
رطيل
فتح الله بی نیاز
مهين شوهر و دو بچهاش را گذاشت و با يك مرد فرار كرد؛ اين، حرفى
بود كه در و همسايه و دوست و آشنا مىزدند. راست بود. جوانك بهحدى
خوشقيافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت كه حاضرم سوگند
بخورم نود و نه درصد زنها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او
مىدادند؛ حتى زنهاى شوهردار و بهظاهر خوشبخت. امتحان كردنش كارى
نداشت، كافى بود يك هفته اين جوان غريبه، اين رامين، با چنين
زنهايى تنها مىماند.
آمده بود و درست توى كوچهاى خانه اجاره كرده بود كه مهين و شوهرش
كاظم مىنشستند. توى خيابان مولوى پينهدوزى داشت. البته كسى منكر
خوشقيافگىاش نبود، و لى تركيب هميشگى كار و رنج به شكل زودرسى
كمى پيرش كرده بود. از اين گذشته، مردى كه روزى ده دوازده ساعت در
حاشيه يكى از شلوغترين خيابانهاى تهران با آنهمه گرد و خاك و
دود گازوئيل مىنشيند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمىگردد.
رامين همهچيز را گذاشت و رفت؛ پولى را كه پيش صاحبخانه وديعه
گذاشته بود و يخچال و چيزهاى ديگر را. فقط ماشينش را با خود برده
بود. كاظم سرش را توى كوچه بلند نمىكرد و نمىتوانست به چشمهاى
كسى نگاه كند. رامين مهين را برد شمال و پنج هفته در جاى نامعلومى
با او بود و يك روز صبح كه رفت از محمودآباد آذوقه بخرد، غيبش زد.
دو شب و دو روز بعد بود كه مهين خود را به پاسگاه رساند.
رامين بعدها به من گفت كه دو سال و نيم پيش از آن بود كه توجه
مباشر بزرگ ترين زميندار منطقه كرمان را به خود جلب كرده بود. روزى
كه براى كار به ديدن مباشر رفته بود، او داشت با دو مرد بحث
مىكرد، يكى مسؤول پير باغ سرآسياب بود و آن يكى باغبانى كه
دورهاى كار مىكرد.
رامين بعدها گفت كه آنروز مباشر با او خيلى خوشرفتارى كرد. دستور
ميوه و چاى و شربت داد و حين صحبت قول داد كه كار خوبى برايش پيدا
كند. رامين سهبار ديگر او را ديد. مباشر هربار مقدارى پول به او
مساعده داد و وقتى رامين منمن مىكرد، مىگفت: «نگران نباش، بعداً
كه رفتى سر ِ كار حساب مىكنيم.»
رامين سپس اضافه كرد كه مباشر مرد خوب و درستكارى بود و بيش تر
مردم هم همين نظر را داشتند: «حق كسى رو نمىخورد و نمىذاشت
زيردستاش حق كسى را پامال كنن؛ مخصوصاً كارگرها و آدمهاى فقير رو»
مباشر تنها زندگى مىكرد. راست يا دروغ مىگفتند با هيچ زنى رابطه
نداشت. كمحرف بود، ولى شنونده خوبى بود. بالاخره به رامين يك كار
موقت داد:«بهموقع بيمه كارگرها رو بده، هر روز نگاه كن ببين كى
ازمون طلب داره، فورى درخواست پول كن تا بهت پول بدم. اگه با كسى
سر پول اختلاف پيدا كردى، به خودم بگو. نمىخوام سركارآقا و خودم
اسممون بد در بره.»
رامين بعدها به من گفت: «كمكم دوست شديم؛ خيلى. احساس برادر
كوچكتر رو بهش داشتم. واقعاً هم شايستگىشو داشت. ادعاى خوبى نداشت
و هيچوقت نشيندم از كسى بد بگه. با اينكه ديوونهوار كار مىكرد
و خيلى خسته مىشد، ولى هيچوقت سر كسى داد نمىزد.»
آنها گاهى كه بىكار مىشدند از اين در و آن در صحبت مىكردند.
رامين از زندگى خودش مىگفت و مباشر از بچگىهايش. يكشب كه فضا
خيلى گرم و صميمى بود، مباشر پيشنهاد يك كار جديد و خيلى پولساز
به رامين داد و حين حرفهاش گفت: «تو خيلى خوشگلى و خيلى هم
خوشهيكل، بنابراين از پس اين كار برميايى.»
رامين حيرت كرد. فكر نمىكرد مرد آرام و گوشهگيرى مثل او خيلى
راحت پيشنهاد كند كه: «مىخوام اونو بكشى، ولى بدون اينكه جونشو
بگيرى. من برات توضيح مىدم و مطمئنم كه از پس اين كار برمىياى.»
رامين گفت: «منظورتونو نمىفهمم.»
مباشر دستش را با ملايمت روى شانه او گذاشت و گفت: «تو از من يه
كار پردرآمد و آيندهساز خواستى، من هم پيشنهادى به تو دادم. خوب
فكرهاتو بكن، اگه از اين كار، محلش و حقوق ماهيانهات راضى بودى،
من در خدمتم.»
و بعد گفت: «من درباره تو زياد فكر كردم، در ماجراجويى و در
عينحال وفادارىات شك ندارم. پشيمون نمىشى.»
رامين براى پشيمان نشدن بيشتر نهتنها از تجربه دروه سربازىاش در
پادگان جى و آشنايى با تهران، خصوصاً جنوب شهر استفاده كرد، بلكه
چهار ماه آزگار در مسافرخانه زندگى كرد و تمام اين مدت كوچه و
پسكوچهها و بنگاههاى معاملات ملكى اطراف خانه كاظم را زير نظر و
پرسوجو گرفت تا بالاخره توى آن كوچه خانهاى اجاره كرد. تمام
اينها هزينه داشت، اما مباشر مرتب و بيش از اندازه كافى پول
مىفرستاد. رامين خيالش كه از جا آسوده شد، وقتش را گذاشت روى نقطه
شروع رابطه با مهين. اول با مهربانى و گرفتن لُپ دختر هشتساله
مهين شروع كرد و بعد دادن يك بستنى به او و بعد كه فهيمد مهين زن
حسابگر و پولدوستى است، روزى كه وانت هندوانهفروشى آمد سر ِ
كوچه، بعد از سلام و احوالپرسى گرمى كه شروعش به روزها پيش
برمىگشت، گفت: «بيايين شما هم هندونه ببرين.»
اين حرف را موقعى گفت كه از همسايه اثرى نبود و دختر هشتساله مهين
داشت وسط كوچه لىلىبازى مىكرد. مهين گفت: «چن وقت پيش خريديم.»
رامين گفت كه مىشود باز هم خريد و نگهداشت. ده يازده كيلويى
هندوانه برايش خريد؛ هندوانههايى كه از قضاى روزگار همهشان سرخ و
شيرين و آبدار بودند. رامين پول چندان خرج نكرد، مهين هم زنى نبود
كه حتى با كاميون هندوانه تسليم مردى شود، اما اگر آن مرد جوان
خوشقيافهاى باشد كه با حركتهاى حسابشده دست از سرش برندارد،
آنوقت كار به همانجايى مىكشد كه كشيد.
رامين كه ناپديد شد، و مردم كه از قضيه بو بردند، با چه سرنخى
مىخواستند دنبالش بيفتند؟ جز رنگ سفيد ماشين پيكانش كه تعدادشان
در ايران سر به فلك مىزد، هيچ ردى از او نداشتند.
رامين به آنچه ممكن بود پيش بيايد-كه هرگز هم پيش نيامد- فكر
نمىكرد، بلكه به مباشر فكر مىكرد. بعدها به من گفت: حق با مباشر
بود و او روى تمام حرفها و قولها ماند: «مدتى بعد از مأموريتم،
پول كلانى به من داد كه تونستم اين مغازه را بخرم. ماشين را هم كم
و بيش از سر ِ لطف او دارم. حتى اگه دهدرصد اون پول رو مىداد،
باز دلخور نمىشدم، چون خوشحالش كرده بودم.»
رامين آنقدر مباشر را خوشحال كرده بود كه او نتوانست خودش را
كنترل كند، رامين را بغل كرد و زد زير گريه: «اون لحظهها هيچوقت
يادم نمىره.»
رامين به من گفت: البته دوست داشتم كه حقيقت را مىگفت؛ و مىگفت
كه آن مرد ملايرى خُردشده، چه كرده بود. آنوقت مهرم نسبت به او
بيش تر هم مىشد؛ چون در دنيا هيچچيز هولناكتر از بقاياى يك آدم
فروپاشيده نيست و هيچچيزى با شاد كردن چنين آدمى برابرى نمىكند.
اما چرا بايد از فروپاشيدن يك مرد پينهدور خوشحال شود؟ چه رازى
وجود داشت؟ و آيا حاضر مىشد آن را برايم برملا كند؟
گفت؛ البته نههمان شبى كه از مأموريتم برگشتم، بلكه چندشب بعد.
اشتباه نمىكردم او تا مغز استخوان و حتى عميقتر سوخته بود؛ از
چهارده سال پيش كه كاظم از دهشان آمده بود به شهر ملاير و شاگرد
يك پينهدوز شده بود، مباشر داشت زندهزنده مىپوسيد. كاظم در
خيابانى كار مىكرد كه دخترى به اسم شمسى با خانوادهاش زندگى
مىكرد. زود فهميد كه دختر هم نامزد دارد و هم سر و گوشش مىجنبد.
و بعد كه با شمسى روى هم ريخت فهميد كه او نامزدش را وادار كرده كه
حتماً برود دانشگاه و ليسانس شود: «اگه منو مىخواى راهحلش اينه.»
نامزدش، احمد پسردايىاش بود و ديپلم داشت و مىتوانست معلم شود يا
كارمند بانك يا يكى از ادارههاى كشاورزى و اينجور جاها. ظاهراً
عشق و علاقه قوىتر بود، چون احمد دو سال آزگار خواند و خواند تا
توانست برود رشته اقتصاد دانشگاه تهران. هنوز داشت درس مىخواند كه
شنيد شمسى حامله شده است و پدر ِ بچه شمسى، همان دخترى كه آنهمه
براى مدرك شوهر آيندهاش حرص مىزد، كسى نيست جز شاگرد بىسواد يك
پنيهدوز. و بعد قضيه فرار كاظم پيش آمد و نيمهروانى شدن شمسى و
زايمان آبروبربادهاش و بسترى شدن شمسى در تيمارستان همدان و سپردن
بچه به يكى از دهاتىهاى دوردست و از همه بدتر تحقيرى كه احمد تحمل
مىكرد. انگار تمام مردم ملاير ايستاده بودند و داشتند با انگشت
اشاره او را نشان مىدادند و مىخنديدند. از عصر كه اين خبر را در
نامه خواهرش خواند تا فردا صبح ساعت پنج كه از خستگى به خواب رفت،
لب به غذا نزد و درعوض با شكم خالى سى و پنج سيگار كشيده بود. به
خودكشى فكر مىكرد و بهترين راهحل ممكن. و اينكه: «اگه قراره سى
چهل سال ديگه بميرم، چرا همين حالا كه رسواى شهر و ده شدهام،
نميرم؟»
از خودش مىپرسيد كه حالا چه غلغلهاى اينجا و آنجا راه افتاده و
چهقدر بعضىها خوشحال شدهاند. فقط سه ساعت خوابيد، بعد كه بيدار
شد، نمىدانست چه كند. چاى مىخورد، سيگار مىكشيد، در اتاقش قدم
مىزد: «كاش دنيا زير رو بشه! كاش تموم دخترها حامله بشن و تموم
زنها شوهرهاشونو توى بغل زنهاى ديگه ببينن!»
ديگر به ملاير برنگشت، حتى حاضر نشد پدر و مادرش را ببيند يا در
مراسم ختمشان شركت كند. مطمئن بود كه در مراسم عزادارى آندو هنوز
هستند كسانى كه با تحقير نگاهش كنند، و در نهان به او بخندند. گرچه
يكبار يكى از قوم و خويشهايش رد پايى از او پيدا كرد، اما خيلى
صاف و پوستكنده به او گفته بود كه مىخواهد تمام گذشته را مرده
بداند، همانطور كه گذشته او را براى آيندهاى نامعلوم به مرگ
سپرده است.
به او حق دادم، اما چيزى نگفتم. حتى حالا كه در بستر بيمارى طولانى
مدتى افتاده، نمىدانم چه بگويم كه حق مطلب ادا شود. فقط او با
لجاجت مىگويد: «ايمان دارم كه اونچه شمسى سر من آورده، در فكر
ديگران فقط يه معنى مىده، حقارت! حالا مىخواد يه غريبه باشه يا
آدم نازنينى مثل تو.»
و سرش را تكان مىدهد و نجواكنان مىگويد: «اين جور زخمها فقط با
مرگ خوب مىشن.»
|
|
|