آقای زرعی کی آمدید و چطور با دنیا مواجه شدید؟ سالِ هزار و سیصد وسی سه ـ (صدای مكررِ این همه « سه » همیشه
در وجودم بازتابِ مرموزی داشته است ؛ انگار شبحی در زوایای
ناپیدایی از ذهنم مرتب تكرار می كند: ساكت، ساكت، ساكت. و به سوزِ
گزندهای كه هرگز، حتا در داغترین ظهر تابستانها هم رهایم نمی
كند، اشاره دارد وبه یادم می آورد : سرما، سرما، سرما. و شگفت تر
آن كه از به هم آمیختنِ این دو، سكوت و سرما، سیاهی تداعی می شود ؛
بی آن كه علت چنین تصوراتی را بدانم …) - در یكی از محله های قدیمی
كرمانشاه به نام « گذرِ سارا بگ » ـ انتهای خیابانِ سیروسِ فعلی ـ
زاده شد ه ام ـ ( زاده شدنی كه پس از سپری شدنِ زمانی به وسعتِ نیم
قرن، هنوز در باورم نمی گنجد ؛ انگار نه من، كه دیگری كه هیچ
ارتباطی بین من و او نیست پا به عرصه ی وجود گذاشته است، یا دست
كم، انگار نه جسم، كه سایه كمرنگی بوده ام گریخته یا گسیخته از
پیكری، عرصه ای و یا جهانی رویا گونه، كه به تعبیری تبعیدِ نخستین
را برایم تداعی می كند در آغاز خلقت ؛ اما تبعیدی نه از سر جرم،
جزایی به علت عصمت. وهمین تضاد، این دو گانه گی، آن سكوت و سوز و
سرما از یك سوكه پنداری نخستین قدم را بر برف نهادهام، در شب، شب
و برفی چندان سیاه و سرد كه هنوز وجودم را میلرزاند ؛ و از دیگر
سو این حزن و سرگشتگی، این نوستالوژی پایان ناپذیر، سرگردانم كرده
است كه چه گم كرده ام، چه میخواهم. نكند پیش از اولین ونگ در
رویای خوشی بودهام، در لذتِ بی نظیرِ سیاحت سرزمینی ورای این
جهان، و دستِ سرخِ قابله مرا از آن چه به آن دلبسته بودهام،
وابسته بودهام، جدا كرده و این جدایی، پاره ای از وجودم را نیز جا
گذاشته است ؟ در این صورت، ونگ كه نه، چه فریادی كشیده ام نخستین
بار ! ) ـ
پدرم خیاط بود، بلند قد، با ابهت كه با طبِ قدیم هم آشنا بود.
مادرم نیز لابلای كارهای خانه، گردونه ی چرخی را می چرخاند برای
دوخت و دوزِ رخت و لباسِ زنهای همسایه. خانهی ما بزرگ بود، با
اتاقهای دو دری و سه دری و صندوقخانهها و زیر زمینهای متعدد كه
اغلب در اختیار مستاجران بود ـ شلوغیهای شیرین، هیاهوهای با نشاط
و چهره های كمرنگ شده ی كرایه نشین های صمیمی برای همیشه در حافظه
ام جا خوش كرده اند.
پدر اهل مطالعه بود. حسین كردِ شبستری، مختارنامه، مصیبنامه، سلیم
جواهری، چهل طوطی، امیر ارسلانِ رومی، اسكندرنامه، قصص الانبیا،
شاهنامه و بسیاری دیگراز این دست، گرما بخشِ شبها، بویژه شبهای
طولانی زمستان هایمان بود. زیر كرسی، چشم دوختن به نور زرد وكم
رمقِ لامپا، یا دایره ی آبی فتیله ی چراغِ گرد سوزِ پایه كشویی، از
وحشتِ موجوداتِ موهومِ پنهان درتاریكی گوشه و كنارِ حیاط ؛ گاهی هم
رها روی امواجِ خیال، درهیئتِ قهرمانانِ رومانس ها، حتا قویتر از
آنها، در جدال با دیوها، با جادو، برای شكستن طلسم، در جستجوی
یافتنِ شاهزاده خانمِ قصه ها. درجستجوهای بی حاصل اكنونم طعمِ شب
چرههای ناچیز آن دوران ( خرما خشكه، توت خشكه، شكر پنیر، نخود
وكشمش، سنجد و… ) نیز جایی دارند.
شادترین دوران ( شاد از آنرو كه چهرههای تلخ زندگی فقط در قهرهای
زودگذرِ كودكانه خلاصه می شد ) به سرعت رو به اتمام بود. مقطع
ابتدایی را در دبستانهای « اربابی و منوچهری » كرمانشاه سپری
كردم ( یعنی تصدیقِ شش را در زادگاهم گرفتم ) دو- سه ماهی هم از
كلاس هفتم( یا اولِ دبیرستان ) را در دبیرستان كزازی خواندم ؛ اما
در اواسط سالِ تحصیلی، بنا بر اصرارِ برادرِ بزرگتر ناگزیر همراه
خانواده عازم همدان شدم و ساكنِ آن شهر.
پس از پایا ن دورهی دبیرستان، سالِ 1353 به استخدام دولت در آمدم
؛ درحقیقت گشت و گذار طولانی واجباری ام در شهر ها و استانها ی
میهن آغاز شد : تهران، شیراز، تبریز، آبادان، خرمشهر، اهواز،
قم،مهران، دهلران، ایلام، اسلام آباد غرب، گیلان ِ غرب، سومار،
ایوان، اندیمشك، دزفول و… تااواخرِ سالِ 69 كه به كرمانشاه مراجعت
كردم. درنیمهی اول اردیبهشت ماه امسال ـ 1384 –بعد از سی سال
بازنشسته شدم.
این مختصری از فرعِ زندگی ام بود به اضافه ی این كه در سال 1357
ازدواج كردم. دو فرزند دارم : یك دختر و یك پسر ؛ اما آن چه می
بایست به هستی من، به وجودم معنا می بخشید، متاسفانه اندك است : سه
كتاب (سفر در غبار، رویای برزخی و افسانه های عامیانه )، (
عنكبوتِ نفرین شده ) هم تازه گی ها مجوز نشر گرفته است كه اگر
توفیقِ چاپ وپخش بگیرد، می شود چهار كتاب ؛ بعلاوه ی حجمی از آثار
منتشر شده در نشریات.
انتشار نخستین داستانِ شما در كجا ودایره تاثیر آن بر روحیه ی شما
چگونه بود؟ داستان نه، اجازه بدهید از اولین باری كه نام خودم را در نشریه
ای دیدم یاد بكنم ؛ دورانِ كودكی و نوشته های بیش از اندازه بد
قواره، خام؛ مشتی كلماتِ ابتدایی كه به خیال ِ كودكانه ام بهترین
داستان ها بود. به اصطلاح داستان های جنایی، پلیسی وعشقی كه
جسورانه برای مجله های آن زمان هم ارسال می شد. چه شانس بزرگی كه
هیچ یك از آن ها در جایی چاپ نشد. سر دبیر یكی از نشریات ( یادم
نیست كدام مجله ) نوشته هایم را خوانده بود ودیده بود ارزشِ چاپ
ندارند؛ اما چه كند با شوق و ذوقِ كودكی كه عكسِ سه در چهارش را هم
همراه مطالب ارسال كرده بود؟
عكس را گوشه یكی از صفحات چاپ كرده بود و زیرش نوشته بود : اسماعیل
زرعی. همین. دیدنِ عكس، خواندنِ نام خودم به صورت چاپی چه غوغایی
در جانم ریخت و چه شور و شادی،كه به قول معروف به وصف نمی گنجد.
اما اولین مطلبِ جدی كه از من چاپ شد، یك قطعه شعرِ كوتاهی بود به
نام ِ « تكرار » در مجله ی «تهرانمصور ». همین جا باید از دو تن از
دوستانِ نزدیك وبسیار ارزشمند م یاد بكنم كه هریك به نوعی درتغییر
وتحول زندگی ادبی ام تاثیر گذار بوده اند، عزیزانی كه هر گز
فراموششان نخواهم كرد ؛ نخستینِ آنها داستان نویسِ پیش كسوت
كرمانشاهی، جناب آقای فریبرز ابراهیمپور (ف ـ الف : نگاه ) بود
كه آشنایی با او موجب شده بودازمطالعه ی آثار نازل و سطحی وهمچنین
نوشتن مطالبِ بی هوده فاصله بگیرم ؛ در حقیقت با ادبیات جدی آشنا
شوم.
سال هزارو سیصد وچهل وهفت، یا چهل وهشت، نوجوان بودم و تشنه ی یاد
گیری. هرچه می نوشتم همه را خدمت استاد می بردم و ایشان با حوصله
می خواند و می شنید و رهنمود می داد. درهمین اوقات بود كه « تكرار
» را یاد داشت كرد. هفته ی بعد چاپ شده ی آن را به شیشه ی مغازه اش
(كتاب فروشی و نوشت افزارروستا ) زده بود تا درمعرض دیدِ همه گان
باشد. نخستین كتاب شما چه نام داشت، چه سالی منتشر شد ؟ عرض كردم دوتن از دوستان در زندگی ادبی ام تاثیر بسیاری داشته
اند . ازجناب فریبرز ابراهیمپور كه بانی تحولی شگرف در
من مبنای وجودیم را براساس علاقه واحترام به آن چه می پسندم؛ و
تحمل و احترام به هر چه كه موافق میلم نیست پایهریزی كردهام
نوع نگاه من
به جهان هستی و بویژه در ادبیات شد یاد كردیم، اما نفرِ دوم كه
باعث شد در مسیری كه درپیش گرفته بودم قدم های سریع تری بردارم ویا
در حقیقت به سرنوشتِ نوشته هایم بیندیشم، شخص جنابعالی بودید ؛
یعنی جنای آقای منصور یاقوتی. خاطر مباركتان هست كه رغبتی به چاپِ
داستانهایم به صورتِ كتاب نداشتم. مرتب میخواندم و مینوشتم. حتا
بندرت تعدادی از آنهارا برای نشریات میفرستادم. به این امید كه
زمانی حركت به سوی چاپ كتاب را آغاز كنم كه آثارم بی نقص باشد. اما
شما تاخیرِ بیش از اندازه را نمی پسندیدید. دقیقا كلمه به كلمه
هشدار تان درخاطرم هست كه با لحنی بین شوخی وجدی گفتید : « دوست
عزیز ! ریشت سفید شده، به قول معروف پایت لبِ گوراست. خیال می كنی
بعد از خودت، نوشته هایت چه سرنوشتی می یابند. تا كی می خواهی
بگذاریشان گوشه خانه خاك بخورند ؟) به این ترتیب اصرار و تشویقِ
شما باعث شد تا بعد از مدت ها كه از فعالیت ادبی ام می گذشت به فكر
چاپ كتاب باشم. نكته ی جالب در این قضیه این است كه اگرچه آثار
داستانی شما و آن چه من می نوشتم و هنوز هم می نویسم اغلب از لحاظِ
دیدگاه، از لحاظِ شیوه ی نگارش، انتخاب مضامین، محتوا و درمجموع
ساختار، تفاوت های بسیاری با هم دارند، اما این اختلافِ عمل و
سلیقه مانعی برای تشویق و ترغیب های شما نشد.
بنابراین نخستین كتابم را به نام « سفر درغبار » كه مجموعه ی
دوازده داستان كوتاه بود در سال 1369 به دست ناشر ( انتشارات نگاه
) سپردم كه بعد از تاخیری نسبتاً طولانی در سال 1370 منتشر شد .
اكنون به آثار منتشر شده خود چه گونه می نگرید ؟ اگر چه آن امساك های خود خواسته ی طولانی مدت در ارایه ی آثار
موجب شد تا فرصت های طلایی را از دست بدهم، یعنی از دوران رونق
كتاب كه تا سالهای 58-59 ادامه داشت بی بهره بمانم و زمانی برای
نشر آثارم اقدام كنم كه متاسفانه بازار كتاب روز به روز رو به ركود
میرفت اما این حسن را داشت كه هنگامی نخستین كتابم را بیرون دادم
كه از تجربه و توان نسبی برخوردار بودم، به عبارت دیگر سال ها
نوشتن باعث شده بود داستان ها تقریباً قوام بگیرند، طوری كه بعد از
سپری شدن پانزده سال از چاپ اولین كتاب، اكنون برای انتشار آن خودم
را سرزنش نمی كنم یا درحقیقت شرمنده نیستم. فاصله ی بین اولین مطلب
جدی كه از من در نشریات چاپ شد تا چاپ نخستین كتابم نزدیك به بیست
وسه یا بیست وچهار سال است و این زمانِكمی برای تجربه اندوزی
نیست. البته ذكر نكته ای نیز ضروریست كه چنان چه مصمم به تجدید چاپ
هر یك از كتاب هایم باشم بدون شك در متن آنها تغییراتی خواهم داد. شما تا انتشار آخرین اثرتان در هفته نامه بیستون، با كتاب هائی
مثل « سفر درغبار » و « رویای برزخی » و برخی آثار كه درمطبوعات
مركز و استانی انتشار یافته خود را به آن دسته از نویسندگانی متعلق
می دانید كه در مكاتب ضد رئالیستی و به اصطلاح به شیوه « جریان
سیال ذهن» قلم می زنند، لطفاً در مورد اسلوب كار خود به طور مفصل
صحبت بفرمائید.
(با خنده ) چه تهمتِ بزرگی! چرا ضدِرئالیسم، آقای یاقوتی؟ شما بیش
تر و بهتر از هر كس دیگری با ویژه گیهای اخلاقی بنده آشنا هستید.
می دانید با هیچ جریانِ فرهنگی ـ هنری، خصوصاً جریان های ادبی
خصومتی ندارم كه بخواهم با آن ها ضدیتی داشته باشم، نه رئالیسم،
ونه مكتب های ادبی دیگری كه در جبهه ی مقابل رئالیسم صف كشیده اند.
من مبنای وجودیم را براساس علاقه واحترام به آن چه می پسندم؛ و
تحمل و احترام به هر چه كه موافق میلم نیست پایهریزی كردهام. با
این بینش چگونه می توانم با پر توان ترین مكتب ادبی، یعنی رئالیسم
ضدیت داشته باشم؟ اتفاقا برعكس، نه تنها ضدِ رئال نیستم، بلكه عمده
گستره ی نوشته هایم در همین زمینه است، با این تفاوت كه رئالیسمی
كه من به آن می پردازم اساس را بر پوسته بیرونی یا تنها بر عینیات
قرار نداده است. در حقیقت بر این باورم كه درونیات هر انسانی واقعی
تر از ظاهر اوست. اجازه بدهید این موضوع را كمی بشكافیم : بنده
معتقدم سیمای بیرون، معرف حقیقی یا رسانای انسان ها نمی تواند
باشد. به عنوان مثال آن چه شخصیت معتبری مثل منصور یاقوتی را ارایه
داده، قد وقواره ویا پوشش ظاهری جنابعالی نیست. خیلی ها محتمل است
سبیلی به زیبایی سبیل شما داشته باشند؛ رنگ پوست شان هم كمی تیره
باشد، همین بینی عقابی و همین قامت متوسط و الی آخر را داشته
باشند؛ حتا اسم شان هم منصور یا اتفاقاً منصور یاقوتی باشد؛ اما
آیا می توانند مدعی داشتنِ شخصیت فرهنگی شما شوند؟ درست همین جا ست
كه تفاوت شما با آنان كه به ظاهر شبیه شما هستند آشكار می شود، چون
آن چه بیانگرهویت و سیمای واقعی منصور یاقوتی است همان افكارو
اندیشه ها و شیوه نگاه به جهان هستی و در مجموع درونیاتِ جنابعالی
است. بنده هم در داستان هایم روی همین نكته تاكید دارم؛ هر چند
مدام نگاهی به بیرون و دنیای اطراف شخصیت های داستانی ام می
اندازم، اما می كوشم آن ها را با آن چه دردرون شان می گذرد ترسیم
كنم. درون و بیرون باهم. شاید همین شیوه ی نگارش باعث شده تا بنده
را ضد رئا لیسم بدانند. در صورتی كه شما بهتر از من می دانید
رئالیسم عكس برداری صرف از واقیعات نیست. چنان چه فقط به پوسته
بیرونی شخصیت های داستانی بپردازیم، عملاً آنها را ناتمام یا به
عبارتی ناقص آفریده ایم؛ خصوصاً این كه تاكید ما روی انسان هاست،
سرنوشت یك قطعه سنگ یا درخت را كه نمی نویسیم ؛ هرچند اگر به
اجسامِ بی جان هم بپردازیم و قصد استفاده از سمبل و استعاره هم
نداشته باشیم باز مطمئن نیستیم آن چه سنگ می نامیم یا درخت، واقعاً
سنگ یا درخت باشد، سنگ یا درخت تنها اسامی است كه ما روی این اجسام
گذاشته ایم تا آنهارا از یكدیگر تمیز دهیم . درحقیقت نشانه های
مجازی است نه معرف حقیقت وجودی آنها .
بارها باهم این نكته را مرور كرده ایم كه فرضاً منی كه همین حالا
در حضور شما هستم شاید جسماً در این جا باشم و پرسش های شمارا
بشنوم و پاسخ هم بدهم، اما واقعیت این است كه همه ی وجودم در این
مكان نیست ؛ نیمی، كمتر ازنیم، یا بیش تر ( بستگی به توانِ جذبِ
توجه آن چه با آن مواجهیم دارد ) از حواسم معطوف به جای دیگری است.
حالا جای دیگر كجاست؟ برای هر كس متفاوت است . ممكن است شخصی مشكل
مالی داشته باشد، عاشق باشد، بیمار باشد، بیمار داشته باشد، تحت
پیگرد باشد، یاجدا از این گرفتاری ها، حرفی، حادثه ای، مشاهده ای
اورا به دقایق، ساعات، روزها و یا حتا دوران های سپری شده ای از
زندگی اش بازگردانیده و به مرورِ خاطرات واداشته باشد؛ یا اصلاً
موضوع های كم اهمیت تری ذهن اش را مشغول كرده باشد، مثل برنامه
ریزی برای حركت از نقطه ای به نقطه ی دیگر، باز گویی درونی گفت و
گویی كه روز قبل، ساعتِقبل با همكارش، با كار فرمایش و یا
هركسِدیگری داشته است، واز این دست ذهن مشغولی ها كه نمونههایش
را اگر بخواهیم ادامه بدهیم تا بی نهایت ادامه دارد.
این آشفتگی یا به عبارتِ دیگر، این قسمتِ جدا، یا فرار از ذهن نیز
پاره ای از وجود انسان است. نمی توانیم آن را نادیده بگیریم و
شخصیت هایی را كه می آفرینیم فاقد پروازِ خیال بدانیم . همچنین
تاثیر روحیات انسان ها بر جلوه و نمودِ زمان را نیز نباید از یاد
ببریم. همه ی ما می دانیم و تجربه كرده ایم كه چگونگی حس وحالِ ما
بر زمان و مكانِ پیرامون جلوه های متفاوتی بخشیده است؛ مثلاً در
هنگام شادی، زمان به سرعت می گذرد،آن چه در اطراف است زیبا به نظر
می رسد،آهنگی كه می شنویم، هرقدر محزون باشد، خالی از شور و نشاط
نیست، انرژی كافی داریم، تیره ترین شب ها را روشن می بینیم و الی
آخر؛ اما در اوقاتِ بیماری، گرفتاری یا اندوه، همه ی آن چه اشاره
شد بعكس می شود، روزِ روشن مثل شبِ تاریك، دقایق پایدار، وجسم
ناتوان به نظر می آید و ده ها تغییراتِ وهمی دیگر كه دنیای واقعی
را با دیده های ما متفاوت می سازد.
شاید تلاش و توجه بنده برای گنجانیدنِ همین قسمت از درونیات انسان
ها موجب شده تا آثارم را ضد رئالیسم بدانند، درصورتی كه مشخصهی
بارز ایسمهایی كه به ضدِ رئال معروف اند، رو برگردانیدنِ تمام و
كامل از واقعیات، ویا بی اعتمادی صرف به آن است؛ مثل رمانتیسم كه
از دنیای بیرون به جهان موهوم و خیال انگیز می گریزد؛ و حقیقت را
درآن می جوید و یا می پندارد؛ به عقل و منطق اعتقادی ندارد و تنها
اصل را بر اصالت احساس بنا كرده است ؛ یا سمبولیسم كه از توصیف و
تجسم مظاهر عینی سر می پیچد و روی دارد به امتزاج عالم واقعی با
دنیای غیر واقعی از طریقِ سمبل ها، آنهم بی آن كه با توجیه منطقی
سرِ سازگاری داشته باشد و تنها تكیه اش بر زبان است. در سورئال هم
كه می دانید، اختیار ذهن به دست رشته افكار نامربوط سپرده می شود و
الی آخر. در صورتی كه هرچند تعدادِ انگشت شماری از نوشته های
بنده از رئالیسم فاصله میگیرند؛ اما عمدهی آثار شاید به ظاهر و
درنگاه نخست، فقط به علت تشابهاتِ بیرونی، با هریك و یا مجموعِ ایسمهای ضدِ رئالیسم، همراه و هم ذات پنداشته شود؛ در حالی كه در بطن
با آن ها تفا وت های چشمگیری دارد كه به اختصار عرض می كنم: اگرچه
همانطور كه پیشتر اشاره شد در آثارم به دنیای درون انسانهای قصه
هایم رخنه می كنم، اما آن فقط یك رخنه است، گذری است مرتبط با جهان
بیرون، نه غرق شدن در اوهام . هرگز منكر واقعیات هم نبوده ام و
نیستم، آن چه مینویسم، باز آفرینی وقایع و یا خلق اشخاص و اتفاقاتی
است كه احتمال وجود و یا پدید آمدنِ نظیرشان مردود نیست . ماجراها،
وقایع و حضور اشخاص نیز بر اساسِ منطقِ داستانی شكل میگیرند، نه
اتفاقی و غیرمنتظره، آنقدر كه در تصور نگنجد. درحقیقت شخصیتهای
داستانهای من هر چند سر در آسمان دارند، اما پایشان روی زمین است،
یعنی ریشه در واقیعات دارند.
البته شما كه تقریبا بیشتر داستانهای مرا، چه آن تعداد كه منتشر
شدهاند یا هنوز توفیق نشر نیافتهاند را مطالعه كرده اید میدانید
بنده خودم را در یك قالب خاص محصور نمی كنم؛ این طور نیست كه
بنشینم و بگویم حتماً باید یك داستانِ ساده یا یك داستانِ پیچیده
بنویسم یا به فرموده ی شما در جریان سیال ذهن قلم بزنم و غیره .
موضوع یا به تعبیر روزنامه نگارها سوژه هایی را كه با وسواس
انتخاب می كنم خودشان درحین نگارش قالب مناسب را می یابند ؛ یا این
كه منِ داستان نویس دقت می كنم در بهترین ظرفِ ممكن (به اعتقاد
خودم البته ) جایشان بدهم . بنابراین می بینیم تعدادی از داستانها
بسیار ساده، روان و برهنه از كار درمی آیند و تعدادی دیگر بشدت
ذهنی، نمادین و دیر یافت؛ با این توضیح مجدد كه روی هیچ یك از
قالب ها تعصب خاصی ندارم وخودم را پیرو یك مكتبِ ویژه نمی دانم . بعد از انتشار « رویای برزخی » برخی گفتند كه این كتاب
را به تقلید یازیر تاثیر « بوف كور» نوشته اید، نظر خود شما چیست
؟
از این كه این كتاب بیش از اندازه شبیه « بوف كور » صادق هدایت
است شك ندارم، اما این كه سعی در تقلید از شاهكار بزرگ ادب پارسی
داشته ام منصفانه نیست . درگفت وگویی كه روزنامه ی « صبح امروز »
به مناسبت انتشار همین كتاب با بنده انجام شد به تفصیل توضیح داده
ام . نوشتنِ « رویای برزخی » كه از لحاظ حجم صد وده صفحه بیشتر
نیست نزدیك به یك سال یا دقیق تر عر ض كنم ازدوازدهم فروردین تا
شانزدهم دیماه سال هزارو سیصد و هفتاد وهفت، طول كشید ؛ ده ماه و
چهار روز، آنهم تمام وقت، یعنی هر صبح كه از خواب برمی خاستم تا
پایان روز، حتا گاه در خواب هم در فضا و با شخصیتهای آن مشغول بودم
. البته شما كه خود داستان نویس هستید بهتر متوجه می شوید اگر
بگویم دراین فاصله زمانی طولانی نه طعمِ خوراكی ها رامتوجه می شدم
و نه می دانستم به دیگران چه می گوییم و چه می كنم و كجاهستم وبا
چه كسانی دمخورم . هرچند می شنیدم، پرسش هایی كه گاه نزدیكان
(خانواده، چون در آن مدت مراوداتم را محدود كرده بودم به خانه و
محیط اداره، آنهم به اجبار، ارتباط چندانی با دیگران نداشتم ) می
پرسیدند ومن بی هوا، بی آنكه واقعاً سئوال را دریافته باشم یا سر
تكان می دادم و یا پاسخی می دادم كوتاه و مختصر . و دراین فاصله حتا
در اندیشه ی هیچ نویسنده ای نبودم چه برسد به بوف كور و تقلید از آن
. اما پس از پایان كار، هنگامی كه باز نویسی نهایی را انجام دادم و
سپس كتاب را
هرچند اگر به اجسامِ بی جان هم بپردازیم و قصد استفاده از سمبل و
استعاره هم نداشته باشیم باز مطمئن نیستیم آن چه سنگ می نامیم یا درخت،
واقعاً سنگ یا درخت باشد، سنگ یا درخت تنها اسامی است كه ما روی این اجسام
گذاشته ایم تا آنهارا از یكدیگر تمیز دهیم . درحقیقت نشانه های مجازی است
نه معرف حقیقت وجودی آنها.
برای قرائت نهایی با یكی از دوستان به اتفاق مطالعه
كردیم آن وقت بود كه متوجه شباهت زیادِ آن با بوف كور شدیم و این
زمانی بود كه كارانجام شده بود. حالااین كه ناخودآگاه در سیطره ی
بوف كور بوده ام یا سرنوشت شخصیت « رویای برزخی » بگونه ای شبیه
راوی بوف كور بوده است و یا هر موضوع و مسئله ی دیگر، نكته ی اساسی
این است كه هرگز قصدِ تقلید نداشته ام . شاید فضای كلی رویای
برزخی به گونه ی ناخواسته ای تداعی گر فضای بوف كور باشد و شخصیت
های این دو كتاب به ظاهر شبیه به هم باشند، اما این شباهت ها همه
در ظاهر است . نه راوی « رویای برزخی » راوی بوف كور است و نه «
آینه ی دق » لكاته و نه «چشم سیاه » زن اثیری . ویژهگی های جسمی
و روانی شخصیتهای این دو كتاب بسیار با هم متفاوت و گاه با هم در
تضادند . همچنین خواسته ها، نحوه ی زندگی، سرنوشت، ماجراها، دیالوگ
ها، حتا جهان بینی آنها .
به گفته ی نغزِ دوست ارزشمندم جناب فریبرزِ ابراهیمپور برای سفر از
كرمانشاه به تهران به ناگزیر از شهرهای بین راه همچون همدان باید
گذشت . اما باور بفرمایید من از جاده ی احداثی خودم قصدِ رفتن به
تهران داشته ام نه از راههای پیش ساخته ؛ حالاچطور شده ( با خنده
) بااین لهجه ی غلیظِ همدانی حرف زده ام، خودم هم نمی دانم، شاید
خوابنما شده ام . البته این كه عرض كردم فقط یك طرف قضیه است . طرف
دیگر قضیه راهم اگر در نظر بگیریم، به داستان نویسان مطرح كشور
آنهم نه یك یا دو نفر، بلكه به عده بسیار ی می رسیم كه باهمه ی
وجود سعی در تقلید از بوف كور داشته اند وبرهمین اساس آثاری هم خلق
كرده اند و با افتخار در ساز وسرنا دمیده اند كه ما چنین كردیم و
چنان شد . این كه به موفقیت یا حتا موفقیتِنسبی دست یافته اند یا
نه، مهم نیست ؛ مهم این است كه از همان آغاز، یعنی قبل از آن كه
دست به قلم ببرند و بنویسند، همین كه اعلام كردند چنین تصمیمی را
دارند، اطرافیان با آ نان مصاحبه ها ترتیب دادند و در اطراف شان سر
وصدا بر پا شد و به قول معروف به به و چه چه ها شنیدند و قدر دیدند
و برصدر نشستند ؛ اما چرا البته برخی از همشهریانِ من به این كتاب
به دیده ی گناه كبیره نگاه می كنند، جای سئوال دارد.
نظر شما درباره آثار گلشیری چیست ؟
احتمالاً منظور شما « هوشنگ گلشیری » است، نه «احمد » برادرِ
ایشان كه یكی از مترجمان تواناست . هوشنگ گلشیری یكی از قلههای
داستان نویسی ایران است با سبك وسیاق خاص خودش . چنآن چه از
نویسندگان دوره ی اول یعنی جمالزاده، هدایت، چوبك و بزرگ علوی كه
از شاخصترین چهره های آغازِ داستان نویسی به شیوه ی امروزی هستند
بگذریم و به دورهی بعد، یا نسلِ دوم بپردازیم، گلشیری و بهرام صادقی
دوتن از صاحب سبكهای این دورهاند ؛ البته در شیوه و اسلوب خاص
خودشان؛ یعنی پرداختن به ادبیات مدرن .
اگر اجازه بدهید برای توضیح بیشتر، نخست نویسندگان را به دو گروهِ
عمده یعنی رئالیسم نویسان به تعبیری كه مد نظر است و نویسندگان به
شیوه ی جریان سیال ذهن و پیچید ه نویس تقسیم كنیم . منظور از
رئالیسم نویسان كسانی امثال احمد محمود، محمود دولت آبادی و علی
محمد افغانیاند كه گرایش آنان به قلم زنی در عرصه ی رئالیسم
اجتماعی، انتقادی وسیاسی است وگروه دوم، داستان نویسانی اند مانند
هوشنگ گلشیری و بهرام صادقی كه روبه درون كاوی و پیچیده نگاری
دارند،كه برای راحتی كار در این جا آنهارا مدرن نویس مینامیم .
تفاوت عمده ی این دو گروه در نوع نگاه شان به دنیای پیرامون است .
گروه اول كه در مجموع رئالیسم نویسان نامیدیمشان در آثارشان بیشتر
جامعه را در نظر دارند، مثل محمود دولت آبادی كه مكانِ داستانهایش
اغلب جامعهای كوچك و روستایی است؛ یا احمد محمود و علی محمد
افغانی كه به جوامع بزرگتر یا شهری پرداختهاند. حال این كه از
برگزیدن چنین محیط هایی چه هدف و منظوری دارند، خارج از بحث ماست،
تنها به این نكته اشاره می كنم كه جوامع انتخابی آنها بستر مناسبی
است برای مورد مداقه قرار دادن زندگی افرادِ بیشتری ؛ در صورتی كه
مدرن نویسان اگر چه از جامعه غافل نیستند، اما بیشترِ اوقات توجه
شان را معطوف به شخص می كنند ؛ یعنی به جای آن كه از بالا، از كنار
و یا از بین شخصیتهای داستانی شان به جهان و پیرامون آن ها بنگرند
؛ می كوشند از درونِ انسانها و با نگاهی جزئی نگرتر، هستی را كنكاش
كنند. به عبارت دیگر میتوان گفت دغدغهی رئالیسم نویسان نمایشِ
كلی سیمای جامعه و هر چه در آن است، میباشد و دلمشغولی مدرن
نویسان فقط و فقط انسان است،آنهم به صورت فرد ؛زیرا هر انسان، خود
به تنهایی جهانی است سرشار از تناقض ها و پیچیدگی ها .
هوشنگ گلشیری نیز به پیروی از این بینش، می كوشید به درونِ شخصیت
های داستانهایش رخنه كند و آنها را همه جانبه و با تمامِ توان
ترسیم كند كه انصافاً موفق هم بود ؛ به عنوان نمونه : « شازده
احتجاب » رامی توان به جرئت یكی از شاهكار های ادبیات فارسی نامید
؛ داستانی كه دریچه ای شد تا نویسنده اش از آنجا راهی بگشاید به
دنیای سرشار از شگفتی، متلاطم و پر آشوبِ انسانی كه به ظاهر
فرسوده، شكسته و خاموش می نماید . من معتقدم بعد از بوفِ كورِ
صادق هدایت، و البته در قواره ای كمی كوچكتر، شازده احتجاب دومین
رمانِ ایرانی است كه در نمایشِ ذهن مشغولیها و انطباقِ بجا و دقیق
آن با دنیای بیرونِ شخصیتی داستانی، توانمند بوده است .
بعد از « شازده احتجاب »، گلشیری روی فرم نیروی بیشتری گذاشت و برای
واژگان اهمیت ویژهای قایل شد؛ به عنوان نمونه در داستانِ « دست
تاریك دست روشن » هر چند به ظاهر از همین كلماتی كه همه ی
نویسندگان به كار می برند، استفاده كرده است اما به نظر می رسد هر
كلمه را از گردو غبارِ استعمال زدوده، خوب شسته و بلورین كرده و
در جای مناسب اش گذاشته است. كاری كه گلشیری با واژه گان، بویژه
در « دست تاریك دست روشن » انجام داده است، واقعاً مرا شگفت زده
كرد . از سورئالیسم چه تعریفی دارید ؟ تعریف كلی آن دریك جمله عبارت است از: « پرواز بی قید وبندِ
خیال » كه تاكید بر بی قید وبند، آن را تا اندازه ای با « جریان
سیالِ ذهن » متفاوت میكند. در جریان سیال ذهن اگرچه حد وحصاری
دربرابر گشت و گذارِ خیال نیست، اما هر قدر ذهن آشفته باشد، از
دایرهی معقولات خارج نمی شود. البته توضیح این نكته ضروریست كه
منظور از معقولات عینیات و تجربیات و یا ملموسات نیست، بلكه منطق
باورپذیری است كه در پسِ ماجراهایی كه واقع میشوند، قرار دارد،
مانندِ آن چه در « در جستجوی زمان از دست رفته »، اثرِ سترگِ «
مارسل پروست »، مبدعِ جریان سیال ذهن اتفاق می افتد، كه در آن،
راوی با اسشمام عطر چای به سفر دورودرازِذهنی می پردازد ؛ اما
هرقدر این سفر به درازا بكشد و هر اندازه راوی در مكانها و به قوارههای متفاوت از لحاظ جسمی و سنی باشد، همچنان آن چه به باز گوییاش
می پردازد، همه مكانها، شخصیت ها و وقایع، واقعیاند ؛ اما در
سورئال، حصارِ منطق (حتا اگر منطق داستانی باشد ) می شكند. وقایع
به گونهای بی مقدمه حادث می شوند ؛ آنهم دقیقاً در مكان و زمانی
كه یا باآن سنخیت ندارند و یا پذیرایش نیستند.
هر برت رید، یكی از تئوری پردازانِ مكتبِ سورئال می نویسد : «
سورئالیست ها با هر كوششی كه قصد از آن، دادنِ جنبه ی فكری و منطقی
به هنر باشد، مخالف اند، زیرا با اخلاقیاتِ موجود خصومت دارند وآن
را گندیده می دانند و همچنین معتقدند همه ی دستگاه های تنظیم شده ی
اجتماعی و نیز، بیان قرار دادی كه برای ایجاد ارتباط بین انسان ها
در نظر گرفته شده است، همه زاییده ی اخلاقیاتِ عصرِ حاضر است كه از
لحاظ روحی نادرست و زیان بخش اند » . این دیدگاه و تفكر موجب شده
تا در آثار سورئالیست ها وقایعی كه اتفاق می افتد بسیار غیر
منتظره، باور ناپذیر و بی شباهت با دنیای بیرون باشد، كه در حقیقت
تلاشی است برای برهم ریختنِ نظمِ موجود و خلقِ جهانی تماماً وهمی
و آشفته كه درآن انسان ها بی هیچ نقطه اتكایی، سرگردان و گاه شگفت
زده اند . دستمایه، یابه عبارتِ دیگر جانمایه ی سورئال نویسان،
حالتِخلسه و « روكا » ست . « روكا » واژه ای تركیبی است كه بنده
بنا بر نیاز ساخته ام و برای تعریفِ آن اگر اجازه بدهید، ناگزیریم
كمی حاشیه روی كنیم .
در لغت نامه ی دهخدا و فرهنگِ معین در تعریفِ رویا و كابوس آمده
است : « آن چه كه انسان در خواب بیند را رویا گویند… »، « كابوس
علتی است كه مردم اندر خواب پندارد كه شخصی گران به سینه ی او
افتاده و اورا می فشارد و نفس او تنگ شود وخواهد كه بجنبد و آواز
دهد، نه آواز تواند داد و نه تواند جنبید و بیم باشد كه خفه شود »
وهمچنین « كابوس » و « بختك » یكی قید شده است ؛ اما من ضمن این
كه عظمتِگنجینه های حاصل از تلاشِ توان سوزِ این دو بزرگوار را
درنظر دارم و پاس می دارم و از آن ها بهره می برم، برای انتقالِ
هرچه بهتر و سریعترِمنظورِ خود، جسارتاً « رویا » را فقط خواب های
خوش و « كابوس » را فقط خواب های دهشتناك می نامم و تعریفی كه در
لغت نامه ها برای كابوس شده است را مختصِ « بختك » می گذارم .
همچنین برای اشاره به ادغام رویا و كابوس، یعنی خواب های خوشی كه
با ترس و دلهره توام است، واژه ی « رو كا » كه تركیبی از دو كلمهی
رویا و كابوس است را در نظر گرفتهام . البته خلسه و روكایی كه
سورئالیست ها در آن به سر میبرند گاهی اوقات آشفته تر از عالم
خواب های پریشان است .
بنابراین، اصطلاح « ضد رئالیستی » كه شما در پرسش قبلی مطرح كردید،
در آثار سوررئال مصداق می یابد، نه در جریان سیال ذهن . اگرچه غلبه
ی نومیدی در وجود هنرمند و هراس ازرو به نابودی رفتنِ قشرِ خاصی از
جامعه رانیز از مشخصه های تعلق به مكتبِ سورئال می دانند، اما من
هرآن چه كه احتمال وجود یا وقوع اش در طبیعت هست یا می تواند باشد
و همچنین سیرمعقولانه ( از دید گاه منطقِ داستانی ) ی ذهن را از
این تعریف مجزا می كنم و براین باورم كه هراس و نومیدی كه از خصیصه
هاوهمراهانِ بشریست، جدا از واقعیت نیست.
شما چه تعریفی از «مسخ » كافكا دارید؟ «گرگوار سامسا » به تلفظِ انگلسی یا « زامزا » به تلفظ
آلمانی، شخصیت اصلی «مسخ »، بازاریاب ناگزیری است كه برای تامینِ
معاشِ خانواده (پدر،مادر، خواهر وهمچنین پرداخت حقوق آشپز و
كلفتِ خانه ) بناچار همه ی اوقات اش راصرفِ كار وسفرمی كرده است ؛
اما یك روز صبح كه از خواب بیدار می شود، می بیند تبدیل به سوسك (
سوسك، بنا بر آن چه تاكنون از آن برداشت شده و ترجمه كرده اند )
شده است . این واقعه باعث برهم خوردن نظم موجود در خانه و نارضایتی
افرادِ آن می شود . « گرگور سامسا » كه تا پیش از این ماجرا یگانه
تكیه گاهِ مادی خانواده به شمار می رفت و درنتیجه، ازشان و مقامی
قابل توجه برخوردار بود، نا گهان تبدیل به موجودی مفلوك، مزاحم و
حتا شرم آور می شود ؛ طوری كه درصفحات آخر كتاب، پس از نابودی اش،
آنانی كه تا چندی قبل به او وابسته بودند، نفسی براحتی میكشند .
نكته ی جالب این است كه تا لحظه ای كه او از پا نیفتاده است هریك
از اعضاء خانواده به نوعی ناتوان و درمانده به نظر می رسد، یا در
حقیقت خودشان را به ناتوانی زده اند، اما پس از مرگ او، یكباره جان
می گیرند و خودی می نمایانند .
صبح، آغازِ آگاهی از وضعیتِ موجود برای شخصیت های مخلوقِ اندیشه ی
« كافكا » ست ؛ آگاهی همراه با تحول های ناگهانی، بویژه در داستان
های « مسخ » و « محاكمه » . برای گرگورسامسا به صورتِ تغییر جسمانی
و برای « كا » در محاكمه از طریق احضار او به دادگاه و وارد
آوردنِ اتهامی مجهول ؛ با در نظر داشتن این كه آگاهی شخصیت های
كافكا به معنی اشرافِكامل نیست، زیرا آنها به علت یا دلایلِمسخ،
یا محاكمه ی خود نمی اندیشند و بقدری راحت با اتفاقاتِ پدید آمده
كنار می آیند كه انگار عظمت فاجعه را در نمی یابند .
در مجموع، « مسخ »، حكایت انسان، یاانسان هایی است كه در محیطی به
شدت مادی، بتدریج ماهیت انسانی خود را از دست می دهند و در عوضِ
دوندگی ها و تلاش های دائمی برای تاُ مینِ اطرافیان، نه تنها پاداش
نمی گیرند، بلكه عذاب هم می بینند . این انسان ها بقدری در مشكلات
و مسائلِ مادی غرق اند كه اضمحلالِ تدریجی خود را در نمی یابند .
هنگامی هم به خود می آیند كه به قول معروف كار از كار گذشته است.
مغلق نویسی یا پیچیده نویسی جریانی است در شعر وقصه، نگاه شما به
این جریان چگونه است ؟ اتفاقاً دو تعبیر مغلق و پیچیده را به جا استفاده كردید . اگرچه
هر دو دارای یك معنا و مفهوم اند، اما من نظرم این است برای این كه
بحث تداخل نیابد و بتوانیم به روشنی منظورمان را بیان كنیم، موقتاً
آنهارا از یكدیگر منفك كنیم و از عنوان پیچیده برای آثارِ دشوار،
مشكل و پوشیدهای كه نیاز به جستجو برای یافتن قطعات پراكنده ای
دارند استفاده كنیم ؛ و عنوان مغلق را بگذاریم برای آثارِ
دیریاب،كه درك معنای اصلی آنها هنگامی میسر است كه لایه های
فوقانی، یا به عبارت دیگر، سطح قضیه را بشكافیم و با رخنه در عمق
و همچنین رجوع به حواشی و متعلقاتِ خارج از اثر، به آن چه در اصل
هدفِ نویسنده بوده است، دست بیابیم .
نمونه ی بارزِ مغلق نویسی را می توانیم درآثارِ « جیمز جویس »
نویسنده ی ایرلندی ببینیم ؛ آثاری كه روایت گرِ ماجرا یا ماجراهایی
بظاهرقابلِ درك اند ؛ اما دریافت كاملِ آن ها زمانی انجام می گیرد
كه اشاراتِ گذرای نویسنده را در لابه لا ی متن دریابیم و به ماخذِ
آنها كه اغلب خارج از اثر است مراجعه كنیم . در این صورت مشاهده میكنیم هر نشانه یا اشارهای كه جویس به كار برده، خود به تنهایی
بیانگر موضوع یا ماجرایی بسیار عظیمتر است ؛ یا این كه اطلاع و
آگاهی از پیشینه ی شیء، مكان، زمان و یا اسامیای كه به تاریخ
پیوسته اند و نویسنده فقط نام شان را بر قلم جاری می سازد، كمك
بزرگی است برای درك و تصور چهره ی واقعی اثر.
امابرخلافِ مغلق نویسی كه دركِ آن نیاز به مطالعه ی بسیار گسترده و
آگاهی از اغلبِ وقایع تاریخی و ادبی ـ هنری و حتا جغرافیایی دارد،
پیچیده نویسی، بیشتر شبیه قطعاتِ بهم ریخته ی پازلی می ماند كه
كافیست هرقطعه را یافته و در جای خود بگذاریم كه البته یافتنِ این
قطعات،آسان نیست، حتا محتمل است جای دو یا چند قطعه ی شبیه به هم
هرگز پیدا نشود . پیچیده نویسی شیوه ی دلخواه برخی از داستان
نویسان است كه داستان را ابزاری می دانند برای عادت دادن خوانندگان
به حفظِ تمركز به هنگام مطالعه و درنتیجه دقت در پیرامون یا به
عبارت دیگر واداشتنِ مخاطبان به غور و تفكر در مواجهه با جهان و
پدیده ها ی ریز یادرشتِ آن . گاهی هم داستان نویس بنابر ضرورتِ
زمانی و مكانی، برای بیان مكنوناتِ درونی خود ناگزیر به پوشیده
گویی است ؛كه در این گونه موارد می توان آنان را چهره ی تازه و
البته متفاوتی از نمادگرایان « سمبولیست ها » دانست. سومین گروه،
نویسندگانیاند كه از دیدِ زیبایی شناسی به پیچیده نویسی نگاه می
كنند و به جنبهی هنری قضیه توجه دارند نه ضروریات، یا آموزش.
همانطور كه پیشتر اشاره شد، این عده معتقداند انسان موجود بسیار
پیچیده ای است كه دستیابی به درون و شناخت كامل او نامیسر و یا
دستِ كم، مشكل است، بنابراین آن چه در ارتباط با انسان است نیز به
صورتی بغرنج نمود خواهد یافت .
نمونه شاخصِ این جریان در ادبیات داستانی، « ویلیام فالكنر » است،
بویژه در كتاب « خشم وهیاهو » كه اوج پیچیده نگاری این نویسند ه ی
آمریكایی است .در ایران نیز، اگرچه بسیاری از نویسندگانِ توانمند
در این شیوه، از جمله هوشنگ گلشیری كه شما نام بردید حضور دارند،
اما دكتر بهرام صادقی بویژه در مجموعه داستان « سنگر و قمقمه های
خالی » برقله ی این سبك جای دارد .
گمان می كنم هنوز پاسخِ دلخواه شمارا نداده ام . احتمالاً منظور از
طرح این پرسش، بحث در باره ی آثار شتابزده، ابتدایی و ناقصِ آن عده
از اهلِقلمی است كه بی توجه به نیاز یا عدمِ نیازِ موضوع، در
پیچیده نویسی اصرار دارند .در حقیقت هرچه را می یابند در لفافه می
پیچند، بی اعتنا به این كه میبایست دلیل قابلِ قبولی برای پیچش
داشته باشند و لفافه ای را كه انتخاب می كنند، درست و بجا باشد ؛ و
همچنین موضوع، شایسته ی پیچیدن باشد، نه این كه خواننده ای كه ذهن
و زمانِ خود را صرفِ یافتن نشانه ها و درنتیجه درك مطلب می كند،
در نهایت ببیند آن چه در پی اش بوده است، ارزشِ چندانی ندارد .
نظر شما راجع به « شخصیت » و «تیپ » سازی در جهان قصه چگونه است ؟ پرسشِ اساسی ای را مطرح كرده اید كه پرداختن به آن، مستلزم صرف
كردنِ زمانِ طولانی و اختصاص دادنِ دست كم یك فصل از كتابِ قطوری
به آن رادارد ؛ اما اگر بخواهم بصورت بسیار بسیار فشرده جواب بدهم،
باید در ابتدا تعریفی از شخصیت و تیپ ارایه بدهم : می دانید كه
خصوصیات درونی، مهمترین معرف اشخاص است ؛ حالاتِغالبِ روحی ـ
روانی مثل : خوش خلقی، عصبیت، نیك نفسی یا بد طینتی، پایبندی به
اصول اخلاقی یابرعكس، گرایش های مادی و معنوی، تیز هوشی یا
هوشنگ گلشیری می كوشید به درونِ شخصیت های داستان هایش رخنه كند
وآن ها را همه جانبه و با تمامِ توان ترسیم كند كه انصافاً موفق هم بود ؛
به عنوان نمونه : « شازده احتجاب » رامی توان
به جرئت یكی از شاهكار های ادبیات فارسی نامید
كند
ذهنی، آرامشِ باطنی یا شتابزده گیهای نا خواسته وبسیاری موارد
دیگر كه برخی از اكتسابات بیرونی مانند میزانِ سواد و موقعیتهای
اجتماعی ممكن است تا حدودی آن ها را پنهان و یا آشكار تر كند .
چنآن چه به اینها سن، جنسیت، تعلق به یكی از طبقات جامعه، اثرات
تربیتی خانواده، تاثیر كمبودهای مقاطعی از دوران زندگی و نحوه
رفتار و گفتار را اضافه كنیم، می توانیم از شخصیتِ هر كس نمایی
تقریباًكلی در دست داشته باشیم ؛ كه متاسفانه عده ای از داستان
نویسان به این شاخصه ها توجهی ندارند و آن چه به عنوان شخصیت ارایه
می دهند، ناقص، مضحك و یا تصنعی است. برای نمونه در یكی از كتاب
هایی كه شما مطالعه كرده اید و بنده نیز خواندهام، راوی آن كه پسر
بچه ی روستایی و خردسالی است، طوری از غبغبِ سفید زن همسایه سخن می
گوید كه انگار مرد عزبِ سالها محروم مانده ای است كه به یكباره با
جنس مخالف مواجه شده باشد .
چنآن چه بخواهیم از ضعف های شخصیت پردازی در داستان ها مثال
بیاوریم، نمونه ها بسیار است كه هم وقت شمارا می گیرد و هم از
حوصله ی مخاطبان ما خارج است ؛ بنابراین به صورت تیتر وار عرض می
كنم كه برای ارایه ی یك شخصیت واقعی و ملموس نیاز هست : به سنِ
اشخاص توجه شود ؛ بیان و دنیای درون كودك با نوجوان، جوان ویا پیر،
متفاوت است، همانطور كه هر یك از این مقاطع سنی با هم تفاوت دارند
. جنسیت، ممیزه ی دیگری است كه حتماً به آن باید توجه شود. تكیه
كلام هاو اصطلاحاتِ خانم ها با آقایان فرق دارد، همانقدر كه رفتار،
پوشش، دلمشغولی ها و دلبسته گی هایشان با هم مغایر است . شغل،
میزان معلومات و شرایط زیست محیطی در رفتار و گفتار اشخاص موثر است
؛ بیان روستایی با شهری، آموزگار با كارگر، شاعربا بازاری و الی
آخر، همه باهم فرق دارند . به این ها قرار گرفتن شخصیت ها در
موقعیت های خاص را نیز باید اضافه كنیم،مثلاً : كسی كه درگیرِ
مرافعه ای شده است، دیگرمجالی ندارد تا با فراغ خاطر به توصیفِ
محیط یا یاد آوری دورانِ به قول معروف، نامزد بازی خود بیفتد .
اشخاص در هر حال ووضعیتی، كنشی ویژه دارند مثلاً : آنكه بیمار است
با شخص سالم، شادمان است بامحزون، فقیر است با غنی، محروم است با
مرفه و… تفاوت دارد ؛ هم از لحاظِ رفتاری، هم از نحوه ی بیان
وهمچنین خواسته ها و پندار ها .آن كه ناگهان متوجه می شود دارایی
اش رابه غارت برده اند، دست زیر سر نمی گذاردتا آسوده بخوابد.
به علت طولانی بودن بحث، هرچند به همه ی جوانب نپرداختهایم، اما
اگر اجازه بدهید به این مختصر بسنده كنیم و بپردازیم به تیپ سازی
در داستان . ممیزه ی بین تیپ و شخصیت، ویژه گی های فردی و منحصردر
اشخاص برای شخصیت پردازی ؛ و در تیپ، وجه اشتراكی است كه افراد
وابسته به گروه یا طبقه ای خاص دارند كه این وجه اشتراك، ظاهری،
باطنی و یا آمیزهای از هردو است ؛ مثلاً در اولین نگاه معمولاً
اغلب روشنفكران را از ظاهرشان تشخیص میدهیم، یا بهتر بگویم: دچار
توهمِ باورشان میشویم : ریشِ پرفسوری، عینكِ پنسی، گیسوی بلند، در
سال های اخیر هم با این جلیقه های سراسرجیب و زیپ كه اسم شان را
نمیدانم چیست. به سخنان شان هم كه گوش می دهیم، پراست از واژه های
بیگانه و نقل قول . یانظامی ها كه جدا از نوع پوشش، عموماً تمایل
دارند با ظاهری مرتب و آراسته درانظار ظاهر شوند و در انجام امور و
همچنین برخورد ها جدی، وقت شناس و جسور هستند و دربیان، از
اصطلاحات معمول در پادگان ها استفاده می كنند .
همین طور اگر ادامه بدهیم می رسیم به اقشار و طبقاتِ دیگر جامعه،
مانند : سیاستمداران، روحانیون، تجار، سرمایه داران، فرهنگیان،
اصناف، كارگران، كشا ورزان، بیكار ها، متكدیان، لمپن ها و اوباش و
الی آخر كه هر دسته یا گروه از لحاظ گفتار، رفتار، نحوه ی زندگی،
ظاهر آرایی، لحن، پسند ها و خواسته ها و افكار و اندیشه، كم یا
زیاد با هم مشترك اند . به عنوان مثال : مدیر هر بنگاه معاملات
ملكی كه برای نخستین بار به مكانی وارد می شود به احتمال زیاد با
نگاهی قیمت گذار به در و دیوارِ آنجا نگاه می كند ؛ یا نگاه كشاورز
به خاك و زمین، نگاه تخمین حاصل خیزی آن است . البته بسیاری از
مشتركاتِ دیگر هست كه مختصِ طبقه ی اجتماعی خاصی نیست، مانند : حس
و حال عشاق .
در مجموع، همه یا پاره ای از آن چه بینِ قسمت معینی ازفرادِ جامعه
جامعیت دارد و در وجود یك تن خلاصه می شود، تیپ نامیده می شود. به نظر شما چرا برخی آثار، در حوزه شعر و داستان با خواننده
حرفه ای و آگاه ارتباط برقرار نمی كند ؟ باور بفرمایید دغدغه این سئوال را داشتم . از شما چه پنهان
آرزو داشتم این موضوع را مطرح نكنید كه نه موضوع، بلكه معضلی است
دردناك ؛ چون به مرورشاهد كم رنگ شدنِ چهره ی ادبیات هستیم ؛ یا
شاید من چنین استنباطی دارم كه امیدوارم توهمی بیش نباشد ؛ اما اگر
سیر جریان ادبی را از آغاز تا اكنون در نظر بگیریم متاسفانه شاهد
سیر نزولی می شویم نه حركت به سوی جلو. چنآن چه به ادبیات داستانی
به شیوهی امروزی كه از جمالزاده و هدایت آغاز شد نگاهی اجمالی
بیندازیم، میبینیم پیشگامان این نحلهی ادبی جایگاهی بس فراتر از
آمدگانِ پس از خود، بویژه دورهی سوم و یا نسل سوم دارند. به
عنوان نمونه دردوره ی اول داستان نویسی كسانی حضور دارند مانند
صادق هدایت، صادق چوبك و بزرگ علوی با آثاری پرتوان، واقعا ارزشمند
وگاه بی نظیر، مثل بوف كوركه بعد از نزدیك به هفتاد سال از چاپِ
آن، هنوز اثری كه بتواند از لحاظ غنای تخیل و اندیشه و توفیق در
تصویر و ترسیمِ دنیایی یكدست ذهنی با فضایی شاعرانه و در عینِ حال
هراس انگیز، و موضوعی بكر، دیریاب، با پشتوانهی عظیمی از آگاهی های
علمی ـ فلسفی وتاریخی، باآن برابری كند، آفریده نشده است ؛ یا
مانند داش آكل، سه قطره خون و دیگر آثارِ هدایت كه هریك درشكل و
شمایلی متمایز، هنوز برقلهی ادبیات داستانی ایران قرار دارند.
در دوره ی بعد، باحضور كسانی مانندِ : ابراهیم گلستان، دولت آبادی،
نادر ابراهیمی، احمد محمود، غلامحسین ساعدی، گلشیری، بهرام صادقی،
علی محمد افغانی، جلال آل احمد، سیمین دانشور و… در عرصه ی داستان
نویسی، شاهدِ برگ وبار بیشترِ این نحله ی ادبی چه از لحاظِ حجم
آثارِمنتشر شده و چه از لحاظ كمیت نویسندگان هستیم . در این دوره
چهرههای شاخصِ ادبی بیشتری به جامعه ی كتاب خوانِ ایران معرفی شد
و به تبع آن، آثارِ بیشتر، متنوع تر و برخی حجیمتری آفریده شد ؛
خصوصاً در زمینهی خلقِ رمان های رئالیستی كه تنی چند از داستان
نویسان موفقیت های چشم گیری كسب كردند . همچنین به زبان و كاركرد
آن در داستان اهمیت بیشتری داده شد . در حقیقت در این دوره هم به
تعمیم و توسعهی جانمایههای آثارِ پیشین پرداخته شد و هم بعضاً
نوآوریهای شایستهای انجام دادند كه در مجموع این مقطع از تاریخ
ادبی ایران را همچنان شاداب و شكوفا نگهداشت ؛ اما در دوره ی سوم
هرچند كسانی مثل عباس معروفی بویژه در « سمفونی مردگان » و منیرو
روانی پور با « كنیزو » و خانم پارسی پور با « توبا و معنای شب » و
رضا جولایی و چند تنِ دیگر، حضورمقتدری داشته اند و دارند، اما با
توجه به افزایش كلانِ جمعیت كه درنتیجه می بایست به همان نسبت به
عده ی داستان نویسان توانا افزوده می شد، بعكس، شاهدِ تقلیل رفتنِ
تعدادِ نویسندگانِ شاخص و همچنین افت كیفیت آ ثار منتشر شده هستیم
. در صورتی كه در این دوره تعداد عناوین كتاب های داستانی كه
منتشرشده اند و می شوند با هیچ دوره ای از لحاظ آمار و ارقام قابل
مقایسه نیست . بیم آن است در دوره ها ی آتی وضعیت از اینی كه هست،
بد تر شود . به نظر می رسد وضعیت داستانی نویسی یا حركت آن، دقیقاً
همان جریان داستان نویسی علی محمد افقا نی ونویسندگانی مانند اورا
درپیش گرفته است كه ابتدا شاهكاری چون شوهر آهو خانم را ارایه
داد،كه درزمینه ی رئالیسم اجتماعی بسیار توانمند و تا ثیر گذار بود
اما كتاب های كه پس از آن منتشر كرد هریك از قبلی خود ضعیف تر و
رنگ پریده تر شد .
درعرصه ی شعر هم همین طور ؛ خصوصاً این كه در این عرصه سابقه ی
چند، یا بهتر بگویم : چندین صد ساله داریم ؛ آنهم سابقه ای بسیار
درخشان و بی همتا در سراسر گیتی . اگر از دوران با شكوه گذشته،
شتابزده بگذریم و به عصرحاضر برسیم، به نیما و پس از او، به
شاعرانِ بزرگ و دارای سبكی مثل فروغ فرخزاد، نادر نادر پور، سهراب
سپهری، مهدی اخوان، احمد شاملو و… كه دریغ همه گی به ابدیت پیوسته
اند و یا تنی چند امثال هوشنگ ابتهاج كه عمرش دراز باد، این سئوال
پیش می آید كه چه كسانی بذرِامید در دلِ ما نشانده اند كه می
توانند به قلل رفیعی دست بیابند كه آ ن عزیزان دست یافتند ؟
البته این سیر نزولی مختص ایران نیست . به نظر می رسد در سراسر
جهان عمومیت دارد . مثلاً همسایه ی شمالی مان، كه در آغازِ داستان
نویسی غول های ادبی ای مثلِ گوگول، شولوخوف، داستایوفسكی، تولستوی
و چخوف را به جهانِ ادبیات ارایه داد، آنهم تقریباً همه گی از یك
نسل، با اختلاف ده ـ پانزده ساله ی سنی ؛ اما بعد از آن، چهره ای
به شاخصی چهره ی آن ها و یا قد و قواره ای در اندازه ی آنها ندیدیم
. انگار یك مرتبه آمدند، شور و هیجانی راه انداختند و ناگهان هم
رفتند . در اروپا و امریكا نیز همچنین، چه كسی توانسته جای خالی
ادگار آلن پو، آلبر كامو، رومن رولان، دیكنز، سامرست موام، جان
اشتاین بك، كافكا، هواردفاست، ویرجینیا وولف، حتا در ادبیات پلیسی
مانند آگا تاكریستی و… را پر كند؟ آن چه در سال های اخیرو از
داستان نویسان جدید، البته از طریق ترجمه به دستمان رسیده است، جدا
از چند اسثنا، مابقی توان و جذابیت آثار نویسندگان پیش از خود را
نداشته اند .درحقیقت ازنشرِ انبوه آثار ارزشمند كاسته شده است . كه
امیدوارم چه در داخل ایران و چه در خارج، كثرتِ عناوینِ كتاب ها
مانع از كشفِ چهره های جدید و پر توان شده باشد ؛ اما اگر برداشتی
كه من از روندِ كیفی آثار ادبی دارم، درست باشد، طبیعی است كه
ارتباطی بین خواننده ی حرفه ای و آگاه به گفته ی شما با شعر یا
داستان برقرار نمی شود هیچ، گاهی ممكن است موجب دلزدگی نیز بشود ؛
زیرا گروهی از اهل قلمِ امروز همه ی هم و غم خودرا مصروف فرم كرده
اند، آنهم نه بصورت بنیادی، بلكه شتابزه، عجولانه و بدون داشتن
اطلاعات كافی و درك عمیق وریشه ای از ضرورت تغییر و گروه دیگر، عده
ایاند كه از پشتوانهی ادبی كافی برخوردار نیستند، در حقیقت كمتر
خوانده اند و بیشتر نوشته اند . حضور عده ی اخیر یابه طمع نان است
یا نام كه در هر دو صورت راه را به خطا می روند . در كنار این دو
جریان، جریان سوم قرار دارد كه به ارایه ی آثارِ متوسط از لحاظِ
ارزشِ ادبی مشغول است ؛ با این همه، بی انصافی است اگر به جرقه های
درخشانی كه هراز گاه در عرصه ی شعر یا داستان می درخشد، اشاره
نكنیم .
گمان می كنم فرصت مغتنمی است تا حسرتزده به قلههای در مه مانده
نیز اشارهای بكنیم ؛ منظورم شاعران، داستان نویسان و درمجموع اهل
ادب و هنری است كه با همه ی توانایی ها و آثار ارزنده ای كه داشته
اند و یا دارند، در همه ی ادوار یا هرگز مجال ظهور نیافته اند و
یا حضور شان بنا به دلایلی كمرنگ بوده است . آنان كه مجالِ چهره
نمایی نیافتند ونیافته اند، شهیدانِ گم نامِ عرصه ی هنر و ادباند،
و اینان كه درسایه ماندهاند، مظلومانِ تقدیر و یا ترفندِ روزگار.
برای مثال می توانیم از جمله در همین شهر خودمان، كرمانشاه، از
شاعران بزرگی مانند احمد حیدر بیگی و جعفر درویشیان، یا داستان
نویسِ مقتدری مثل فریبرز ابراهیمپور نام ببریم كه از بدِ روزگار
به شهرتی كه شایستهاند، نرسیدهاند ؛ درصورتی كه اگر بموقع و به
خوبی معرفی می شدند، بدون شك در ردیف نامداران شعر و ادبِ ایران
قرار می گرفتند ؛ و آثارشان نه تنها به غنای فرهنگی مملكت می
افزود، بلكه رشته یا رشتههای مستحكمی بود برای پیوندِ خواننده ی
حرفهای و آگاه به گفتهی شما، با شعر و داستان . برخی ازخوانندگان به « نوع » نوشتن شما و اسلوب » كارتان
اعتراض دارند و این « شكل » نوشتن را نمی پسندند، نظر شما چیست ؟ این كه عدهای از خوانندگان نوشته های بنده را نمی پسندند،
امری طبیعی است ؛ شما می دانید، هر اهل قلمِ دیگری هم میداند راضی
نگهداشتنِ همه ی خوانندگان، یا به عبارتی دیگر ارضاء سلیقه های
متفاوت و گاه متضاد امكان پذیر نیست . بدیهی است كه من نیز با توجه
به این موضوع، هنگام نوشتنِ داستان، اغلب طیف خاصی از خوانندگان را
در نظر دارم ؛
آن چه در سال های اخیرو از داستان
نویسان جدید، البته از طریق ترجمه به دستمان رسیده است،
جدا از چند اسثنا، مابقی توان و جذابیت آثار نویسندگان پیش از خود را نداشته
اند
درحقیقت مخاطبانم را از بین اقشارِ گونه گونِ جامعه
به گزین، و یا قول معروف دانه برچین میكنم . البته این در صورتی
است كه بخواهم برگونه یا شكلِ ویژهای درنوشتهام پا فشاری كنم كه
خوشبختانه همان طور كه پیش تر عرض كردم چون از محصور ماندن در یك
قالبِ خاص اجتناب میكنم معمولاً درآثارم تنوعی حالا كم یا زیاد
دیده می شود ؛ اما فرمودید : « برخی معترضاند » . اعتراض چرا ؟ (
با خنده ) نكند لباسی را كه سفارش داده بودند، خیلی گشاد تر و
بلند تر از قد و قواره شان از كار درآمده است ؟ اعتراض منصفانه
نیست ؛ چون قرار نیست ما همه شبیه به هم باشیم. اگركسی شكل و شمایل
من، یا شمارا داشت و مثل من یاشما حرف می زد و فكر می كرد ومی نوشت
و هرحركتی را كه جنابعالی انجام می دهید، یا من انجام می دهم،
انجام می داد، بود و نبودش چه تفاوتی داشت ؟ حضوریكی از ما دو تن
در پهنه ی گیتی كافی نبود ؟ اتفاقاً همین تنوع است كه زندگی را اگر
نگوییم دلپذیر، دست كم قابل تحمل كرده است . درنظر بگیرید اگر كلاغ
تنها پرنده، چنار تنها درخت و یا یك گونه گل، تنها گلِ موجود در
هستی بود . همه ی انسان ها هم از هر جهت به یك شكل . آن وقت هر آدم
عاقلی واقعاً از لحاظِ روانی سالم می ماند؟
از نویسندگان بزرگ جهان به كدامیك علاقمندید؟ بدون اغراق عرض كنم در برابر همهی بزرگان داستان نویسی سرِ
تعظیم فرود می آورم و بر این باورم كه هریك از این عزیزان با
آثارشان جهان ویژهای را خلق كردهاند كه در نوع خود بی نظیر و یا
كم نظیر است اما آثارِ كافكا، خوان رولفو، ایزابل آلنده، شولوخف،
داستایوفسكی، جویس،كامو، میشیما، چخوف، تولستوی، رومن رولان و از
هموطنان، هدایت، چوبك، گلشیری، و بهرام صادقی را بیشتر می پسندم.
آخرین كتابی كه خوانده اید چه بوده و نظر شما در باره آن چیست ؟ متاسفانه به علت مسئولیتِ اداره ی صفحه ی ادبی هفته نامه ی «
صدای آزادی » فرصت چندانی برای مطالعه ی كتاب های دلخواهم ندارم.
برای نمونه در همین هفته ناگزیر بودهام چهار دفترشعر وهمچنین
مقداری مطالبِ ارسالی به دفتر نشریه را بخوانم ؛ آنهم به دقت تا
معرفیای كه میكنم و یا پاسخی كه می دهم، دقیق و درست باشد. وقتِ
زیادی هم صرف می كنم تا صفحه ای كه ارایه می دهم از لحاظِ محتوا،
تا جایی كه یك نشریه ی استانی ظرفیت دارد، خوب وآنقدر كه میسر است
بدون غلطِ چاپی و یا دست كم،كم غلط باشد. بنابراین كتابهایی كه
انتخاب و تهیه می كنم، اغلب روی میزم كومه میشوند تا در اوقاتِ
كوتاهی كه نصیبم میشود، بتدریج مطالعه شوند ؛ اما در همین هفته
بخت آن را داشتهام تا دهمین شمارهی فصلنامهی « سمرقند » را كه
ویژهی « آنا آخماتووا » شاعرهی بزرگ روس است را بخوانم. زحمتِ
تهیهی این فصل نامه از شمارهی اول تا اكنون همیشه به عهدهی
شاعرِ گرامی، جناب آقای ناصر گلستانی فر ( دریا ) بوده است كه از
ایشان ممنونم. چه نظری در باره ی ادبیات بومی دارید ؟ اگرچه گرایش به بومی نویسی وبازتابِ فرهنگِ مناطق مختلفِ كشور
از چندین سالِ پیش در بین عده ای از اهالی قلم رواج داشته، اما
درسالهای اخیر شوروشوقِ پرداختن به این نحله ی ادبی شدت بیشتری
گرفته است. نگاهی گذرا به تعدادِ روزافزونِ كتابهای منتشر شده با
گویش هاوزبان های متفاوتِ ایرانی گواهِ این مدعاست. همچنین در برخی
ازمقالات،گفتگوها ودیگرمباحثِ فرهنگی كه زینت بخشِ صفحاتِ فرهنگی-
ادبی نشریات داخلی استانها، بویژه مناطقِ كرد نشین است گاهی شاخه
ای از گفتمان اختصاص می یابد به بحث درباره ی ادبیاتِ مختص به آن
منطقه جغرافیایی،كه به منظور هدایت موضوع دریك جریانِ مشخص، ما
دراین مجال فقط تولیدات قلمی كرما نشاه رادر نظر می گیریم.
اغلب مشاهده می شودازآثارِ ادبی آفریده شده در كرمانشاه به گونه ای
سخن به میان می آید كه گویی آن چه دراین منطقه ارایه می شود با
فرآورده های ادبی دیگر مناطقِ مملكت تفاوت اساسی دارد ؛ درصورتی كه
چنآن چه دقیق تر به قضیه نگاه كنیم، ادبیات كرمانشاه را جدا از
ادبیات ایران نمی بینیم. درواقع شناسه ای كه فرایندهای ادبی این
منطقه رااز دیگر مناطق متمایز كند، وجود ندارد، یا دست كم آنقدر
اندك است كه محسوس نمی شود ؛ بویژه در زمینه ی داستان.
در داستانهایمان هرچه اتفاق میافتد رویدادیست كه وقوعاش درهر جای
دیگر محتمل است ؛ شخصیت ها هم همین طور، دیالوگها هم همین طور.
هرچند گاهی واژه ای یا واژه گانی كردی یا فارسی كرمانشاهی در دلِ
متن گنجانیده می شود ؛ یا به لباس كردی، به نقاطی از شهر یا
روستاهای پیرامونِ شهر اشارهای هم میشود ؛كه هیچ یك از این
اشارات شاخصهی مستحكمی برای تعیین تمایز بین فرهنگ ها نیست.
البته در عرصهی شعر، شعرای این دیار با سرایش اشعاری یكپارچه كردی
یا با گویش فارسی كرمانشاهی سعی در ارایه چهرهی واقعی شهر داشته
اند ؛ اما نباید فراموش كنیم كه زبان، فقط قسمتی از فرهنگ یك منطقه
است ؛ یا به عبارتی دیگر، زبان در ادبیات كلامی از قبیل شعر، ترانه،
داستان و نمایشهای رادیویی همان نقشی را به عهده دارد كه لباس در
ادبیات نمایشی مثل نقاشی، تاتر، عكاسی، مجسمه سازی و سینما دارد؛
یعنی فقط پوشش بیرونی است. این پوششِ بیرونی میتواند به منظورهای
گونه گون مورد استفادهی ملتها و اقوام دیگر قرار بگیرد، بی آن كه
ماهیتاً تجانسی با آن داشته باشند.
بنابراین، برای خلق اثری كه بیانگر هویت واقعی اقلیمی خاص باشد،
جدا از پرداختن به زبان ولباس كه دارای اهمیت ویژه ای هستند، توجه
به آداب ورسوم، مذهب، شیوهی زیست، علایق و سلایق، خوراكیهای غالب،
بازیها، باورها و نیز نحوهی نگاه به جهان ِ هستی مردمانِ هرمنطقه
ورستنیها، آب و هوا، اسامی خاص و تولیداتی كه مختصِ همان محل
و مردمانش است به اضافهی جغرافیای منطقه ضروریست.
بنابراین تا هنگامی كه این نكات اساسی در آثار ادبی رعایت نشده،
جدا از تعدادِ محدود كتابهای منتشر شده به زبانِ كردی كه به اجمال
به كم رسایی برخی از آنان نیز اشاره كردیم، بهتر است به جای ادبیات
كرمانشاه بگوییم : ادبای كرمانشاه، شعرای كرمانشاه.