تواند اغذیه‌ی خودش را در بیاورد... اجباراً كنج نشین شده و غصه می خورد. ولیكن گشنگی بهش زور می آورد، می رود سراغ مور و ملخ و مگسی كه به تار عنكبوت‌های دیگر افتاده‌اند. اما هر وقت سر می‌رسد، می بیند كه فقط جلدشان مانده و عنكبوت‌های چاق و سالم هرچه خوردنی بوده تمام كرده‌اند ... بعد از زور تنهائی می رود به سراغ سوسك و خرچسونه‌ها . آن‌ها هم بهش بی محلی می كنند ...
     و خودش زد زیر خنده :« هان ؟ چطور است ؟ »
    - اصلش را برایم بخوانید .
    - هنوز آن جور كه دلم می‌خواست نشده ... مگر نمی‌دانی كه كار ناتمام را نباید زیر چشم نامحرم گذاشت؟ ...
    بعد با حالت افسرده : « گاس هم تمامش نكنم ... »

از کتاب «آشنایی با صادق هدایت»
       نوشته : م . ف . فرزانه ، چاپ دوم 1374
                                   « نشر مركز »


    مطالعه‌ی چند سطری که گذشت، درد و دریغ در جانم ریخت؛ همچنان که با خواندن ِآن ، هر دوستدار هدایت ، در حسرت می نشیند؛ حسرت ِ ناخوانده ماندن ِ یکی از آثار ِ ناب ِ جاودانه داستان نویس ِ ایران .
بسیار کوشیده‌ام تا با بهره گیری از جهان بینی ِ هدایت، لحن و کلام ِ دلنشین ِ او در برخی آثارش و همچنین فضاهایی که خلق می کرد، آنچه از ما دریغ داشته است را به احترام‌اش و به نشانه‌ی ارادت ِ خالصانه ام به او ، باز آفرینی کنم ، تا دست ِ کم دلشاد باشم – شاید واهی – به داشتن ِ یکی از نوشته‌های نایاب‌اش
                                                             با درود به روان پاک هدایت و پوزش از ورود به ساحت ِ حضرت‌اش.

اسماعیل زرعی


ننه عنكبوت از شدتِ درد و لذت به خودش می پیچید. آنقدر آه و ناله های مكیفِ پر سروصدایی راه انداخته بود كه همه ی فضای مستراح را پر می كرد. طوری عرق می ریخت و سرش به كار خودش گرم بود كه اگردنیا كن فیكون می شد، اصلاً اهمیت نمی داد. در حقیقت عادت اش بود كه در این لحظات جز به خودش و به پایین تنه اش به هیچكس و هیچ چیز دیگر اعتنا نكند؛ حتا به منیجه خانوم طفلك كه آن همه جنب و جوش كرده، تلاش كرده بود تا برای او جفتی دست و پا كند و حالا خودش آن پایین، ساكت و مظلوم گوشه جایی نشسته بود و بی قرار پایین تنه اش را به دیوار می مالید و مرتب آه می كشید و حسرت زده به آن بالا زل زده بود و یكریز می نالید: ای خدا جون پس كی دیگه من بالغ می شم تا همی جوری واسه خودم كیف كنم ؟!
اما بعكس ِ او، آمیز محمود كه تحمل دیدن و شنیدن این صحنه و این همه شلوغی را نداشت، تند و تند دور خودش می چرخید؛ می غرید؛ زیر لب فحش می داد و هر قدر سعی می كرد به بالا نگاه نكند، در هر چرخی كه می زد برای یك لحظه هم كه شده از زیر ابروهای گره خورده اش چشم اش به آن دو می افتاد كه حالا دیگر در واقع یكی شده بودند و وضعیت و حالت آن ها در ذهن اش نقش می بست و همین نگاه های غیرارادی، بیش تر غیرتی اش می كرد و بیش تر به جان اش آتش می زد؛ آن قدر كه مدام به خودش و به اطرافیان اش لعنت می فرستاد و تكرار می كرد: تف به این دنیا. تف به این زندگی سگی!
آن قدر او به در و دیوار و به خودش و اطرافیان اش و هر چه هست و نیست فحش داد، غر زد و دور خودش چرخید و آن قدر منجیه خانوم آه كشید و به نفس نفس ها، عرق ریختن ها ، پیچ و تاب ها و آه و ناله های ننه ا ش دقیق شد تا عاقبت كار عشق بازی به پایان رسید. همین كه عنكبوتِ نر، بی حال گوشه ای افتاد، ننه چند دقیقه ای ماند تا نفسی تازه كند و لذتِ این مشت ومال جانانه را زیر دندان های نداشته اش مزمزه كند. بعد با دست های دراز بی قواره ی پوشیده از پًرزش عرق سر و صورت اش را خشك كرد و سلانه سلانه به طرفِ نر خزید. كنارش زانو زد و با حوصله مشغول پاره كردن و خوردن او شد. طبق معمول خوردن را از شرمگاه شروع كرد. هم چنان كه مشغول جویدن و بلعیدن بود، صدای آمیز محمود را شنید كه می غرید: فرهادكش. فرهاد كش ِ كثیف. به خدا ما از نژادِ عقربیم نه عنكبوت!
اما او برای آن كه عیش اش منقص نشود ، اعتنایی به آمیز محمود نكرد. صبر كرد تا آخرین ریزه های به جا مانده از لاشه را به نیش بكشد. بعد دور پوزه اش را پاك كرد؛ دستی به سر و زلف اش كشید؛ سیر و پر نگاهی به پسرش انداخت و غرید : چیه؟ چه مرگته هی زر می زنی. كردیش كوفتم با این چس ناله هات. چی می گی تو زغنبوط. چی می خوای از جون من ؟ ها .
آمیز محمود رو به او ایستاد. رگ های گردن اش سیخ شد. چشم هایش ازحدقه بیرون زد. داد زد: چی می خوام؟ هیچی. فقط می خوام بدونم كی می خوای دست از این هرزگی برداری. این برنامه ی لجن و تا كی می خوای كشش بدی آخه!
ننه عنكبوت تشر زد : تو را سننه تخم ِ جن . تو را چه به این غلطا ؟!
همین بگومگوی كوتاه باعث شد تا طبق معمول دعوای همیشگی بین مادر و فرزند بالا بگیرد. همیشه همین كلمات و یا كلماتی مشابه این، مقدمه ی شروع داد و فریاد و فحش و لج و لجبازی بود. البته نه این كه رفتار و خواسته های ننه عنكبوت با ننه عنكبوت های دیگر مغایر باشد یا این كه زیاده خواه باشد، یا بخواهد عمداً حق خوری و حق كشی كند و چه و چه های دیگر. اصلاً نقل این حرف ها نبود. می توان گفت در عالم عنكبوت ها روحیه و رفتار او دور از عرف نبود كه هیچ، حتا دقیقاً طبق استاندارد بود مثل همه ی ماده عنكبوت های دیگر كه به آلاف الوفی رسیده بودند. فقط ضعف از آمیز محمود بود كه به علتِ حساسیت و زودرنجی زیادی كه داشت نمی توانست ببیند ننه اش هرازگاهی نره عنكبوتِ گردن كلفتی را به خودش بكشد و الكی آه و ناله سر بدهد و بعد از پایان كار مثل گرگِ گرسنه بنشیند، او را پاره پاره كند و بخورد. تازه، برای انجام این خوشگذرانی وقیحانه از آن ها هم كمك بخواهد. اگر چه او از وقتی كه خودش را شناخته بود بارها و بارها شاهدِ این قبیل معاشقه های به قول خودش جنون آمیز و مسخره شده بود و به خوبی آگاه بود كه ماده عنكبوت های دیگر هم خصوصاً آن هایی كه از همه چاق تر و پیرتر هستند از این قاعده مستثنا نیستند؛اماهرگز به دیدن این صحنه ها عادت نكرده بود؛ حتا روز به روز هم حساسیتش نسبت به آن بیش تر می شد؛ بیش تر زجر می كشید و احساس بیزاری می كرد؛ خصوصاً از این كه می دید ناخواسته ناچار است نقش قرمساق ها را بازی كند، جان به لب شده بود؛ آن قدر كه دل اش می خواست بزند این بساطِ شرم آور را بهم بریزد؛ اما نه از لحاظِ قد و قواره همپای ننه اش بود و نه توانایی پنجه در پنجه شدن با او را داشت و نه می توانست با اخم و تخم و حرفِ حساب مانع هرزگی و خونخواری اش بشود. ناچار فقط خون دل می خورد ؛ غرغر می كرد و فحش می داد. البته گاهی هم جسارت را به حدی می رساند كه روبه روی مادرش بایستد و به او امر و نهی كند؛ اما همیشه بازنده ی مبارزه او بود؛ چون بعد از این كه می دید حریفِ زبانِ دریده ی ننه اش نمی شود، اجباراً كوتاه می آمد؛ سرجایش خپ می كرد و با نفرت به دور و برش نگاه می كرد و مرتب می گفت: تف به این زندگی. تف به این دنیا!
دنیای او، یك مستراح بود؛ یكی از همین مستراح های قدیمی گوشه ی كاروانسرایی در بیابانی برهوت؛ با سقفِ ساخته شده از شاخه های كژ و مژِ چوب های ضخیم و باریك خشكیده ای كه داخل شان را موریانه خورده بود و لابه لای شان هزاران ساس و كنه و رتیل و عقرب و سوسك و خرچسونه و انواع جانوران دیگر لانه كرده بود. دیوارهای اطراف، پوسیده و كاهگل جای جایی از آن ریخته بود. از زیر فروریختگی ها، خشت های گلی مثل دندان های سیاه شده ی مرده ها بیرون زده بود. جلوی در، پرده ای از گونی پاره پوره ی زبری آویزان بود، كه در طول سال ریشه های پایین اش از گِل و گُه منگوله بسته بود. طوری كه اگر كسی برای قضای حاجت داخل می شد و روی چاهك می نشست، با هر پس و پیش شدن ِ دامنه ی همیشه خیس ِ گونی، منگوله های گُه به سر صورت اش ساییده می شد. چاهكِ عمیق و دهان گشادِ مستراح مدام پُر از نجاست بود؛ آن قدر كه هر مسافری ناچار بود روی پنجه ی پاهایش بلند شود؛ با احتیاط داخل بشود و دقت بكند حتماً پا روی دو قلوه سنگِ بزرگی كه این طرف و آن طرفِ چاهك گذاشته بودند بگذارد. موقع تخلیه ی روده هایش هم مواظب باشد تعادل اش را از دست ندهد مبادا توی باطلاقی از شاش و گُه كه پیرامون اش را گرفته بود بیفتد. هم چنین با یك دست گوشه ای از پرده را بگیرد نكند كسی بی هوا بیاید، آن را پس بزند و عورت اش را ببیند.
هر چند تابستان ها به نسبتِ گرمای هوا تا اندازه ا ی از حجم این گنداب كاسته می شد و به جای آن وزوز انبوه مگس های درشتِ سبز رنگِ براق و بوی سنگین و سرگیجه آورِ نجاستِ خشك شده فضا را می انباشت اما در فصل های دیگر اوضاع به شدت وخیم می شد. خصوصاً در فصل بارندگی كه البته به ندرت بارشی در كار بود؛ همین كه برف یا بارانی می بارید، آبِ زردِ بوگندویی روی سقف راه می گرفت؛ از سوراخ های ریز و درشتِ كاهگل بام به داخل می ریخت؛ در و دیوار را خیس می كرد. از آن طرف هم آب و ِگل و پِهِن های آب شده رو به مستراح سرازیر می شد و دیوار هایش را تا نیمه می پوشاند. آن وقت دیگر هیچ كس جرات نداشت قدم د ر آن حوالی بگذارد .
این كاروانسرای درندشتِ قدیمی كه سر راهِ زوار قرار گرفته بود، همیشه شلوغ بود. خر و اسب و گاو و قاطر و آدم توی آن می پلكیدند و از هر گوشه اش یك نوع صدا بلند بود. صداهایی كه شب و روز خاموشی نداشت.
آمیز محمود و خانواده اش در اینطور محیطی زندگی می كردند. ننه عنكبوت تور محكم بسیار بزرگ اش را در كنج سقف، در بالاترین نقطه گسترده بود و مثل ملكه ای كه روی تخت جلوس كرده باشد با آن جثه ی چاقِ درشتِ پوشیده از پرزهای بلندِ ضخیم اش در وسط آن كمین كرده بود. كمی پایین تر از او، آمیز محمود و منیجه خانوم خواهر كوچكش، تورهای خودشان را كه به نسبتِ سن شان كوچكتر بود به موازاتِ هم پهن كرده بودند. این سه تور آنقدر نزدیك به هم تنیده شده بود كه اگر كسی از پایین نگاه شان می كرد، خیال می كرد یكی هستند. تفاوت شان فقط در رنگ و مقدار گرد و خاكی بود كه روی هر یك نشسته بود. تور منیجه خانوم نسبت به آن دو تای دیگر سفیدتر، نازك تر، تمیزتر و سبك تر بود اما تور ننه عنكبوت كه به مرور زمان لایه لایه غبار جذب اش شده بود، نه تنها سنگین شده و لش انداخته بود، حتا رنگ اش هم از خاكستری روشن به دودی چركینی گراییده بود.
برخلاف منیجه خانوم و آمیز محمود كه هر وقت حوصله شان سر می رفت بلند می شدند، گشتی در اطراف می زدند و توی سوراخ سنبه های دیگر سر می كشیدند، ننه عنكبوت اصلاً مقر فرماندهی خودش را ترك نمی كرد. سالی دوازده ماه مثل كوه قلنبه ای در آن بالا خیمه زده بود و با چشم های ریزِ مكارش همه جا را زیر نظر داشت. گاه گاهی در جوابِ اصرارهای دخترش كه از او می خواست با آن ها به گردش برود، قر و قمیشی به سر و كمرش می داد. صدایش را نازك و محزون می كرد . می گفت : نه ننه جون ، فدات شم ، نمی آم. من بایس همی جا بمونم و همه جا رو بپام نكنه دشمن مشمنی بهمون شبیخون بزنه تخت و بختمونو ازمون بسونه. همه كه نباس برن تفریح؛ یكی می باس خودشو فدای دیگرون بكنه تا بقیه راحت باشن. شوما برین خوش باشین . فقط زودی برگردین ها!
اگر چه این جواب آن قدر سرشار از گذشت و بزرگواری بود كه اشكِ شوق و حق شناسی در چشم های منیجه جمع می كرد اما به عقیده ی آمیز محمود همه ی این حرف ها زاییده ی ناتوانی بود. او یقین داشت اگر مادرش جوان، چابك و تندرست بود نه تنها از این خاصه خرجی ها نمی كرد، بلكه قبل از هر كاری اول با تیپا این دو زنگوله ی مزاحم را از سر راه اش دور می انداخت تا خودش تك و تنها به سیر و سیاحتِ همه ی زوایای مستراح بپردازد و هر جا كه خواست بساطِ عیش و نوش اش را راه بیندازد. اما حالا چه بكند با پیری كه پاك دست و پایش را توی ِگل گذاشته بود.
راستی هم كه ننه عنكبوت آن قدر پیر شده بود كه مشخص نبود چند سال یا چند قرن عمر كرده است؛ اما مشكل او فقط پیری نبود، بلكه آنقدر چاق شده بود كه به سختی می توانست خودش را جابه جا كند و اگر فشار گرسنگی نبود، هیچ وقت به خودش زحمتِ این را نمی داد كه به طرف شكارهایی كه به دام اش افتاده بودند بخزد. از طرفِ دیگر كه مهمترین قسمتِ قضیه بود ، كژوكوله شدن دست و پا و ضخیم شدن پُرزها و از ریخت افتادن هیكل و قیافه اش بود كه دیگر توجه هیچ نری را به خود جلب نمی كرد و او ناچار بود برای دست یافتن به بزرگ ترین دلخوشی اش در زندگی، به فرزندان اش وابسته باشد. پس هر وقت كه هوس جفت گیری می كرد، خصوصاً در فصل بهار كه بیش تر از هر فصل دیگر شهوت غلبه می كرد، ناگریز بود قبل از هر اقدام جدی، همان طور كه روی تور گرد و خاك گرفته اش خیمه زده بود، كمی خودش را جابه جا كند تا تارها مرتعش بشوند و ارتعاش آن، توجه بچه هایش را به او جلب كند .
در اینطور مواقعی منیجه خانوم همیشه به محض شنیدن اعلام خبر، دست و پایش را جمع می كرد. هر كاری داشت، كنار می گذاشت. ساكت و مؤدب، گوش به زنگ رو به مادر می نشست. آمیز محمود هم تا پیش از بلوغ دقیقاً همتای خواهرش بود اما از وقتی كه بالغ شده بود، آن اطاعت ِ محض و آماده به خدمتی همیشگی اش رنگ باخته و جایش را نارضایتی گرفته بود و روز به روز به شدتِ آن اضافه شده بود؛ طوری كه اخیراً دیگر بی آن كه از جایش تكان بخورد، فقط غروغر می كرد ؛ سر می چرخاند و از گوشه ی چشم به او زل می زد.
بعد ننه عنكبوت قیافه ی فیلسوف مابی به خودش می گرفت و سعی می كرد تا جایی كه ممكن است نگاه و گفتارش نافذ و مؤثر باشد. چند سرفه ی پیایی می كرد تا سینه اش صاف شود. آن وقت بی آن كه چشم از بچه هایش بردارد، با صدایی شبیه پارس ِ سگ می گفت: عزیزای من خوب گوش كنین ببینین می خوام واسه تون چی بگم. چیزی كه می خوام بگم هم واسه دنیاتون خوبه، هم واسه ی آخرتتون!
بعد از این مقدمه ی كوتاه، بلافاصله سخن رانی پر از تهدید و ارعابِ همیشگی اش را شروع می كرد. موضوع آن درباره ی حق والدین و عاق والدین بود و این كه حق پدر و مادر آن قدر زیاد است كه هر بچه ای حتا اگربقدری پیر شده باشد كه گیس اش سفید، یا ریش اش تا روی ناف اش رسیده باشد، باز نمی تواند از اوامر آن ها سرپیچی كند و مجبور است تا عمر دارد به همه ی خواسته های شان تن بدهد و همه ی دستورهای شان را مو به مو و به بهترین شكلِ ممكن انجام دهد تا هم در دنیا سعادتمند باشد وهم در عقبا رو سفید. اما اگر خدای ناخواسته كوچك ترین خطا یا سهل انگاری ای از او سر بزند، عاقبت به شر می شود. اگر هم عاق والدین بشود كه دیگر مطمئناً دچار عذاب الهی است. هیچ وقت رنگِ خوشی به چشم نمی بیند. تا زنده است، پشیمان، سرگردان و بدبخت است. وقتی هم كه بمیرد، توی قبر تا قیام ِ قیامت با مار و اژدها و كژدم مونس می شود. در آن دنیا هم جایش در قعر جهنم است و نجاست به خوردش می دهند و چكارش می كنند و چه بلاهایی سرش می آورند و هزار چه و چه های دیگر .
آن چه گفته می شد آن قدر تكرار شده بود كه شنیدن یا نشنیدن اش هیچ فرقی نداشت. آمیز محمود همیشه در طول سخنرانی های ننه اش یا پشت سرِ هم خمیازه می كشید و چرت می زد، یا زیرلب فحش می داد؛ اما منیجه خانوم طوری سراپا گوش می شد كه انگار برای اولین بار است این حرف ها را می شنود. ننه عنكبوت هم كه حیرت و هراس را در چشم های دخترش می دید، تشویق می شد آن قدر به گفتارش رنگ و لعاب بزند تا مطمئن بشود حسابی توی دل بچه هایش را خالی كرده است. بعد نفسی تازه می كرد و این مرتبه از زحمت هایی كه هر مادری برای بچه هایش متحمل می شود می گفت و این كه زایمان چه به صورت شكم زایی باشد یا تخم گذاری، اصلاً تفاوتی ندارد چون در هر دو صورت مادرِ بیچاره موقع وضع حمل راست راستی تا توی دهن مرگ می رود و بر می گردد. تازه ، بعد از آن همه سختی چیزی هم نصیب اش نمی شود جز شب نخوابی ها و شیر دادن ها و غذا خوراندن و مراقبت های دائمی و شستن ان وگُه بچه اش. و اضافه می كرد : شوما خیال می كنین یك ننه چه توقعی از توله هاش داره؟ به خدا هیچی. همی قد كه گوش به فرمونش باشن و قدر زحماتشو بدونن، واسه ش بسه. همین و بس!
رشته ی كلام كه به این جا می رسید، منیجه خانوم پاك احساساتی می شد. اشك توی چشم هایش جمع می شد. مف اش را بالا می كشید. سر تكان تكان می داد و همراه با آهی كه از سینه بیرون می داد، می گفت: آره و الله . آره والله ....
و هر قدر سعی می كرد دنباله ی كلام اش را بگیرد، چیزی به فكرش نمی رسید. پس ساكت می ماند و با پشت دست اشك ومف اش را پاك می كرد. البته این ابراز احساساتِ علنی مربوط به دورانی بود كه هنوز آمیز محمود یاغی نشده بود؛ چون بعد از این كه او بنای نارضایتی و مخالفت را گذاشت، در این طور مواقعی پوزخند می زد و با لحن تمسخرآلودی می پرسید: تواز كجا می دونی حرفاش درسته كه زود آبغوره می گیری. مگه تا حالا زاییدی؟
منیجه خانوم یكی دوبار جواب داده بود : خب راس می گه دیگه. منم همی كه بالغ شم صاحاب توله می شم.
و رو به ننه عنكبوت ، با صدای بغض آلودی پرسیده بود : مگه نه مامان جون؟
ننه عنكبوت هم چشم غره ای به آمیز محمود رفته، جواب داده بود : پس چی ننه جون. تو هم صاحاب توله می شی. اصلاً هر ماده ای بایس صاحاب توله بشه. اگه نشه كه ماده نیس!
و با تحكم اضافه كرده بود : لازم نكرده گوش به حرفای این تخمِ حرومِ كافر بدی. اگه عقل و شعور داشت كه این همه خون به دل من نمی كرد ؛ زنازاده ی ولد چموش!
اما این بد و بیراه ها و توپ و تشرها تاثیری نداشت كه هیچ، حتا آمیز محمود را جری تر می كرد تا هر دفعه متلك و زخم زبان بیشتری نثار آن ها كند؛ آن قدر كه حالا دیگر منیجه خانوم همین كه دچار احساسات می شد، فقط دل اش را خوش می كرد به این كه اشك در چشم بغلتاند ومرتب مف اش را بالا بشكد و یواش یواش سرش را به نشانه ی تأیید تكان بدهد. جرأت هم نكند نیم نگاهی به آمیز محمود بیندازد ؛ چون می دانست او با آن چشم های ریزِ موذی اش پوزخندزنان همه ی حركاتِ او را زیر نظر دارد.
باری، بندِ بعدی سخنرانی درباره ی رابطه ی زن ومرد بود و این كه آمیزشِ این دو موجود ضروریست؛ و جماع، یكی از اركان اصلی زندگی هر جانداری است و آن قدر مهم است كه حتا در احادیث و روایات نقل كرده اند اگر كسی بالغ باشد و عزب بماند، تا زمانی كه جماع نكند، زمین ِ زیرپایش مدام لعن ونفرین اش می كند و از خدا می خواهد سنگینی او را از روی كره ی ارض بردارد؛ و هر كس به ا ین قاعده تن ندهد، دچار عذاب الهی می شود.
در همین جا ننه عنكوبت بلافاصله اضافه می كرد: ولی بهتون بگم این موضوع چون خیلی مهم وحساسه هر كی نمی تونه واسه ش تصمیم بگیره. یعنی هر توله نمی تونه سی خودش بگه من دیگه بالغ شده م وبایس برم جماع كنم. این پدر و مادرن كه می تونن تشخیص بدن توله شون كی بالغ شده و كی نشده. اگه زبونم لال توله ی تخسی پیدا بشه بخواد خودش معین بكنه بالغ شده یا نه، اون وقته كه یكهو دچار غضب الهی می شه. به مرادِ دل اش نمی رسه هیچی؛ خدا درِ رحمتشو هم به روش می بنده. فهمیدین ؟... خب ، پس گوش كنین ببینین چی می گم. حالا موقعیه كه من باس وظیفه ی شرعی خودمو انجام بدم!
آن وقت به اصلی ترین و مهمترین بخش از سخنرای اش می پرداخت. در این قسمت ننه عنكبوت از دختر عزیز دردانه اش می خواست همین كه او علامت داد، دست به كار شود ؛ تند و تند بوهای تحریك آمیز از خودش بیرون بدهد و همان جا، روی تور تنیده اش سروصدا راه بیندازد تا توجه نرهایی را كه این گوشه و آن گوشه مخفی بودند، جلب كند. همین كه سروكله ی نری پیدا شد. زود انتشار ِ بو را قطع كند. سرجایش خپ بكند و جیك نزند و تا جایی كه می تواند آن در خودش را جمع و جور و كوچك كند كه به چشم نیاید. باقی كار را بسپارد دستِ او. بعد با اخم و تخم به آمیز محمود تشر می ز : تو هم اون تن و بدن گنده ی بی خاصیتو تكون بده گاس به دردِ كاری خورده واشی!
احتیاجی به توضیحِ بیش تر نبود. منظور او از این حرف این بود كه آمیز محمود می بایست تور زیرپایش را محكم در پنجه هایش بگیرد. طوری بایستد كه انگار رو به بالا خیز برداشته و در حالی كه سرش را سیخ گرفته است، خودش را بجنباند و عقب و جلو برود و رو به مادرش پارس كند تا نرهایی كه آن دور و بر هستند، خیال بكنند این بابا یكی از عشاق سینه چاكِ بانویی است كه آن بالاست و مطمئناً هم بانو لعبتی است كه نظیر ندارد. بعد كه یكی از نرها تحریك شد و به تله افتاد، منیجه خانوم دوباره انتشار بو را از سر بگیرد تا عنكبوتِ نر خیال بكند این بو، بوی بانوست. آمیز محمود هم تا پایان دقایق طولانی معاشقه ی ننه اش همان حركات را انجام بدهد و سروصدا بكند تا نر حریصتر باشد و معاشقه را با شور و شوق زیادتری انجام بدهد و متوجه هم نشود چه كلاه گشادی سرش گذاشته اند.
اگر چه تا پیش از بلوغ، آمیز محمود هم مثل منیجه خانوم به همه ی خواسته های ننه اش بی كم و كاست تن می داد اما از وقتی كه رگِ غیرت و مردانگی اش جنبیده، حس كرده بود چیزی در وجودش تغییر كرده است، دیگر این ماموریت را كسرشأن خود می دانست و سعی می كرد از هر راهی كه بشود زیر بار نرود. اوایل جرأت نداشت مخالفت اش را علنی كند؛ فقط دل خوش كرده بود به این كه حركات اش كُند و سر و صدایش بی رمق باشد. به خاطر همین بی حالی، ننه عنكبوت چه توپ و تشرها و چه سركوفت هایی كه بهش زده بود؛ بماند. بعدها كه دیده بود از این راه به جایی نمی رسد، لج كرده، از فرمان ننه سرپیچی كرده بود. دیگر نه پارس می كرد و نه آن نمایشِ به گفته ی خودش مسخره را اجرا می كرد. در حقیقت آشكارا اعلان جنگ داده بود. وقتی كه ننه عنكبوت علتِ مخالفت اش را پرسیده بود، با صدایی لرزان اما رك و پوست كنده جواب داده بود: من دیگه بزرگ شدم. حاضر نیسم جاكشی بكنم. واسه ی خودم یك پا َمردم. می فهمی؟
ننه عنكبوت طوری با دقت سراپایش را ورانداز كرده بود كه انگار برای اولین بار است او را می بیند. بعد، سری تكان داده، گفته بود: گمونم راس می گی. دارم با چشای خودم می بینم . خب پس چرا معطلی؟ اگه راس راسی شاش ات كف كرده، بیا خالیش كن تو كمرِ من. دیگه چرا قهر می كنی؟
همین حرف آتشی شده، به جان او افتاده بود. فریاد زده بود: آخه به تو هم می گن زن. آخه به تو هم می گن مادر!
و به سختی جلوی تركیدن بغض اش را گرفته بود. بعد از یك مكث كوتاه دوباره داده زده بود: اگه قراره با زنی مثِ تو جفت بشم اصلاً از بیخ و بُن مردانگی مو می كنم، می ندازم دور .
ننه عنكبوت چشم غره ی مهیبی به او رفته بود. غریده بود: زیاد مردی و مردانگی خودتو به رخ ام نكش، ها؛ مردنی. من با همی زن بودن ام هزارون مرد ِگت و گنده رو جوری مالوندم كه تا ابد پا نشن. مردایی كه تو به یك تارموی گندیده شونم نمی شی. خوبه خودت با اون چشای كلاپیسه ی باباغوریت دیدی!
بعد، دعوای مفصلی با او كرده، هر چه لیچار می دانست نثارش كرده بود شاید تنبیه شود. دعوا و بد و بیراه تاثیری نداشت. ناچار دست به ارعاب و تهدید و حتا خواهش و التماس زده بود. اما همین كه دفعه ی بعد آمیز محمود دوباره از فرمان اش سرپیچی كرده و قاطع و برا گفته بود « نه»، ناگریز فقط به حالتِ تهدیدآمیزی سر تكان داده،جواب داده بود: باشه، نه. می بینیم. این خط، این هم نشون. بلایی به روزگارت بیارم كه حظ كنی!
و از همان لحظه یك باره رشته ی پیوندِ مادر و فرزندی بین آن دو پاره شده بود. خونی یكدیگر شده بودند . از آن روز به بعد دیگر ننه عنكبوت روی خوش به او نشان نمی داد. دیگر او را نه پسرِ یكی یكدانه ی خود، بلكه غده ی چركینی می دانست كه روی چشم هایش سر زده بود. سعی می كرد به هر بهانه ای سر به سردنده ی او كند و فحش اش بدهد و متلك بارش كند و زجرش بدهد تا ادب شود. در این میان دو سه بار منیجه خانوم پا در میانی كرده بود تا آن ها را با هم آشتی بدهد. هر بار ننه عنكبوت گفته بود: تا وقتی مثِ سگ دُم تكون نده و نیاد دور و ورم موس موس بكنه و به هر چی می گم گوش كنه، محل سگ بهش نمی ذارم. بایس بیاد بیفته رو دس وپام تا از سر تقصیرات اش بگذرم.
آمیز محمود هم گفته بود: تا وقتی دست از جلف گری برنداره و سنگین و رنگین نشینه سرجاش، به مادری قبول اش ندارم كه ندارم!
منیجه خانوم كه دیده بود روز به روز آتش كینه و جنگ و دعوای آن ها تیزتر می شود به ننه عنكبوت پیشنهاد كرده بود اجازه بدهد آمیز محمود برود برای خودش یك گوشه ی دیگر زندگی مستقلی را تشكیل بدهد. اما ننه با غیظ غریده بود: آره جون خودش می ذارم آبِ خوش از گلوش پایین بره. با هزار مكافات و بدبختی بچه پس انداختم واسه ی روز تنگ، نه این كه هر وقت عشق اش كشید، راهشو بكشه بره پی كیف اش. تازه ، من كلی واسه ش برنامه تدارك دیدم. تا نقشه هام اجرا نشه كه ولش نمی كنم به این مفتی!
آمیز محمود گیر افتاد بود. نه می توانست بدون اجازه ی ننه عنكبوت تركِ دیار كند و نه رغبت می كرد تن به خواسته های او بدهد. هیچ چاره ای نداشت جز این كه بماند و ببیند آخر و عاقبت اش چه می شود. در این میان هر وقت فرصتی نصیب اش می شد، خودش را پیش می كشید و آهسته زیر گوش منیجه خانوم پچ پچ می كرد. چیزهایی می گفت كه البته از دیده ی تیزبین ننه عنكبوت دور نمی ماند و باعث می شد تا داد بزند: چیه سرتونو كردین تو ما تحتِ همدیگه. چی دارین واسه ی هم بلغور می كنین؟
منیجه خانوم زود خودش را كنار می كشید؛ دست و پایش را جمع می كرد و مؤدب می نشست. آمیز محمود هم غرولند كنان سرجای خودش برمی گشت. این پچ پچ كردن ها آن قدر تكرار شده بود كه باعث شده بود ننه عنكبوت مشكوك بشود، طوری كه همیشه گوش بزنگ بماند ببیند آن ها به هم چه می گویند. یك روز شنیده بود آمیز محمود می گوید: خنگِ خدا مگه بالغ شدن چه جوریه؟ همین كه بعضی وقتا حس می كنی یك چیزی تو بدنت تكون می خوره، یك حالی می شی، یك تغییری كردی، نشونه ی بلوغه دیگه. تا كی می خوای گول بخوری؟!
و منیجه خانوم جواب می دهد: آره داداشی جون؛ به خدا راس می گی. همین حالی می شم كه تو می گی. خیلی وقتم هس كه اینجوری ام؛ ولی چیكار كنم، نمی تونم تو روش واستم و بگم منم دیگه بالغ شدم. می ترسم!
از همان روز ننه عنكبوت دستور اكید داده بود كه آن دو حق ندارند با هم حرف بزنند. بعد كه دیده بود به جای حرف زدن با حركاتِ چشم ولب و دست و ابرو به یكدیگر علامت می دهند، به منیجه خانوم امر كرده بود مدام پشت به آمیز محمود بنشیند وحق برگشتن و نگاه كردن به او را ندارد. این مسأله بیش تر به آتش بحرانی كه پیش آمده بود ، دامن زده بود؛ آن قدر كه عرصه به هر یك از آن ها تنگ شده بود؛ خصوصاً به ننه عنكبوت. چون همكاری نكردنِ آمیز محمود موجب شده بود تا بازار او از رونق بیفتد و برخلاف سابق كه هر وقت اراده می كرد هر چند تا عنكبوت نری را كه می خواست به طرف خودش می كشید، حالا دیگر تك و توكی، آن هم بر حسب اتفاق و بعد از مدت ها كمین و چشم انتظاری سراغش می آمدند. همین تشنه ماندنِ دائمی دلیلی شده بود تا او سایه ی پسرش را با تیر بزند و از هر كاری برای اذیت و آزارش كوتاهی نكند. همچنین برای این كه منیجه خانوم را هم از دست ندهد مجبور بود مدام به اوهشدار بدهد؛ بترساندش و از عواقبِ عاق والدین بگوید.
این محكم كاری ها و این پند و اندرزدادن ها و توپ و تشرها و قهر و دعواهای همیشگی آنقدر تكرار شده بود كه راست راستی هر سه نفرشان جان به لب شده بودند.
***
عاقبت در عصر یكی از روزهای آخر تابستان ، آمیز محمود تصمیم نهایی خودش را گرفت. بادِ سهمناكی كه از صبح آن روز شروع به وزیدن كرده بود، هنوز ادامه داشت. پرده ی جلوی مستراح یك لحظه آرام نمی ماند؛ مرتب به این طرف و آن طرف كوبیده می شد. بوی تندِ شاش و گُه، همراه با ذراتِ خاك در هوا معلق بود. منیجه خانوم از ترس پاره شدن تورش در گوشه ای از آن جمع شده، وحشت زده به شلاقه زدن های تهدید آمیز گونی نگاه می كرد. ننه عنكبوت بی اعتنا به هوهوی باد وتكان های پرده، یك ریز غر می زد و سرجایش وول می خورد. به خودش و به زمین و زمان ناسزا می گفت و شكوه سر داده بود: اگه من این شانسِ ته حراج كرده ی خودمو دیدم، راسی هم اگه برم دریا واسه ی آب، فلفور خشك می شه. ای بسوزی شانس بد. ای آتش بگیری بختِ سیاه ....
از دیده ی تیزبین آمیز محمود دور نبود كه همه این آه و ناله ها فقط و فقط از فشار شهوت است نه چیزی دیگر . چون مدت ها بود كه بزرگ ترین دلخوشی ننه عنكبوت از او دریغ شده بود. مدت ها بود هیچ نری سراغ اش نرفته بود؛ خصوصاً در این فصل كه طلایه دار غم تنهایی بود. البته او یك بار دیگر با همه ی توان سعی كرده بود تامثل روزگار گذشته فرزندان اش را وادار كند جفتی برایش دست و پا كنند. منیجه خانوم هم طبق معمول به خواسته ی ننه تن داده بود؛ اما ننه عنكبوت می دانست این تن دادن ها و اطاعت های امروزی مثل تسلیم شدن های بی چون و چرای سابق نیست؛ بلكه با همه ی سكوت و اطاعتِ ظاهری، از پس پرده، بوی عدم رضایت و سركشی به مشام می رسد. بارها به خودش گفته بود: اگه راس راسی رضاس كارمو راه بندازه پس واسه چی سروكله ی هیچ نره خری پیدا نمی شه؟
او كاملاً آگاه بود كه اگر ماده عنكبوتی با رغبتِ تمام و برای جذبِ جفت بو منتشر نكند، بویی كه از ناگزیری بیرون می دهد چندان محرك نیست. و در این اواخر این بی میلی به تصاعدِ بوهای تحریك آمیز را به خوبی درك كرده بود. پس امروز ناچار شده بود به دخترش تشر بزند: خدا شاهده اگه بخوای بازم لوس بازی درآری و گوش به حرف ا ین پسره ی تخم جن بدی و اونجور كه می خوام بو ول ندی، گیستو می كنم. حالا خود دانی!
تهدیدهایش همیشه كار ساز بود؛ یك خط و نشان كشیدنِ خشك و خالی او كافی بود تا رشته ی هفته ها بحث و فلسفه بافی و ارشادِ آمیز محمود را پنبه كند. اما از بخت بد حالا كه منیجه خانوم قول شرف داده بود با دل و جان با ننه اش همكاری كند، این بادِ لعنتی شروع شده دخترك را وحشتزده كرده بود. همچنین باعث شده بود تا هیچ عنكبوتی جرأتِ جنبیدن از جایش را نداشته باشد. ننه عنكبوت كه از نامساعد بودن اوضاع پاك كلافه شده بود، مدام به خودش می پیچید؛ پایین تنه ی گنده اش را به تور می مالید و غر می زد: اگه بخت ام سیاه نبود كه این حال و روزم نبود. از شانس منِ گیس بریده نه از بچه خیر می بینم و نه از زمین و آسمون. حالا انگاری آسمونِ ته دریده این چس چس های خونه خراب كنشو ول نده ، كفر می شه!
و مرتب سرآمیز محمود داد می زد: خدا مرگ ات بده با سق سیایی كه داری، ته زردِ آسوری رنگ .
آمیز محمود از این كه اوضاع بر وفق مرادِ ننه اش نبود، قند توی دل اش آب می شد. او كه ظاهراً ساكت وآرام روی تورش خپ كرده بود، از گوشه ی چشم مشتاقانه اطراف خود را زیر نظر داشت؛ و چنان قیافه ی حق به جانب و در عین حال موذیانه ای به خود گرفته بود كه عاقبت دادِ ننه عنكبوت درآمد: بی خودی خودتو به موش مردگی نزن. به خداوندی خدا اگه به اون چی كه گفتم عمل نكنی. بیچاره ت می كنم!
آمیز محمود سرش را به نشانه ی تأیید تكان داد. این تكان دادن سر به قدری مصنوعی و تمسخر آمیز بود كه ننه عنكبوت را پاك از كوره به در كرد: عاق ات می كنم. كاری می كنم از گُه خوردن خودت پشیمون شی!
واكنش آمیز محمود فقط یك پوزخند بود. بعد، توی دل اش گفت: حالا می بینیم كی، كیو داغ می كنه. صبركن!
و آن قدر صبر كرد تا وزش باد آرام گرفت. همین كه پرده ی گونی از حركت افتاد و آرامش و امنیت به مستراح بازگشت، ننه عنكبوت رو به دخترش نهیب زد: بجنب!
منیجه خانوم كه حسابی ترسیده بود با همه ی توان شروع كرد به انتشار بو و ایجادِ سر و صدای تحریك آمیز. ننه عنكبوت یك بار دیگر هم سعی كرد آمیز محمود را به كار بگیرد اما او بی اعتنا به آن دو، پشت كرد و ظاهراً چشم به در مستراح دوخت.
چندان طولی نكشید كه سر كله ی عنكبوت نری پیدا شد. ننه عنكبوت كه این همه مدت تب دار و بی قرار انتظار كشیده بود، با دیدن چنان نر گردن كلفتِ قبراقی كه سلانه سلانه و بو كشان به طرف اش می آمد، از شادی جیغ خفه ای كشید. مشتاقانه به سر و گردن و شكمِ بزرگِ عنكبوتِ نر زل زد و در حالی كه دهان اش آب افتاده بود، شروع كرد پایین تنه اش را به تور مالیدن و جنب و جوش كردن. عنكبوت نر آن قدر در نظر او گُل كرده بود كه انگار دنیا را بهش داده بودند. تند و تند دست های كژ و كوله ی پرز دارش را با آبِ دهان خیس كرد و به سرو زلف اش كشید و بی آن كه چشم از او بردارد طوری آماده شد تا به محض نزدیك شدن اش حتا یك لحظه فرصت را هم از دست ندهد.
آمیز محمود كم ترین حركتی نكرد . همان جا كه خپ كرده بود، ماند تا همه ی حركاتِ این سه نفر را زیر نظر بگیرد. عنكبوت نر، مست از بوهای محرك، كنجكاو و مشتاق نزدیك شد. با نزدیك شدن او، منیجه خانوم طبق دستور، انتشار بو را قطع كرد و آن قدر در خودش جمع شد تا به چشم نیاید. نوبت به خودنمایی ننه عنكبوت رسید كه حالا مثل تازه عروس ها هفت قلم آرایش كرده بود و با ناز و كرشمه جنب و جوش می كرد تا توجه نر را به خود جلب كند. عنكبوت نر بی اعتنا به آمیز محمود از كنار او گذشت. به طرفِ تور بزرگ رفت. ننه عنكبوت سراپا شور و شوق به نزدیك شدن او نگاه می كرد و از هر ادا و اصول و قر و غمزه ای كه می دانست یك چشمه اجرا می كرد.
آمیز محمود صبر كرد تا عنكبوتِ نر كاملاً به ننه اش نزدیك شود. آن قدر كه ننه عنكبوت بوی او را حس بكند و دل اش را برای یك معاشقه ی جانانه صابون بزند. اما قبل از این كه تن آن دو به هم چفت شود، ناگهان از جا پرید و شروع كرد به انتشار بو. بویی كه از بدن اش متصاعد می شد آن قدر زیاد و بد بود كه در یك آن همه ی فضای مستراح را پر كرد .
عنكبوتِ نر كه تا آن لحظه مستِ شهوت بود، یك باره درجایش ماند و متعجب به ننه عنكبوت خیره شد. ننه عنكبوت زود متوجه توطئه ی پسرش شد. دستپاچه داد زد: آقا جون والله این بوی من نیس. من خیلی خوشبوم. خیلی. این كارِ اون لقمه ی حرومِ لعنتیه كه اونجاس!
و سعی كرد با اشاره ی دست آمیز محمود را نشان بدهد . آنقدر دستپاچه شده بود كه ندانست با حرف زدن و دراز كردنِ دست، پیری و بی قوارگی خودش را لو می دهد. عنكبوتِ نر مثل كسی كه تازه از خواب بیدار شده باشد، لحظه ای گیج و گنگ به هیكل گنده و از ریخت افتاده ی او زل زده و لرزش و خدشه و گرفتگی صدایی را كه شنیده بود مجدداً در ذهن مرور كرد و بعد با نفرت غرید : پیرزن كپ كپوی كوفتی حقه باز!
و پشت كرد و راه افتاد. ننه عنكبوت هرسان شد . سعی كرد بلند شود و مانع رفتن او بشود اما به علتِ تن و بدن سنگینی كه داشت فقط توانست در جایش وول بخورد. بر اثر وول خوردن اش، تور بزرگ طوری به جنب و جوش افتاد كه انگار زلزله آمده بود. آمیز محمود بدون این كه انتشار بو را قطع كند، با دیدن این صحنه دست روی دل اش گرفت غش غش خندید. منیجه خانوم متعجب و ترسیده گاهی به آمیز محمود و گاهی به ننه اش و گاه به عنكبوت نر كه سریع و عصبی دور می شد، نگاه می كرد. ننه عنكبوت با همه ی وجود تلاش كرد عنكبوتِ نر را برگرداند. داد زد. التماس كرد. قسم اش داد. فحش اش داد. طوری سرو صدا راه انداخت كه فضای مستراح پر و لوله و هیاهو شد. اما عنكبوت نر به سرعت از مهلكه فرار كرد و بعد از لحظه ای معلوم نشد خودش را توی كدام سوراخ سنبه قایم كرد.
به محض پنهان شدن او، ننه عنكبوت برای چند دقیقه ساكت ماند. با رنگ روی پریده و چشم های از حدقه بیرون زده به جای خالی او زل زد. بعد ، یكباره بغض اش تركید. حالا گریه نكن كی بكن . طوری زار زد كه دل كافر برایش كباب می شد . منیجه خانوم هم كه دقایق پرالتهابی را پشتِ سرگذاشته بود ، حالا یا از ترس و یا این كه واقعاً دل اش سوخت پا به پای ننه اش شیون كرد . اما آمیز محمود بدون این كه لبخند تمسخر آمیز را از روی پوزه اش كنار بزند با شوق و لذت به این صحنه ی سوگواری نگاه كرد و زیر لب گفت : عشقی كه به یك باد بند باشه، بهتره كه با همون باد بره!
ننه عنكبوت بعد از این كه یك دل سیر گریه كرد، شروع كرد داد و فریاد كردن سر آمیز محمود و هر چه فحش و بد و بیراه كه در طول عمر طولانی اش یاد گرفته بود، همه را نثار او كرد. حتا چند بار هم سعی كرد بیاید پایین، پسرش را تیپا بگیرد كه جثه ی بزرگ و پیرش این اجازه را به او نداد. آمیز محمود كه خودش را برای یك كتك كاری جانانه آماده كرده بود، با دیدن ناتوانی ننه اش داد زد: می بینی. می بینی لكاته ی كوفتی. تو حتا نمی تونی بیایی دس رو من دراز كنی. اون وقت تا امروز همه ش با تهدیدهای تو خالی مارو می ترسوندی كه اله می كنم و بله می كنم . حالا معلوم شد هیچ غلطی نمی تونی بكنی. شاید از اول هم نمی تونستی بكنی!
با شنیدن این حرف ها ، ننه عنكبوت جری تر شد. تلاش بیشتری كرد تا پایین بیاید اما همین كه متوجه شد نمی تواند، یك بار دیگر زیر گریه زد و دست هایش را رو به آسمان بلند كرد و محكم به سینه ی كرك دار قوسی شكل اش كوبید. زوزه كشید: شیرم حرومت باشه.اون همه سختی كه واسه ت كشیدم حرومت باشه مثِ گوشت سگ. برو كه خدا سیاه بخت ات كنه. برو كه امیدوارم هیچ وقت به رونِ راس نشینی. خیر از جوونی ت نبینی. برو جز جگر بزنی!
و در حالی كه سینه اش را در دست هایش گرفته بود، رو به آسمان غرید: اگه عادلی، اگه معجزه داری ازت می خوام این حرومزاده رو از رزق و روزی محرومش كنی، همین و بس.
و رو به آمیز محمود داد زد: پاشو. پاشو برو نمك به حرومِ فلان فلان شده. پاشو برو كه دیگه نمی خوام جلو چشمام باشی. زود گورتو گم كن!
این داد و فریاد و دك كردن در حقیقت مجوز آزادی آمیز محمود بود؛ طوری كه او به محض شنیدن آن، بلافاصله دست و پایش را جمع كرد، چشمكی به منیجه خانوم زد و راه افتاد. همین طور كه می رفت، صدای ننه اش را شنید كه مثل مادر فرزند مرده ای زوزه می كشید، مویه می كرد و آه و ناله راه انداخته بود. می دانست اگر برگردد حتما جثه ی درشتِ بی ریخت او را غرق در اشك می بیند. اما نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت. دیوار كاهگلی مستراح را گرفت و پایین آمد. آن قدر پایین كه به اندازه ی كافی از محل قبلی اش دور باشد . بعد با صبر و حوصله شروع به گشتن كرد تا جای مناسبی را برای خودش در نظر بگیرد . این طرف و آن طرف را به دقت بررسی كرد. به هر گوشه و كناری سر كشید. عاقبت كنج خلوتی را گیر آورد، شروع به تنیدن تار كرد. طولی نكشید كه تور تازه ای برای خودش بافت و با خیال راحت روی آن لم داد. آن قدر احساس سبكی و راحتی می كرد كه حد و حساب نداشت. خیال می كرد تا حالا توی تاریكخانه ی تنگ و ترشی بوده، مجال هیچ جنب و جوشی را نداشته و یك باره در بیابان وسیع و روشنی رها شده است. از این كه تا امروز به فكرش نرسیده بود با این شگرد زودتر خودش را خلاص كند افسوس می خورد اما مرتب به خودش دلداری می داد: ماهی رو هر وقت از آب بگیری، تازه اس!
***
هشت روز از تاریخ رهایی آمیز محمود گذشت. در این مدت زندگی او دچار دگرگونی عجیبی شد. روز اول و دوم به خیال این كه برای همیشه از آن گنداب و آن سلطه ی منفور نجات یافته است و می تواند زندگی بدون دغدغه ای داشته باشد، خوش بود. یكریز روی تور تازه اش قدم می زد؛ پرشور و شوق به این طرف و آن طرف سر می كشید؛ فارغ از هر جار و جنجال به خودش می بالید كه از یوغ استعمار ننه اش خلاص شده است. واقعا هم دنیا به كام اش بود. تور ِ تازه، زندگی جدید، آسودگی خاطر و غذای لذیذ همه دست به دست هم دادند تا او با افتخار سرش را بالا بگیرد و داد بزند: درود بر آزادی!
و به خودش بگوید: زندگی به همین می گن. نه مجبوری قرمساق باشی و نه از موعظه و امر ونهی و خطابه خبری هس!
اما این شادی و رهایی دیر نپایید، چون روز سوم هر قدر منتظر ماند، هیچ زنبور یا مگسی سراغ اش نیامد. اول متوجه وخامتِ اوضاع نشد، فقط خیال كرد به خاطر تغییر هوا تعدادِ مگس ها كم شده است؛ ولی خوب كه دقت كرد دید اتفاقاً تعدادشان از همیشه بیشتر است. دسته دسته به این طرف وآن طرف پرواز می كنند اما هیچ یك به طرف تور او نمی آید. به خودش دلداری داد: شاید قسمت ام اینه گشنه بمونم. فردا تلافی شو در می آرم اگه خدا بخواد!
فردا هم گره ای از مشكل باز نشد. در این روز حتا نتوانست یك زنبور زخم و زیلی مردنی را كه گیج و گنگ تا لبه ی تورش آمد شكار كند. گرسنگی به جان اش نیش می زد. بی طاقت شده بود. در نهایتِ تعجب می دید هرازگاهی سه – چهار مگس تپل وزوزكنان از روی چاهك بلند می شوند، بی اعتنا به او از كنارش می گذرند. می روند بالا، به تور منیجه خانوم و ننه عنكبوت می چسبند. صدای ملچ ملچ دهان و سایش آرواره های آن ها كه با لذت طعام را می جویدند، بیش تر دل اش را ضعف می برد.
روز پنجم به خیال این كه تورش را در محل مناسبی نگسترانیده، رهایش كرد. رفت گوشه ی دیگری تار تنید. این نقطه درست رو به روی تورهای ننه عنكبوت و منیجه خانوم بود؛ اما خیلی پایین تر؛ طوری كه اگر سر بلند می كرد، قلمرو آن ها را كه شكم داده بود، می دید.
جا به جایی محل هم فایده ای نداشت. هیچ موجود جانداری سراغ اش نیامد. یكی دو روز دیگر هم صبر كرد. بی نتیجه بود. در این مدت، نیمه های هر شب، توی ظلماتِ مستراح، غرش ننه عنكبوت را می شنید كه به منیجه خانوم می گفت: عاقبتِ عاق والدین شدن همینه دیگه. نفرینِ ننه گیراس. كو تا بلا سرش بیاد این تازه اولشه. باس اینقد گشنه گی بکشه تا بمیره. كوفتی!
واقعاً هم كه این چند روز گرسنگی كاملاً رمق اش را چیده بود؛ طوری كه كم كم دچار شك و تردید می شد: نكنه راس راسكی نفرین اش گیراس، یقه مو گرفته؟!
او كه در سراسر عمرش سعی كرده بود با خرافات میانه ای نداشته باشد، حالا مجبور بود باور كند نفرین ننه عنكبوت گیراست اما هنوز می خواست با این باور بجنگد.
روز هشتم آن قدر گرسنگی فشار آورد كه ناچار به خودش نهیب زد: گور پدر تو و هر چی مگس و زنبوره. بایس به فكر چاره ی دیگه ای باشم!
چاره ی دیگر این بود كه به جای نشستن و انتظار كشیدن، برود دور و بر سوسك ها و خرچسونه ها بگردد شاید از طرفِ آن ها چیزی عایدش بشود. از تور پایین آمد. به سمتِ دو سوسك جگری رنگ كه توی درز دیوار جا خوش كرده بودند، رفت . سلام كرد. موس موس كرد بلكه تحویل اش بگیرند. نزدیك اش بیایند، اما آن دو محل سگ بهش نگذاشتند. طوری وانمود كردند كه انگار اصلاً او را نمی بینند. غرید: چه پرفیس و افاده. مث ایكه از دماغ فیل افتاده ن!
راه اش را كژ كرد. آن طرف تر سوسك ماده ی چاق و چله ای گوشه ای خپ كرده بود و به آسودگی شاخك های بلندش را به هم می سایید. سوسك ماده هم فقط نگاهی به او انداخت و دوباره دست به كار آرایش خودش شد. حتا دو بچه سوسك هم كه كنجكاوانه داخل هر سوراخ سنبه ای سر می كشیدند، به محض دیدن او، اول روبه رویش ایستادند و به حالت تهدید آمیز شاخك هایشان را به هم ساییدند، بعد عقب گرد كردند و فلنگ را بستند.
آمیز محمود از خودش پرسید : اینا چشونه؟ انگار نه انگار منم آدمم!
ناگهان قهقهه ی چندش آور ننه عنكبوت را شنید. سر بلند كرد. او را دید كه به منتهی الیه تورش چسبیده ، از همانجا سرك كشیده، مشغول پاییدن او بود. همین كه دید پسر ناخلف اش نگاه اش می كند ، دوباره قهقهه ی شادمانه ای سر داد و با صدای رسایی كه توی مستراح طنین انداخت گفت: سزای نافرمونی همینه دیگه. شدی یهودی سرگردون. كسی هم خایه نداره باهات هم كلوم شه چه برسه به این كه كمك ات كنه!
و با لحن تهدید آمیزی به منیجه خانوم گفت: می بینی؟ خیال می كنه سوسك ها عاشق چشم و ابروشن. حالا میان خودشونو قربونی ش می كنن، زرشك!
و به دنبال اش شیشكی محكمی كشید. منیجه خانوم با رنگ روی پریده، چشم های نگران و غمگین از آن بالا به برادرش زل زده بود. آمیز محمود از دیدن قیافه ی ناراحتِ خواهرش و آن همه تردی و شادابی كه اسیر شده بود، دلتنگ شد. آهی كشید و به راه اش ادامه داد. اگر چه هنوز نگاهِ نگران منیجه خانم جلوی چشم هایش بود و قهقهه ی خنده و كلمات كوبنده ی ننه اش توی كاسه ی سرش می پیچید.
***
دیگر برای آمیز محمود رمقی نمانده بود. مطمئن بود امروز یا فردا غزل خداحافظی را می خواند. مدت ها بود كه هیچ نخورده بود. به همه جا سركشیده بود. هفت – هشت بار تور تنیده بود. جابه جا شده بود. تملق سوسك ها و خرچسونه ها را گفته بود. حتا یك – دو بار دور چند عقرب ِ گردن كلفت هم چرخیده بود؛ اما هیچ تاثیری نداشت. نه كسی همكلام اش می شد و نه خرده ای غذا بهش می داد. یواش یواش همه ی قوایش تحلیل رفت، آن قدر كه دیگر نه می توانست بایستد و نه راه برود.‌ آخرین بار فقط توانست به زحمت خودش را به طرف آخرین توری كه تنیده بود بكشاند و بدن خشك شده از گرسنگی اش را روی آن بیندازد. از شبِ گذشته هم دچار بلای تازه ای شده بود. هر چند دقیقه یك بار بدن اش گُر می گرفت. داغ می شد. هوش از كله اش می رفت. شروع می كرد به پرت و پلا گفتن؛ آن هم با صدای ضعیفی كه انگار از ته چاه بلند می شد. بعد، یكهو تب اش پایین می آمد. بدن اش یخ می كرد. شروع می كرد به لرزیدن. و در همه حال صدای وزوز مگس ها را می شنید. تلاش می كرد آن ها را ببیند. گاهی چشم هایش سیاهی می رفت، هیچ نمی دید جز تاریكی. گاهی هم فقط نقطه های لرزانی را می دید توی هوا؛ اما آشكارا لحظه ای می شنید مگسی به تنهایی، پرپرزنان از كنارش می گذرد؛ رو به بالا می رود و لحظه ای دیگر صدای پرواز دسته جمعی شان را می شنید . از خودش می پرسید : این همه مگس می روند آنجا چكار؟!
و ننه عنكبوت و منیجه خانوم را در نظر مجسم می كرد كه شاد و شیرآسا توی گله ی مگس ها افتاده اند و از سرسیری فقط چاق ترها و جوان تر ها را برای خوردن انتخاب می كنند. دل اش می خواست می توانست برود بالا، از نزدیك این سفره ی گسترده ی پرنعمت را ببیند اما آنقدر بی رمق شده بود كه حتا حال نداشت سرش را بالا بكند و از همان زیر، تور خانواده اش را نگاه بكند . دایم پلك هایش روی هم افتاده بود. آشكار حس می كرد شكم اش به پشت اش چسبیده است. بدن اش آن قدر ضعیف شده بود كه گاهی دچار رعشه های ریزی می شد.
در این حال بود كه ناگهان صدای منیجه خانوم را شنید. به زحمت پلك باز كرد. دید او پایین آمده، كنارش ایستاده است. غمگین نگاه اش می كند . لب باز كرد تا علتِ آمدن اش را بپرسد. هر قدر سعی كرد هیچ كلمه ای از دهان اش بیرون نیامد. فقط آرواره هایش بی صدا باز و بسته شد. انگار هوا را گاز می زد. اشك از چشم های منیجه خانوم سرازیر شد. با صدای بغض آلودی جیغ كشید: وای ، خدا مرگم بده واسه ی حال و روزت، داداش ِ بی كسِ بدبخت ام!
و های های زیر گریه زد. كنار آمیز محمود نشست و یك دل سیر اشك ریخت. كمی كه آرام شد ، گفت : می دونی چیه داداش جون! واسه ت یك پیغوم آوردم. ننه قول داده اگه شرط و شروط شو قبول كنی اجازه می ده برگردی مث سابق پیش خودمون زندگی كنی!
آمیز محمود با صدایی كه به زحمت شنیده می شد، پرسید : چه پیغومی. نكنه می خواد دوباره بیام جاكشی شو بكنم؟
- راست اش همینه كه می گی. گفته اگه بیایی به حرفاش گوش كنی از سر تقصیراتت می گذره. نفرین شو پس می گیره و می ذاره هر چه دل ات می خواد غذا بخوری. شرط بعدی ش هم اینه كه چون تو دیگه یك پا مرد شدی، می باس هر وقت دستور داد ، بری باهاش جفت شی!
آمیز محمود به محض شنیدن این حرف یك باره صحنه ی جفت گیری های ننه اش در نظرش مجسم شد كه چطور بعد از آن همه شور و التهاب، بعد از این كه كاملاً خودش را ارضاء می كرد، ملچ ملچ كنان می افتاد به جان نرهای بیچاره و پاره پاره شان می كرد. تجسم این صحنه ستون فقرات اش را لرزاند. چند ش اش شد. به خودش نهیب زد. ضعف و بی حالی را از یاد برد. پا شد و در حالی كه زهر خند روی پوزه می نشاند، غرید: دیگه هر وقت نداره. بگو یك مرتبه حالی بهش بده و بعدش بمیر .
و رو به بالا داد زد : كثافتِ فرهاد كش!
منیجه خانوم هراسان شد. لب گزید. با چشم و ابرو اشاره كرد آرام بگیرد. تند و تند گفت : خب چاره ای نداری. این جور از گشنگی بمیری خوبه یا دلی از عزا درآری؟ بذار نفرین شو پس بگیره تا از این بدبختی خلاص شی!
آمیز محمود غرید: كدوم نفرین؟ این حرفا چیه؟ همی سادگی و زودباوری تو شیرش كرده تا هر غلطی می خواد بكنه. اگه تو هم جلوش درمی اومدی جرات نمی كرد این جور واسه مون چس چس بكنه!
منیجه خانوم لب و لوچه اش را جمع كرد. قهر آمیز پرسید: یعنی می خوای بگی منم می باس خودمو سپر لعن و نفرین اش كنم كه مثِ تو بشم؟
- چقد خنگی تو. اون اگه دعاش مستجاب می شد كه دیگه لزومی نداشت دور و بر ِ من و تو موس موس بكنه و دُم بحنبونه. دعا می كرد همیشه جوون بمونه و هر چن تا نری رو كه می خواد واسه ش از غیب بفرسن. دیگه احتیاجی به این همه خواهش و دعوا نبود!
چشم های منیجه خانوم از تعجب گرد شد. با صدای خفه ای پرسید: اگه نفرین نیس پس چیه. پس چرا این بلا سرت اومد؟!
آمیز محمود قاطع و كوتاه جواب داد: كلك. فقط كلك. منم دو سه دفعه خرافاتی شدم. خیال كردم راس راسی گیر نفرین افتادم. ولی خوب كه دقت كردم دیدم همه ش كلكه. اون روز دومی رو كه تازه از پیش تون رفته بودم یادته؟ ... بگو ببینم تو پا شده بودی این ور و اون ور دنبال چی می گشتی، چی براش جمع می كردی؟
مینجه خانوم لحظه ا ی به فكر فرو رفت. بعد با تردید جواب داد: هیچی، فقط منو فرستاد یك كم واسه ش خِرت و پِرت جمع كنم. اونم چیزای قرقاطی به درد نخور؛ از ان و گُه خرچسونه و مورچه گرفته تا لكه ی شاش ِ خشكیده ی آدما و هزار کت و کثافت ِ دیگه.
یك مرتبه لب از گفتن بست و در خودش فرو رفت؛ انگار به سفر دور و درازی فكر كند. لحظه ای گذشت. بعد چشم هایش برق زد . پرشور و شگفت زده گفت: مث ایكه راس می گی . آخه بعد از اون كه خت و خردها را جمع كردم بهش دادم سرِ مگس ها پیدا شد. ننه آت و آشغالا رو روتور خودش یك گوشه جا جمع كرد، كمی شو خورد و كمی دیگه شو دستمالی كرده گذاشته. همی كه وزوز مگس یا زنبوری رو می شنفه كه داره این پایین می پره، یا هر جونور دیگه ای كه نزدیكِ تو می شه یا تو نزدیك شون می شی، زودی ما تحت شو می كنه طرف اونا و بوهایی بیرون می ده كه هر كدومش یك جور دیگه س .
آمیز محمود حرفِ او را برید: آره، دقیقاً همینه. منم متوجه بو شده م؛ ولی هر چی می خوام خودمم اینجور بوهایی ول بدم نمی شه. آخه نمی دونم چی ها رو قاطی كرده خورده و چه لِمی داره كه من و تو بلد نیستیم. ولی هر چه هس با همی بوها و آت و آشغالا تونسته همه ی جونورا رو طرفِ خودش بكشونه.
منیجه گفت: خب حالا نفرین نه، كلك؛ چه فرقی می كنه. تو كه حریف اش نمی شی، باطل كردن جادو جنبل هم كه بلد نیستی. پس می خوای چكار كنی ... می خوای از گشنگی بمیری؟
- نه ، راست ش درسته خودم حدس می زدم همچی كلكی زده، ولی انگار منتظر بودم حسابی مطمئن شم. حالا كه اینجوره، می بینم جای من تو این مستراح نیس. باس برم جای دیگه ای رو پیدا كنم. چون هر نقطه ی اینجا كه باشم از دوز و كلك اش در امون نیستم. می رم محل مناسبی كه گیرم اومد میام دنبال ات ، تورو هم با خودم می برم.
منیجه خانوم ذوق كرد. دست دور گردن برادرش انداخت. چند ماچ درشتِ آبدار از او كرد و گفت: آخ فدات شم داداش جون. به خدا منم دیگه ذله شدم. كفرم در اومده. می دونم خیلی وقته كه بالغ شدم. دلم واسه ی جفت لك زده؛ ولی این بی پیر هی منو سر می دوونه. امروز و فردا می كنه. از اینجا كه نجات پیدا كنم اولین كارم اینه یك نر جوون خیلی خوشگل گیر بیارم!
آمیز محمود ریشخندكنان پرسید : تا مثِ ننه مون بعد از این كه حسابی كیف كردی بخوریش؟
منیجه تند جواب داد : نه . نه خدا شاهده. همه عنكبوتا كه نراشونو نمی خورن!
آمیز محمود سر تكان داد : تا ببینیم. اگه چه از قدیم و ندیم گفته ن عاقبت گرگ زاده گرگ شود.
- مگه خودتم گرگ زاده نیستی ، پس چرا گرگ نشدی؟
آمیز محمود مهربانانه خندید : ای بدجنس. تو هم آتشپاره ای بودی و نمی دونستیم ها!
و اضافه كرد : پس منتظر باش برگردم. به امید یك زندگی شاد و آزاد!
منیجه خانوم هم تكرار كرد : به امید زندگی شاد و آزاد.
بعد خواهر و برادر با هم وداع كردند. در حالی كه منیجه خانوم اشك در چشم غلتانده و دست به دعا بلند كرده بود، آمیز محمود از تور پایین آمد، راهِ در ِ مستراح را در پیش گرفت. اگر چه گرسنگی دراز مدت به كلی شیره ی جان اش را مكیده بود و نای حركت نداشت اما امید به زندگی بهتر او را به جلو می راند.
به سختی از كنار پرده بیرون خزید. قدم در حیاطِ كاروانسرا گذاشت. هوای تازه وجودش را نوازش داد. لحظه ای ماند تا نفسی تازه كند. روشنایی بیرون نشاط انگیز بود. نگاهی به اطراف انداخت. قسمتی از آسمان ابری بود. پاره های ابر نیمی از خورشید را در خود پوشانیده بودند. زمین و دیوارها به رنگِ زردِ غبار گرفته ای بود. كاروانسرا پُر بود از خر و گاو و قاطر. چند مرغ و خروس و تعدادی هم گوسفند این گوشه و آن گوشه می پلكیدند.
آمیز محمود دقیقاً همه جا را نگاه كرد تا محل دلخواه اش را بیابد. آن سمتِ حیاط، اتاق بزرگِ بی در و پیكری بود كه انگار به عنوان انبار یا آغل زمستانی ازش استفاده می شد. به نظر مناسب می رسید. راه افتاد. باید از عرض حیاط می گذشت. راه دور بود و نا هموار. تپه های پِهِن و تكه های كلوخ و لكه های شاشِ حیوانات و از همه مهم تر، ضعفِ بدن، مجبورش می كرد به سختی و خیلی كند پیش برود. هنوز به وسط ِحیاط نرسیده بود كه ازنفس افتاد. صبر كرد تا كمی خستگی از تن بگیرد. ناگهان قاطر بزرگی مثل عزراییل جلویش ظاهر شد. قاطر پوزه به زمین می سایید. باد در بینی انداخته بود. سر تكان می داد و پیش می آمد. آمیز محمود سعی كرد خودش را از سر راه او كنار بكشد. چند قدم به این طرف رفت. چند قدم به آن طرف رفت؛ اما قاطر آنقدر بزرگ بود كه سایه اش همه ی راه های فرار را در خود می پوشاند. آمیز محمود وحشت كرد. داد زد: آهای نره خر یواش ....
اجل مهلت نداد اعتراض اش را تمام كند. سُمی به اندازه ی كوه روی سرش فرود آمد.
قاطر كه گذشت، از آمیز محمود چیزی باقی نمانده بود جز چند پره پوسته ی خشكیده ی بدن اش و زرد آبی كه به زمین چسبیده بود.

12/5/75-کرمانشاه
20/3/76- کرمانشاه.

  اول صفحه

یادداشت

لمپنیسم در ادبیات

درد حقيقت و لذت خودفريبى

زنجیری سست ، پایان این راه بی پایان

شعر

داستان

صمد بهرنگی و فریاد درد مشترک

ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم

و اما داستان ناگفته این"داستان "

اعجاز ساز و كلام

معرفی کتاب

ارتباط با ما