هربار که آمدم دوستتان داشته باشم
امیر عفاف
این نامه برسد به دست مسعود ده نمکی «سینماگر»
به جای مقدمه:
«وای برآن که برده کند و آن که بردگی خواهد! وای بر آن که نام
و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید
به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان! به ذوالفقار خون چکان
برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من تا ساده دلان را
کیسه تهی کنید!»
نمیدانم در راستای تجربیات سینماییتان سرکی به دنیای نمایش
کشیدهاید یا نه. نمیدانم نمایشنامه «مجلس ضربت زدن» بهرام بیضایی
را خواندهاید یا نه، اما من میدانم که برخلاف روزهای آغازین
فعالیت فیلمسازی محسن مخملباف حاضرید با همین بهرام خان بیضایی در
لانگ شات بایستید! قصد مقایسه شما و مخملباف را ندارم. این مقایسه
ماههاست که هیجانش را از دست داده است. بگذارید به حساب مقدمه
چینی «به جای مقدمه». بگذارید به حساب کُد دادن حقیر که: «بعله!
مقالات و مصاحبههای شما را میخوانیم و دنبال میکنیم، ما اینیم!»
البته پیگیری هرگز به قصد گرفتن «گزک» نبود و نیست تنها برای
دریافت دگردیسی و دگراندیشی تدریجی شما و ارضاء حس فضولی خودم!
دیگر مسعود ده نمکی را با تیتر درشت؛ «فردی عملگرا و بخش مهمی از
یک جریان تندرو که سرکوب هم کرده است» نمیشناسم حالا کسی هستید که
دنیا را از «ویزور» دوربین میبینید و فرمان «کات» را صادر
میکنید.
آخر میدانید من عشق فیلمام! عشق سینما. میخواهید چند تا فیلم
جورواجور با موضوع فیلم شما رو کنم تا بدانید عشق فیلم یعنی چه؟
البته عشق فیلم میداند که پرداخت و ریزه بندی داستان شما تا حدودی
ممکن است با دیگران فرق کند و این میشود «یک فیلم دیگر». من مثل
مسافر کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپه ری (که چندی پیش سالگرد مفقود
الاثر شدنش بود) برگردان احمد شاملو (شاعری که نمیدانم حاضرید با
او در لانگ شات بایستید یا نه!) امیر دولتمندی محسوب نمیشوم اما
عشق فیلم ام! عشق سینما.
عکس آرتیستها و کارگردانهای خودی و ناخودی را به دیوار کوبیدهام
و کیف میکنم (لازم است تکرار کنم: عشق فیلمام، عشق سینما؟!) اما
دست و دلم نمیرود شما را به آرشیو عکسهایی که شانه به شانه به
دیوار سوزن شدهاند بایگانی کنم. ممکن است در دل پوزخندی حوالهام
کنید که: «درک!» اما برای من مهم است که عکس مسعود ده نمکی
کارگردان پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران را به سینه کش سفید
اتاق سنجاق نکرده ام.
این خصومت محتاطانه نه به خاطر لشکر جرارتان در درگیریهای چند سال
پیش است و نه به خاطر چهره عبوس و گرفتهتان. هر بار آمدم «دوستتان
داشته باشم» آقای ده نمکی با رفتارتان دفع شدم.
از کجایش بنویسم: مصاحبه مطبوعاتی فیلم اخراجیها، اختتامیه
جشنواره فجر، پستهای وبلاگ، از کجا؟
در گفت و گو با کریستین امانپور با لحن حق به جانب و عاقل اندر
سفیه گفتید: «ما عدالت طلبی را از خیابان به مدیوم سینما بردیم
تأثیر آن بیش تر بود.» کدام عدالت؟ ای کاش تصویر شفاهی (و نه حتا
دقیقی) از عدالت میساختید تا ما فراغ خیال زیر کتل تان سینه بزنیم
و سربلند، بر خود ببالیم از شیوه دادگری.
«مجید سوزوکی» تان هم که قلابی از آب درآمد.
آن روز که در نشست مطبوعاتی «اخراجیها» در سینما فلسطین عکس 4×3
شهید مجید خدمت را به نشان اعتراض به ناداوران از جیب بیرون کشیدید
و گفتید: «مجید سوزوکی فیلم من، شهید مجید خدمت است. میخواهند این
افراد را از تاریخ دفاع مقدس بیرون کنند.» باید بیشتر فکرتان را به
کار میانداختید در برنامه پرمخاطب شب شیشهای هم ایضاً!
باید میدانستید لنزهایی که روی دست شما و عکس شهید خدمت فوکوس
میشوند عاقبت یقهتان را میگیرند. حالا هر چقدر هم رسوایی
کلانتان را به حساب پرداخت و بازنویسی داستانی بگذارید فایده
ندارد. اگر به فرموده شما «داستان» است چرا عکس شهید عزیزی را
ضمانت میگذارید؟
شهید مجید خدمت ورزشکار (و نه اهل سیگار) بدون سابقه حتی بازداشت
(چه رسد به بند زندان) بدون خالکوبی با دستهای بریده و زحمتکش
(حاصل شغل سماورسازی) با آن موتور معمولی (و نه سوزوکی سنگین) را
انصافاً در ذهن مرور کنید تا بفهمید خیال بافیتان در خلاصه داستان
که: «مجید از اراذل جنوب شهر...» چقدر متن بی ربطی است برادر.
پس چرا در هیچکدام ازعکسهایش «گیوه و کاپشن خلبانی» نپوشیده است؟
بدتان نیاید شما باز هم از احساسات «مغناطیسی» ایرانی سوء استفاده
کردید. یک روز با آن هایی که خدا بدون اجازه شما (لابد) زیبا
آفریده بودشان مقابله میکردید، یک روز با کتاب خوان و روزنامه
خوان، یک روز با لباس مستهجن(!) رب دوشامبر و نظام سرمایه داری، یک
روز با ... لااقل لطفاً سینه تان را سپر نگیرید که: این شهید مجید
خدمت است.
ایراد گرفتن به شما جرأت میخواهد. میگویم که غرّه شوید از قدرت
غیبیتان! اما وقتی پای شهدا به میان میآید همان ترس، تن میزند و
شوخی بر نمیدارد. شما از هر کسی بهتر میدانید که برای کشاندن
تماشاچی به سالنهای سینما شهید ندادهایم. سینماگران دفاع مقدس هر
از گاهی با ساختن فیلمی (اغلب درخور) یاد خاطره عزیزان از دست
شدهمان را گرامی داشتند و تکریم کردند، نخواهید که «اخراجیها» را
بگذاریم بر سر حق گزاری بی حق العملتان برادر!
ما هم به اندازه شما موشک نه متری بر قالی لاکی دیدهایم. ما هم
عکس عزیزانی را در قاب آلومینیومی قطعه شهدا آرامستان بهشت زهرا
یادگار گذاشتهایم، ما هم اسامی آشنایی به سنگتراشها سپردهایم.
ما هم میدانیم وقتی پلاک، بیصاحب به خانه برگردد کجا باید سراغ
از نزدیکمان بگیریم. یا اگر همین پلاک هم مشت پیچ برادر دیگری در
آستانه در و نگاه ناباور صاحبخانه تاب نخورد باید منتظر استخوان
ماند.
قصد حماسه نویسی و مرثیه سرایی ندارم. چنتهام از ادبیات جنگ
خالیست. فرهنگ شهادت برای من ارادت بی قید است و بس. ما عشق فیلمها
(!) دل نازکیم و زود احساساتی میشویم تقصیر نداریم. اگر با تمام
پرسوناژها بخندید و بگریید و غیور شوید شما هم دلتان به تلنگری مو
بر میدارد.
مسعود ده نمکی عزیز!
جان سپاری و جان فشانی را کنار بگذارید. بگذارید نهضت «شهید
دوستانه»تان نهفته بماند و توسعه مرام
پردازی را همین جا متوقف
کنید (لطفاً) شما که این رسمها را خوب فوت آبید، همسنگر!
نه چامه گوییتان، نه چالشگریتان هیچکدام در علو و منزلت مقام
شهید دستی ندارد، آنها نیاز به تعریف و تمجید و حمایت ندارند.
در محله اتابک، خیابان مینایی کوچه امیرحسین خدمت خانهایست که
افراد آن از دست شما سخت رنج دیدهاند. رؤیت رویایی شما از جنگ
برای آنها گران آمده است. بد نیست سری به آن جا بزنید، به نیت
عذرخواهی به نیابت همه ما که شخصیت برادرشان را نادرست فهمیدهایم
و شنیدهایم. به هر حال هیچکداممان از چشمه خضر ننوشیدهایم بهتر
است حواله به قیامت نماند. تکبیر برادر.
سینماگر عزیز این نامهنگاری شاید آنونس مفصلی شود برای یک
همسفرگری بیشائبه. سکانس نهایی کازابلانکا را دیدهاید؛ سروان
لویی رنو و ریک بلین، آن جا که ریک به لویی میگوید: «لویی فکر
میکنم این شروع یک دوستی قشنگه» و البته بیشتر ممکن است به شدت
مأیوس کننده و ...!
لطفاً اول بخوانید...
قاعدتاً این نامه و گزارش کنفرانس مطبوعاتی مسعود ده نمکی در
شیراز میبایست زودتر منتشر میشد. متعاقب نامه اول و بلافاصله بعد
از جلسه پرسش و پاسخ. اما ده نمکی در شب سخنرانی به نکاتی درباره
حواشی شهید مجید خدمت و مسایل پیش آمده اشاره کرد که باید بررسی
میشدند تا اطلاعات دقیقتر و سالمتری به مخاطب منتقل شود (حداقل
تا حدودی). او هم چنان سعی در حفظ ریزه اسرارهای این ماجرا داشت.
در راستای این واکاویها به نامهای برخوردیم که ظاهراً نوشته یکی
از همرزمان ده نمکی و شهید مجید خدمت است، گویا همانی که در فیلم
اخراجیها، زبانش الکن بود.
محمد همتی میتواند شاهد خوبی باشد. به هر حال مصاحبه با خانواده
شهید خدمت مشروح گفتوگوی ده نمکی و این نامه خصوصی مهیاست و
قضاوت با تاریخ و شما.
برسد به دست کسانی که نگران سلامتی من بودند
سلام. اگر از احوام من خواسته باشید، هیچ گونه «فشار»ی بر هیچ
نقطهای اعم از معلوم و نامعلومام نیامده است! با این که جنس
ایرانی زود آسیب میبیند، قبراق و سلامت دست به قلم بردهام، با
این که در زاویه «چک خورگاه» نشسته بودم (دقیقاً در تیررس) بی
کبودی و جراحت (!)
به جای چماق با میوه و شیرینی و شام و از همه مهم تر با لبخند بی
دریغ مسعود ده نمکی پذیرایی شدم تا بار شرمساری از پیش داوری
ناعادلانه ام بیش از پیش بر شانهام وزن بیافزاید.
در گفت و گوی مطبوعاتی (تقریباً کم جمعیت) معلوم آمد آن قدرها هم
که به نظر میرسد عصبی و کج خلق نیست. مدام خنده را پشتیبان
حرفهایش میکند و از هیچ سؤالی نه طفره میرود و نه برافروخته می
شود.
بعد از کنفرانس مطبوعاتی کمی عقبتر میایستم و خودم را معرفی
میکنم.
نگاهی به صورتم میاندازد و باز همان نيشخند عجیب. درباره مقالهام
و شخصیت شهید مجید خدمت دلایل محرمانه (!) میآورد. از شما چه
پنهان مجاب میشوم اما میدان را خالی نمیکنم، باز چانه میزنم.
ده نمکی، تودار است و سعی میکند راز مجید را برملا نکند اما
سرفصلهایی که به اختصار میدهد کاملاً به نظر میرسند. داعیه
مستند دارد بر مافات و وقایع. از آنانی میگوید که در پی فرصت
یورتمه میتازند. ده نمکی هیچ وقت حتی در همان دوران تندروی،
اپورتونیست (فرصت جو) نبوده است. جناح بندی برای او با مسیر وزش
باد سمت و سو نمیگیرد.
خوب یا بد، بنا به نیازی که شخصاً از اجتماع دریافت میکند
مینویسد و میسازد. بی آن که با رفتار و اخلاق جماعت حزب باد
بسازد!
شاید هرگز ده نمکی را با اسموکینگ و پاپیون روی فرش قرمز نبینیم،
اما در تلاطم مدام به هر آن چه اطمینان کند «نیاز» است دست می
آویزد.
لابد می پرسید (و البته حق دارید که بپرسید) چطور در یک ملاقات چند
ساعته به این همه خصایص اخلاقی و رفتاری او پی بردیم. باور کنید
چشم های متین ده نمکی نمی توانستند دروغ بگویند، همین طور لحن
خالصانه و ادبیات مایملک اش که با لبخند قاب گویا و قشنگی می
بستند.
ده نمکی از توطئه می گوید، از جرثومه مشحون، از غرض، گوش مالی
شدگان نشریات توقیف شدهاش را مقصر این پرونده سازی های غلط می
داند. نمی دانم چه اصراری دارد که اینها را علناً فاش نکند، لااقل
برای امثال من که سردرگم این کلاف به ستوه آمده ایم.
او چشم پوشی می کند تا چشم غره! ارفاق تا استنطاق. با شاهین ها و
کبوترها کاری ندارد، سر در لاک خود دارد اما در برابر دژ سالاری
(در عقیده خودش که از قضا خیلی هایش را من قبول ندارم) می ایستد.
با شهامت و تیتر درشت اعتذار از اعتراض خود می کنم تا این گناه لت
انبار بیش از این بر عدالتخانه ذهن ام نماسد. گذشت مشدد ده نمکی
انگار مصداق همان سکانس نهایی کازابلانکا شد (!) و مابقی درد دل
گونه هایمان به روز دیگر و شهر تهران موکول شد.
در پایان کیف جیبی اش را به تصدیق حرف هایش بیرون کشید و گفت:
همیشه دو عکس را به همراه دارم؛ دخترم و شهید مجید خدمت را.
امروز «مسعود ده نمکی» (و نه دیروز به زعم من) بسیار دوست داشتنی
است پایبند به اصول و اخلاق، فارغ از کینه توزی های منسوب!
امیدوارم مرا بابت یکطرفه به قاضی رفتن، «اخراجی» نداند و رخصت به
همسنگری بدهد. به هر حال اگر از حال من خواسته باشید ملالی نیست جز
دوری شما همه. مخلصیم لاتحصی!
گزین گویه های مسعود ده نمکی در گفته و گوی مطبوعاتی:
- در آغاز، فیلم را برای زمان 120 تا 140 دقیقه نوشته بودم که
در کشور ما مورد مشابه وجود داشته ولی موردی بودند. در همه جای
دنیا برای نمایش فیلم هایی با این مدت مکانیسم هایی در نظر گرفته
شده است، مثل افزایش قیمت بلیت تا ضرری به سینما وارد نشود.
متأسفانه در شهرستان ها، سینمادارها خودشان تایم فیلم را کوتاه می
کنند تا ضرر مالی نبیند، دیر متوجه این نکته شدم به همین دلیل
هنگام تدوین، به ناچار بخش زمان حال فیلم حذف شد. این تایم اضافی
دیده نشده، ان شاءالله به زودی از طریق مکانیسم دیگری پخش خواهد
شد.
- اخراجی ها به شدت سیاسی است. حرف های سیاسی جدی جامعه را در این
فیلم مطرح کردیم مثل سکانس گزینش و سکانس میدان تیر. در خیلی از
سکانس ها با زبان طنز مباحث عمیق سیاسی را طرح کردیم. این هنری است
و بالطبع از کار جدی بسیار سخت تر است. طنز کلامی سخت تر است از
طنز موقعیت. در عرصه نگارش طنز استاد کم داریم، هنوز داریم از کیسه
بزرگان مصرف میکنیم. سعی شد در اخراجی ها این دو گونه با هم تکمیل
شود تا بتوان از این پتانسیل در دیدگاههای جدی استفاده کنیم. به
هر حال ویژگی اخراجی ها، نزدیک شدن به آزردگی طیفی نشود و با فطرت
آدم ها ارتباط برقرار کند.
- اگر در اخراجی ها قرار است رشادت ببینیم، رشادت معقول می بینیم.
اینطور نبوده که با گفتن الله اکبر، عراقی ها فرار کردند. برای نسل
امروز این سؤال پیش می آید که اگر با گفتن شعار، عراقی ها فرار می
کردند پس چرا جنگ 8 سال طول کشید. علی رغم تلخی سکانس های پایانی،
مخاطب سینما را ترک نمی کند و ما سبعیت دشمن را نشان می دهیم و همه
این سؤال جواب داده می شود و معلوم می شود ما با چه کسانی جنگیدیم.
- شهید خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع) می گفت: مطبوعات ما، جنگ
را درشت می نویسند، درست نمی نویسند. در سینمای دفاع مقدس ما اغلب
به گونه ای تعریف شده که بچه ها همه آسمانی باشند. یک بعد از جنگ
را نشان دادند. ما حتی برای این که دوست داریم جنگ را اینگونه
تعبیر کنیم حاضریم جمله امام را سانسور کنیم که فرموده اند: «جبهه
دانشگاه آدم سازی است.» اگر همه فرشته بودند پس این فرمایش امام
کجا معنی پیدا کرد.
من می خواهم اسم فرمانده لشکر ببرم که شخصیت اش از روزی که به جبهه
آمده تا روزی که فرمانده شده زمین تا آسمان فرق کرده. همه بچه های
همین مملکت بودند اما نگاه ها و نگرش ها تفاوت داشت. اتفاقاً در
جنگ کسانی که این تفکر را داشتند و عرضه نداشتند جنگ را به یک
پدیده ملی تبدیل کنند و همه آدم ها را با نگاه های مختلف به پای
دفاع مقدس بکشند، اجحاف کردند.
- امام فرمودند: «مملکتی که بیست میلیون جوان دارد باید بیست
میلیون تفنگ دار داشته باشد.» ولی اگر آمار رسمی کسانی که مشارکت
در جنگ داشتند اعلام کنند متوجه می شویم که نتوانستیم بیست میلیون
را به جبهه بکشیم.
چرا عراق خودش را تکان می داد 3 میلیون نیرو بسیج می کرد.اینها به
ضعف تبلیغاتی و به نگاه کانالیزه شده که در جنگ تحمیلی وجود داشت و
متأسفانه بعد از جنگ تشدید هم شد، بر می گردد. صدام گروه کُری داشت
چند هزار نفر موزیکال راه می افتادند از این شهر به آن شهر تبلیغ
می کردند تا مردم به جبهه بروند. آن وقت تلویزیون ما سریال اوشین
پخش می کرد.
مردم می دانستند اوشین قسمت نودم است ولی نمی دانستند عملیات
کربلای چند در حال انجام شدن است.
دنیا معتقد به این است که جنگ به ما تحمیل شد و صدام جنایتکار و
فاشیست بود ولی چگونه است که ما حتی نمی توانیم عظمت دفاع آن موقع
را به گونه ای منتقل کنیم که اگر کسی مقاله ای نوشت چرا جنگ را
ادامه دادید، جواب بگیرد و برای جوان امروزی این سؤال پیش نیاید.
این به خاطر این است که یک نگاه تک بعدی پیش گرفتیم. آدم هایی که
جنگ را تعریف و تشریح می کنند از کتاب ها خواندند و در شهرک های
سینمایی شناختند. پای خودشان به خیلی از جبهه ها باز نشده اما به
اخراجی ها ایراد می گیرند که اینها در جبهه نبوده اند، کسی که نمی
توانم نام ببرم در سخنرانی می گفت. اما خودش از معضلات ما بود، شب
عملیات بعضی از گردان ها خالی می شد، می پرسیدیم، کجا می روید؟ می
گفتند: می رویم پای منبر فلانی. می گفتیم: به فلانی بگویید بیاید
جبهه، چرا شما می روید؟
- نقطه ضعف «اخراجی ها» این بود که کار اول بود و کار اول یعنی
تجربه. آشنایی با این مدیوم و اختصاصات سینما را بیشتر متوجه می
شویم. فکر می کردم وارد هالیوودی می شوم که همه چیز فراهم است.
کارگردان می نشیند و می گوید: «این بیاد، او بره». وقتی وارد کار
شدم متوجه شدم خودم باید کار کنم. شرایط سینمایی ما شرایط سختی و
امکانات فنی فقیر است. به جرأت می توان گفت کسانی که در سینمای ما
فیلم می سازند معجزه می کنند.
- اخراجی های 2 و 3 در فضای جبهه نیست. اخراجی های 2، ادبیات
بازداشتگاهی است و اخراجی های 3، طنز سیاسی (مجبورم کردید بگویم!)
- سینمای جنگ ما در یک بخش مستقمیاً به دفاع مقدس می پردازد و
فیزیک جنگ. این سینما دیگر خریداری ندارد و برخی فیلم های این حوزه
علی رغم هزینه های هنگفت شکست خوردند. در بخش دیگر فیلم هایی ست که
به مسایل اجتماعی بعد از جنگ پرداخته می شود. مسایلی که گریبانگیر
نسل بعد از جنگ است.
- در قالب نمی گنجیم، شلمچه از جبهه چیز دیگری است و حتی صبح، چیز
دیگری. مثلاً نشریه صبح رویکردش رفت به سمت تحلیل و سمت مخاطب خاص.
احتیاج دیدیم و آن کار را کردم. الان قرار نیست در یک ژانر بمانم.
- در نشریه، مخاطب مسئولان هستند، ولی در فیلم، مخاطب عام است.
نشریه مثل ماهیگری با قلاب است ولی سینما ماهیگیری با تور.
- در دهه شصت، مسئول گروهان بودم (مجبور شدم مطرح کنم. قبلاً می
گفتم ریا می شود) داخل دسته ای که من بودم هم مجید سوزوکی ها بودند
و هم کسانی دیگر، رفتیم و در کنار هم جنگیدیم. دهه هفتاد نشریه راه
اندازی کردم و کسانی که در نشریه من کار می کردند در نشریات دیگر
جایی نداشتند. حرفهایی که ما آن زمان می زدیم حالا در جامعه می
زنند به ما می گفتند دارید تندروی می کنید. بحث عدالت، فقر و
اشرافی گری مسئولان و آقازاده ها. دهه هشتاد فیلم ساختم شما می
بینید در فیلم شریفی نیا هست، سید جواد هاشمی هم هست و ...
حرفی که آن زمان می زدم حرفی نبود که مسلماً خیلی ها می زدند وگرنه
چه لزومی داشت شلمچه توقیف شود؟ چه لزومی داشت جبهه توقیف شود؟ چه
لزومی داشت فقر و فحشا توقیف شود؟ مگر با این موضوع قبلاً فیلم
ساخته نشده؟ چرا فیلم من؟
- موانع همیشه وجود دارند، برای من بیشتر. اینجوری نیست که کسی
برای ما فرش قرمز پهن کند که بیا فیلم بساز این را من به جوان ها
هم می گویم، به همان شکل که در سیاست انحصارطلبی است. ریش سفیدهای
ما اجازه نمی دهند نسل جدید پا بگیرد در عرصه سیاست. در عالم سینما
هم متأسفانه این موانع وجود دارد. در سینمای جنگ خیلی ها، جنگ را
مونوپول خودشان می دانند تا کسی جدید وارد این حوزه نشود.
- فیلمنامه ما همه راه های ممیزی خود را سپری کرد، منتها برای من
خوب نبود که بگویم فیلمنامه فلان جا گیر کرده. چون دیگه مناسبات
درونی سینماست نمی خواهم وارد بعد تلخ قصه بشوم و بگویم چه کسانی
این کار را کردند که برای دومی هم مشکل درست کنند!
- اصلی در سینما وجود دارد به نام اقتباس که از رمان ها مثلاً فیلم
سینمایی می سازند که بسیار متفاوت از رمان است. شاید مثلاً کسانی
که در تایتانیک مرده بودند، اگر زنده شوند بگویند به خاطر کسی مثل
دی کاپریو غرق نشدیم، یه اتفاق دیگه ای بود ولی اصل قصه حفظ شده
است. ما میخواستیم با شخصیت سازی روایت کنیم که آدم های متفاوتی
به جبهه آمدند. هنوز هم مصرانه پای فیلم ایستاده ام.
فرمانده گردان وقت زنده است، فرمانده گروهان وقت زنده است من زنده
ام، صد نفر دیگر شاهد دارم که همه آدم های متفاوت را، این ده
پانزده نفری که به جبهه آمدند دیده اند و حاضرند بیایند و عنوان
کنند. حال یک عده ای کاسه داغ تر از آش شده اند آمدند سراغ خانواده
شهید، چون در فیلم گفته شده اراذل و اوباش، مجید شما اراذل و اوباش
بوده.
خانواده شهید هم احساساتش جریحه دار شده، چه کسانی این کار را
کردند؟ زمانی که من نشریه داشتم از من زخم خورده اند، به نظر شما
چرا؟ اخراجی ها دست روی کجا گذاشته است که این ها آن قدر عصبانی
هستند که حاضرند هزاران نسخه CD رایگان توزیع کنند که این شهید
نبوده. در شب شیشه ای وقتی گفتم: شخصیت فیلم من مجید است ادامه
دادم که سینمایی شده و منظور من مجیدها هستند. اینها آمدند این یک
تکه را حذف کردند، فقط عکس را به خانواده نشان دادند، من سعی کردم
وارد اصل قصه نشوم و به احترام خانواده سکوت کردم.
این ها همه بر می گردد به حب و بغض های شخصی، به جز خانواده مجید
که نمی دانند قصه چیست و من مثل یک راز این را می پوشانم و نمی
خواهم درباره اش حرف بزنم.
- اصلی در علم سینما است که با یک فیلمنامه ضعیف نمی توان فیلمی
قوی ساخت ولی با یک فیلنامه قوی می شود فیلم متوسط ساخت البته
مناسباتی که می تواند یک فیلم را موفق بکند معدل گیری است. یعنی
نقش همه عوامل مؤثر است.
- اگر فیلمنامه عادی بود و معمولی، هیچ وقت سوپراستارها نمی آمدند
نقش سه و چهار بازی کنند. چون فهمیدند فیلنامه ضد محور است نه نقش
محور.
اخراجی ها محصول زحمت همه است، این ها کلیشه را شکستند. خیلی ها
نمی خواستند این ها کنار هم قرار بگیرند.
- احزاب در کشور ما نهادینه نشده اند، روزنامه نگارها سپر بلای
سیاستمدارها هستند یعنی نشریات تاوان رفتار سیاسی سیاستمداران و
احزابشان را می دهند. این مرکز ثقل باید تغییر بکند و این شغل برای
مطبوعات ایجاد شود.
به نقل از وبلاگ مسعود ده نمکی
چندی پیش، ایمیل و کامنتی برایم گذاشته شد که بعد از سال ها
یکی از دوستان دوران جنگ را پیدا کرده بودم اما باورم نمی شد بچه
شیطان گردان سلمان با دیدن شب شیشهای آن هم از طریق اینترنت، آدرس
ایمیل و وبلاگ را پیدا کند...
قصه دارد به جای حساساش میرسد، قصهای که من دوست نداشتم از اول
هم خیلی باز شود. دیشب سازنده فیلم مستند خانه شهید را دیدم، میگفت: فرمانده گردان سلمان را پیدا کرده، امیدوارم این دوست عزیر
دریافته باشد که چرا تا حالا پرهیز میکردم از اینکه آخر شاهنامه
را بگویم ... سید عزیزی نمی دانم قصه آن فرزندی که دو زن مدعی
مادریاش بودند را شنیده ای یا نه ...
قاضی حکم کرد بچه را نصف کنند و زنی که مادر اصلی بود گفت من دروغ
گفتم بچه مال این زن است ... قاضی حکم کرد بچه را به همین زن بدهند
... وقتی علت را پرسیدند، گفت مادر واقعی حاضر به قربانی شدن بچهاش به قیمت تصاحباش نمیشود پس مادر واقعی اوست و این زن دروغ می
گوید ...
اگر همه این دغدعهها برای خراب کردن من بود قبول، من خرابم...
اگر منظور این بود که مجید را آن طور که شما دوست دارید تعریف کنید
باشد مجید از روز اول که من فرمانده دستهاش بودم و تا دقیقه آخر
شهادت بالای سرش بودم فرشته بود و اینهایی که آنجا نبودند و مجید
را اخراج کردند و او را .. راست میگویند.
برای خوشایند شما در پشت صحنه هایفیلم که به نام اخراج اخراجیها
منتشر می شود، در حضور برادر و خواهرش آن چه را که در خانه گفتم و
قصه پردازی و اصول فیلمنامهای شدن قصه را گفتم برای رفع سوء تفاهم
گنجاندم، مطمئن باشید که در کل کشور پخش خواهد شد ...
اما خدا وکیلی برای درست کردن ابرو نگذارید برخی چشم این قصه را
کور کنند...
به همراه تعدادی از بچه های گردان سلمان که در دسته ما بودند به
همراه فرمانده گردان به دیدن همتی قطع نخاع شده در آسایشگاه رفتیم
...
دیدار به قیامت و شرمنده کسانی که می خواهند از این آب گل آلود
ماهی بگیرند.
و این هم شاهدی دیگر:
برادر مسعود سلام، نمی دونم نامه قبلی منو خوندی یا نه. حالا
این نامه رو دوباره از اول می نویسیم. قبل از هر چیز اجازه بده
خودمو بطور کامل برات معرفی کنم.
من محمدرضا همتی هستم، همون تدارکاتچی شیطون گردان سلمان گروهان
شهید چراغی دسته شهید طباطبائی. همونی که زبونش موقع حرف زدن میگرفت. برادر بهرامی فرمانده گروهان سر به سرش میگذاشت. البته بعد
از او برادر امیری و برادر شریفی اومدن و گروهانو تحویل گرفتن. قبل
از اینکه از هتل دو کوهه بریم شیخ صالح و از اون جا بریم شاخ
شمیران، شما از دسته ما جدا شدی و رفتی پیش برادر سوری. جای شما
برادر میثم اومد. از اینا بگذریم. میخوام از شهید خدمت برات بگم.
همون مجید سوزوکی اخراجیهای تو. اگه یادت باشه اون بخاطر پوشیدن
شلوار کردی با زیرپیرهن قرمز و اون دشنه معروفش که به کمرش می بست
از گروهان اخراج شد. اما 7 تیر 1367 اون پاتک معروف روی تپههای
المهدی و رودخونه دربندی خان باعث شد تا برادر امیری اجازه بده تا
برگرده پشت سنگر تیربار گیرینوف خودش بشینه و بالاخره خمپاره 130
امانشو ببره و بفرستش قطعه 28 پیش برادر شهیدش، بعدش هم نوبت شهید
مصطفی حسین آبادی بود که سیمینوف چشمشو نشونه بگیره. از این هم
بگذریم. تا یادم نرفته بگم که من کمک تیربارچی شهید خدمت هم بودم.
بعد از این که جنگ تموم شد و برگشتیم تهران رفتیم 15 متری نفیس به
پدر شهید خدمت از رشادتهاش گفتیم. بازم بگذریم 19 سال از اون جریان
گذشت تا اخراجیها اومد و تو را در برنامه شب شیشهای دیدم. تازه
فهمیدم ده نمکی همون برادر مسعود خودمونه. با هر زحمتی بود خودمو
به سینما رسوندم و فیلم خودمونو دیدم و سی دیش را هم خریدم. فکر
کنم همون پسره که تو فیلم زبونش میگرفت و بچهها مسخرش میکردن
خود من باشم. راستی گفتم با زحمت زیاد رفتم سینما. دلیلش اینه که
بعد از جنگ بر اثر حادثهای دچار معلولیت شدم و الان سالهاست که
توی آسایشگاه دارم زندگی میکنم. خیلی دنبالت گشتم که پیدات کنم
اما فایدهای نداشت. مجید خضاب و حسن عبدالرحمانی هم نتونستن ردی
ازت برایم پیدا کنن. منتظر تماس و دیدنت میمانم تا خاطرات جنگ رو
یک بار دیگه با هم از نزدیک مرور کنیم. منتظرت هستم. یادت نره

محمدرضا همتی
|