دنياى هم چنان منّور ادبيات
 
فتح‏الله بى‏نياز

 
نگاهى به مجموعه داستان “زن وسطى” نوشته نویسندگان آمريكاى لاتين -
 انتخاب و ترجمه اسدالله امرائى
مجموعه داستان زن وسطى گزيده‏اى است از بيست داستان كوتاه يا خيلى كوتاه از نوزده نويسنده آمريكاى لاتين و مقدمه روايت‏گونه‏اى از نويسنده شاخص آن ديار ماريا بارگاس يوسا. تا جايى كه اطلاع دارم اين بيست داستان پيش تر ترجمه نشده بودند، و حتى نويسندگان شمارى از اين داستان‏ها در جامعه ما شناخته نشده‏اند.
با كسب اجازه از خوانندگان براى بررسى اجمالى فقط روى داستان‏هايى انگشت گذاشته‏ام كه نويسندگانش براى اولين‏بار به جامعه معرفى مى‏شوند؛ هرچند در سطح جهانى يا دست‏كم در كشورهاى اسپانيايى‏زبان از شهرت زيادى برخوردارند.
وجه اشتراك تمام داستان‏ها اين است كه “عدم قطعيت” - اگر در داستان موردنظر با چنين رويكردى برخورد كنيم - در متن‏ها تنيده شده‏اند و نويسنده با هر سبكى كه كار مى‏كند، آن‏قدر نشانه و دلالت و تمهيد در اختيار خواننده مى‏گذارد كه خواننده به تأويل‏هاى معينى برسد. نكته دوم اين‏كه اين برخلاف نويسندگان آمريكاى شمالى، اين قصه‏ها اساساً با قيد و صفت ساخته مى‏شوند؛ امرى كه بعضى از نويسندگان ما به‏دليل تبعيت از نويسندگانى چون كارور از آن دورى مى‏جويند. سوم اين‏كه گرچه اين داستان‏ها مثل هر داستان ديگرى در نهايى‏ترين تحليل، از ضمير ناخودآگاه نويسنده نشأت مى‏گيرند، اما بازتاب محض زندگى شخصى او نيستند، بلكه به لايه‏هاى مختلف زندگى و نيز ديگر شخصيت‏ها و تيپ‏ها مى‏پردازند و با تأكيد بر فرديت آن ها، بخشى از مناسبات اجتماعى و اقتصادى جامعه را در فرايند متنِ منتهى به بزنگاه و گره گاه بازنمايى مى‏كنند؛ آن‏چه جيمز جويس (تحت تأثير آلن‏پو) چيستى چيز، يا كشف شهود يا تجلى (Epiphany) مى‏ناميد. چهارم اين‏كه “موقعيت” در پى رويداد عينى و ذهنى ناشى از كاركرد عوامل حاضر در داستان پديد مى‏آيد نه تحميل نويسنده به‏مدد تأملات و حديث نفس يا رجعت به گذشته كليشه‏اى و نخ‏نما. در ضمن موقعيت روايت مى‏شود نه گزارش. درافاده اين مدعا مى‏توان داستآن هاى “هدايت”، “ضربه” و “شب، سگ، كودك” را مثال آورد. البته هيچ نقد مستدلى با خواندن داستان ها و قضاوت خوانندگان برابرى نمى‏كند. با اين وجود گوشه‏هايى از اين جنبه‏ها ارائه مى‏شوند.
اولين داستان مورد بررسى “جادوگر سابق” نوشته موريلو روبيائو از كشور برزيل است. داستان به لحاظ نوع ساخت، غريب (Exothic) و از حيث معنايى تمثيلى است. خواننده ناگهان خود را با يك كارمند دولت روبه‏رو مى‏بيند كه جدا از اين “بدبختى”، ديگر قدرت تحمل درد و رنج را ندارد. بر او چه گذشته است كه آستانه دردش اين چنين پايين آمده است؟ او به گفته خودش از زير بته در آمده است و در كودكى پدر و مادر نداشته است. به اين ترتيب با اين استعاره مواجه مى‏شويم كه از نظر جامعه مدرن، كارمند موجودى است خودرو و بى‏ريشه. اما خودرويى راوى با خاستگاه غيرعادى و ترديدآميزى تؤام مى‏شود. او پيش از كارمندى، يك شعبده‏باز بود. مى‏توان تأويل‏هاى مختلفى براى اين شغل در نظر گرفت، اما ترجيح مى‏دهم به اين نكته بپردازم كه اين شعبده‏باز سمبليك - براى مثال از يك دعانويس ساده گرفته تا يك سياستمدار عوامفريب - خود از دست خودش به ستوه مى‏آيد. به‏عبارت ديگر، شعبده‏بازى كه حالا براى خواننده معنايى مختلفى دارد، خوابش را آشفته و بيدارى‏اش را قرين هراس مى‏سازد، چون كارهاى او براى سرگرمى[فريبكارنه] مردم به اسباب و عوامل زجر خودش تبديل مى‏شوند: “ديگر برايم عادت شده بود كه نيمه‏شب پرنده‏اى بال‏كوبان از گوشم بيرون بيايد و خوابم را بياشوبد. يك روز از شدت عصبانيت تصميم گرفتم جادوگرى را كنار بگذارم. دست‏هايم را بريدم و دور انداختم. هيچ افاقه نكرد و بلافاصله تا راه افتادم، دست‏هايم دوباره سر جاى خود سبز شدند؛ تر و تازه.” (صفحه 45) شيرهايى كه از جيب در مى‏آورد، او را نمى‏خورند، حتى به او التماس مى‏كردند كه “دوباره غيب‏شان كند چون اين دنيا عجيب كسالت‏آور است!” از بلندترين پرتگاه خود را به زير مى‏افكند، با تپانچه به مغز خود شليك مى‏كند، اما نمى‏ميرد. تا اين‏كه مى‏شنود “كارمندى دولت خودكشى تدريجى است.” اين شروع براى او خيلى تلخ‏تر از زمانى بود كه به خودآگاهى رسيده بود؛ چيزى كه با ديدن خود در آينه مين‏هوتاتاورن قرينه‏سازى شده است.
به‏عبارت ديگر، كارمندى يا اصولاً كار، كه در اشكال مختلفش منشاء توليد همه دستاورهاى صنعتى، خدماتى، رفاهى و فرهنگى است، سايه به سايه مرگ دارد، آستانه مرگ و نيستى است و هرگونه كوششى در اين زمينه فقط دست و پا زدن و تلاطمى است بيهوده يا به‏طور خلاصه “خودكشى تدريجى”. در اين زندگى خسته‏كننده و يكنواخت هيچ‏چيز جالب نيست مگر عشق به همكار ماشين‏نويس كه آن هم گذرا است.
ترديدى نيست كه انگيزش داستان خصلتى منفى دارد، اما تأثير پاياى آن هيچ‏انگارانه نيست. به هر حال زندگى كارمندى از آن فريبكارى‏ها بهتر است. به‏همين دليل جادوگرى كه اينجا استعاره‏اى از انواع شگردها و تردستى‏هاست؛ از كم‏اهميت‏ترين‏شان گرفته تا راهبردهاى سياسى، در مقابل زندگى كارمندى رنگ و بوى “سابق و گذشته” به خود مى‏گيرد.
داستان تأويل‏هاى مختلفى دارد. راوى مى‏تواند يكى از ميليون‏ها انسانى باشد كه براى رسيدن به مقصود و هدف خود دست به هر كارى مى‏زند؛ از مهربانى و مساعدت به ديگران گرفته تا شيادى يا حتى خلافكارى. اما درنهايت از همه شيوه‏ها خسته مى‏شود و هر كارى مى‏كند نمى‏تواند از دست روش‏هايى كه به آن ها خو گرفته بودد، خلاص شود. داستان در عين حال مى‏تواند تمثيل هزاران آرمانگرايى باشد كه روزگارى براى عدالت مبارزه مى‏كردند، اما حالا مدعى‏اند كه به هيچ‏كس و هيچ‏جا دلبسته نيستند و اصلاً مثل “قارچ” بى‏ريشه‏اند. شايد زندگى سياستمدارهايى را نشان دهد كه ديگر قادر نيستند به بندبازى‏هاى خود ادامه دهند. با اين‏حال هنوز در نهاد اين انسآن ها، از هر گروهى كه باشند، چيزى مى‏جوشد؛ اين‏كه با ترفندى “تاريكى آسمان را پر از فشفشه كنند و از دهانشان رنگين‏كمان دربياورند.” (صفحه 48) پاراگراف آخر ميل سركوب‏شده كسانى است كه روزگارى “چنان بودند و حالا چنين” اما ياد خوش “چنان روزهايى عذاب‏شان مى‏دهد.”
دومين داستان “ضربه” اثر ليليانا هكر آرژانتينى است. روسارا دخترك نُه (9) ساله و فرزند يك كلفت، دلش مى‏خواست پولدار شود. او با لوسيانا دختر ارباب دوست است؛ دوستى بى‏غل و غش ِ كودكانه. در جشن تولد لوسيانا، روسارا همه‏جا خود را دوست لوسيانا معرفى مى‏كند؛ درحالى‏كه دختران ديگر او را “انكار” مى‏كنند؛ چون لوسيانا قبلاً از دوستى به اسم روسارا حرفى نزده بود. پس سرانجام روسارا با احساسى از اندوه مى‏گويد: “من دختر كارگر هستم.” اگر از نگاه دخترهاى ثروتمند به موضوع نگاه شود، خواننده ياد اين گفته

وجه اشتراك تمام داستان‏ها اين است كه “عدم قطعيت”  در متن‏ها تنيده شده‏اند و نويسنده با هر سبكى كه كار مى‏كند، آن‏قدر نشانه و دلالت و تمهيد در اختيار خواننده مى‏گذارد كه خواننده
 به تأويل‏‌هاى معينى برسد
ماركس مى‏افتد كه “كارگرها در جامعه سرمايه‏دارى حضور دارند، اما از آن نيستند.” و اگر از زاويه روسارا به انكار خود او نگاه شود، اين گفته ديگر ماركس يادمان مى‏آيد كه “هيچ كارگرى دوست ندارد كارگر باقى بماند.”
توصيف مختصر جشن تولد بيشتر از پيش گفته اول را بازنمايى مى‏كند. خانم اينس مادر لوسيانا براى پذيرايى از مهمآن ها از وجود روسارا استفاده مى‏كند؛ در صورتى‏كه چنين قرارى در ميان نبود و روسارا به دعوت لوسيانا به آن جشن آمده بود. اين موقعيت روسارا را آزار نمى‏دهد، بلكه ضربه وقتى بر او وارد مى‏شود كه خانم اينس به همه دخترها هديه مى‏دهد و مى‏خواهد به روسارا پول بدهد؛ همان‏گونه كه به فقير داده مى‏شود. در اين‏جا هديه‏ها نشانه‏هايى هستند از دسترنج كار فكرى و يدى كارگران و كارمندان و به‏طور كلى زحمتكشان كه فرزندان‏شان در جشن تولد همسن و سال‏هاى پولدار خود بايد از آن محروم بمانند و حتى مزيد بر آن هويت خويش را پنهان كنند. اما فرديت، عزت‏نفس و مناعت طبع روسارا هم كاركرد خودش را دارد. با ديدن پول نگاه زهرناكى به خانم اينس مى‏اندازد و خانم ثروتمند “اسكناس در دست، جرأت نمى‏كرد دستش را پس بكشد. انگار كوچكترين حركتى تعادل شكننده او را به هم مى‏ريخت.” (صفحه 56)
كمترين شعار و حتى رويكرد آشكارى در اين داستان ديده نمى‏شود، قصه خيلى جمع و جور و حتى در فضاسازى ضعيف است، اما در انتقال معنا، آن‏هم مقوله‏اى كه هنوز جامعه جهانى با آن دست به گريبان است، موفق است.
سومين داستان را از خانم دينا سيلبى‏يرادِكروس از كشور برزيل انتخاب كرده‏ام. داستانى به‏نام “هدايت”.
داستان از نظر منِ خواننده بازنمايى روايى اين گفته نيچه است كه “همسايه را به خود مؤمن كردن، سپس مؤمنانه به اين ايمان ِ همسايه ايمان آوردن، چه‏كس را در اين شگرد ياراى برابرى با زنهاست؟” نويسنده براى برساختن فضا و شخصيت‏هايش به گزينه‏گويى و ايجاز دست زده است تا بخش‏هاى نسبتاً زيادى كه نوع روايتش از جنس نقل يا بازگويى (Telling) است براى خواننده خسته‏كننده نشود و خواننده هرچه زودتر از طريق تصوير و نمايش (Showing) به تماس مستقيم با شخصيت اصلى دست پيدا كند. راوى كه حالا بايد سن و سالى داشته باشد، در كودكى شاهد درخشش اخلاقى مادرش بود. البته اين درخشش به يمن زيبايى شكوهمندش بود. چيزى كه نمى‏توان انكارش كرد اين است كه اعمال و رفتار خوب انسآن هاى خوش‏بر و رو بيشتر به دل اطرافيان مى‏نشيند تا نيك‏رفتارى افراد معمولى و زشت و نيز بدرفتارى زشت‏چهره‏ها بيشتر به چشم مى‏آيد تا كج‏رفتارى زيبارويان؛ چه در جمع آشنايان و چه در يك اتوبوس مسافربرى. داستان هدايت، ضمن توجه روايى به اين موضوع، استعاره‏اى از اين حقيقت است كه مردم دنبال يك سنگ صبور مى‏گردند سپس به‏خودى خود او را به يك منجى، يك معلم اخلاق و هدايتگر تبديل مى‏كنند. و البته چه‏بهتر كه او قد وقامت و بر و رويى هم داشته باشد.
جمله “آقا يه كم نصيحت‏مون كن” كه حتى در كلاس‏هاى دانشگاه هم متداول است، هر چند يك مزاح است، اما از منظر روانشناسى اجتماعى بيانگر گرايش بخشى از مردم است؛ اين گرايش كه آن ها دوست دارند ديگرى به جاى‏شان فكر كند. موضوع فقط به عده خاصى در كشورهاى عقب‏مانده و كتابچه‏هاى “پرسش و پاسخ” و موضع‏گيرى سياسى و اجتماعى مبتنى بر آن ها نيست، بلكه جمع كثيرترى را در برمى‏گيرد كه هميشه دنبال مراد، آقا، پيشوا هستند. حتى دنياى ادبيات و فلسفه كه بايد دامنش را از رابطه مراد و مريدى پاك كند، هنوز در اين و آن كشور از اين تحجر و سنت‏گرايى بركنار نمانده است.
در كشورهاى آمريكاى لاتين كه كلكسيونى از ديكتاتورهاى آدمخوار را در تاريخ خود دارد، گويى نياز به پيشوا امرى عادى است. حتى سيمون بوليوار، آن آزاديخواه بزرگ هم بيشتر يك “روح سوار بر اسب” و مراد بود تا يك زاپاتاى همتراز با فقرا. بى‏دليل نبود كه بوليوار با جاه‏طلبى‏هاى عجيب و غريب فردى و آرزوى به گور رفته‏اش يعنى مقام امپراتورى بر “سرزمين كلمبياى بزرگ” در يادها مانده است تا رادمردى استقلال‏طلب. بيشتر آن پيشواها و رهبرهاى انقلابى هم ابتدا از آرمان به سوى سياست آمدند و بعد به تجارت و مقام رو آوردند و سرانجام به‏عنوان مال‏اندوز و ثروتمندى فاسد به خاك سپرده شدند؛ از اين و آن رهبر حقيقى گرفته تا شخصيت آرتميو كروز در روايتى از كارلوس فوئنتس مكزيكى.
در اين داستان كنايى، اين خود مردم هستند كه به مادرِ خوشگل راوى پيشنهاد مى‏دهند كه آستين‏ها را براى ايفاى نقش مشاور و هدايتگر مردم بالا بزند. اما در جامعه‏اى كه هنوز انسان ها به‏خاطر ميزان سواد و ثروت و رنگ پوست و قيافه طبقه‏بندى مى‏شوند، مردم نمى‏توانند ايفاگران چنين نقش‏هايى را نستايند: “حرف‏هاى او روح و روان مردم را صيقل مى‏دهد.” (صفحه 89) و تعريف‏هايى از اين دست. حتى او را به كشيشى دعوت مى‏كنند: “چنان معطر و پاك و پاكيزه بود كه همه مى‏گفتند به قديس‏ها شباهت دارد. شباهت كه نه، اصلاً او را قديس مى‏دانستند.” (صفحه 88) راوى كه در آن ايام دختربچه‏اى بيش نبود، با هوشمندى به نكته‏هايى اشاره مى‏كند تا تقدس‏زدايى از مقدس‏ها را نشان دهد: “پدرم به مادر ايمان داشت، اما من اصلاً اعتقادى مى‏داشتنم. يك قديس كه نبايد خنده‏هاى خوش‏خوشك (جلف) سر دهد و خوش بگذراند؟ روى همين اصل خنده‏ها و شوخى‏ها را گذاشت براى وقت‏هايى كه توى خانه تنها بوديم.” (صفحه 88) به‏عبارت دقيق‏تر نيازى نبود كه فاجعه‏اى در روايت اتفاق بيفتد تا مردم بفهمند قديسه‏شان روزى دست‏گل به آب مى‏دهد؛ هر چند كه راوى از اين نكته - همان چيستى چيز - نيز غافل نشده است. البته به عقيده من حتى اگر پايان‏بندى تكان‏دهنده و فراموش‏ناشدنى روايت هم حذف مى‏شد، باز خواننده كمبودى حس نمى‏كرد؛ زيرا راوى از ديد محدود خود، حدس مى‏زند كه پشت خال سياه روى دندان بايد فسادى نهفته باشد و قضيه به يك خال محدود نمى‏شود. وقتى راوى مى‏بيند كه مادرش با شوق و ذوق بيش از حدى با صدايى لرزان مى‏گويد: “فكرش را بكنيد، حالا مرا خانم كشيش صدا مى‏زنند.” و در همان شب مى‏گويد: “من فقط يك آدم معمولى‏ام و از اين القاب خوشم نمى‏آيد” (صفحه 88) پى مى‏برد كه مادر دودوزه‏بازى مى‏كند. پيش‏بينى او زمانى به واقعيت نزديك مى‏شود كه مادر جوانكى نيمه‏خل و چل را براى هدايت كامل به خانه مى‏آورد، روى او هم تأثير مى‏گذارد، اما در مقابل بقاياى اراده و ته‏مانده عقل او را با شيفتگى نسبت به خود جايگزين مى‏كند. آخر و عاقبت جوان را بايد در داستان خواند تا ماهيت مسلك مريد و مرادى بهتر عيان شود.
چهارمين داستان “باران كه بند بيايد” نوشته آنتونيو مونتانا از كشور كلمبيا است؛ داستانى با سبك و سياق رئاليسم جادويى و با معناى زجرآلودى از جدايى انسان و زندگى‏اش. باران و باد استعاره طبيعت و زندگى و تداوم هستى‏اند و دراز كشيدن آن سه مرد مهجور در ننو و چشم بستن‏هاى طولانى‏شان يا ايستادن منفعلانه‏شان پشت نرده‏هاى كلبه استعاره سكون و مرگ محتوم است؛ خصوصاً به اين دليل كه “نسيم بوى نا و چيزهاى گنديده مى‏داد و هوا خفه بود.”(صفحه 134)
اما چه كسى قرار است بميرد؟ سياهه كه فكر مى‏كرد دنيا را آب مى‏گيرد يا گابريل يا سوارش كه بى‏خيال ورق بازى مى‏كردند؟ وقتى نسيم بدبو (نشانه حيات‏گريزى) جاى باد (حيات) را گرفته بود، و باد به‏كلى از نفس افتاد،

 در كشورهاى آمريكاى لاتين كه كلكسيونى از ديكتاتورهاى آدمخوار را در تاريخ خود دارد، گويى نياز به پيشوا امرى عادى است. حتى سيمون بوليوار، آن آزاديخواه بزرگ هم بيشتر يك “روح سوار بر اسب” و مراد بود تا يك زاپاتاى همتراز با فقرا
آسمان صاف مى‏شود و نوبت به پشه‏ها مى‏رسد. آنگاه مردهايى كه با هم حرف هم نمى‏زدند، به ستوه مى‏آيند و بدن‏شان از خون و خونابه و دست و بال پشه پوشيده مى‏شود. سياهه خواب زن‏هاى سرخ‏پوست اسير را مى‏بيند، اما بيدار كه مى‏شود، فرياد مى‏زند: “فردا باران مى‏آيد.” و آن دو به او مى‏خندند، اما صبح كه دميد طوفان و بوران چشم درمى‏آورد. هر سه مرد زمين‏گير مى‏شوند. “ديگر حال فكر كردن به چيزى را نداشتند. حال و حوصله ورق‏بازى هم نداشتند.” خصوصاً به اين علت كه “همه‏چيز بوى لاش‏مرده مى‏داد و قرقى‏هايى در آسمان مى‏چرخيدند.” (صفحه 137) فقط سياهه كه تب داشت، مرگ خود را پيش‏بينى كرده بود: “كركس‏هاى لعنتى منتظرند من بميرم.” و بعد باز باران و گرما و هذيان استفراغ و صداى قرچ‏قرچ له شدن عقرب‏ها زير پاى گابريل. گردنِ سياهه از نيش اين عقرب‏ها همچنان باد مى‏كرد و مرگ با آشوبى تدريجى چهره نشان مى‏داد. گابريل و سوارش هم كم كم از پا مى‏افتند: “لب‏هاى خشك و داغمه‏بسته‏شان به‏زحمت باز مى‏شد. كسى چه مى‏داند توى آن طوفان تازه و باران، خواب چه زمانى آن ها را گرفت.” (صفحه 144)
داستان نه مبارزه انسان با طبيعت را بازنمايى مى‏كند، نه حتى تلاشش را براى بقا. فقط انفعال او را نشان مى‏دهد و كابوس‏هايى را كه تعبيرشان چيز ديگرى است. اين، كركس‏ها و عقرب‏ها و پشه‏ها هستند كه همراه با قطره‏هاى آب (باران) و اجزا هوا(باد) در حركت‏اند. انسان ناظرى بيش نيست و فقط مى‏تواند شاهد مرگ ديگرى و خود باشد. دعا حداكثر كارى است كه انسآن ها در اين فضاى شكنجه‏آلود انجام مى‏دهند؛ چيزى كه آن هم به خواب و چه‏بسا مرگ منتهى مى‏شود.
اى كاش خواننده مى‏فهميد اين سه مرد در اين دوزخ چه مى‏كردند، از كجا آمده بودند و چه رابطه‏اى با هم داشتند. ظاهراً نويسنده چنان شيفته فضاسازى خود شده است كه متوجه اين كمبود نگرديده است. اما درمقابل، در ساختن حال و هواى يك دوزخ اين جهانى سنگ تمام مى‏گذارد.
نمى‏توان اين مقاله به پايان رساند و از داستان “در انتظار پوليدورو” نوشته خانم آرمونيا سامرس از كشور اروگوئه و نيز داستان لطيف و فراطبقاتى “سگ، شب، كودك” اثر خانم آماليا رنديك از كشور شيلى حرف نزد. در داستان اخير مرزهاى اختلاف انسان و حيوان و اختلاف طبقاتى درهم مى‏شكند. خوان كوچولو پسر يك كارگر معدن با سگ آقاى ماريوس صاحب معدن مأنوس مى‏شود و زندگى خالى، بى‏روح و فقيرآن هاش را با اين سگ دلنشين مى‏سازد و آقاى ديويس صاحب معدن كه هميشه از كارگران فاصله داشت و دارد، مهر خود را به انسانى ديگر، با بخشيدن سگ به خوان، جبران مى‏كند. فضاسازى‏ها و رابطه خوان و سگ از قوى‏ترين بخش‏هاى داستان است.
در داستان نمادين “در انتظار پوليدورو” پيرمرد نعش‏كشى را مى‏بينيم كه براى سرگرمى هفتاد و يك ساعت دارد، اما يكى از ساعت‏ها با بقيه همنوا نيست. پيرمرد كه يك‏بار براى دفن در تابوت گذاشته شده بود، حالا باورش شده كه تا وقتى اين عدم‏هماهنگى وجود دارد، زنده خواهد ماند. تركيبى از دروغ محض و حقيقت كه با توجه به وضع اسرارآميز پيرمرد و حرف‏هاى پرت و پلايش باورپذير شده است و داستانى را تا مرز قصه پريان شكل داده است.
حقيقت اين است كه تك‏تك داستان هاى اين مجموعه جذاب‏اند و معناگرا و چنانچه موضوع محدويت در ميان نبود از همه آن ها چيزى مى‏گفتم. اما با توجه به جميع شرايط فقط به‏سهم خود زحمات يكى از پركارين مترجمان بى‏ادعاى كشور، امرايى را، بار ديگر ارج مى‏نهم؛ هم به دليل گزينش‏هاى خوبش و هم ترجمه‏هاى روانش.

  اول صفحه




 

یادداشت

نگاه انسانی در جهانی به مثابه «شرّ»

دنياى هم چنان منّور ادبيات

همنوایی ناتمام یك پازل در هم ریخته!

شعر

داستان

ایران را خانه دوم خود می دانم

این جا آفتاب می میرد!

كاركرد اسطوره در آثار كیمیایی

هربار که آمدم دوستتان داشته باشم

معرفی کتاب

ارتباط با ما