اتفاقات روزهای معمولی یك زندگی
 
پرستو آزادی ابد

 
- از رختخواب كه بلند بشود سرش گیج خواهد رفت آن وقت پیش خودش فكر خواهد كرد (( امروز حتماً از آن روزهایی است كه قبل از اینكه از جایت بلند شوی هزار و یك درد و مرض قبل از تو از خواب بیدار شده اند بعد هم انواع قرص های صورتی و زرد و سفید )) صبح زن این گونه شروع خواهد شد . سرش را كه به اطراف برگرداند چندش اش می شود می تواند از اوضاع به هم ریز اتاق بفهمد كه مرد مثل همیشه دنبال چیزی می گشته است دسته چك ، قبض آب و برق یا سویچ ماشین . گرچه دیگر نمی تواند فرقی برایش داشته باشد . در كمد تاق باز است و لباسها و بقچه ها پخشند توی اتاق و حوله هم افتاده گوشه تخت . می خواهد بالا بیاورد چند دقیقه بی حركت می ماند . حالا مدت ها است كه شبها عضلات بازوهایش می گیرند یك بار هم كه قبل ترها رفته بود پیش دكتر مردك خندیده بود و گفته بود : ـ كسی ندونه فكر می كنه برای مسابقات شنا خودتون آماده می كنین بعد چشمكی به زن زده بود و گفته بود چقدر هم خوش برو بازو هستید ....
دیشب هم دوباره بازوهایش گرفته بودند آنقدر محكم كه زده بود زیر گریه ، خواسته بود مرد را بلند كند اما حتماً وقتی دیده بود صدای خر و پف مرد اتاق را برداشته است از این كار منصرف شده بود بعد هم دمدمه های صبح به خواب رفته بود كه با وجود ریخت و پاشی كه مرد توی خانه درست كرده بود از خواب بیدار نشده بود ....
حالا زن از رختخواب بلند شده است و در حالی كه دست اش را گذاشته روی سرش می رود طرف آشپزخانه ، كاغذ مثل همیشه روی میز غذا خوری است سعی می كند چشمش به كاغذ نیفتد اما نمی داند چرا بدون انكه خواسته باشد كاغذ را خوانده است .
ـ عزیزم ناهار قورمه سبزی درست كن .... زیرش هم هیچ چیز دیگری نیست . درست مثل همیشه .... انگار كه خیلی سریع و با عجله نوشه شده باشد . سرش به دوران می افتد در كابینت را باز می كند و چند قرص پشت سر هم می اندازد بالا .
میخواهد بنشیند پشت میز تا صبحانه اش را بخورد اما نمی تواند انگار تمامی كارد و چنگالها دارند فرو می روند تو چشمایش و كاغذ .... كاغذ ... كاغذ قورمه سبزی
پرسیده بود : قورمه سبزی دوست داری ؟ زن بی آنكه فكر كرده باشد گفته بود : بعضی وقتا
آن وقت مرد دست اش را حلقه كرد بود دور كمر زن و گفته بود : هیچی رو اندازه تو دوست ندارم .... تصورش را بكن .... بعد از ازدواجمان آنقدر چیزهای قشنگ برای هم خواهیم داشت كه شاید به یاد غذا خوردن هم نیفتیم .... تازه من تا حالا نشنیدم كسی با غذا نخوردن بمیره ... اما خیلی ها از ....
زن می تواند لبخد زده باشد و بعد صدای قهقه اش افتاده باشد توی سالن رستوران آنقدر كه اشك از چشمهایش سرازیر شود و مرد آرام بگوید ... منو كشتی با این خنده گریه هات ....
حالا زن نشسته پشت میز و كم كم دارد یادش می رود كه باید صبحانه اش را بخورد و برای خرید سبزی برود بازار .. كاغذ توی دست اش هم خیس شده است . نگاه اش را می اندازد روی ساعت دیر از خواب بیدار شده است اگر زود نجنبد همه كارها می مانند روی دست اش ان وقت ظهر مرد با صدای بلند داد خواهد زد كه .... از صبح تا الان داشتم جون می كندم میمردی زود تر بلند می شدی و غذا رو خوب جا می انداختی . از تصورش هم سرش گیج می رود . از پشت میز بلند می شود لباسها را كه می پوشد نگاهی به اتاق می اندازد با این وضع حتماً كارش تا شب طو.ل خواهد كشید مرد هم كه از سر كار برگردد مستقیم خواهد رفت توی آشپز خانه آن موقع تازه كارهای زن به نصف نَرسیده است بعد هم روزنامه و تلویزیون و خواب .... سر شب هم یك سر به بیرون خواهد زد و وقتی برگردد باید غذایی را كه خواسته حاضر شده روی میز ببیند آن وقت خواهد گفت : عزیزم ناهارم كه نخوردی لااقل بیا شامتو بخور و زن فكر خواهد كرد كه هیچ كس با یك وعده غذا نخوردن نمرده است اما خیلی ها از .... به مغازه كه می رسد فروشنده اش عوض شده است . این را از دور هم می توان تشخیص داد . پسر جوانی پشت دخل ایستاده است . می گوید كه چند وقتی است مغازه را از صاحب قبلی اش خریده است و زن فكر می كند مگر همین پریروز نبوده كه برای خرید میوه آمده بوده آنجا ... آن روز خبری از فروشنده جوان نبوده است ....
پسر یكریز دارد حرف می زند بدون آنكه كسی چیزی از او پرسیده باشد .... از خودش .... كارهایش ... فروشنده قبلی زن اما بی توجه به حرفهای او دارد فكر می كند چقدر چشمهای پسر گیراست سیاه و نافذ . ان وقت آرام بدون انكه پسر متوجه باشد با خودش می گوید كه چقدر از این فرم چشمها خوشش می آمده اما چشمهای شوهرش آبی بودند و بی حالت شاید وقتی برای اولین بار مرد را دیده بوده یادش رفته بود كه چقدر از چشمهای سیاه و كشیده خوشش می آید ... چشمهایی كه وقتی خیره می شوند به آدم دل را می لرزانند .
پسر می گوید : بفرماید خانم 450 تومان زن به خودش آمده باشد به پسر نگاه می كند كه لبخند می زند و می گوید : به نظر می آد خانم با سلیقه ای باشید .... نگاه زن می رود روی كفش هایش و فكر می كند كه مرد وقتی از كار بر می گردد حتماً خواهد گفت : تو چقدر بی سلیقه ای زن ... هیچی رو نمی شه به این راحتی ... تو این خونه پیدا كرد بعد یادش می افتد كه باید سریع برگردد خانه چونكه ریخت و پاش تر از آن است كه به این زودی ها جمع شود در را كه باز می كند تلفن دارد زنگ می زند گوشی را كه بر می دارد صدای پسر جوانی است می گوید : كه زن آنقدر عجله داشته است كه كیف اش را توی مغازه جا گذاشته است . زن می گوید كه نمی تواند امروز برای گرفتن كیف برگردد شاید فردا ...
ان وقت پسر در حالیكه منُ من می كند می گوید : خانم می شه یه سوالی از تون بپرسم ... البته فقط از روی كنجكاویه می خواستم ببینم موهای شما چقدِ..... نمی دونم چرا از وقتی شما رو دیدم ... هی فكر می كنم .... موی بلند باید بهتون بیاد .... زن با صدایی كه خودش متوجه گرفتگی اش نباشد می گوید : كوتاه كوتاه .... و گوشی را می گذارد .... بعد فكر می كند چقدر دعوا داشته اند سر موهایش كه بلند بوده اند و تا كمرش می رسیده اند .... مرد داد كشیده بود كه هرجا نگاه می كنی پر موِ .... تو غذا .... رو فرش .... تو تخت ..... حالم داره از اینهمه مو بهم می خوره فردا می ری آرایشگاه و موهاتو كوتاه می كنی .... بعد دست اش را می كشد به موهایش و می زند زیر گریه ....
حالا بوی قورمه سبزی پیچیده است توی خانه و زن می تواند حدسی بزند كه كارها تا ساعت شش بعد از ظهر تمام خواهند شد كه مرد بلند داد می زند : این كاغذ ها كه هنوز روز زمینه و زن فكر می كنه حتماً مرد كلید را انداخته توی قفل و در را باز كرده است و وقتی آمده خانه او توی آشپز خانه بوده است كه متوجه آمدنش نشده است .
بعد با صدایی گرفته می گوید ... اینارو كه جمع كنم می آیم سراغ كاغذا ... غذا هم رو گازه ... تا بكشی .... بخوری منم كارا رو تموم كردم ... مرد می گوید : عزیزم تو كه می دونی من به ریخت و پاش خانه آلرژی دارم ... آخر نمی گی از كله سحر دارم جون می كنم وقتی هم میام خونه رو با این وضع می بینم سرم گیج می ره .. زن سرش گیج می رود اما به روی خودش نمی آورد آرام تكیه می دهد به یخچال و می گوید : باشه .... باشه .... داره تموم می شه ... بعد زیر لبی چیزی می گوید كه نه خودش متوجه مفهومش می شود و نه مرد . ان وقت فكر می كنه فردا وقتی برای پس گرفتن كیف اش می خواهد برود مغازه می تواند مانتو كرمی و روسری صورتی اش را بپوشد اگر چه مال چند سال پیش هستند و تقریباً از مد رفته اند اما حتماً هنوز هم به او خواهند آمد مثل آن موقع ها كه مرد گفته بود : شده ای عین فرشته ها ... اما حالا كه از رختخواب بلند شده است و آن ها را به تن كرده است تازه می تواند فهمیده باشد چقدر زمان گذشته است و چقدر پیر شده است حالا دیگر شانه ها آنقدر شق و رق نیستند كه اپل را راست نگه دارند و كمر آنقدر باریك نیست كه به راحتی بتواند آن را بچرخاند یا وقتی كه از خیابان رد می شود پچ پچه مردها را بشنود كه می گویند ... به عجب كمر باریكی ... یه وجبم نمی شه ... اما روسری صورتی همچنان به صورت اش امده بود درست مثل گذشته ها گر چه میشی مردمك ها دیگر مثل گذشته ها زیبا به نظر نمی رسیدند آن وقت زن فكر می كنه می تواند اول برود سر میز و دستور غذا را بگیرد و بعد یك سر برود به مغازه روی كاغذ نوشته شده است : عزیزم فسنجان جمله از هر دفعه كوتاه تر شده است بدون هیچ حرف اضافه ای ... پسر توی مغازه ایستاده است پیراهن و شلوار آبی تن اش كرده است از دور می تواند ببیندش چند دقیقه ای می ایستد و خوب نگاهش می كنه آینه را از توی كیف اش در می آورد و نگاهی به خودش می اندازد رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسه دستهای زن حتماً دارند می لرزند كه به راحتی نمی تواند خودش را توی آینه ببیند . حالا ایستاده بالای سر پسر اما پسر نمی تواند متوجه اش باشد چون سرش را فرو كرده است توی دخل . ان وقت زن با صدای خفیفی می گوید سلام طوریكه فقط خودش فهمیده باشد چه گفته است ..... پسر سرش را بالا می گیرد چشمهای سیاه اش می درخشند كه می گوید به چقدر زیبا شدید .... البته امیدوارم منو ببخشید ... كه اینقدر دارم با صراحت حرف می زنم .. اما این روسری عجیب به رنگ چشماتون اومده ....
زن نفس اش بند می آید ... حالا مات شده است توی چشمهای پسر و نمی تواند خودش را بكشد بیرون بعد فكر می كند حتماً باید حرفی بزند قبل از آنكه احساس كند دیر شده است . گفتید .... كیفم جا مونده .... اومدم پس اش بگیرم .....
ـ بله حواسم هست .... عكس عروسیتون هم توش بود ... چقدر خوشگل شده بودید .... اون مرده هم حتماً ....
دلش به هم می پیچد و می خواهد بالا بیاورد بعد طوری كه خودش متوجه نباشد با عصبانیت می گوید : بله .... ایشون همسرم هستن .... اما .... اما خیلی وقته عمرشون رو دادن به شما .... خواهش می كنم كیفم ره بهم پس بدین خیلی عجله دارم ....
بعد خودش هم تعجب كرده باشد كه چطور توانسته این حرف را بزند می خواهد بگوید : دروغ گفتم اصلاً نمی تواند بداند چرا این حرف را زده است . اما پسر در حالیكه لبخند می زند می گوید : زیاد اهمیتی نداره .... زندگی همینه ...... شما هم زن نجیب و زیبایی هستید .... حتماً .....
زن نمی داند باید چه عكس العملی نشان دهد بعد حرف او را می برد و می گوید : كیفم لطفاً ... حالا وقتی كیف را از دست پسر می گیرد می تواند انگشتهای او را لمس كند و لرزش خفیف دستهای او را ببیند . دوست ندارد برود ... اما باید برای رفتن عجله كند تا فسنجان را خوب جا بیاندازد گرچه حالا مطمئن است كه فردا هم باید بیاید مغازه شاید هم هر روز بعد با خودش فكر می كند ایكاش هر ساعت بتواند بیاید مغازه و برای همیشه بماند آنجا .
فردای آن روز پسر گفته بود می شه بپرسم شوهرتون چطور فوت كردن ....
بدن زن یخ زده بود آن وقت پسر گفته بود منو ببخشید ... نمی دونم چرا همیشه حرفی رو كه نباید بزنم می زنم ... زن گفته بود ... صبح رفت سركار كه تصادف كرد ظهر نعش اش رو آوردن فكرش رو هم نمی تونستم بكنم براش قورمه سبزی درست كرده بودم آخه قورمه سبزی خیلی دوست داشت . بعد نمی داند آن اشكها از كجا آمده بودند اصلاً آن ها واقعی بودند یا دروغی مثل مرگ مرد : اما هر چه بود باعث شده بود پسر دست اش را بیاندازد دور گردن او و و اشكهایش را ببوسد آن وقت بگوید دیگه هیچ وقت گریه نكن ... باشه .... اخه من چشماتو خیلی دوست دارم
زن با اینكه دوست داشت تا آخر عمر در ان حالت بماند خودش را می كشد كنار و می گوید . اگر ببینمتون چی .... ولم كن .... ولم كن .... باید برم خونه .... اما بازم میام .... هر روز صبح .... همیشه ....
پسر گفته بود منتظرت هستم ... هر وقت كه بیای ... خیلی وقتا خوابتو می بینم ... اما نمی دونم چرا ... همیشه تو آشپزخونه ای و داری غذا درست می كنی هر قد رم میگم بیا بشین پیشم می خوام تا اخر دنیا فقط نگات كنم اصلاً حرفم رو نمیشنوی می گم هیچكی از گرسنگی نمرده اما خیلی ها از .... زن سرش گیج می رود و می خواهد بالا بیاورد .
چند ماه بعد در یكی از روزها كه می تواند روز تولد پسر باشد زن فكر می كند باید بهترین كادوی دنیا را برای او ببرد . برای همین گیس كوتاه شده اش را كنار میز توالت بر می دارد و كادو می كند . می رود طرف مغازه اما نمی تواند پسر را ببیند می رود داخل مغازه فروشنده قبلی برگشته است . دلش آشوب می شود . جعبه را توی كیف پنهان می كند ...
یك كیلو میوه می خرد و بعد طوری كه انگار زیاد برایش مهم نباشد سراغ پسر را از فروشنده می گیرد .... حالا كه دارم این ها را برای تو تعریف می كنم دارد كلمات را مقطع می شنود آرام به جعبه ها تكیه داده است تا مرد لرزش دست و پاهای او را نبیند .
ـ .... پسره رفت .... چند ماه پیش مشكلی برام پیش اومده بود ... برای این تصمیم گرفتم برم جایی ... اون وقت اون پسره رو آوردم .... تا یه مدتی سر جام ... می گفت چند وقتی اومده این جا ... به پولش هم احتیاج داشت ... منم گفتم چند ماهی بیاد وایسه اینجا ... تا من كارام رو سرو سامون بدم ... بقیه حرف ها را هم حتماً نمی شنود یا نمی خواهد بشنود . ان وقت فكر می كند مرد صبح روی كاغذ نوشته بود :.
آش رشته همراه با كشك ساییده شده ... بدون هیچ حرف اضافی ... كوتاه تر از همیشه ... و راه خانه را در پیش می گیرد ... حالا زن حتماًُ هر روز عصر می نشیند روبروی پنجره و وقتی اولین چراغهای آپارتمان روبرو روشن می شود می فهمد كه چای باید جوشیده باشد و الان است كه كم كم سر و كله مرد پیدا شود . بعد آرام توی صندلی فرو می رود و تا آمدن مرد شروع می كند به شمردن چراغها كه یكی یكی روشن می شوند و وقتی مرد كلید را توی قفل می چرخاند می فهمد كه حالا چای آنقدر جوشیده است كه مزه اش تلخ شده است و مرد بعد از ریختن چای خواهد گفت : ـ مثل همیشه .... زهره ماره .... تلخ ... تلخ ... آن وقت زن انگار كه چیزی نشنیده باشد خواهد پرسید : اوضاع بیرون چطور بود و مرد دوباره خواهد گفت : ـ این كوفتی هم كه همیشه تلخ .... زن دوباره به آپارتمان های روبرو خیره خواهد شد و خواهد دید كه چراغها همه روشن شده اند و پرده ها طوری آویخته شده اند كه سایه ها را دراز و كشدار می اندازند روی خودشان بعدآرام خواهد گفت : خیلی خسته ام ....
باید كمی بخوابم ....
بهار85

  اول صفحه


 

یادداشت

لمپنیسم در ادبیات

درد حقيقت و لذت خودفريبى

زنجیری سست ، پایان این راه بی پایان

شعر

داستان

صمد بهرنگی و فریاد درد مشترک

ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم

و اما داستان ناگفته این"داستان "

اعجاز ساز و كلام

معرفی کتاب

ارتباط با ما