شعر
 
 
 
گزیده‌ی شعری از : رومـَن گـراف ( عضو انجمن نویسندگان سوئیس )
Auserwählte Gedichte von Roman Graf

 

برگردان : رامین رحیمی
Ins Persisch uebersetzt von Ramin Rahimi

 

" رومن گـِراف " متولد 1978 در منطقه ی " وینتر تور ( سوئیس ) . نویسنده - شاعر -
دانش آموخته‌ی رشته‌ی جنگل بانی. فارغ التحصیل از انستیتوی ادبی لایپزیك ( آلمان ). از سال 2000 شعر خوانی و سخنرانی‌های فراوانی در كانون‌های ادبی آلمان و سوئیس داشته است من جمله در جشن ادبی با سِل و نمایشگاه كتاب لایپزیك. رومن گراف عضو برجسته‌ی كانون ادبیات " ترن زوریخ"- عضو كانون نویسندگان سوئیس- برنده‌ی جایزه بین المللی كانون نویسندگان " رگن بورگ " درسال 2002. مهمترین آثاروی؛" كتاب سال غزلیات در سال 2006 "." حلقه‌ی شعر 2001 ". " چركنویس 2004 ". " مكان‌ها 2005 " ." مجموعه‌ی اشعار اگـِندا 2006 " . رومن 29 ساله است و در" وینترتور" و" لایپزیك " زندگی می‌كند .

****


پدربزرگ

پدربزرگ ، تو در سایه می خوا بی .
زیر ِ درختان اَ فرا.
برگها، چه عمیق خـِش خـِش می كنند.

پدر ، تو شاخه ها را برای جارو بر می داری
قار قاری از دل ِ باغ می گذرد
و گنجشك ها به دور دست ، پرواز می كنند

من در كنار چمن، تفنگم را تراش می دهم
ارتش سوئیس، با چاقوهای جیبی می جنگد
عنكبوت ها سفید هستند .
پدر بزرگ ، شرح می دهی برایم قصه هایی را.
از " تـِل " و " گـِسلـِر " در یك كوچه .
همین طور تیرهای كمان به ا وج می روند.

" تـِل " بعد ها بچه یی را از امواج وحشی جویبار نجات می دهد.
او ( تـِل ) خودش در آب خفه می شود.

پدربزرگ ، من در سایه آرمیده ام ، زیرِ درختان ا َفرا.
قصه ها یت ، چه عمیق خش خش می كنند.

پدر بزرگ، بگذار كه ما به دورِ تپه ی خاكروبه ها بدویم
قصه ها یت و صدای شكستن چوب جنگل ها و لالایی ها
" تـِل " یك مرد پیر است. وقتی او بچه یی را از امواج
جویبار كوهستانی نجات می دهد ،
او خودش در آب خفه می شود.
بخاطرهمین ، عنكبوت هایم به پرواز در می آیند
آن زمان كه، تیرهای كمان را ترا ش می دهم ،
ارتش سوئیس با چاقوهای جیبی می جنگد



حالا من و تو پیر هستیم
تو و من
و بالا تپه ی خاكروبه ها می نشینم
زیر درختان افرا و گوشت كباب شده می خورم
تو با شاخه ها جارو می سازی
و می زدایی لالائی ها را در طول سا لیان
در اینوقت است كه من، مدتهاست رفته ام
وقتی كه من به اطراف سفر می كنم ،
سال های جوانی ِ تو را بازی می كنم
و گاهی وقتها به " لین دا و " می اندیشم
سفیدی در دشت جای می گیرد
پدر بزرگ، تو خانه ات را ساخته یی


پدر بزرگ ، دوباره كریسمس است
درختان ِ افرا ی جلوی خانه ات، سالهاست كه فرو افتاده اند .
تابستان گذشته ، علف هرز كنارشان روییده بود
تو بر روی كاناپه می نشینی .
كاناپه همچون درختان افرا ، كهنه و قدیمی ست .
پنجاه سال ، تو بر روی كاناپه می خوابی
در كنار كاناپه، كتابهایی از جنگ جهانی دوم و ارتش سوئیس تلنبار شده .
رادیویی برای اخبار و قطره ات برای قلب و گردش خونت .
بعدها می گویم دوباره یك درخت بكار
بهتر است ، خیلی زود
كار زیادی نیست
شاید یك درختچه یی
زیرا شكل یك كاج ، به شكل ِ بَرگی مانند ست .
یك قلب واژگون شده .
هوا تاریك شده اینك
كنون شمع ها روشن می شوند
تو پدربزرگ
تو آه می كشی
تو می گویی: اِنسان درخت را در پا ئیز می كارد.

***********************************


Großvater I-III

Großvater, du schläfst im Schatten
unter den Birken
die Blätter rauschen tief

Vater, du nimmst Zweige für die Besen
ein Krächzen geht durch den Garten
die Spatzen fliegen fort

ich schnitze Waffen neben dem Rasen
die Schweizer Armee kämpft mit Taschenmessern
die Späne sind weiß

Großvater, du erzählst mir Geschichten
von Tell und Gessler in einer Gasse
auch unsere Pfeile fliegen

Tell rettet später ein Kind
aus den Wogen des wilden Bergbaches
er selber ertrinkt

Großvater, ich schlafe im Schatten
unter den Birken
deine Geschichten rauschen so tief

Großvater, lass uns
um den Müliberg laufen
deine Geschichten und das
Knacken des Waldes
Wiegenlieder
Tell ist ein alter Mann
als er ein kleines Kind aus den
Wogen des wilden Bergbaches
rettet / er selber ertrinkt
meine Späne fliegen deshalb
u. wenn ich Pfeilbogen schnitze
kämpft die Schweizer Armee mit
Taschenmessern

nun sind wir älter
du und ich
u. über dem Müliberg
sitzen unter den Birken
und essen Fleisch vom Grill
mit den Ästen bindest du Besen
und wischst Wiegenlieder
schon seit Jahren
da bin ich längst fort
wenn ich herumreise
spiele ich deine Jugendjahre
und denke manchmal an Lindau:
weiß liegt es in der Ebene
Großvater, du hast dir
dein Haus gebaut

Großvater
wieder Weihnachten
die Birken vor deinem Haus
seit Jahren gefällt
letzten Sommer ist nun doch
Gras über der Stelle gewachsen
du sitzt auf dem Sofa
es ist so alt wie die Birken
fünfzig Jahre / du schläfst
auf dem Sofa, daneben die Ablage
Bücher über den Zweiten
Weltkrieg und die Schweizer Armee
ein Radio für die Nachrichten im DRS1
und deine Tropfen für
Herz und Kreislauf

später sage ich
pflanz doch wieder einen Baum
am besten schon bald
im Frühling
einen kleinen nur
der wirft wenig Laub ab und gibt
nicht viel Arbeit
ich sage
eine Linde vielleicht
denn die Form der Krone
entspricht der Form eines Blattes
ein Herz umgedreht

es ist inzwischen dunkel geworden
die Kerzen brennen gleich
Großvater, du stöhnst
du sagst Bäume
setzt man im
Herbst
*****
______________________________
Roman Graf


*************************************************
محمود معتقدی

شگفتا سه شنبه ها ی این خانه با توهنوز می آیند


1

تا پستوها ی بوسه و

لبخند

همین تویی

عاشق

با سری برهنه و

شانه ای پرازپاییز

تو اینک

نامی برای پرند ه با ش

آبی


2


در عصر هایی که

باران نمی بارد

این

توفان چشم ها ی توست

که سرخی ها ی زمین را


دوباره

به هم می ریزد

آسوده با ش و

دستی به سرزمین موهایت

ببر

مگر

پار ه ها ی این جنگل

چقدر

با رویا ها ی فاصله دارد


3


تو و

جاده های آتشنا ک

من و

آشوب ها ی این همه پاییز

این رنگین کما ن

هنوز

نقش ها ی ترا

می طلبد

از همه باران

چیزی بگو

4

نه به سود و

زیان تو

که تنها

به افق ها ی باز تو

فکر می کنم

کافی ست

به روز ها ی جهان

دوباره بر گردی

5

بعد از صدا ی باد و

همهمه با ران

کوچه ها ی پاییز

به جمله ها ی تو

بر می گردند

نگا ه کن

چه آرامش شبگیری

به چشم های تو

باز می آیند

6

قاب ها ی ابری و

پاییزها ی نشسته در آتش

دارم

به صدای خرد ه ریز ها ی تو

گوش می سپارم

تا ساعتی دیگر

سطرها ی این باران

با حس گیسوان تو

برپا می شود

در کوچه ها ی با د

دوباره می بینمت

7

این روسری آبی

چقدر

به روزها ی تو

می آید

از من چیزی مپرس

برای خاطرم

تنها

سیگاری روشن کن

تا سرزمین دریا

باور کن

کسی نمانده است

8

اینجا

هنوز

عصری به آواز چهارشنبه ها

پیش می راند

وتو

با فنجان ها ی شبانه ات

گویی با هزار پله دریا

دوباره

فاصله داری

شاید

این تما م لحظه های ویرانی ست

9

پرواز چه کسی ست

اینجا

که دست ها ی خاطرش

به یا د ها ی سرخ حادثه

می ماند

تو قلبت

از نام کدام دغدغه

پرو

خالی می شود

چه پرچمی

به خواب های تو می تازد

ازدقیقه ها ی وطن خاکستر و

خاک

باری

تو چه می دانی

10


سطر ها ی آری و

نه

کدام رشته ها ی این خیال

سهم رنگین کمان ترا

باز می سازند

ما

درجمهوری مرگ

مردان بزرگی

نبوده ایم هرگز

11

همچنا ن و

همیشه می گویم

بازهم

به خاطر باران

پرنده باش

پیش از آنکه

از یاد رفته باشیم

12

جها ن

هنوز

با نام رویا ها ی تو

پیش راند

از این هزاره

تراچه سود

تو

پاییز این سال را

چگونه به گور خواهی برد

13

ساده باش

رفیق شعله های پاییزی

مثل درختانی از کوچه های دریا و

نامی سبز

از دریچه ها ی کوچک با د

بگذار

ساده باشیم

مثل

مرگ ها ی آن طرف دیوار


14

پژمرد ن سطر ی ا زآینه و

سقوطی از پنجره ها ی باد

اینجا

پرچم ها از رویا ها ی تو

چگونه

لبریز می شوند

آه

چیزی بگو

دارم

سرد رهوای تو می خوانم

روزی که قصه ها ی این پاییز

مرا

چشم ها ی تو

باز می رساند

15

روزی که دست ها ی تو

پرواز می شوند

هیچ کس

نامی برای شانه ها ی تو نمی جوید

همین که تو باز می آیی

رشته ها ی توفان

به گیسوان سرخ تو

بر می گرد د

شگفتا

سه شنبه ها ی این خانه

با تو

هنوز می آنید

ما

میا ن لبخند ها ی تو

می میریم


پاییز85

  اول صفحه





 

یادداشت

داستان های ماندگار

حرف می زنم پس هستم

 راه رفتن بر لبه تیغ هوشیاری

غرق نومیدی بر تخته پاره سرنوشت

داستان

 شعر

جاودانگی کوندرایی

 درک دیر هنگام کشف های کهنه شده

 دو خاطره از ماکس فریش

 من ضد رئالیسم نیستم

معرفی کتاب

ارتباط با ما