
چند یادداشت کوتاه از ماکس فریش
برگردان فارسی: معصومه ضیایی
Max Frisch
1911-1991
در بین راه
از استراسبورگ(به بعد) که کلیسای جامع آن خود را تنها در شفق نشان
داد، ما واگن خواب داریم و صبح که از خواب بیدار میشویم، ریلهای
بمبارانشدهی کارلسروهه را میبینیم. یک روز بیابر. اغلب نمای
طبیعت از پشت شبکهای فلزی که دقایقی ادامه مییابد، به چشم
میآید؛ آنها واگنهای سوختهشدهی قطار هستند. تلی از مس
زنگزده. کمی بعد پنجرهی راهرو را باز میکنیم؛ در فورتسهایم
هستیم، جایی که به ندرت بام خانهای دیده میشود، هیچ چیز جز
دیوارهای شکسته، ویرانههای پر از برف. یکجا از زیرزمینی دود
بیرون میآید و کودکان در خیابانی پوشیده از برف ایستادهاند و به
ما نگاه میکنند. کنستانسه نخستین بار است که از آلمان میگذرد،
وقتی اینها را میبیند، سر تکان میدهد: "کاملا ویران." یک افسر
جوان پیروز*، که همان لحظه به راهرو میآید و میخواهد به واگن
غذاخوری برود، به او نگاه میکند: " خدا را شکر مادام!"
*منظور نویسنده افسری از نیروهای متفقین است.
نورنبرگ، مارس 1947
کودکان کنار خاکریزهای راهآهن، بهویژه در جاهایی که قطارها به
خاطر خرابیها کمی آهستهتر حرکت میکنند؛ آنها منتظرند، که ما
چیز خوردنی را بیرون بیندازیم. شرمآور است، اگر دیگران این کار
را ببینند. آخر چرا؟ همچنین زنهایی که کنار مانعی یا در فضای
باز ایستادهاند، بیحرکت، خاموش، رنگپریده و نحیف. فقر و بیچیزی
به حدی است که من آن را تا کنون تنها در صربستان دیدهام. شش کارگر
راهآهن در نانهایی که دوستان چک ما برایمان آماده کردهاند،
شریک میشوند. ما از نداشتن هر چیزی که تفاوت را نشان میدهد،
خوشحالیم. هیاهویی در سکوی راهآهن. یک نفر سیگار بیرون انداخته
است. جوانکی که آن را به دست میآورد، میگوید: سل، کلاه ارتش
آلمان، بازارسیاه، قانون زور، سفلیس.
برلین، مه 1948
سالن فرودگاه تِمپِلهُوف. هواپیما آماده است. از برلین به
نیویورک؛ اما مقصد بیشتر ما فقط فرانکفورت است. کنترل شرمآور بود،
انگار به جبههی دشمن گریختهای یا جاسوسی، متاسفانه هنوز قابل
درک نیست، هرچند برای مردی که بدون هیچ حرفی مدارک شناسایی مرا
کنترل میکرد، بیتردید روشن بود که من برای والستریت کار میکنم.
چه میتوانستم بکنم؟ تلفنی یک بار دیگر از دوستانم خداحافظی کردم.
هوای عالی. روی باند فرودگاه تِمپِلهُوف پر از هواپیماهایی است که
میدرخشند.- " پل هوایی".
Tempelhof
زوریخ 1946: کافه دُ لا تِراس
کسی از برلین خبر میدهد که یک دوجین زندانی بیچاره زیر نظر یک
سرباز روس، از خیابانی میگذرند؛
احتمالن آنها از اردوگاه دوری
میآیند و جوان روس باید آنها را برای کار به جایی ببرد یا آن طور
که میگویند برای خدمت؛ به یک جایی. آنها از آینده چیزی
نمیدانند؛ اشباحی هستند که آدم همهجا آنها را میبیند. ناگهان
اینطور میشود که زنی که تصادفن از یک ویرانه میآید، فریاد
میزند و به وسط خیابان میرود، یکی از زندانیها را در آغوش
میگیرد- دستهی کوچک باید بایستد و سرباز هم که طبعن میفهمد چه
پیش آمده، به سوی زندانی میرود که زن هقهقکنان در آغوشگرفته
است و از او میپرسد: " زنته؟" " - آره." بعد از زن میپرسد: " شوهرته؟" "- آره."
بعد با دست به آنها میفهماند: " فرار- کردن، کردن - فرار!" آنها نمیتوانند باور کنند، همانجا میایستند، جوان روس با یازده
نفر دیگر به راهش ادامه میدهد تا چندصد متر بعد به رهگذری اشاره
میکند و با اسلحه او را وامیدارد که وارد دسته شود: تا یک دوجین
اسیری که دولت از او میخواهد، دوباره کامل شود. Café de la Terrasse
Max Frisch, Tagebuch, Droemer Knaur 1971 München/Zürich

|