
حرف مىزنم پس هستم
فتحالله بىنياز
سخنی در باب روانشناسى گفتگو در ادبيات
اگر دكارت مىگفت: “فكر مىكنم پس هستم.” و ماركس مىگفت:
“تغيير مىدهم پس هستم.” و فرويد مىگفت: “خواب مىبينم پس هستم.”
امروزه مردم همسو با متفكرين مىگويند: “حرف مىزنم پس هستم.”
اما حرف زدن به بيان روزمره كلمات منحصر نمىشود. در فلسفه مسلط
روز يعنى هستىشناسى، چون انسان به دليل جستجوى معناى هستى در
“حقيقت” سهيم مىشود، لذا پاسدار و تأويلگر “وجود” مىشود و
انديشهاش توجيهگر “وجود” و زبانش منزلگاه حقيقت وجود مىشود.
روانشناسى مدرن و اكثريت روانكاوان بر اين باورند كه حرف زدن نوعى
فرياد زدن، گونهاى تخليه عصبى، فرافكنى و بهطور خلاصه “جبران”
است. جهان آكنده از درد است و مردم مىخواهند يك جورى آن را بيرون
بريزند و همدرد يا دستكم همدل يا همزبان پيدا كنند. ادبيات به
مثابه هنرمندانهترين عرصه بازنمايى اين گرايش، خواه ناخواه به سمت
گفتگوى بيشتر مىرود. بههمين دليل امروزه “صداى آدمها” مهمتر از
قيافههاىشان شده است و “گفتگو” وزن بيشترى در ادبيات، از جمله
داستان كوتاه، پيدا كرده است. اين امر بعضى از خوانندهها را خسته
مىكند. ظاهرا اين عقيده با اسكيزوفرنيك بودن انسان در شرايط كنونى
مغايرت دارد، اما چنين نيست. در واقع كمحرفى اسكيزوفرنيك و پرحرفى
متضاد با آن دو روى يك سكهاند. آدمهايى در كنار ما به سر مىبرند
كه ماه تا ماه دهن باز نمىكنند، در مقابل كسانى هستند كه طى نيم
ساعت در اتاق انتظار يك مطب و حتى اتوبوس بخش زيادى از زندگىشان
را به شما مىگويند. به طور سمبوليك ظاهراً يا مردم از جنس
جوانىهاى كلينت ايستوود هستند كه در فيلم دو ساعته ده كلمه حرف
نمىزد يا از جنس آدم وراجى مثل وودى آلن . حال پرسش اين است:
نويسنده چه كند كه با گفتگوهاى شخصيتهايش خواننده را خسته نكند
بهعبارت ديگر در يك داستان كوتاه، عنصر “گفتگو” بايد چه وزنى
داشته باشد؟ با توجه به اين حقيقت كه گفتگو، به عنوان مادهاى از
پيكره داستان كوتاه، در كنار و همراه با فضاسازى، شخصيت پردازى،
عمل و حركت، محصول فرايند سنتز خودآگاهى نويسنده و از الزامات كليت
ساختار داستان است. البته هر خوانندهاى، مستقل از خواست نويسنده و
جدا از تأثير كلى يك داستان كوتاه به خودى خود، در فرايندى ذهنى كه
حتى از اراده و تمايلات شخصى خودش هم استقلال دارد، نسبتهاى
گفتگو، عمل و حركت، شخصيتپردازى و فضاسازى را مىسنجد. به اعتبار
دقيقتر، پرسش وزن گفتگو در عرصه روانشناختى تعيين مىشود.
بنابراين، حقانيت پرسش نه وابسته به نويسنده است و نه خواننده.
با اين مقدمه، به اين پرسش مىرسيم كه منظور از “وزن و ميزان”
چيست؟ آيا منظور تعداد كلمات و سطرها و يا به عبارتى حجم ظاهرى است
و يا منظور از وزن گفتگو، نسبت ارزش كيفى گفتگو به كل اثر، در
مقوله زيباشناختى، و يا اعتبار ماهوى محتوى اثر است؟ البته
خوانندگان مىدانند كه وزن گفتگو را، طرح داستان، درونمايه آن و
فرايند كلى اثر تعيين مىكند. اما آيا اين نكته به معناى آن است كه
در هر اثرى بين وزن گفتگو، عمل و حركت، شخصيتها و فضاها، تناسب و
توازن برقرار است و در هر سه حالت پاسخ مطلوبى دارد؟ براى اين
منظور مطالعهاى مختصر در سير داستانهاى كوتاه، عارى از
سودمندىهاى تئوريك نيست. در آثار ادگار آلن پو، به عنوان
پايهگذار داستان كوتاه، گفتگو تقريباً وجود ندارد؛ حتى جايى كه
شخصيتى حرف مىزند، شخصيت ديگرى (معمولاً راوى) آن را به شكل
روايتى بيان مىكند؛ مثلاً در سقوط خانه آشر يا ميعاد - كه اين
دومى در عرصه گفتگو “سطرهاى” بيشترى را به خود اختصاص مىدهد. علت
بىگفتگو بودن داستانهاى كوتاه پو، اساساً به فضاى دهشتانگيز و
پر رمز و راز و شخصيتهاى انتزاعى او بر مىگردد كه معمولاً
انسانهاى ماليخوليائىاند كه از سنت، شرايط تاريخى و حتى زمان و
مكان منفك شدهاند و طبعاً با پيرامون، از جمله همنوعانشان، رابطه
ندارند كه بخواهند حرف بزنند؛ مگر آن كه بخواهند آنها را به قتل
برسانند ( بشكه آمونتيلادو) و يا از خودكشى و مرگ قريبالوقوع خود
سخن بگويند؛ مانند ميعاد. از سوى ديگر، در آثار پو، عنصر
تعيينكننده داستان، “فضا” است و نويسنده به يارى سبك گوتيك،
دگرگونهنمايىهاى

روانشناسى مدرن و اكثريت روانكاوان بر اين باورند كه حرف زدن
نوعى فرياد زدن، گونهاى تخليه عصبى، فرافكنى و بهطور خلاصه “جبران” است.
جهان آكنده از درد است و مردم مىخواهند يك جورى آن را بيرون بريزند و
همدرد يا دستكم همدل يا همزبان پيدا كنند
 |
مكرر و هجو هيستريك حاكم بر داستان، ظاهراً و تا
حدى چنين زيادى، ضرورت “گفتگوهاى معمول” را منتفى مىكند. يكى از
دلايل “زنده نبودن” شخصيتهاى پو، همين مشخصه است. با اينحال
نمىتوان منكر شد كه خواننده “كمبودى” حس نمىكند. گوگول، كه
داستانهاى كوتاهش چندان هم كوتاه نيست، تا حدى گفتگو را وارد
داستانهاى كوتاه كرد، اما بيشتر اين گفتگوها با فرايند
داستانهايش همسطح نيستند و بيشتر جاها، تحميلى، زودگذر، كم اثر و
سرسرىاند و بههمين دليل حجم زيادى را به خود اختصاص دادهاند. گى
دوموپاسان، پا را از گوگول فراتر گذاشت و بر حسب نياز از عنصر
گفتگو استفاده بيشتر و موثرترى كرد، اما وجه زيباشناختى و وجه
محتوايى آثار كوتاهش را به گفتگو محول نكرد. به بيان دقيقتر،
شخصيتهاى داستانهاى او براى اين حرف زدهاند كه خود نويسنده حرف
بزند. در “يكتكه ريسمان”، گفتگو جاى خاص خود را در بافت اثر پيدا
مىكند و در “مهمان” گفتگو ارزش بيشترى نسبت به داستان قبلى دارد.
چخوف، قالب منسجمتر و گوياترى به وزن گفتگو بخشيد و آن را تا
مرحله تبلور شخصيت به مثابه يك “تيپ” و نمود گونههاى تفكر و منطق
پيش برد. در بعضى از آثار چخوف، بنا به اعتراف اكثر منتقدين، توازن
بين گفتگو و كليت اثر به بهترين نحو رعايت شده است و تناسب ساختارى
دقيقى بين شخصيتها، فضا، عمل و حركت و گفتگو وجود دارد. “متهم” به
دليلى كه ذكر آن خواهد رفت، اساساً گفتگو است، “ماشنكا” ظاهراً
خيلى گفتگو دارد، “شرطبندى” كمتر از ماشنكا، در “وورچكا” گفتگو
ناچيز است و در “سرگذشت ملالانگيز” كه داستانى طولانىتر است،
گفتگوها فقط براى تكميل تاًثير به كار مىروند. اما در تمام اين
داستانها، تعداد سطرهاى گفتگو زياد به نظر نمىرسد، زيرا با
ساختار كلى داستان هماهنگى دارند.
با تغيير سبك نويسندگان و به كارگيرى تكنيكهاى فراگيرتر و در عين
حال مؤخرتر، هر چند در آميزهاى از ذهن و عين، حقيقت و دروغ، رؤيا
و واقعيت، گرايش به سمت كاهش وزن كيفى، زيباشناختى و محتوايى گفتگو
نيز مشاهده مىشود.اگر داستانهائى مانند “پارهاى ابر” و “مردگان”
جويس كنار گذاشته شوند، بقيه - مثلاً “برخورد”، “پانسيون”، “واقعه
دردناك” و “اولين” به لحاظ حجم و مضمون از گفتگوى ناچيزى
برخوردارند.
شرود آندرسن، حتى همين گفتگوى ناچيز را در تعداد زيادى از
داستانهاى كوتاهش - مانند “قرارداد”، “ماجرا” و “مرگ در جنگل” -
ناچيزتر كرد و گفتگو را بهمثابه يك امر اتفاقى مورد استفاده قرار
داد. ويليام فاكنر، در اكثر داستانهايش - “مو”، “عمو ويلى”،
منتهاى خست را در گفتگو نشان مىدهد اما خواننده، كمبودى حس
نمىكند.
شمار كثيرى از نويسندگان اروپا و آمريكا، تا مدتها در آثار كوتاه
خود همچنان “گفتگوگريز” باقى ماندند.
اما از همراهان و ياران جوان شروود آندرسن، كسى هم بود كه راه
داستان كوتاه خود را، دستكم در عرصه گفتگو، از آندرسن جدا كرد.
اين شخص، كه به اندازه فاكنر محبوب و مورد حمايت آندرسن بود، كسى
جز همينگوى نبود. همينگوى به جريان ديگرى از كوتاهنويسها پيوست
كه داستانهاى خود را بر محور گفتگو يا دستكم زير “سايه” گفتگو
شكل مىدادند و پيش مىبردند. همينگوى، وزن گفتگو را به لحاظ حجمى،
چنان بالا برد كه شمارى از داستانهاى كوتاهش به وضوح
گفتگونامهاند. در اكثر داستانهاى كوتاه او، داستان و كل روايت به
گفتگو محول مىشود و توصيف به حداقل مىرسد. او با همين گفتگوها،
نهتنها شخصيتسازى و حتى فضاسازى مىكند، بلكه بهعنوان عنصر
پيشبرنده داستان و نيز بيان و تصوير وضعيت، درونمايه و شرايط كلى
حاكم بر فرد (شخصيت) يا كل (جامعه) استفاده مىكند. البته بسيارى
از خوانندههاى عادى از وراجىهاى شخصيتهاى داستانهايى مانند
“امروز جمعه است”، “قاتلها”، “يك مسابقه”، “تپههايى همچون
فيلهاى سفيد” و “هزار دلار” گله و شكايت مىكنند؛ زيرا اين
گفتگوها ظاهراً براى اين دسته از خوانندهها نشانههايى نيستند كه
آنها را به حساب “شخصيتپردازى” يا پيش بردن داستان بگذارند، بلكه
به ظاهر گفتگوهايىاند در حد مسائل سطحى و روزمره كه بعضاً خصلتى
آمريكايى دارند. خواننده داستانِخوان يا به اصطلاح حرفهاى، و حتى
خواننده عادى با كمى كنكاش، بههمين سادگى به گفتگوهاى داستانهاى
كوتاه همينگوى نمىنگرد؛ زيرا مىفهمد كه نويسنده براى نمونه در
داستانهاى قاتلها يإ؛حح تپههايى همچون فيلهاى سفيد، مىخواهد
به كمك گفتگو وجهى يا وجوهى از شخصيتها و روابط اجتماعى را به
نمايش بگذارد - مثلاً خشونت پنهان را در داستانهاى “قاتلها”،
“ارودگاه سرخپوستان”، “تپههايى همچون فيلهاى سفيد”.
به هر حال اين نوع گفتگوگرايى شديد، پس از يك دوره ركود، كه با
تأثير نويسندگان تعادلگرايى مانند فرانك اوكانر، سامرست موآم،
هاينريش بُل، برنارد مالامود، رو به افول گذاشته بود، بار ديگر
ميداندار عرصه ادبيات شد، بهطورى كه بهنظر بعضى از خوانندههاى
“حرفهاى”، داستان كوتاه تركيبى از گفتگوهاى طولانى و حركات ناقصى
است كه با ابهامآفرينىهاى نويسندهها، به سياه مشقى بىتأثير و
حتى بىهويت تبديل شده است.
بار ديگر به پرسش اول بازگشتهايم. آيا مىتوان به استناد تعداد
سطرها و نيز ارزش و استحكام گفتگوى شخصيتها، در باره كم يا زياد
بودن آن حرف زد؟ براى پاسخ دقيق به اين پرسش بايد ديد گفتگو را
شناخت و آن را از مكالمه جدا كرد. حسن پرسيد حالت چطور است/ على
گفت بد نيستم/ حسن گفت چه خبر؟/ على گفت خبر خاصى ندارم. اين نوع
مبادله واژهها گفتگو نيست بلكه مكالمه است، شخصيت نمىسازد و
داستان را پيش نمىبرد. در حالى كه اگر على جواب مىداد اين روزها
حال براى آدم نمىماند و در جواب سؤال دوم مىگفت “فقط مىدونم كه
هر روز بدتر مىشه” خواننده با يك شخصيت بدبين روبهرو مىشود.
بنابراين اين نوع گفتگوها را نبايد به حساب پرگويى نويسنده گذاشت.
نكته ديگر اين كه در بعضى از داستانها، گفتگو فقط براى حذف حضور
نويسنده و حجم و حيات بخشيدن به داستان و نمايش خصوصيات، افكار و
تمايلات شخصيتها نيست، بلكه خصلت ساختارى و بنيادى دارد، يا بار
درونمايه را بر دوش مىكشد و يا طرح را كامل مىكند و يا قالب را
انسجام مىبخشد و يا موقعيتى را تثبيت مىكند. مثلاً در داستان
“متهم” اثر چخوف، كه گفتگوى يك روستايى (متهم) و يك قاضى را به
خواننده انتقال مىدهد، عنصر گفتگو از حد و اندازه “شخصيتپردازى
ديالوگى” فراتر مىرود و تقابل دو منطق كاملاً متضاد افاده مىشود:
منطق انسان فقيرى كه به خود حق مىدهد براى رفع نيازش پيچ و
مهرههاى ريل راهآهن را بردارد و اين كار را “گناه و شر” نمىداند
و در تضاد با درستكارى نمىبيند و منطق قاضى وظيفهشناسى كه مدافع
قانون و نظم موجود است. در اين داستان، براى اين كه گفتگو بيانگر
دو منطق مستقل از فرديت باشد، روستايى انسانى شريف، سادهلوح و
پاكطينت و قاضى، مردى رئوف و تا حدى آگاه نشان داده مىشود. در
اينجا، اگر نگوئيم منطق طبقاتى جامعهشناختى، دست كم تقابل عام و
جهانشمول منطق فقر و ضعف با قدرت و ثروت را به صورت هنرى “حس”
مىكنيم. بهبيان ساده، يك درونمايه بهصورت جانمايهاى از گفتگو
نمود پيدا مىكند.
يا در داستان “كهنترين داستان عالم” اثر رومنگارى، كه قصهاى
اساساً روايتى است، نويسنده هدفمندى داستان، روح حاكم بر قلم و
درونمايه داستان را، در يك جمله متبلور مىكند و اوج داستان را در
همين يك جمله به خواننده تحويل مىدهد. تمام تأثير تكاندهنده
داستان هم از همين يك جمله ناشى مىشود و خواننده مىفهمد كه آنچه
تا لحظه گفتن اين يك جمله خوانده است، براى رسيدن بههمين نقطه
بوده است.
گفتگو، حتى خودگويى، گاه مىتواند به مثابه تثبيت موقعيت داستان
(اساساً شخصيتهاى آن) به كار رود. در داستان كوتاه “ماجرا” اثر
شروود آندرسن، بحران داستان بهسرعت به اوج مىانجامد و در آنجا،
جملهاى از يك پيرمرد رهگذر و دو جملهاى از خودگويى، عينيت
دردآلود هستى شخصيت داستان را تكميل مىكند.
گاهى گفتگو، امر روايت و تصوير را پيش مىبرد تا طرح اصلى داستان
كامل شود. اينجا به لحاظ ساختارى، گفتگو بهعنوان عنصر
تكميلكننده طرح و قالب وارد عمل مىشود و نه صرفاً بيان كلمات و
جوابيهاى طولانى. براى نمونه، مىتوان از داستان كوتاه “يرمولاى و
زن آسيابان” اثر ايوان تورگنيف و يا داستانهاى “ازدواج مصلحتى” و
“دوستى در تنگنا” اثر سامرست موآم نام برد.
در بعضى داستانها، گفتگو در عين حال كه تصويرگر و توصيفگر يك
شخصيت است، به طرح و اجزاء داستان و فرايند كلى آن حجم و حال و هوا
مىبخشد و آن را در مجموع زندهتر و محسوستر مىسازد. براى نمونه،
مىتوان به حرفهاى ميهمان در داستان “ميهمان شهرتطلب” اثر
ناتانيل هاثورن اشاره كرد. در واقع، حرفهاى لاف و گزافگونه
ميهمان است كه پايان شوم داستان را برجسته، مؤثر و شاخص مىكند و
حتى معنا مىبخشد.
از آنجا كه داستان كوتاه بُرش بسيار كوچكى از يكى از مقاطع مختلف
جهان چند وجهى انسان و پيرامون اوست، و هر يك از اين برشها با
ميليونها مرز و حد از برشهاى ديگر متمايز مىشوند و در عين حال
با ميليونها پديده و عنصر، با برشهاى ديگر هستى در ارتباط
مىباشند، بنابراين عنصر گفتگو براى هستى بخشيدن به چنين برشى، بيش
از حد مهم و تعيينكننده است. غفلت از اين مهم، از يكطرف ممكن است
داستان را فاقد روح و جان كند و از سوى ديگر مىتواند بهدليل
پرگويى، آن را به گفتگونامهاى خستهكننده تبديل سازد. بههمين
دليل نويسنده بايد ساختار و عناصر داستانى داستانش را براى تعيين
وزن گفتگو در ترازنامه كار خود منظور كند. براى نمونه، بايد با خود
بينديشد كه مىخواهد چه ميزان از رابطه علت و معلولى و بهطور كلى
سببيت طرح داستانش را با گفتگو حل كند؟ عنصر گفتگو در ناپايدارى،
گسترش و تعليق داستانش چه نقشى بايد ايفا كند و آيا نويسنده
مىخواهد وظيفه گرهگشايى داستان را به گفتگو محول كند؟ در اين
صورت آيا گسستى ايجاد نمىشود كه با منطق داستان ناسازگارى داشته
باشد؟ آيا اصولاً ظرف زمانى و مكانى داستان چنين اجازهاى به
نويسنده مىدهد؟ مثلاً در رؤيا و خواب يا سه حالت خودگويى، تفكر
شخصيت و نوشتن، هم نوع گفتن (از جمله گفتگو با خود) يا يكديگر فرق
مىكنند و هم كميت آن؛ چيزى كه در بسيارى از نوشتارها به آن توجه
نمىشود. شايد اين موضوعها “كلى” بهنظر برسند، اما پيدا كردن يا
نكردن پاسخ مطلوب است كه گفتگوهاى داستان را موفق يا ناموفق
مىكند.
از سوى ديگر نبايد از نظر دور داشت كه موضوعها و درونمايههاى
مختلف، گفتگوى معينى را به لحاظ وزنى طلب مىكنند؛

در بعضى از داستانها، گفتگو فقط براى حذف حضور نويسنده و حجم و
حيات بخشيدن به داستان و نمايش خصوصيات، افكار و تمايلات شخصيتها نيست،
بلكه خصلت ساختارى و بنيادى دارد
 |
بهويژ0 اگر در
نظر آوريم كه تكنيك و نيز مضمون - مجموعه رخدادها و نحوه آراستن
آنها كه امرى است اساساً ذهنى و متعلق به خلاقيت نويسنده - تا حد
زيادى در تعيين نقش گفتگو دخالت مىكند. با چند مثال، موضوع
روشنتر مىشود. در داستانهايى كه با سبك گوتيك نوشته مىشوند و
داستانهايى كه در فضايى سوررئال پيش مىروند، چه تجربه آلنپو
باشند و چه تجربههاى كافكا و بورخس، وزن گفتگو بايد به حداقل برسد
تا داستان بتواند بهوسيله شخصيتهاى انتزاعى (و نمادين) و نيز
فضاى وهم و خيالى بيشترين تاًثير را بر خواننده بگذارد؛ البته با
اشاره به اين حقيقت كه در ادبيات امروز، مقوله گفتمان بهمثابه يكى
از مؤلفههاى اساسى زندگى بايد حضور سنگينى در ادبيات داشته باشد و
نمىتوان خواننده امروزى را فقط با فضا و خيال و رؤيا جذب كرد.
بىدليل نيست كه حتى شمار كثيرى از نويسندگان داستانهاى علمى -
تخيلى پست مدرنيستى بين شخصيتهاى انسانى داستان و موجودات
فرازمينى و كامپيوترى نيز گفتگو برقرار مىكنند. حتى بسيارى از
معماها را بهوسيله همين گفتگوها حل مىشوند.
در داستانهايى كه جريان سيال ذهن وظيفه انتقال روايت كلى داستان
را بر عهده گرفته است، باز هم حفظ ايجاز در گفتگو حتماً ضرورت
دارد. در غير اين صورت، خصوصاً اگر جريان سيال ذهن به دليل آشفتگى
فاقد مركز ثقل و گرهگاه باشد، گفتگو به وجودى از هم گسيخته تبديل
مىشود، نه آن طور كه بايد و شايد به شخصيتها هويت مىدهد و نه
وظيفه پيشبردن داستان را بر عهده مىگيرد. در سبكهاى ساده و در
جريان داستانهايى كه به زندگى عادى روزمره مربوط مىشوند، مىتوان
بخش قابل ملاحظهاى از صحنهها را به گفتگو اختصاص داد، اما ايجاد
مفصلهاى منطقى براى اتصال اين صحنهها - استفاده از عمل، توصيف و
نقل - با حفظ ديناميسم داستان حتماً ضرورى است، در غير اين صورت
همان چيزى از آب در مىآيد كه بعضى از خوانندگان به آن عنوان
“پرگويى” يا پراكندهگويى مىدهند.
نكته ديگر كه به خودى خود در تعريف وزن عنصر گفتگو نقش دارد، نوع و
كيفيت آن است. گفتگوى داستان كوتاه ترجيحاً بايد كوتاه و حاوى
بيشترين معنا باشد. گفتن اطلاعاتى كه در خود داستان مابازاء عينى
يا ذهنى دارند، فقط حجم داستان را زياد مىكند. شايد يك واكنش
عملى، يك اشاره، يك تماس يا آه يا نگاه بتواند جايگزين گفتگوى
زيادى شود. اينها البته همه و همه به ذوق و كوشش نويسنده بر
مىگردد، اما نبايد از نظر دور داشت كه در شرايط كنونى جهان،
واژهها، نمادها، نشانهها و بهطور كلى “زبان” دارد جهانسازى
مىكند (به دريافتهاى بشر از كامپيوتر، علم ارتباطات و سيبرنتيك
توجه شود) و در همان حال هر كس با حداقل كلمه، ارتباط لازم و كافى
را با مخاطب خود برقرار مىكند. امروزه ساختار زبان، در قالب زبان
كامپيوتر و تلويزيون، زبان مهندسى اطلاعات و ارتباطات به مثابه
ضمير ناخودآگاه جمعى عمل مىكند و به لحاظ معرفتشناختى، دست كم
اين تصور وجود دارد كه زبانشناسى جاى فلسفه را گرفته است.
بنابراين وزن گفتگو خواه ناخواه به سمت حداقلگرايى و نمادگرايى و
استفاده كلان از نشانهها و حتى اسطورهها، خصوصاً معانى دالها در
عرصه روانشناختى و جامعهشناختى گرايش دارد. ثانياً با حداقل
واژهها، مىتوان حداكثر بار معنايى را افاده كرد، ثالثاً گفتگو به
مثابه يك عنصر، جايگاه صُلب و غيرقابل انعطافى در ساختار داستان
ندارد و مىتواند در جهت راستنمايى دروغ و يا به عكس، منشاً
گفتگويى ماهيتاً متفاوت با جهت ظاهرى متن يا نقطه شروع كنشى جديد
باشد. به اين ترتيب ارتباط گفتگو با ساير عناصر مىتواند با
خلاقيتها و نوآورىها، حتى به بهاى حذف منطق عادتشده روزمره، به
صور جديدى در آيد. اما تمام اين توفيقها در گرو آن است كه پيش از
هر چيز، نفس داستان، از ماهيتش گرفته تا انتخاب نوع گفتگو (صُور
مستقيم و غيرمستقيم) بازنگرى و باز هم بازنگرى شوند و رابطه گفتگو
را با بقيه وجوه داستان چه به لحاظ فرم و چه محتوا و تكنيك حفظ
كرد. خصوصاً براى نو گفتن يا بازيافت جديد از گفتگوهاى قبلاً گفته
شده، بايد الزامات كافى و متناظرى فراهم آورد كه خواننده حس نكند
دارد گول مىخورد يا به مسخره گرفته شده است و يا با نوشتارى از هم
گسيخته و بى سر وته رو به رو شده است. اشتباه محض است اگر فكر كنيم
ادبيات روز - با هر عنوانى از جمله پستمدرن - در مورد گفتگو و
بهطور مشخص وزن و حجم آن تابع بىقاعدگى است. قاعده ميزان گفتگو
را، وضعيت و ديدگاه (مثلاً پستمدرنيسم) تعيين نمىكند، بلكه
الزامات خود متن معين مىسازد.
|