درک دیرهنگام کشفهای کهنه شده
یا
مردن بدون دیدرو و رابله

فریدون حیدری ملک میان
molkmian@yahoo.com
یادداشتی کوتاه بر برگردان دیر کلاسیک های دور
کارلوس فوئنتس مینویسد: «میلان کوندرا وقتی این پرسش نقادانهی
کهن را میشنود که : « آیا رمان مرده است؟» تپانچه ادبی خود را میکشد و پنج هجا شلیک می کند: د – نی – دی – د – رو.»
میلان کوندرا معتقد است که دیدرو بزرگ ترین سرمشق است در این که
رمان نه تنها از امکانات خود به کمال سود نجسته، بلکه هنوز باید در
راههای کشف نشده یا فراموش شده پرسه زند، به نداهای خفه شده گوش
فرا دهد و همهی امکانات خود را به عرصهی شوخ طبعی و نقد، حکایت
پردازی، بذله گویی، نوآوری خلاق و بهره گیری از امکانات بی پایان
«هنر تلفیق گر» به کار گیرد.
دیدرو هفتاد و یک سال از قرن هیجدهم را در این عالم زیست که با
وجود هرزه گردی و بحرانهای مالی پیاپی توانست معروفیتهای بسیاری
کسب کند: ویراستار دایرة المعارف، نظریه پرداز تئاتر، بنیانگذار
نقد نوین ادبی و هنری، فیلسوف ماده گرا، رایزن کاترین روسیه و
البته رمان نویس (که در این جا مطمع نظر است).
با گذشت بیش از دو قرن هنوز دیدرو خواندنی است. حضور قاطع، قوی و
هنرمندانه ی او را –حتی اگر فقط رمان هایش یا صرفاً یک رمانش را
پدید آورده بود- نه تنها نمیشود انکار کرد، بل در مقیاسی بسیار
فراتر از آن، هم چنان از قلم سحار وی به وجد میآییم و از اندیشه و
جسارت زمان پیمایش در عرصه ی رمان دچار شگفتی زاید الوصفی میشویم.
گاه حتی ممکن است امر بر ما مشتبه شود وغرق در قرائت رمانی از
دیدرو به کلی از یاد ببریم که دویست و بیست و اندی از مرگ نویسنده
ی آن میگذرد؛ بس که معاصر جلوه می کند و به گونه ی اسرار آمیزی در
حول و حوش ما میپلکد!
پس از این همه مدت، هنوز با لذتی وافر دیدرو میخوانیم و چه خوب هم
او را میفهمیم!
دیدرو آن پیشگامی است که ما امروز از وجودش محرومیم؛ پیشگامی که به
شدت معاصر ماست. این چیزی است که کارلوس فوئنتس با تأکید تمام از
قول الیزابت دُ فونته نقل می کند و این بهترین رمان نویس امریکای
لاتین در قرن نوزدهم یعنی ماچادو د آسیس برزیلی نیز دیدرو و البته
«ژاک قضا و قدری» را به دقت خوانده بود و با خواندن اثر نویسندهی
پیشرو اروپایی قرن هیجدهم، خود نویسندهی پیشرو امریکای لاتین در
قرن نوزدهم شده بود.
عظمت دیدرو در نبوغ وی برای کشف و تشخیص زود هنگام امکانات قالب
رمان از میان همهی انواع روایت ادبی و هنری به مثابهی مخزنی
پایان ناپذیر است.
دیدرو میراثدار کسانی است که بحق اسلاف ادبی او در زمینهی رمان
هستند: فرانسوا رابله، میگل دو ساودرا سروانتس و لارنس استرن؛ هر
چند که از این سه تن استرن هم چون خود او متولد 1713 میلادی است.
با این همه، به طور دقیق در ادامه ی منطقی آثاری چون :«پانتا
گروئل» و «گارگانتوا» و «دن کیشوت» و «تریسترام شندی» است که دیدرو
رمان های خود: «راهبه» و «ژاک قضا و قدری» و «برادرزاده ی رامو» را
خلق میکند.
خوانندگان ایرانی – کاملاً واضح است که منظور از این خوانندگان آن
معدود کتابخوان معمول جامعهی فارسی زبان است – حدود سیصد و چهل و
... سال بعد از نگارش «دن کیشوت» به یمن تلاش و ترجمهی محمد قاضی
بالاخره توانستند آن را بخوانند و حتی این اقبال را داشتنهاند که
نزدیک به دویست و سی سال پس از چاپ بخشهای پایانی«تیرسترام شندی»
برگردان فارسی کتاب را به دست بگیرند و با تورق و تماشای فصول سیاه
و سپیدش اندکی در اعجاب و هلهله و تحسین مردم اهل ذوق «محافل
بالایی» انگلستان و اروپای دو قرن پیش شریک شوند. اما خوانندگان
ایرانی با گذشت بیش از چهار قرن و هفت دهه، هنوز که هنوز است، هیچ
تجسم و تصوری از مقدار و مضمون «پانتاگروئل» و «گارگانتوا» ندارند
و به واقع هیچ از این آثار نمیدانند مگر یحتمل همان عنوان شان را.
در حالی که امروزه روز گاه از برخی از رمان های نازل تر حتی چند
ترجمه ی قابل اعتنا در بازار کتاب موجود است و گویا هرگز هیچ مترجم
جسور و سودازده ای ظهور نکرده که به سراغ رابله برود. اما شاید گره
غامض قضیه در متن خود این آثار باشد که معروف است آن قدر که بدان
ها اشاره می کنند نمی خوانند، چرا که مطالعهی آنها در خود زبان
اصلی نیز کار آسانی نیست و همین ترجمه را فوق العاده دشوار می کند.
اگر چه این خود به نوعی معیار سنجش مرتبهی واقعی آثار رابله است.
باری، فعلاً از رابله دست بداریم و برگردیم به سراغ دیدرو و رمان
هایش:
راهبه (1760)
این رمان که خوشبختانه توسط مترجم نام آشنای معاصر، علی اصغر
خبره زاده به فارسی نیز در آمده، علی الظاهر نخستین بار در اسفند
ماه 1345 شمسی در ضمیمه ی اطلاعات سال به چاپ رسیده است. گویا سال
قبل از ترجمه و چاپ این اثر به فارسی در فرانسه به خاطر فیلمی که
از روی آن تهیه شده بود جنجالی راه افتاده بود. موضوع از این قرار
بود که بنا داشتند فیلم «راهبه» را در فستیوال کن به معرض تماشا
بگذارند ولی وزیر کشور فرانسه دستور توقیف فیلم مزبور را صادر کرده
بود. اما توقیف این فیلم در مجلس فرانسه جنجالی به پا نمود و عقاید
مخالف و موافقی ابراز گردید و حتی بین وزیر کشور و وزیر فرهنگ
اختلاف نظر پدید آمد. «آندره مالرو» وزیر فرهنگ توقیف این فیلم را
در قرن بیستم مخالف شئون فرانسه و آزادی فکر و عقیده دانست و
بالاخره شخصاً دستور داد که «راهبه» در فستیوال کن به نمایش داده
شود. هر چند، با وجود این، فیلم مزبور تا مدت ها توقیف بود و همین
خود باعث شد تا کتاب «راهبه» بار دیگر تجدید چاپ شود و هزاران نسخه
از آن در سراسر جهان به فروش برود.
«راهبه» داستان دختر یک وکیل دعاوی ثروتمند است که چنان که خود
روایت می کند دو خواهر دیگر هم دارد که پدرشان مهر و محبتش را به
تساوی بین او و آن ها قسمت نمی کند و در این باره غفلت می
ورزد:«شاید پدرم درباری تولد من بد گمان بود، شاید مادرم خطایی را
مرتکب شده و حق ناشناسی مردی را که بیش از اندازه تسلیمش گردیده
بود، به یادش می آوردم، کسی چه می داند؟» خواهران چون با فاصله ی
کمی به دنیا آمده اند، هر سه با هم بزرگ می شوند و پرورش می یابند.
خواستگارانی پیدا می شوند. اما این خواهرانش هستند که ازدواج می
کنند و سروسامان می گیرند. چرا که او را به صومعه ی«سنت ماری» می
برند که نخستین دیر اوست و ...
دیدرو در این اثر کوشیده تا به ساموئل ریچاردسن تأسی جوید که با
آثاری چون «شرح حال سر ریچارلز گراندیسن»، «پاملا یا تقوای مأجور»
و به خصوص شاهکارش «کلاریسا» در تاریخ ادب به موفقیتی بی مانند دست
یافته بود و نگارش داستان در قالب نامه از ابداعات وی بود. شیوه ای
که اگر چه غیر واقع می نمود، اما به ریچارسن امکان می داد به اشخاص
داستان مجال دهد احوال و افکار خویش را به تفصیل تشریح کنند.
ژاک قضا و قدری(1771)
مترجمین مختلف در این جا و آن جا از این رمان با عناوین «ژاک
قدری»، «ژاک قدری مشرب» و «ژاک قضا و قدری» یاد کرده اند، اما هرگز
به صرافت ترجمهی آن نیفتادهاند. گویا – همچنان که در صفحات 219
الی 223 مجله وزین «بخارا» شماره 55 مهر و آبان 1358 آمده – استاد
احمد سمیعی گیلانی سالهای پیش ترجمهی این رمان را آغاز کرد اما
به خاطر مشغلهی زیاد فرصت اتمام آن را نیافت. و بالاخره قرعه به
نام مینو مشیری میافتد که متخصص ادبیات قرن هیجدهم فرانسه است و
رساله اش را درباره ی دیدرو نوشته است. مشیری تابستان 85 را در
فرانسه می گذراند تا رمان «ژاک قضا و قدری و اربابش» (توجه داشته
باشیم که این عنوان تازهتری از این رمان است و شاید کاملتر) را
با اجازهی استاد سمیعی و تشویق دکتر عزت الله فولادوند به فارسی
ترجمه کند.
مینو مشیری خود در این باره میگوید:«وقتی به دیدار آقای سمیعی
رفتم، استاد با بزرگواری و روی خوش این اجازه را به من دادند که با
این رمان فلسفی و گستاخانه در قالب طنز زورآزمایی کنم. گوته و
شیللر از شیفتگان این رمان بودند و شیللر داستان «مادام
دولاپوموره» را که در این رمان گنجانده شده است در سال 1875 به نام
«انتقام یک زن» به آلمانی ترجمه کرد و او را به خوانندگان آلمانی
زبان معرفی کرد. آوازه ی این رمان با گذشت زمان بیش تر و بیش تر
شده است و امروز میلان کوندرا از جمله عاشقان این رمان است و می
نویسد:«رمانی جذاب تر از این رمان نمی شناسم.» در رمان «ژاک قضا و
قدری و اربابش» راویان متعددی در حرف یکدیگر می دوند تا هر یک
داستان های خودشان را تعریف کند. نویسنده با خواننده اش شوخی می
کند. ارباب با ژاک قهر و آشتی دارد. مهمانخانه دار برای مهمانش
داستان نقل می کند. مارکی ذِرارسی و شخصیتهای دیگری در رمان هر
کدام حرفهای خودشان را دارند. گفت وگوها در قالب دیالوگ های چست و
چالاک تعریف میگردند. فضا، ساختار، لحن، نثر، طنز، ضرب آهنگ تند و
تیز، مرز ظریف میان واقعیت و توهم، همه و همه دست به دست میدهند
تا از این رمان که در واقع ضد رمان است اثری بی همتا، تفکر برانگیز
و بسیار لذت بخش بسازند. آرزو داشتم این را رمان را ترجمه کنم.»
باری بسیاری را عقیده بر آن است که «ژاک قضا و قدری» بی تردید یکی
از بزرگترین رمانهای قرن هیجدهم است. اگر چه آغاز رمان گفت و
گویی است میان ژاک خدمتکار و اربابش که جادههای فرانسه را منزل به
منزل میپیمایند و در طول سفر ساعت، کیسه ی توتون و اسب ارباب گم
میشود؛ سه چیزی که به بقا و ادامه ی سفرش بستگی دارند. بدین ترتیب
او به همراه خدمتکارش ژاک باید به دنبال گم شدهها بگردد و این
موضوع سفر می شود. اما ژاک و اربابش برای گذران وقت، روایت را هم
جستجو میکنند. ارباب سمج و ملال آور بر آن است تا به ماجرای «عشق
های ژاک» گوش کند. پس جستجوی چیزهای گم شده جای خود را به جستجوی
روایت گم شده می دهد و ...در نهایت «ژاک قضا و قدری» به مناظره ای
میان نویسنده و زمان خوانندگان بدل می شود.
دیدرو در «ژاک قضا و قدری» کوشید به لارنس استرن، نویسنده ایرلندی
تبار«تریسترام شندی» اقتدا کند.
برادر زاده ی رامو (1774)
این رمان دیدرو با برگردان زیبا و در خور توجه احمد سمیعی
نخستین بار در سال 1346 شمسی در ایران به چاپ رسید. این اثر در
حقیقت گفت و گوی بلندی است که در ضمن آن نویسنده در جلد یکی از
قهرمانان داستان می رود و با ناکسی چون برادر زادهی رامو به گفت و
شنود مینشیند؛ اما آن جا که گفتوگو بسیار طرفه و بکر و درخشان
است به واقع گفت و شنودی است میان دو دیدرو: دیدروی معروف عامه و
دوستانش، دیدرویی که خطر بازگشت به باستیل را بر خود خرید و سالها
در تدوین دایرةالعمارف رنج برد و زندگی اش را وقف بیداری افکار
کرد، و دیدروی گمنام و ناشناخته، که کسی جز شخصیتثانوی و یا سایه
ی خود او نبود که در تاریکی همچون «مفیستوفلس» با خود حدیث نفس می
کرد و می خندید.
«برادرزاده ی رامو» مطلعی دارد از هوراسیوس، کتاب دوم، هجائیه ی
هفتم: «موجودی بود که همه ی «ورتومن ها» او را به خود واگذاشته
بودند.» و شروعی زیبا که حیف است آن را بار دیگر مرور نکنیم: «هوا
چه خوش باشد چه ناخوش، مرا عادت بر آن است که ساعت پنج بعد از ظهر
برای گردش به پاله روآیال روم. آن که همواره یکه و تنها روی نمیکت
خیابان درختی آرژانسون در دریای خیال غوته ورش می بینند منم. با
خود از سیاست، عشق، از هنر و از فلسفه سخن می گویم. عنان اندیشه را
رها می سازم و آزادش می گذارم تا نخستین فکر خردمندانه یا
نابخردانه ای را که روی می نماید دنبال کند. به همان سان که جوانان
هرزه و عیاش را توان دید که در خیابان درختی فوآ از پی معروفه ای
سبک مغز، خنده رو، شوخ چشم و بینی سربالا روان اند، این یک را رها
میکنند و به دنبال دیگری می شتابند، به همه روی می آورند و به هیچ
یک پیوند نمی یابند افکار من دلبران من اند....»
و اما رابله، هر چه که باشد، خواننده ی فارسی زبان و با کمال تأسف
و تحّسر حتی نویسنده ی این دیار دستش از رابله و اثرش کوتاه است و
ناگزیر باید بی بهره از کتاب آن ها کتاب خود را بنویسد. در این
صورت، چگونه ممکن است حاصل کار این نویسنده ی وطنی را در قیاس با
ادبیات پیشرو جهان دستاوردی مهم تلقی کرد؟ مگر این که هم چنان مصر
باشیم در حصار و محدوده ی ادبیات بومی خود از قیاس مع الفارق پرهیز
کنیم. ممکن است بگوییم ما حافظ داریم، سعدی داریم، فردوسی و خیام و
نظامی و مولوی و جامی و... داریم. اما مسأله این جاست که در عالم
رمان نویسی از سروانتس به این طرف، ما شاید هدایت را داریم آن هم
صرفاً به اعتبار بوف کورش. و بعید نیست که هدایت هم در پاریس رابله
را خوانده باشد. یا نه، حداقل «پانتاگروئل» و «گارگانتوا» را دیده
و ورقی زده باشد.
اما چگونه می توان نسبت به رابله بی اعتنا بود؟ ساموئل تیلر
کالریج، شاعر انگلیسی می گوید:«من رابله را از ردیف بزرگ ترین
مغزهای خلاق جهان، همپایه ی شکسپیر و دانته و سروانتس می دانم...»
ویکتور هوگو او را روح کشور «گل» می نامد. جی. بی. پریستلی مینویسد:«رابله یکی از بزرگ ترین صداهای فرهنگ غرب است. در حقیقت
آوایی است که اگر به دقت بدان گوش فرا دهیم می تواند در بحبوحه ی
تعصبات و منفی بافی های عصر حاضر به ما امید و امیدواری دهد. زیرا
این راهبی که بعد ها قیافه ی دانشمندی سرگردان یافت و سپس به طبابت
گرایید خصیصه ی دیگری نیز داشت: وی علی الخصوص مایه دهندهی زندگی
بود. مردی بود متفکر و صاحب نظر و در عین حال همپایه ی اراسموس،
اومانیست و ازپاره ای لحاظ حتی می توان گفت که، بر حسب آثار خود،
بیش از هر نویسنده ی دیگر این عصر به رنسانس تعلق داشت. من باب
نمونه، بیش تر انرژی و نیروی شگرف رنسانس و میل پر شور و دیوانه
وار به کسب دانش از هر قبیل و عشق ناب به الفاظ، و آمیزه ی لطافت و
خشونتی را که از خاصه های آن بود، و مسرتی را که از خیال پردازی
بهره می گرفت در آثار خویش دارد. ما با رابله بیش از هر کس دیگر به
روح عصر نزدیکیم، اما باید شخصیت او را از نظر دور نداشت: او راهبی
است که در عین حال دانشمند و طبیب و اومانیست نیز بود؛ اساساً آدمی
معتدل بود که هر چیزی را جز تعصب و کهنه پرستی و تحقیر زندگی و
ستایش قدرت، و روحانیت دروغین و مبتنی بر تنگ نظری و غرور می
توانست تحمل کند. ضمناً فکاهی نویس نیز بود، و در حقیقت یکی از
بزرگ ترین فکاهی نویسان زمان بود...»
با وجود این، پس از چهار قرن و هفت دهه هنوز از برگردان فارسی
«پانتاگروئل» و«گارگانتوا» هیچ خبری نیست.
اما شاید این نیز خود نوعی محرومیت و خسران باشد که بدون درک دریدو
و رابله سر بر بالین خاک بگذاریم و برای ابد دیده فرو بندیم.

|