نگاهى به مجموعه داستان “زن وسطى” نوشته نویسندگان آمريكاى لاتين -
انتخاب و ترجمه اسدالله امرائى
مجموعه
داستان زن وسطى گزيدهاى است از بيست داستان كوتاه يا خيلى كوتاه
از نوزده نويسنده آمريكاى لاتين و مقدمه روايتگونهاى از نويسنده
شاخص آن ديار ماريا بارگاس يوسا. تا جايى كه اطلاع
دارم اين بيست
داستان پيش تر ترجمه نشده بودند، و حتى نويسندگان شمارى از اين
داستانها در جامعه ما شناخته نشدهاند.
با كسب اجازه از خوانندگان براى بررسى اجمالى فقط روى داستانهايى
انگشت گذاشتهام كه نويسندگانش براى اولينبار به جامعه معرفى
مىشوند؛ هرچند در سطح جهانى يا دستكم در كشورهاى اسپانيايىزبان
از شهرت زيادى برخوردارند.
وجه اشتراك تمام داستانها اين است كه “عدم قطعيت” - اگر در داستان
موردنظر با چنين رويكردى برخورد كنيم - در متنها تنيده شدهاند و
نويسنده با هر سبكى كه كار مىكند، آنقدر نشانه و دلالت و تمهيد
در اختيار خواننده مىگذارد كه خواننده به تأويلهاى معينى برسد.
نكته دوم اينكه اين برخلاف نويسندگان آمريكاى شمالى، اين قصهها
اساساً با قيد و صفت ساخته مىشوند؛ امرى كه بعضى از نويسندگان ما
بهدليل تبعيت از نويسندگانى چون كارور از آن دورى مىجويند. سوم
اينكه گرچه اين داستانها مثل هر داستان ديگرى در نهايىترين
تحليل، از ضمير ناخودآگاه نويسنده نشأت مىگيرند، اما بازتاب محض
زندگى شخصى او نيستند، بلكه به لايههاى مختلف زندگى و نيز ديگر
شخصيتها و تيپها مىپردازند و با تأكيد بر فرديت آن ها، بخشى از
مناسبات اجتماعى و اقتصادى جامعه را در فرايند متنِ منتهى به
بزنگاه و گره گاه بازنمايى مىكنند؛ آنچه جيمز جويس (تحت تأثير
آلنپو) چيستى چيز، يا كشف شهود يا تجلى (Epiphany) مىناميد.
چهارم اينكه “موقعيت” در پى رويداد عينى و ذهنى ناشى از كاركرد
عوامل حاضر در داستان پديد مىآيد نه تحميل نويسنده بهمدد تأملات
و حديث نفس يا رجعت به گذشته كليشهاى و نخنما. در ضمن موقعيت
روايت مىشود نه گزارش. درافاده اين مدعا مىتوان داستآن هاى
“هدايت”، “ضربه” و “شب، سگ، كودك” را مثال آورد. البته هيچ نقد
مستدلى با خواندن داستان ها و قضاوت خوانندگان برابرى نمىكند. با
اين وجود گوشههايى از اين جنبهها ارائه مىشوند.
اولين داستان مورد بررسى “جادوگر سابق” نوشته موريلو روبيائو از
كشور برزيل است. داستان به لحاظ نوع ساخت، غريب (Exothic) و از حيث
معنايى تمثيلى است. خواننده ناگهان خود را با يك كارمند دولت
روبهرو مىبيند كه جدا از اين “بدبختى”، ديگر قدرت تحمل درد و رنج
را ندارد. بر او چه گذشته است كه آستانه دردش اين چنين پايين آمده
است؟ او به گفته خودش از زير بته در آمده است و در كودكى پدر و
مادر نداشته است. به اين ترتيب با اين استعاره مواجه مىشويم كه از
نظر جامعه مدرن، كارمند موجودى است خودرو و بىريشه. اما خودرويى
راوى با خاستگاه غيرعادى و ترديدآميزى تؤام مىشود. او پيش از
كارمندى، يك شعبدهباز بود. مىتوان تأويلهاى مختلفى براى اين شغل
در نظر گرفت، اما ترجيح مىدهم به اين نكته بپردازم كه اين
شعبدهباز سمبليك - براى مثال از يك دعانويس ساده گرفته تا يك
سياستمدار عوامفريب - خود از دست خودش به ستوه مىآيد. بهعبارت
ديگر، شعبدهبازى كه حالا براى خواننده معنايى مختلفى دارد، خوابش
را آشفته و بيدارىاش را قرين هراس مىسازد، چون كارهاى او براى
سرگرمى[فريبكارنه] مردم به اسباب و عوامل زجر خودش تبديل مىشوند:
“ديگر برايم عادت شده بود كه نيمهشب پرندهاى بالكوبان از گوشم
بيرون بيايد و خوابم را بياشوبد. يك روز از شدت عصبانيت تصميم
گرفتم جادوگرى را كنار بگذارم. دستهايم را بريدم و دور انداختم.
هيچ افاقه نكرد و بلافاصله تا راه افتادم، دستهايم دوباره سر جاى
خود سبز شدند؛ تر و تازه.” (صفحه 45) شيرهايى كه از جيب در
مىآورد، او را نمىخورند، حتى به او التماس مىكردند كه “دوباره
غيبشان كند چون اين دنيا عجيب كسالتآور است!” از بلندترين پرتگاه
خود را به زير مىافكند، با تپانچه به مغز خود شليك مىكند، اما
نمىميرد. تا اينكه مىشنود “كارمندى دولت خودكشى تدريجى است.”
اين شروع براى او خيلى تلختر از زمانى بود كه به خودآگاهى رسيده
بود؛ چيزى كه با ديدن خود در آينه مينهوتاتاورن قرينهسازى شده
است.
بهعبارت ديگر، كارمندى يا اصولاً كار، كه در اشكال مختلفش منشاء
توليد همه دستاورهاى صنعتى، خدماتى، رفاهى و فرهنگى است، سايه به
سايه مرگ دارد، آستانه مرگ و نيستى است و هرگونه كوششى در اين
زمينه فقط دست و پا زدن و تلاطمى است بيهوده يا بهطور خلاصه
“خودكشى تدريجى”. در اين زندگى خستهكننده و يكنواخت هيچچيز جالب
نيست مگر عشق به همكار ماشيننويس كه آن هم گذرا است.
ترديدى نيست كه انگيزش داستان خصلتى منفى دارد، اما تأثير پاياى آن
هيچانگارانه نيست. به هر حال زندگى كارمندى از آن فريبكارىها
بهتر است. بههمين دليل جادوگرى كه اينجا استعارهاى از انواع
شگردها و تردستىهاست؛ از كماهميتترينشان گرفته تا راهبردهاى
سياسى، در مقابل زندگى كارمندى رنگ و بوى “سابق و گذشته” به خود
مىگيرد.
داستان تأويلهاى مختلفى دارد. راوى مىتواند يكى از ميليونها
انسانى باشد كه براى رسيدن به مقصود و هدف خود دست به هر كارى
مىزند؛ از مهربانى و مساعدت به ديگران گرفته تا شيادى يا حتى
خلافكارى. اما درنهايت از همه شيوهها خسته مىشود و هر كارى
مىكند نمىتواند از دست روشهايى كه به آن ها خو گرفته بودد، خلاص
شود. داستان در عين حال مىتواند تمثيل هزاران آرمانگرايى باشد كه
روزگارى براى عدالت مبارزه مىكردند، اما حالا مدعىاند كه به
هيچكس و هيچجا دلبسته نيستند و اصلاً مثل “قارچ” بىريشهاند.
شايد زندگى سياستمدارهايى را نشان دهد كه ديگر قادر نيستند به
بندبازىهاى خود ادامه دهند. با اينحال هنوز در نهاد اين انسآن
ها، از هر گروهى كه باشند، چيزى مىجوشد؛ اينكه با ترفندى “تاريكى
آسمان را پر از فشفشه كنند و از دهانشان رنگينكمان دربياورند.”
(صفحه 48) پاراگراف آخر ميل سركوبشده كسانى است كه روزگارى “چنان
بودند و حالا چنين” اما ياد خوش “چنان روزهايى عذابشان مىدهد.”
دومين داستان “ضربه” اثر ليليانا هكر آرژانتينى است. روسارا دخترك
نُه (9) ساله و فرزند يك كلفت، دلش مىخواست پولدار شود. او با
لوسيانا دختر ارباب دوست است؛ دوستى بىغل و غش ِ كودكانه. در جشن
تولد لوسيانا، روسارا همهجا خود را دوست لوسيانا معرفى مىكند؛
درحالىكه دختران ديگر او را “انكار” مىكنند؛ چون لوسيانا قبلاً
از دوستى به اسم روسارا حرفى نزده بود. پس سرانجام روسارا با
احساسى از اندوه مىگويد: “من دختر كارگر هستم.” اگر از نگاه
دخترهاى ثروتمند به موضوع نگاه شود، خواننده ياد اين گفته
وجه اشتراك تمام داستانها اين است كه “عدم قطعيت” در متنها
تنيده شدهاند و نويسنده با هر سبكى كه كار مىكند، آنقدر نشانه و دلالت و
تمهيد در اختيار خواننده مىگذارد كه خواننده
به تأويلهاى معينى برسد
ماركس
مىافتد كه “كارگرها در جامعه سرمايهدارى حضور دارند، اما از آن
نيستند.” و اگر از زاويه روسارا به انكار خود او نگاه شود، اين
گفته ديگر ماركس يادمان مىآيد كه “هيچ كارگرى دوست ندارد كارگر
باقى بماند.”
توصيف مختصر جشن تولد بيشتر از پيش گفته اول را بازنمايى مىكند.
خانم اينس مادر لوسيانا براى پذيرايى از مهمآن ها از وجود روسارا
استفاده مىكند؛ در صورتىكه چنين قرارى در ميان نبود و روسارا به
دعوت لوسيانا به آن جشن آمده بود. اين موقعيت روسارا را آزار
نمىدهد، بلكه ضربه وقتى بر او وارد مىشود كه خانم اينس به همه
دخترها هديه مىدهد و مىخواهد به روسارا پول بدهد؛ همانگونه كه
به فقير داده مىشود. در اينجا هديهها نشانههايى هستند از
دسترنج كار فكرى و يدى كارگران و كارمندان و بهطور كلى زحمتكشان
كه فرزندانشان در جشن تولد همسن و سالهاى پولدار خود بايد از آن
محروم بمانند و حتى مزيد بر آن هويت خويش را پنهان كنند. اما
فرديت، عزتنفس و مناعت طبع روسارا هم كاركرد خودش را دارد. با
ديدن پول نگاه زهرناكى به خانم اينس مىاندازد و خانم ثروتمند
“اسكناس در دست، جرأت نمىكرد دستش را پس بكشد. انگار كوچكترين
حركتى تعادل شكننده او را به هم مىريخت.” (صفحه 56)
كمترين شعار و حتى رويكرد آشكارى در اين داستان ديده نمىشود، قصه
خيلى جمع و جور و حتى در فضاسازى ضعيف است، اما در انتقال معنا،
آنهم مقولهاى كه هنوز جامعه جهانى با آن دست به گريبان است، موفق
است.
سومين داستان را از خانم دينا سيلبىيرادِكروس از كشور برزيل
انتخاب كردهام. داستانى بهنام “هدايت”.
داستان از نظر منِ خواننده بازنمايى روايى اين گفته نيچه است كه
“همسايه را به خود مؤمن كردن، سپس مؤمنانه به اين ايمان ِ همسايه
ايمان آوردن، چهكس را در اين شگرد ياراى برابرى با زنهاست؟”
نويسنده براى برساختن فضا و شخصيتهايش به گزينهگويى و ايجاز دست
زده است تا بخشهاى نسبتاً زيادى كه نوع روايتش از جنس نقل يا
بازگويى (Telling) است براى خواننده خستهكننده نشود و خواننده
هرچه زودتر از طريق تصوير و نمايش (Showing) به تماس مستقيم با
شخصيت اصلى دست پيدا كند. راوى كه حالا بايد سن و سالى داشته باشد،
در كودكى شاهد درخشش اخلاقى مادرش بود. البته اين درخشش به يمن
زيبايى شكوهمندش بود. چيزى كه نمىتوان انكارش كرد اين است كه
اعمال و رفتار خوب انسآن هاى خوشبر و رو بيشتر به دل اطرافيان
مىنشيند تا نيكرفتارى افراد معمولى و زشت و نيز بدرفتارى
زشتچهرهها بيشتر به چشم مىآيد تا كجرفتارى زيبارويان؛ چه در
جمع آشنايان و چه در يك اتوبوس مسافربرى. داستان هدايت، ضمن توجه
روايى به اين موضوع، استعارهاى از اين حقيقت است كه مردم دنبال يك
سنگ صبور مىگردند سپس بهخودى خود او را به يك منجى، يك معلم
اخلاق و هدايتگر تبديل مىكنند. و البته چهبهتر كه او قد وقامت و
بر و رويى هم داشته باشد.
جمله “آقا يه كم نصيحتمون كن” كه حتى در كلاسهاى دانشگاه هم
متداول است، هر چند يك مزاح است، اما از منظر روانشناسى اجتماعى
بيانگر گرايش بخشى از مردم است؛ اين گرايش كه آن ها دوست دارند
ديگرى به جاىشان فكر كند. موضوع فقط به عده خاصى در كشورهاى
عقبمانده و كتابچههاى “پرسش و پاسخ” و موضعگيرى سياسى و اجتماعى
مبتنى بر آن ها نيست، بلكه جمع كثيرترى را در برمىگيرد كه هميشه
دنبال مراد، آقا، پيشوا هستند. حتى دنياى ادبيات و فلسفه كه بايد
دامنش را از رابطه مراد و مريدى پاك كند، هنوز در اين و آن كشور از
اين تحجر و سنتگرايى بركنار نمانده است.
در كشورهاى آمريكاى لاتين كه كلكسيونى از ديكتاتورهاى آدمخوار را
در تاريخ خود دارد، گويى نياز به پيشوا امرى عادى است. حتى سيمون
بوليوار، آن آزاديخواه بزرگ هم بيشتر يك “روح سوار بر اسب” و مراد
بود تا يك زاپاتاى همتراز با فقرا. بىدليل نبود كه بوليوار با
جاهطلبىهاى عجيب و غريب فردى و آرزوى به گور رفتهاش يعنى مقام
امپراتورى بر “سرزمين كلمبياى بزرگ” در يادها مانده است تا رادمردى
استقلالطلب. بيشتر آن پيشواها و رهبرهاى انقلابى هم ابتدا از
آرمان به سوى سياست آمدند و بعد به تجارت و مقام رو آوردند و
سرانجام بهعنوان مالاندوز و ثروتمندى فاسد به خاك سپرده شدند؛ از
اين و آن رهبر حقيقى گرفته تا شخصيت آرتميو كروز در روايتى از
كارلوس فوئنتس مكزيكى.
در اين داستان كنايى، اين خود مردم هستند كه به مادرِ خوشگل راوى
پيشنهاد مىدهند كه آستينها را براى ايفاى نقش مشاور و هدايتگر
مردم بالا بزند. اما در جامعهاى كه هنوز انسان ها بهخاطر ميزان
سواد و ثروت و رنگ پوست و قيافه طبقهبندى مىشوند، مردم
نمىتوانند ايفاگران چنين نقشهايى را نستايند: “حرفهاى او روح و
روان مردم را صيقل مىدهد.” (صفحه 89) و تعريفهايى از اين دست.
حتى او را به كشيشى دعوت مىكنند: “چنان معطر و پاك و پاكيزه بود
كه همه مىگفتند به قديسها شباهت دارد. شباهت كه نه، اصلاً او را
قديس مىدانستند.” (صفحه 88) راوى كه در آن ايام دختربچهاى بيش
نبود، با هوشمندى به نكتههايى اشاره مىكند تا تقدسزدايى از
مقدسها را نشان دهد: “پدرم به مادر ايمان داشت، اما من اصلاً
اعتقادى مىداشتنم. يك قديس كه نبايد خندههاى خوشخوشك (جلف) سر
دهد و خوش بگذراند؟ روى همين اصل خندهها و شوخىها را گذاشت براى
وقتهايى كه توى خانه تنها بوديم.” (صفحه 88) بهعبارت دقيقتر
نيازى نبود كه فاجعهاى در روايت اتفاق بيفتد تا مردم بفهمند
قديسهشان روزى دستگل به آب مىدهد؛ هر چند كه راوى از اين نكته -
همان چيستى چيز - نيز غافل نشده است. البته به عقيده من حتى اگر
پايانبندى تكاندهنده و فراموشناشدنى روايت هم حذف مىشد، باز
خواننده كمبودى حس نمىكرد؛ زيرا راوى از ديد محدود خود، حدس
مىزند كه پشت خال سياه روى دندان بايد فسادى نهفته باشد و قضيه به
يك خال محدود نمىشود. وقتى راوى مىبيند كه مادرش با شوق و ذوق
بيش از حدى با صدايى لرزان مىگويد: “فكرش را بكنيد، حالا مرا خانم
كشيش صدا مىزنند.” و در همان شب مىگويد: “من فقط يك آدم
معمولىام و از اين القاب خوشم نمىآيد” (صفحه 88) پى مىبرد كه
مادر دودوزهبازى مىكند. پيشبينى او زمانى به واقعيت نزديك
مىشود كه مادر جوانكى نيمهخل و چل را براى هدايت كامل به خانه
مىآورد، روى او هم تأثير مىگذارد، اما در مقابل بقاياى اراده و
تهمانده عقل او را با شيفتگى نسبت به خود جايگزين مىكند. آخر و
عاقبت جوان را بايد در داستان خواند تا ماهيت مسلك مريد و مرادى
بهتر عيان شود.
چهارمين داستان “باران كه بند بيايد” نوشته آنتونيو مونتانا از
كشور كلمبيا است؛ داستانى با سبك و سياق رئاليسم جادويى و با معناى
زجرآلودى از جدايى انسان و زندگىاش. باران و باد استعاره طبيعت و
زندگى و تداوم هستىاند و دراز كشيدن آن سه مرد مهجور در ننو و چشم
بستنهاى طولانىشان يا ايستادن منفعلانهشان پشت نردههاى كلبه
استعاره سكون و مرگ محتوم است؛ خصوصاً به اين دليل كه “نسيم بوى نا
و چيزهاى گنديده مىداد و هوا خفه بود.”(صفحه 134)
اما چه كسى قرار است بميرد؟ سياهه كه فكر مىكرد دنيا را آب
مىگيرد يا گابريل يا سوارش كه بىخيال ورق بازى مىكردند؟ وقتى
نسيم بدبو (نشانه حياتگريزى) جاى باد (حيات) را گرفته بود، و باد
بهكلى از نفس افتاد،
در كشورهاى آمريكاى لاتين كه كلكسيونى از ديكتاتورهاى
آدمخوار را در تاريخ خود دارد، گويى نياز به پيشوا امرى عادى است. حتى
سيمون بوليوار، آن آزاديخواه بزرگ هم بيشتر يك “روح سوار بر اسب” و مراد
بود تا يك زاپاتاى همتراز با فقرا
آسمان صاف مىشود و نوبت به پشهها مىرسد.
آنگاه مردهايى كه با هم حرف هم نمىزدند، به ستوه مىآيند و
بدنشان از خون و خونابه و دست و بال پشه پوشيده مىشود. سياهه
خواب زنهاى سرخپوست اسير را مىبيند، اما بيدار كه مىشود، فرياد
مىزند: “فردا باران مىآيد.” و آن دو به او مىخندند، اما صبح كه
دميد طوفان و بوران چشم درمىآورد. هر سه مرد زمينگير مىشوند.
“ديگر حال فكر كردن به چيزى را نداشتند. حال و حوصله ورقبازى هم
نداشتند.” خصوصاً به اين علت كه “همهچيز بوى لاشمرده مىداد و
قرقىهايى در آسمان مىچرخيدند.” (صفحه 137) فقط سياهه كه تب داشت،
مرگ خود را پيشبينى كرده بود: “كركسهاى لعنتى منتظرند من بميرم.”
و بعد باز باران و گرما و هذيان استفراغ و صداى قرچقرچ له شدن
عقربها زير پاى گابريل. گردنِ سياهه از نيش اين عقربها همچنان
باد مىكرد و مرگ با آشوبى تدريجى چهره نشان مىداد. گابريل و
سوارش هم كم كم از پا مىافتند: “لبهاى خشك و داغمهبستهشان
بهزحمت باز مىشد. كسى چه مىداند توى آن طوفان تازه و باران،
خواب چه زمانى آن ها را گرفت.” (صفحه 144)
داستان نه مبارزه انسان با طبيعت را بازنمايى مىكند، نه حتى تلاشش
را براى بقا. فقط انفعال او را نشان مىدهد و كابوسهايى را كه
تعبيرشان چيز ديگرى است. اين، كركسها و عقربها و پشهها هستند كه
همراه با قطرههاى آب (باران) و اجزا هوا(باد) در حركتاند. انسان
ناظرى بيش نيست و فقط مىتواند شاهد مرگ ديگرى و خود باشد. دعا
حداكثر كارى است كه انسآن ها در اين فضاى شكنجهآلود انجام
مىدهند؛ چيزى كه آن هم به خواب و چهبسا مرگ منتهى مىشود.
اى كاش خواننده مىفهميد اين سه مرد در اين دوزخ چه مىكردند، از
كجا آمده بودند و چه رابطهاى با هم داشتند. ظاهراً نويسنده چنان
شيفته فضاسازى خود شده است كه متوجه اين كمبود نگرديده است. اما
درمقابل، در ساختن حال و هواى يك دوزخ اين جهانى سنگ تمام
مىگذارد.
نمىتوان اين مقاله به پايان رساند و از داستان “در انتظار
پوليدورو” نوشته خانم آرمونيا سامرس از كشور اروگوئه و نيز داستان
لطيف و فراطبقاتى “سگ، شب، كودك” اثر خانم آماليا رنديك از كشور
شيلى حرف نزد. در داستان اخير مرزهاى اختلاف انسان و حيوان و
اختلاف طبقاتى درهم مىشكند. خوان كوچولو پسر يك كارگر معدن با سگ
آقاى ماريوس صاحب معدن مأنوس مىشود و زندگى خالى، بىروح و فقيرآن
هاش را با اين سگ دلنشين مىسازد و آقاى ديويس صاحب معدن كه هميشه
از كارگران فاصله داشت و دارد، مهر خود را به انسانى ديگر، با
بخشيدن سگ به خوان، جبران مىكند. فضاسازىها و رابطه خوان و سگ از
قوىترين بخشهاى داستان است.
در داستان نمادين “در انتظار پوليدورو” پيرمرد نعشكشى را مىبينيم
كه براى سرگرمى هفتاد و يك ساعت دارد، اما يكى از ساعتها با بقيه
همنوا نيست. پيرمرد كه يكبار براى دفن در تابوت گذاشته شده بود،
حالا باورش شده كه تا وقتى اين عدمهماهنگى وجود دارد، زنده خواهد
ماند. تركيبى از دروغ محض و حقيقت كه با توجه به وضع اسرارآميز
پيرمرد و حرفهاى پرت و پلايش باورپذير شده است و داستانى را تا
مرز قصه پريان شكل داده است.
حقيقت اين است كه تكتك داستان هاى اين مجموعه جذاباند و معناگرا
و چنانچه موضوع محدويت در ميان نبود از همه آن ها چيزى مىگفتم.
اما با توجه به جميع شرايط فقط بهسهم خود زحمات يكى از پركارين
مترجمان بىادعاى كشور، امرايى را، بار ديگر ارج مىنهم؛ هم به
دليل گزينشهاى خوبش و هم ترجمههاى روانش.