در فصل پاييز
 
محبوبه ميرقديرى
 

اول بار يكى از معلم‏هاى هانيه فهميد. خواسته بودش مدرسه. پيغام پشت پيغام كه بيا كارت داريم. حالا چه خبر است، چكارش دارند؟ هانيه به درس و مشقش نمى‏رسد. عذرش؟ هانيه به معلم گفته بود:
- همه كاراى خونه با منه.
معلم پرسيده بود:
- پس مادرت؟
و او سرش را پايين گرفته و دوست هانيه كه بغل دستش ايستاده بود پخى خنديد. هانيه رنگ به‏رنگ شد:
- حالش خوب نيس.
و رو به دوستش چشم‏غره رفت و معلم گفت:
- اون‏جورى نيست كه خوابيده باشه، پريروز ديدمش. جلو سرويس ما، وايساده بود با زنى تك و تعريف مى‏كرد. بايد بياد مدرسه!
گفته بود و رفته بود توى دفتر و در را جورى به‏هم زده بود كه هانيه و دوستش هول كرده بودند! اين‏ها را آخر شب هانيه گفته بود. گفته بود:
- فردا بايد بياى مدرسه.
و متكايش را انداخته بود زمين؛ جورى‏كه در و پنجره‏هاى اتاق لرزيده بودند و زن هول كرده و كف دو دستش را روى شكمش گذاشته نفرين كرده بود، بد و بيراه گفته بود و آخر سر رو كرده بود به آن يكى - حميده. پاپى‏اش شده بود برود آن يكى اتاق، بنشيند سر درس و مشقش و دختر رفته بود اتاق ديگر، و هانيه پشت به زن خوابيده و پتو را كشيده بود روى سرش و زن گل‏گاوزبان دم كرده و نشسته بود؛ بيدار تا نيمه‏شب، تا دم‏دم‏هاى صبح و خيال بافته بود. «چه‏كار به كارش داشتند؟ اين خانه جادار است. دو تا اتاق، مطبخ، طويله. حياط هم كه دارند. اين يك لقمه نان كه مى‏آيد توى سفره‏شان خوب يكى ديگر هم بخورد. آقاى رضا گاهى وقت‏ها حرف‏هاى خوبى مى‏زند، خدا خودش روزى‏رسونه. اما...»
حساب رزق و روزى نبود. سفره خالى بگو ده نفر ديگر هم بنشينن كنارش، چه توفير؟ «حساب چيزاى ديگه است آجى؟» خواهرش گفته بود، خواهر كوچكش. اصلاً بى‏خود كرد كه به او گفت. يكى و يك‏كاره بلند شد رفت خانه ليلا، طرف صبح. خوب زن ناهارت را بار كردى بشين دو تا وصله پينه بزن، دو تيكه رخت بشور، جارو كن. وصله پينه ندارى، رخت نشسته، خانه نروفته ندارى بتمرگ سر جايت فاتحه بفرست، تسبيح دست بگير صلوات بفرست. حوصله اين را هم ندارى متكا بذار بگير بكپ. بد است؟ بد است بخوابى؟ براى حال و بالت هم كه خوب است. پاييز باشه، خانه خلوت، نان و چاى صبحت را هم كه خورده‏اى، ناهارت هم كه حاضر است. گوشت نذرى، نخود و لوبيا و پياز به چه گُنده‏اى بار كرده‏اى براى ظهر. بو بكش، ببين، گوشت و استخوان و دُنبه تازه، چه عطرى! بخواب تا ظهر و ظهر دخترها كه آمدند، مردت كه آمد سفره را پهن مى‏كنى و آبگوشت را مى‏كشى، كاسه كاسه مى‏گذارى سر سفره و آخر سر - زرنگ باش زن - توى مطبخ يك تكه از گوشت و دنبه را بپيچ لاى نان و بگذار دهانت. يك لقمه جانانه و همان جا سرت را گير كن تا لقمه‏ات را بجوى. نمى‏خواهى هم بگذار براى عصر، بعدازظهر، دو نفسه‏اى. بايد هواى خورد و خوراكت را داشته باشى. سال پيش كه همراه عروست رفته بودى شهر، از دكتر شنيدى. به عروست گفت بايد گوشت بخورى، شير، تخم‏مرغ. حالا... دلت نمى‏آيد؟ اقلاً بخواب، استراحت كن.
نتوانست، از خانه زد به در. خانه ليلا، خواهر كوچكش كه به اسم و رسم كوچك‏تر از او بود و به عقل، عقل؟ بگو مكر، بگو زيركى!هاى هاى هاى! زن تازه نشسته بود كه ليلاخانم خنديد و زُل زد به چشم‏هاى زن، پُرس و جو كرد:
- آجى قره‏قوروت دارم بيارم برات؟ غوره غوره؟
هى پرسيد و هى زن گفت نه و آخر سر خواهر گفت:
- حُكماً پسره، طبعت به ترشى نمى‏گرده. دلت چيز شيرين مى‏خواد نه؟
و تا زن جواب بدهد او بلند شد، رفت توى پستو و با يك تكه نبات و مشتى كشمش برگشت و آمد نشست:
- مباركا باشه. داش حسين آقا مى‏دونه؟
و يك‏هو زد به خنده، غش‏غش كه منو ببين چى‏چى مى‏پرسم، داش حسين آقا خودش... و باز خنديد، آنقدر كه رنگ و رويش سرخ شد و زن لب ورچيد:
- بسه ليلا، خبرى نيس. [با پر چادر شكمش را پوشاند و جا جنبان شد] چه غلطى كردم، آمدم يه دقه دلم وا شه. اين زبونِ كه تو دارى؟
ليلا هيچ نگفت و زن دنبال حرفش را گرفت:
- ديگه شده، خدا داده.
و دست برد به كشمش. دلش پى طعم و مزه شيرين بود و از ترشى روگردان. ليلا پرسيد:
- حالا تو چن ماهى؟
زن دنباله كشمشى را كَند:
- سه تمومه، گمونم تازه رفته باشم تو چار.
ليلا كه رفت كُنج اتاق و مشغول سماور شد، زن دست برد زير دامن، چند تكه پارچه و يك قرقره سفيد در آورد. فتيله سماور سوخته بود و شعله كبريت را به خود نمى‏گرفت. ليلا دولا شده بود، پشت به زن و با خودش غُر مى‏زد و زن اين‏جور راحت‏تر بود:
- نمى‏خواسم، نمى‏دونم چطو شد. حالام به‏قول آقاى رضا نمى‏شه ناشكرى كنى. تو يه چن تيكه رخت برام بدوز، وقتشم كه شد مى‏فرسم پى‏ت. دخترا كوچيكن، حاليشون نيس.
ليلا كنار كشيد:
- اكه... هى! جون آدمو در مى‏كنه تا روشن شِه. صد دفعه بِش گفتم يه سماور برقى بگير. [دوزانو تا جلوى زن رفت] خوب توام آجى، هانيه و حميده بچه‏ان؟ ماشاالله زنى شدن. شورشون بده مى‏فهمى زن شدن يا نه؟
نشست و پوزخند زد. زن اخم كرد:
- نمياى نيا، خودم ميرم.
ليلا سر تكان داد.
- بدت نيا. مگه براى همى حميده خانمت تا زايشگاه شهر نيامدم؟ رغبت نكردم. حالا براى اين يكى ميام. [نفس بلندى كشيد] از بس‏كه ميگن بچه زياد خوب نيس. سر حميده يادته؟ تازه اون‏وقت دوازده سيزده سال پيش بود، خودت گفتى تا قابله فهميد چن تا بچه دارى چقد اخم و تخم كرد. راس مى‏گن.
زن سرخ شد:
- به راست دون تو خنديد. مگه دس خودم بوده؟
ليلا آمد بگويد پس؟ زن صدايش را پايين آورد:
- اولندش دس آقاى رضائه، دومندش، اين همه آدم اينم يكى‏ش. [دست گذاشت روى پارچه‏ها] حالا اينها را مى‏دوزى يا نه؟
ليلا يكى از تكه پارچه‏ها را باز كرد و سر تكان داد:
- باشه مى‏دوزم. دلخور نشى آجى، مى‏ترسم. تو حال و جون چن سال پيشو ندارى، دارى؟ [نگاه به صورت زن كرد و پرسيد] دارى؟
زن از همين بود كه مى‏ترسيد. اول تابستان كه حميده مريض شد و بُردش شهر درمانگاه، اون خانم آمپول‏زن چى‏چى گفت؟ يك‏كاره از حميده پرسيد:
- مادربزرگته؟
اين دخترم كه وِرووال! نكرد يك كلام بگويد نه، مادرمه. تا سر ظهر كه توى درمانگاه بودن اين خانم هى رفت و آمد و هى گفت مادربزرگ مادربزرگ.
بعدش هم كه برگشتند دِه، خانه، سرشب دختره ورپريده تعريف كرد براى آقاجانش و عموممدش، كه تو شهر خانم پرستاره خيال كرد اين مادربزرگمه و ديگر تا آخرشب كه كپه مرگ‏شان را گذاشتن، اين گفت مادربزرگ و او يكى گفت ننه‏بزرگ و بى‏بى‏خانم! هى گفتند و هى خنديدند، هى خنديدند و زن تا صبح خوابش نبرد. از اين دنده به آن دنده غلتيد و بارها نيم‏خيز شد بقچه‏اش را ببندد و صبح سحر برود شهر، يقه خانم آمپول‏زن را بگيرد و بگويد راست مى‏گويى بيا يك سال نه، شيش ماه، شيش ماه بيا بشين جاى من. سَرِ زمين كه رفتى، زير آفتاب داغ، آتيش، تو طويله كه رفتى، آن هم براى دو تا بُز پير، كنه كه به جانت افتاد، هفته به هفته هم گوشت به دست و دهنت نرسيد آن‏وقت حاليت مى‏كنم كى مادربزرگ است! اين آقاى رضا را بگو، ريخت و قيافه خودش را نديده، شده عين لولوى سر خرمن! يك مادربزرگى حاليت كنم!
دم‏دم‏هاى صبح بود كه خواب به چشمش آمد و چه خوابى! خواب عروسى‏اش را ديد. هى! چه سر و مويى، چه پوستى، چه لبى و چه دندانى! اين دست‏ها، كار هم زياد كرده بودها اما با آن لايه حنايى كه به كف دست و روى ناخن‏هايش كشيده بودند چه قشنگ شده بود! پدر رضا شب عروسى اول از همه دست‏هايش را گرفت توى دست، نگاه كرد، خنديد و گفت شنگول و منگول، حبه انگور! آن‏وقت چادر از سرش كنار زد و لُپش را بوسيد، لُپ راستش. مثل هلو بود لُپش! حالا؟ كجا دندان داشت كه لُپش سفت و قرص باشد و از سفيدى هم كه هيچ نمانده بود. شده بود رنگ انجير، انجير خشك؛ همان‏جور هم پُر چروك. بى‏خود نبود كه بيمار خيال كرد مادربزرگ حميده است! دو دستش را از زير پتو در آورد، نگاه كرد، دو شاخه خشكيده. سرش را برد زير پتو. اول گريه كرد و بعد حرص خورد و قصد كرد جوانى‏اش را نشان بدهد. بيشتر از همه به اين دور و برى‏ها. چه گيج بوده زن، چه خام كه تا به‏حال به فكرش نرسيده بود! اينها تو خودشان چه مى‏گويند؟ بگويند! مگر آنها از تو بهتر مانده‏اند؟ همه‏شان مثل تو... اما تو به آنها چكار دارى زن؟ حساب در و همسايه و عمه و خاله كه نيست، دو تا دامادت و عروست. عروست حُكماً مى‏گويد كه تو پير شده‏اى! مردت بيشتر روزها شهر است، با پسرت مى‏رود كارگرى، آن‏وقت شب مى‏رود كجا؟ خانه پسرت، رضا. مى‏نشيند به تماشاى تيلويزيون. خودت خانم‏ها را ديده‏اى، همه‏شان جوان و آب و رنگ‏دار. عروست هم كه ماشاالله باهاش بمونه، بر و رويش بد نيست. آن‏وقت تو؟ دست وردار زن، آقاى رضا اهل اين حرف‏ها نيست. نيست؟ ديشب چند دفعه صدايت زد ننه‏بزرگ، ها؟ شوخى كرد. شوخى؟ مگر همين على‏مراد، همين كه رفت شهر و دكان نانوايى زد، مگر زن دوم نگرفت؟ صفورا و چهار بچه‏اش اين‏جا، او هم آن‏جا. خرجى مى‏فرستد، اما خوب! زير پتو جمع شد، »پير شدم؟« بر لثه‏هاى خالى‏اش زبان كشيد، بالا و پايين هفت - هشت دندان باقى بود. خوب، پدر رضا هم بى‏دندان است. يكى از پشت سر خنديد، هِرت هِرت: »او مَرده، حسابش با تو فرق مى‏كنه.« غلت زد، پشت سر كسى نبود. پدر رضا دو قدم بالاتر از او سر جايش خوابيده و پشتش به او بود. نيم‏خيز شد، »نكنه خودش بود!« دوزانو رفت طرف مرد و دست بر شانه‏اش گذاشت، تكانش داد، آهسته:
- آى، آى...
ليلا گفت:
- اين يه كُت مى‏شه و يه سينه‏بند و يه چارقد. يه كلاه و يه پيش‏بند هم خودم دارم، از سر لباس الهام نگهداشتم.
زن گفت:
ها... خُب مچتو گرفتم، پس خودتم خيالاتى دارى!
ليلا جواب داد:
- غلط بكنم، اصلاً...
و سرش را پيش برد و به پچ‏پچ و نجوا از دردى گفت كه از سر آخرى‏اش - الهام - به جانش افتاده بود و زن كه پرسيد چطور تا به‏حال كارى نكرده است، جواب داد:
- آجى اصلاً روم نمى‏شه!
و زن ذوق‏زده گفت:
- يه چن ماه ديگه صبر كن، زايشگاه كه رفتيم دردتو بگو، شايد توام بخوابونن. بغل هم تو يه اتاق، قشنگ دو تا تخت كنار هم. [خنديد] شايد دو سه روزى نيگرمون دارن. براى خودت مى‏خوابى روى تخت و هى خانم پرستارا ميرن و ميان بهت مى‏رسن. ناشتايى، ناهار، شام. سر الهام...
ليلا پريد ميان حرفش:
- الهامو اين‏جا زائيدم، او دوتام.
زن رو ترش كرد:
- همين جميله چلاق مريضت كرد. بيچاره، چقد گفتم برو شهر، زايشگاه، نرفتى. خودتو انداختى زير دس اين چلاق! حالا...
سماور گزگز مى‏كرد و زن از زايشگاه مى‏گفت:
- ديوارا همش... كاشيه! عكس آدم ميفته توش. خانما همه با روپوش سفيدن. از اون اولش رو تختى تا آخرش. ديگه بگم سوزن، قرص، هرچى كه دسشون بيا، بعدم كه بچه‏ت بيا...
ليلا با كف دست گوشت لُپش را كند:
- آجى نگو، لرز به تنم نشست!
زن خنديد:
- كم عزيزى كن. همه دورتو مى‏گيرن. همى آقاى رضا، سر حميده آمد با دو تا قوطى كمپوت. زن رضا آمد با يه شيشه پُر شير و زرده تخم‏مرغ. فرداشم آمد آب‏ميوه آورد. ناهارم كباب دادن با گوجه و برنج، ماست و يه تيكه نون. شبشم سوپ، سوپ مرغ‏ها. دوباره با نون و ماست. ناشتايى هم مفصل. چايى، كره، مربا. مرباش تو يه جعبه كوچيك، قد يه جعبه كبريت. آوردمش براى هانيه. بچه‏م تا چن روز نيگرش داشت. خوب، بده؟
چشمان ليلا برق مى‏زد:
- نه، بعدشم بالاخره تا ده روزت مى‏خوابى. [نگاه به سماور كرد] اين هنوز جوش نيامده. مى‏گم آجى هفتمم مى‏گيرى؟
زن سر تكان داد:
- حرفا مى‏زنى‏ها، زائو بى هفتم مى‏شه؟ يه كيسه حنام گرفتم. [نگاه به دست‏هايش كرد، دو چوب خشك] به‏خاطر سرم، حنا كود سره، ريشه مو جوون مى‏شه. ليلا خنديد:
- تو جوونى!
و زن لبخند زد:
- جوونى كجايى كه يادت بخير! [سرش را پيش برد] اون‏وقتا كه تازه عروسى كرده بودم...
صدايش پايين آمد، زمزمه‏اى كه با گِزگِز بريده بريده سماور همراه بود. زن گفت و گفت و ليلا با دهان باز گوش كرد و آخر سر بلند خنديد:
- عجب ناقلايى بودى!
زن هم خنديد، بلند و آن‏وقت، آن‏وقت انگار بوى دود آمده بود و ليلا پا شده بود، سراغ سماور و او يكى از تكه پارچه‏هايش را باز كرده و نگاه كرده بود... همين، همين را كه انداخته‏اند روى طشتِ پايين اتاق، همين را ديده بود. گل‏هاى ختمى لاجوردى، لاجوردى سير و هر كدام به قد يك كف دست و زن خيال كرده بود گل ختمى و اين رنگ؟ پارچه را تا زده بود، »بچه نوزاد رختش از اين باشه؟ به سورمه‏اى مى‏زنه!« و يكى خنديده بود انگار، از پشت سر و هِرت هِرت، »براى كهنه حيض خوبه!«
زير پتو غلت زد، پشت به طشت و رو به پنجره. آسمان آبى بود، آفتاب زرد پائيز بود و قيل و قال جميله از اتاق ديگر به گوش مى‏رسيد.
  اول صفحه


 

یادداشت

لمپنیسم در ادبیات

درد حقيقت و لذت خودفريبى

زنجیری سست ، پایان این راه بی پایان

شعر

داستان

صمد بهرنگی و فریاد درد مشترک

ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم

و اما داستان ناگفته این"داستان "

اعجاز ساز و كلام

معرفی کتاب

ارتباط با ما