«... همه چيز بيهوده است، زندگی سراسر بيهودگی است. درست مانند
دويدن دنبال باد.» سليمان نبی
«...شاید بشود جامعه ای ساخت که بتوان در آن زندگی کرد، اما با
این همه زندگی پوچ است. بی هدف است و به تمامی می رسید، اما معلوم
نیست چرا؟» بهرام صادقی
بهرام
صادقی آثار فراوانی ندارد، (مجموعه داستان «سنگر و قمقمههای خالی»
به همراه چند داستان پراکنده و یک داستان بلند به نام «ملکوت» )
اما با همین کارنامه؛ به عنوان یکی از بهترین داستان نویسان معاصر
جایگاه خود را تثبیت کرده است.
بطور کلی آثار صادقی را میتوان به دو دسته مشخص تعریف کرد. نخست
داستان هایی که با داشتن درونمایه طنزی تلخ، زندگی و جامعه را به
ريشخند گرفته است، ـ گرچه گاه نيز دورنمای امید به زندگی بهتر، در
بعضی آثار او دیده میشود. ـ دوم داستانهای فلسفی که بیش تر به
پوچی و بیهودگی زندگی اشاره دارد، که مهمترین آن داستان بلند
«ملکوت» است؛ اثری که از شاخص ترین نوشته های اوست.
اما بیش از آن که به «ملکوت» بپردازم، لازم است اشاره ای به داستان
کوتاه «تدریس در بهار دل انگیز» بکنم، چون علاوه بر این که از
بهترین داستانهای فلسفی نویسنده است، شخصیت این داستان همسویی
نزدیکی با شخصیت اصلی «ملکوت» دارد.
موضوع داستان «تدریس...» در باره کلاس درسی است که شاگردان و معلم؛
با توصیفی واقعی و حقیقی ترسیم می شوند. بطوری که خواننده نیز در
این فضا قرار میگیرد و همه چیز را طبیعی و حقیقی می پندارد. اما
خیلی زود پی می برد که همه چیز توهمی بیش نیست و گویی شخصیتها در
مه و غباری رمزآلود قرار گرفته اند و توانایی شکستن این فضای
غیرمحسوس را ندارند. شاگردان با این که در کلاس حضور دارند، اما
همگی تنهایند. هیچ کس نمی تواند با دیگری ارتباط برقرار کند. هیچ
کس نمی داند مخاطبش کیست؟ مگر معلم کلاس که بجای تدريس، شاگردان را
محاکمه و گاه شاگردی که پیرتر از دیگران است، مواخذه و مجازات می
کند. آیا شخصیت معلم، همان «م.ل» داستان «ملکوت» است؟
ملکوت
در ابتدای داستان به آیه ای از قرآن، « فَبَشِر هُم بِعَذابِ
الَیم» اشاره می شود. مشخص نيست نویسنده از ذکر اين پیام چه هدفی
دارد! به عبارتی از کدام عذاب الیم می ترسد؟ جن، مرگ یا سرنوشت
تقدیرگرایانه ای که سرنوشت انسان را در چنگال خود دارد و راه گريزی
ندارد؟
در شهرستانی کوچک و دورافتاده، آقای «موّدت» به همراه سه نفر از
دوستانش در باغی مشغول خوشگذرانی هستند. ـ از این گروه تنها شخصیت
اصلی «آقای موّدت» به اسم نامیده می شود. دیگر شخصيت ها: مرد
ناشناس، مرد چاق و مرد جوان همگی با همین مشخصات معرفی می شوند. ـ
در اين موقع جن در بدن آقای «موّدت» حلول می کند؛ چنان که داستان
با همین جمله آغاز می گردد:
«در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای «مودت» حلول
کرد...»
در این جا با دو گونه زمان مواجه ایم، زمان خطی داستان که روال
حادثه و زندگی شخصیت ها را پی می گیرد. و اين زمان از چهارشنبه شب،
ساعت یازده آغاز و تا صبح پنجشنبه به پایان می رسد. این همان زمان
جاری، گذرا و فرسایشی است و به عبارتی با مرگ پیوند می خورد. اما
زمان دیگری نیز است که بر ذهنیت و اندیشه شخصیت ها حاکم است، و آن
زمان اسطوره ای است که با شیوه سیال ذهن و تک گویی های درونی و
خاطرات و بازگشت به گذشته، از ازل تا ابد تداوم دارد.
در رمان؛از یک سو با خلق شخصیت های اساطیری («م.ل» و «دکتر حاتم»)
روبرو هستيم که از دنیای بی مرگی خسته شده اند و مرگ را آرزو می
کنند، ـ برای نشان دادن پوچی و بیهودگی زندگی ـ و از سوی دیگر،
شخصیت های زمینی ـ مردانی که در باغ مشغول عیش و نوش هستند. ـ همگی
خواستار این دنیا و شیفته زیبایی ها و کامجویی از لذت های آن
هستند، برای همين آرزوی زندگی طولانی دارند.
نويسنده برای تحقق اين امر از اساطیر یاری می جوید. او «م.ل» را
جای «یهوه» می نشاند و «دکتر حاتم» را جای «ابلیس» تا ضمن ارائه
درگیری ازلی میان «یهوه» و «ابلیس» به این پرسش اساسی پاسخ دهد؛ که
انسان در ميان این دوگانگی تناقض آمیز «نیک و بد، نور و تاریکی،
خیر و شر و ...» تنها بازیچه ای بیش نیست، بازیچه ای که در نهایت
ناامیدی از همه جا به پوچی می رسد و حتی ناچار می شود رنجی ابدی و
سیزیف گونه را تحمل کند.
شخصیت های زمینی داستان، همگی دوستدار زندگی هستند و از مرگ می
ترسند. چه «مرد جوان» که کارمندی ساده اما ناامید به آينده است،
سعی می کند امیدوارانه کار ارزشمندی انجام دهد و چه «مرد چاق» که
تاجر پولدار موفقی است و دوست دارد سال ها زندگی کند و از آن لذت
ببرد. حتا «مرد ناشناس» که بعد مشخص می شود، همدست «دکتر حاتم» یا
همان «ابلیس» است، سعی می کند با جمع آنان هیجان بدهد و لذت ببرد.
مرد چاق خندهء خود را فرو خورد و دستش را از دست دوستش بیرون کشید؟
ـ صدبار گفته ام که از این شوخی ها بدم می آید. حالا به کوری چشم
تو، درست گوش کن، خیال دارم صد سال عمر کنم، به همین چاقی و
سلامتی، بخورم و کیف کنم، باز هم زن بگیرم، صیغه بگیرم و لذت ببرم.
انشاء الله با همین دست های خودم ترا کفن می کنم.! «ملکوت ص ...»
در حالی که شخصیت های آسمانی گویی در جهانی اسطوره ای زندگی می
کنند. با این که آن ها همان خصوصیات آدم های حقیقی را دارند، اما
با رفتار و کردارشان انگار متعلق به این دنیا نیستند. «دکتر حاتم»
گرچه نمادی از «ابلیس» است، اما دارای سرشتی دوگانه است. هم به مرگ
تمایل دارد و هم به زندگی. گویی او خود «ابلیس» نیست، بلکه انسانی
است که گرفتار اندیشه های شیطانی و خدایی است. آن جا که خودش این
دوگانگی را بر زبان می آورد:
«... یک گوشه ی بدنم مرا به زندگی می خواند و گوشه ی دیگری به مرگ.
این دوگانگی را در روحم کشنده تر و شدیدتر حس می کنم... نمی دانم
آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام را؟... من مثل خرده آهنی
میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ می خوردم.» «همان منبع »
شخصیت آسمانی ديگر، «م.ل» است. او نیز مانند «دکتر حاتم» دچار
دوگانگی است. برای همین در جستجوی بیهوده ای؛ دنیا را زیر پا می
گذارد. شهر به شهر، کوی به کوی و خانه به خانه می گردد. در این راه
اجازه می دهد، هر بار عضوی از اعضای بدنش را قطع کنند و آنگاه آنرا
در شیشههای الکل برای خودش نگه می دارد. کالسکه چی پیری نیز
کالسکه سیاهی را می راند که در آن تابوت پسرش قرار دارد. (اینکه
نویسنده از بیان اين موضوع چه منظوری داشته، مشخص نیست. شاید پسر
«م.ل» نمادی از انسان است که با وسوسه شيطان؛ محکوم به زندگی
دنیایی و بازیچه او شده است.) همان وسوسه ای که به تقابل میان
«یهوه» و «ابلیس» منجر گردید. از قضا طرح اصلی داستان از همین جا
آغاز می گردد.
«م.ل» که خودش را به تیغ جراحی «دکتر حاتم» سپرده است، پیش از آن
که آخرین جراحی روی دست سالم او انجام شود،
دچار
کابوسهایی می شود که شخصیتش را متحول می کند. او در یکی از
غروبهای حزن انگیز، به یاد می آورد؛ چگونه پسرش را کشته و نوکرش ـ
شکو ـ که شاهد قتل بوده، لال کرده است. و اکنون که از ملکوت خود به
زمین آمده، یکباره می فهمد «دکتر حاتم» همان ناشناس مرموزی است که
در گذشته طرح دوستی با پسرش ریخته و اندیشه پوچی و بیهودگی را به
او القاء کرده است. برای همين از ترس اینکه پسرش وسوسه شود و به
«دکتر حاتم» بپیوند، او را میکشد و تصمیم میگیرد، «دکتر حاتم» را
نيز بکشد. از طرفی «دکتر حاتم» نیز «م.ل» را شناخته و برای همین
تاریخ آخرین جراحی او را مدام عقب میاندازد. که شاید بتواند
مقاومت او را درهم بشکند. ـ زمانی که این میل به زندگی در «م.ل»
جوانه میزند و تصمیم میگیرد که از همه مواهب زندگی استفاده کند و
لذت ببرد، حتی سعی می کند، همه اندیشههای تلخ خود را مانند: اعضای
تکه تکه شدن بدنش، کشتن پسرش، درگیری با «دکتر حاتم و ... را از
ذهنش دور بریزد. از «دکتر حاتم» می خواهد که از بریدن آخرین عضو
بدنش خودداری کند، غافل از اینکه همه چیز پایان یافته و مرگ و
بیهودگی زندگی یکباره به سراغ همه می آید. چون که به همه ساکنان
شهر، مرد چاق، مرد جوان و حتا «م.ل» آمپولی تزریق می شود که هیچ
پادزهری به آن کارگر نیست و همه را خواهد کشت. «دکتر حاتم» نیز پس
از اینکه شهر به گورستانی تبدیل شد، از آنجا کوچ خواهد کرد.
دکتر حاتم به منشی جوان رو کرد و گفت:
ـ آمپول هائی که به شما و این دوست تنومندتان زده ام چیزی جز یک
زهر کشنده نیست که به نحو وحشتناکی، همراه با عذاب و شکنجه، شما را
خواهد کشت. بزودی خواهد کشت.
...
ـ بهتر است فکرهای بیهوده را از سرتان دور کنید. این آمپولها
تریاقی ندارد که دنبالش بروید، به من هم نمیتوانید اذیتی برسانید
و مثلا" انتقام بکشید و مجبورم کنید که نجاتتان بدهم. دیگر کار از
کار گذشته است. از آن گذشته شما تنها نیستید، با اقوام و همسایگان
و همشهریان و زن و بچه خود خواهید مرد. این خودش نعمت بزرگی است.
فصل پایانی از چند جهت دارای اهمیت است، نخست این که یکبار دیگر با
توالی زمانی در داستان مواجه می شویم. یعنی اینکه شب به پایان میرسد و سپیده دم آغاز می شود و شب نشینی «مودت» و دوستانش که در باغ
برای عیش و نوش گرد آمده بودند، به پایان می رسد. دوم اینکه «م.ل»
و «دکتر حاتم» به آنان می پیوندند و نویسنده با تاکیدی واضح نشان
می دهد که آندو «خدا» و «شیطان» هستند. ـ که شاید اصلن نیازی به
این امر نبود. ـ سوم «دکتر حاتم» مرگ تنی از شخصیت ها را پیشگویی
می کند و گره گشایی در داستان ایجاد می کند.
منشی جوان هر یک از دوستانش را که اکنون برخاسته بودند بار دیگر با
فشار به زمین انداخت و بی آنکه توجهی بکند پا روی مرد چاق گذاشت و
بسوی دکتر حاتم دوید؟ ... دکتر حاتم راه را بر او بست:
ـ آنجا نروید، خواهش می کنم. آنها نمی توانند کمکتان کنند.
ـ مگر او خدا نیست؟ شما خودتان می گفتید، بنا بر این چرا نتواند
کمک کند؟ تازه اگر خدا هم نباشد برای خودش آدمی است. همه چیز را
برایش می گویم، فریاد می زنم و می پرسم: آیا حق است؛ آیا واقعا"
باید اینطور باشد؟
باری «دکتر حاتم» شنلی بلند و سیاهرنگ به تن در هيأت شيطان ظاهر می
شود و وجودش را به شخصیت ها تحمیل می کند، «مرد جوان» ترسان از
پیشگویی مرگش، بسوی «م.ل» می رود تا از او کمک بگیرد، غافل از
اینکه او خودش بیشتر به کمک نیاز دارد.
ـ نه، او نباید چیزی بداند، مخصوصا" از آمپول ها. از آن گذشته،
خودش بیشتر از شما به کمک احتیاج خواهد داشت و کسی هم نخواهد بود
که حتا حرفش را بشنود.
«مرد جوان» نمی پذیرد و مأیوسانه اعتراض می کند. اما زمانی که درمی
یابد، تاکنون بازیچه ملکوت بوده و به اين دلیل زنده مانده است که
رنج بکشد، به پوچی و بیهودگی زندگی پی می برد. پس به ناچار از مرگ
استقبال می کند، اما نه آن گونه که «دکتر حاتم» می خواهد.
منشی جوان، مثل غریق نومیدی که به تخته پاره ای برخورد کند، پوشهء
شنل دکتر حاتم را گرفت و کشید وفریاد زد:
ـ به ملکوت هم زدی؟ او دیگر چه گناهی داشت؟
ـ خودش می خواست.
ـ و تو نمی توانستی او را ببخشی؟ ندیدی که چه اندازه جوان و معصوم
است.
دکتر حاتم شنل را از دست او بیرون کشید:
ـ شما از مرگ ترسیده اید؟
منشی جوان به دور خود چرخید و گفت:
ـ من خواهم مرد! بدبخت آواره! اما مثل رفیقم سکته نخواهم کرد....
من همه عذاب ها و شکنجه ها و بی عدالتی هایتان را تحمل می کنم، به
راحتی... و از هیچکدامتان هم انتظار کمک نخواهم داشت.