به بهانهی شمارهی پیشین ماندگار كه غالب آثار را داستان تشكیل
داد و یادداشت ماندگار، بهتر دیدم نگاهی بر داستانهای ماندگار
بیندازیم. با ارزیابی قسمتی از این آثار و مسیر آمده است كه
میتوان ادبیات معاصر و یا واقعیت ادبیات معاصر را در حوزههای
گستردهتر و حرفهایتر بررسی كرد، مسیر آمده را از منظر واقعیتری
نظارهگر شد و بلكه بد نیست كه هراز گاهی آنچه خوانده میشود را در
ارزیابی دیدگاهها و نقطه نظرهای خود قرار دهیم، چرا كه جز با نقد
با هیچ ابزار دیگری نمیتوان نقاط تاریك و خطای قلم را به بحث
گذاشت و در صدد رفع كاستیها و یا تعالی نقاط برتر بر آمد اگر این
واقعیت را باور داشته باشیم كه دیگر نمیتوان و نباید مجموعهی
ادبیات اینترنتی را از پیكرهی ادبیات معاصر جدا نگه داشت و اگر
بحث ارزشگذاری باشد نمیتوان برای آنان جایی بیرون مجموعه تعریف
كرد.
با این مقدمهی شاید نه چندان ضروری نه به تمام داستانهای ماندگار
كه مجال آوردن تمام آنها در یك مقاله اصلاً امكان نداشت، به
مجموعهی از داستانها در این چند ماه گذشته بسنده كردم و البته با
گفتن این توضیح كه آن چه آورده می شود بیش از آن كه شاید یك نقد بر
یك داستان خاص باشد، یك اجمال است بر روال داستانها. حركت، ساخت
فضا و آن چه در یك داستان كوتاه شكل میگیرد و به او جریان و
ماندگاری میبخشد.
داستان را در سادهترین وضعیت نگارشش، اگر آفرینش یك بازی با كلمات
بدانیم نویسنده تنها طراح و پردازشگر این بازی است و شاید یكی
ازدلایل موفقیت این چینش واژه را در پیكرهی متن وقتی بدانیم كه با
خوانده شدن، این بازی در ذهن
در داستان كوتاه به صرف نوع ساخت و چارچوب این داستان ما اگر چه با
یك یا دو فضای اصلی روبهرو می شویم اما به این معنی نیست كه داستان نیاز
به زیرساخت محكم و منسجم ندارد، بلكه به صرف كوتاه بودنش انسجام و تثبیت
فضایی بیشتری را میطلبد
خواننده و مخاطب خود به تولید تصویر
، حركت و فضا دست میزند و در این تولید و بازتولید تصاویر و
زیرساختهای تفكری شكل گرفته بر چلهی پنهان است كه ما به چند لایه
بودن فضاها و دریافتهای خود از یك متن میرسیم. و این در صورتی
است كه ابتداییترین وضعیت برای مجموعهی واژگان در نظر
گرفتهشدهباشد، یعنی واژه نه تنها در نشان دادن تصویر خود سترون
و ناكارآمد نباشد، بلكه بتواند با دیگر واژگان در پیكرهی متن
هماهنگ عمل كرده و نقشی را كه از او می طلبند به خوبی ایفا كند و
این فعال كردن ممكن نیست جز با در نظر گرفتن اینكه ما بر چه فضایی
میخواهیم قدم بگذاریم و از هر واژه چه اندازه نقش می طلبیم. و این
نویسنده است كه به عنوان آفرینندهی متن باید بتواند لایههای
آشكار و پنهان داستان را برای واژگانش به گونهای ترسیم كند كه
دستگاه هرمنوتیكی متن مانند یك ماشین به محض خوانده شده شروع به
حركت كند و به آرامی مخاطب را به متن وارد كرده و او را در ساخت و
پرداخت تصاویر شریك كند.
در داستان كوتاه به صرف نوع ساخت و چارچوب این داستان ما اگر چه با
یك یا دو فضای اصلی روبهرو می شویم اما به این معنی نیست كه
داستان نیاز به زیرساخت محكم و منسجم ندارد، بلكه به صرف كوتاه
بودنش انسجام و تثبیت فضایی بیشتری را میطلبد. جایی كه حتی یك یا
دو واژه میتواند متن را به تعالی برساند و یا شكافی ایجاد كند كه
داستان به كلی از دست برود.
به ماندگار برگردیم و داستانهایی كه خواندهایم. داستانهایی كه
میتوان در آن به خوبی به این چند دریافت رسید. تجربهی لحظه، فضا
و حركت در سیر حركت داستان بین لایه و یا لایههای متفاوت. جایی
كه داستان در یك فراز و فرود در عمقهای مختلف به حركت درمیآید و
نمودار حركت واژگان در سیستم فعال می شود و ما جدای از دریافت این
اوج و فرود در یك لایهی نامریی از فضای یكدست و منسجم به تجربه و
باور آن تن میدهیم. فضایی كه داستان بر آن شكل گرفتهاست و این
دریافت است كه تلنگر رسیدن را بر ذهن خواننده میزند.
درداستان؛ «
مردهی داستایفسكی، او نمیتواند از من شكایت كند، نوشتهی
استنلی بویین» ، ترجمهی « منصوره وحدتی احمدزاده» با تمام آشكار
بودن و ساده بودنش ما به دو فضا و دو موقعیت برخورد میكنیم. حضور
كسی كه داستان از زاویه ی دید او دنبال میشود. فضایی سرد، تیره و
رخوت زا، جایی كه ما با پایان داستان حتی از بكار بردن دردكشیدن هم
برای او خودداری میكنیم و دیگری بر زمینهی تیره، دردناك و سرشار
از بوی فقر و استیصال شكل میگیرد. جایی كه حتی نویسنده از كمترین
شیئی برای ساخت فضایش بهره نمیگیرد اما همهی عناصر ما را به سمت
كوچكی و فشار واقعیت دردناك موجود در محیط هدایت میكند. داستان با
قدرت در این چند جمله تمام آنچه را كه اتفاق افتادهاست و حتی نگاه
شاید بتوان گفت بی تفاوت گوینده را كامل می كند،
« یكراست به طرف همسرم رفت وآرام پول را روی میز گذاشت روبه دیوار
بر تخت دراز كشید و سر و صورتش را پنهان كرد....»
نمونهی دیگری را از ماندگار نگاه كنیم.
«
عنفوان دوشیزه لودمیلا گراسیمووا ، نوشتهی فتح الله بینیاز»
نام داستان و تعمیم دادن داستان به آنچه در تجربهی معاصر ما شكل
گرفتهاست در آنچه شبیهسازی شدهی یك واقعیت امروزی است در همان
ابتدا تركیبی قابل لمس در یافتن تعریفی برای درست و اشتباه، بین حق
و ناحق، دو حركت و دو فضا كه به تصویر كشیدهمیشود. به ظاهر به
موازات هم اما یكی شده و در هم تنیده، شخصیتهایی كه اگر اسمشان را
از آن ها بگیریم به نظر میآید اتفاقی برایشان نمی افتد و می
توانند به حضور رسمی خود در داستان ادامه دهند و یا به راحتی از
داستان بیرون بیایند و در تجربهی امروزین ما شریك شوند. درواقع
بستر حركت واژگان آنقدر قوی است كه اسم بهانهای است برای ورودشان
در فضاهای واقعی تر. از طرف دیگر داستان در یك زیرساخت پر تناقض
اندیشه و رفتار و شعاع تخریبی كه دراین تضاد هویت و خاستگاه درست
انسان ها را می بلعد به نمایش چهرهی بیرونی، درونی و زیر و بم حسی
آنان دست می زند. رنگی كه بر داستان حاكم می شود خاكستری است و فضا
در یك سرمای واژگانی به خلاء و تنهایی شخصی. میرسد. این پرداخت
داستان بر بستری چند لایه نمایی از شهری سنگی ووضعیتی سنگ شده است
كه مفهوم كنایه و نیشهای زبانی را در بافت داستان منطقی میكند.
كنایههایی كه خود فضای حركتی و حجم تلخ و تیرهی حاكم بر شخصیتها
را به خوبی نشان میدهد.
« ......حالا واقعاً چرا آمدی توی این بخش دور افتاده؟ ترس از خدا
یا آتش جهنم؟! عذاب وجدان یا تأسف به خاطر مرگ آن دختر؟!.....»
این ساخت و استفاده از عناصر و واژگان غیر بومی در تعمیم فضاهای
آشنا را در داستان دیگر این نویسنده هم میتوان دید. داستان«
گلادیاتور» با بستری سرشار از تضاد و تناقض شكل میگیرد.
توجیهها برای آنچه كه چیزی نیست جز بالا ماندن به هر قیمتی،
تضادهای رفتاری شخصیت اصلی « دیمتری ایونوویچ» وضعیت اجتماعی
نابسامان و پر تناقض از واقعیت تا شعار وتبلیغ، رنگ باختن
ایدئولوژیها و یك نتیجهی پایدار، بی آنكه حرفی از آن گفته شود
وقتی شاعر در برابر نگاه پر شك و گفتار پرسشگر همكاران به توجیه
پناه میبرد و خود میداند حرفش را باور نكردهاند، و آنچه در
داستان به صورت حركت در لایههای زیرین وجود دارد همان نیروی
قدرتمند و پویای كسانی است كه پرسش می كنند و پاسخها را با سكوت
به جواب درست می رسانند. جملهها درست است اما بین جملهی درست تا
رفتار درست ناشی از همان جملهها كه باید بی شك باور گوینده باشد
راه زیادی است كه شخصیت داستان آن را به انجام نمیرساند این شكافی
است كه داستان میخواهد در آن فرو رود و نشان دهد.
« دیمتری ایوانوویچ شاعر معروف طول اتاق را پیمود و در ادامه
حرفهای قبلیاش گفت؛ سر سطر بنویس: اگر كسی خود را
پیچیده گویی در نوشتن سازههای زبانی پیچیده تنها میتواند
داستان را به جدول كلماتی برای پاسخ تبدیل كند و فرصت حضور زمان، مكان و
زندگی را از داستان، نویسنده، و خواننده میگیرد
مركز صدر حق و
حقیقت میداند چرا باید از افكار و عقاید دیگران بترسد؟ كسی كه
كلیه امكانات تبلیغاتی را دراختیار دارد چرا میخواهد اندیشههای
مخالفی را به بند بكشد كه از چهار یا حداكثر پنج مجله به چاپ
میرسد؟....»
در داستان «
آقا معلم، نوشتهی تابان پناهی» یكدستی سقوط در خلاء تا انتها
با داستان پیش میآید. بینظمی، ناهماهنگی در اندیشهی معلم،
پراكندگیهای تصاویر ذهنی او، بستر ناپیدای بی عدالتی و ناكارآمدی
ابزارهای آموزشی، بی آنكه تعریف و یا اشارهای به آن شده باشد در
یك جملهی رد و بدل شده بین پیغام معلم توسط دانشآموز و پاسخ
مدیر مدرسه به او، فضای فرسودهی كلاس و حتی دیوار رنگ پریده و
كثیف كلاس درس را می تواند در برابر چشمان خواننده به نمایش
بگذارد. واقعیتی كه هر كس با قسمتی از آن زندگی كرده است حتی اگر
با اندكی تفاوت. آنچه در داستان به خوبی به پایان میرسد فضای بی
تصویر ذهن معلم است. بی توجهی او به چهرهها و همان خلاء كه همه
ناگزیر از افتادن و حركت در آن می شوند. تلنگر این درك از حجم سیال
و سرد است كه بافت اندوه را به مخاطب منتقل میكند.جایی كه برق
نگاه پاك دانشآموزان و خودشان در ذهن معلم مدرسه چیزی نمیشود جز
شیء و در نمایی بزرگتر هم معلم و مدیرو... نیز باز چیزی نیستند جز
شیء .
« ......جایش خیلی خالی به نظر میرسید البته تا حالا اصلاً متوجه
حضور همچین كسی در كلاس نشدهبود. حتی هر چه سعی كرد نتوانست صورت
او را به خاطر بیاورد.......»
داستانهایی كه با ریزش در خود و ساخت پل تعادلی بین هست و نیست به
حضور خود تن میدهند. تلفیق دو فضای غیر متعارف، بالا آوردن واقعیت
تا مرز تخیل و غیر ممكن و پایین كشیدن غیرممكن تا مرز ممكن و
واقعیت و در این بین كنش و
واكنش داستان را به تصویر كشیدن. جایی
كه نویسنده از هر جزیی به عنوان نماد یا نشانهای بیرونی یا درونی
بهره می برد تا لایههای درونیتر و غیرقابل لمس تر از خود و یا
آنچه در اطراف او میگذرد را به تصویر بكشد. طبیعی است كه این فضا
به خودی خود پیچیده است و هر چه واژگان ساده و تواناتری بكار برده
شود داستان از قدرت تركیبی بالاتری با ذهن خواننده و مخاطب بهره
میبرد. پیچیده گویی در نوشتن سازههای زبانی پیچیده تنها میتواند
داستان را به جدول كلماتی برای پاسخ تبدیل كند و فرصت حضور زمان،
مكان و زندگی را از داستان، نویسنده، و خواننده میگیرد.
داستان«
همزاد نوشتهی محمود راجی» شروع سادهاش این امكان را به
نویسنده میدهد كه به آرامی فضا را به سمت درهم تنیدگی بیشتر هدایت
كند. داستان در بافتی از واگویههای شخصیت شكل میگیرد و خلوت
تنهایی و تنهای او را به اصالتی دیرینه تر هدایت میكند. داستان
هرچند بین زمان معلق است و گاه حتی گم میشود اما این عدم تعادل
خود به كمك داستان میآید تا به بیوزنی داستان و حركت آرام آن
بیانجامد. مكان درداستان به حضور فرد میانجامد در واقع انسان حكم
مكانی، پیدا میكند و این مكان به خاطر سیال بودنش در زمان به
تغییر چهره تن میدهدو تصویری كه درذهن ساخته میشود بیش از آنكه
بار رنگ و طراحی داشته باشند بار حسی دارند و این حس مانند مه شیری
رنگی سطح داستان را میپوشاند.
« .... غمهای همیشگی ما را جز ما كسی نیست كه سبك كند، و در همین
سبك كردنهاست كه شاهد مهر مشت انسانی بر تمامی جسم و روح او
میشوم و شهادت میدهم كه بر رودهای یخ بستهی هستی او و من هم
شاید هیچ امید ذوب شدنی جریان نخواهد داشت.....»
داستان «
روزهزار ساعت دارد نوشتهی فریدون حیدری ملك میان» نیز از جمله
داستانهایی است كه با نشانهها و نمادهایی باستانی شروع میشود.
شروع داستان با نماد گاو دیرینهترین نماد باستانی و مرد است كه در
بازتاب اساطیری خود از باستان تا امروز به تصویر كشیده میشوند اما
جز دلبستگی نشانهای متفاوت از كاركردشان را نمییابیم.
«خمرههای
شكسته نوشتهی هژبر میرتیموری » نیز در فضایی كلاسیك دور
میزند و از منظر زمانی مشخصی دو مقطع متفاوت را با حجم تصویرهای
خاطرهگونه به دیروز وامروز وصل میكند هرچند این را میتوان نقطه
قوت برای داستان دانست اما داستان تصاویر را با شتاب و گزارش وار
به پایان میرساند و این شتاب گاه آنقدر زیاد میشود كه فرصت
دیدهشدن را از آنان میگیرد. و تنها در پایان داستان است كه شخصیت
داستان دیدهمیشود. جایی كه ماشین میایستد و پیرمرد از آن پیاده
میشود و ما میتوانیم لحظهای درداستان درنگ كنیم.
در بین داستانها هرچند به داستان خیلی ضعیف به ندرت برخورد
میكنیم اما گاه داستانهایی میتوان گفت اشتباه هم وجود دارد.
داستانهایی كه با اطلاعات و دادههای اشتباه ساخته شدهاست. از
این بین میتوان به داستان «
خاكستری، نوشتهی حمیده واعظ زاده» اشاره كرد. داستان در زمان
جنگ است و نویسنده از مترو تهران – كرج میگوید و یا نوع بمباران
را در یكی از روستاهای اطراف كرج شیمیایی به تصویر میكشد .و توجه
به این نكته خیلی مهم است كه دادههای اشتباه موجودیت داستان را نه
تنها میتواند زیرسؤال ببرد بلكه به كلی از بین ببرد.
از داستانهای خوب دیگر ماندگار میتوان به«
تنهایی در سكوت از تابان پناهی» ، «
غریبه از آراز باسقیان» و یا«
پروانه از محمد طلوعی» نام برد. با آرزوی موفقیتهای بیشتر
برای تمام دوستان نویسنده.