مخروبه
علی اصغر حسینی خواه
نمی خواستم جلوی الهام کم آورده باشم وگرنه هیچ وقت این طور پایم
را روی ترمز نمی گذاشتم که صدای لاستیک های ماشین بلند شود و
ناخودآگاه دستم از روی فرمان سُر بخورد روی شستی برف پاک کن. تا
برف پاک کن، با آن صدای گوش خراش اش – خصوصاً آن موقع – به کار
بیفتد. راستش هول شده بودم. خب، البته به خودم حق می دهم، یک نفر
نیمه شب، لب جاده ایستاده باشد و برایت دست تکان بدهد. خوب که نگاه
کنی، ببینی همانی ست که موقع رفتن برایت دست تکان می داده. کمی غیر
عادی نیست؟!
نشسته بودم روی کاناپه و داشتم به تلویزیون نگاه می کردم و به مرد
بازیگری که شبیه همسایه ی تازه وارد روبه رویی ست. نازی هم دراز
کشیده بود روی موکت و با خمیر بازی، به جای الفبا، شکل های
نامفهومی درست می کرد. که الهام از اتاق اش آمد. گوشی را توی دست
اش گرفته بود و به صفحه ی آن نگاه می کرد بعد دکمه ای را فشار داد
و پرت اش کرد روی مبل بغلی ش. کنترل تلویزیون را برداشتم و زود
کانال اش را عوض کردم. الهام نشست روی همان مبل. اول لیوان را خالی
برداشت و بعد که متوجه شد، پارچ آب را گرفت و تا نصفه لیوان را پر
کرد و یک جا قورت اش داد و بعد لب هایش را کمی روی هم فشار داد.
نمی دانم چرا یک لحظه حس کردم می خواهد دست پاچه شدن اش را نشان ام
دهد. به خاطر همین، چیزی نپرسیدم و رو کردم به نازی که مشغول خمیر
بازی اش بود.
- نمی پرسی چی شده؟
چیزی نگفتم، فقط وقتی صورت ام را سمت اش می چرخاندم، کمی هم رو به
پایین تکان اش دادم. وقتی سعی می کرد نفس اش را آرام کند؛ لیوان را
هم سر جایش گذاشت؛ کنار پارچ.
- هر چی زنگ می زنم خونه ی مرتضی، برنمی دارن!
روزنامه ای را از روی عسلی برداشتم. بازش کردم و نگاه کردم به صفحه
ی اول آن.
- خُب! همراه سارا رو بگیر.
- اون هم خاموشه!
روزنامه را کمی تند، طوری که صدای خش خش اش نگاه نازی را به سمت
مان برگرداند، از روی صورت ام آوردم پایین.
- خُب! که چی؟ همین امروز اونجا بودی.
دست هایش را روی لبه ی مبل گذاشته بود و با نوک انگشت فشار می داد،
طوری که احساس می کردم الآن است ناخن هایش فرو بروند توی روکش مبل.
- ایرادی داره نگران ش باشم؟ عمل کرده! سارا هم که معلوم نیست تو
کدوم قبرستونه.
روزنامه را دوباره بالا آوردم. ولی اصلاً نمی توانستم خطوط اش را
بخوانم. هرچه قدر سعی می کردم؛ کلمات اش نامفهوم تر می شد. سرم را
از رویش بلند کردم تا به تلویزیون نگاه کنم. الهام رفته بود توی
اتاق اش. در را هم بسته بود. اصلاً متوجه رفتن اش نشدم. خواستم کمی
آب بخورم. لیوان را تا نصفه پر کردم، اما همان طور نگه اش داشتم.
دوست داشتم به چیزی مشغول شوم و حواس ام را پرت کنم. بلند شدم تا
به نازی کمک کنم. صدای در – این بار بلند – آمد؛ الهام لباس اش را
پوشیده بود و داشت آخرین دکمه ی مانتویش را می انداخت. بعد دنبال
گوشی اش گشت، می خواست به آژانس زنگ بزند. نگفتم روی مبل! گیج شده
بود و همین هم بیشتر عصبانی اش می کرد.
- حالا حتماً باید بری؟
چیزی نگفت! فقط نگاه ام کرد. این بار حس کردم چیزی توی چشم هایش
دارد می لرزد. روزنامه را کنار گذاشتم. آبی را که داخل لیوان ریخته
بودم؛ بالا کشیدم و بلند شدم تا چیزی بپوشم. باید سی، چهل کیلومتر
گاز می زدم آن هم فقط به خاطر دلواپسی خانم.
توی اتاق رفتم پیراهن ام را پوشیدم و داشتم یقه اش را مرتب می
کردم. گفتم ببینم الهام آماده شده یا نه. دست نازی را گرفته بود و
داشت به اتاق خواب می بردش.
- نازی رو هم می بریم. تنها نمونه.
مخالفت نکرد. سرسری کاپشن نازی را تن اش کرد و رفت بیرون. تلویزیون
را خاموش کردم و موبایل اش را از روی مبل برداشتم.
پیچیدم داخل پمپ بنزین. خلوت بود و جز یکی، دو ماشین و یک نفر که
مشغول پر کردن باک هایشان بود؛ کسی آنجا نبود. پیاده شدم.الهام و
نازی توی ماشین مانده بودند. چشم ام به شمارنده ی پمپ بود که
موبایل الهام که هنوز توی جیب کتم مانده بود زنگ زد. روی ویبره
بود؛ الهام نمی فهمید. نگاه اش که کردم؛ شماره اش را نشناختم!
- الو!
کسی جواب نمی داد! فقط احساس می کردم صدای نفس – نفسِ کسی از پشت
خط می آید، با صدای ماشین هایی از دور. جایی مثل اتوبان. در باک را
بستم. سعی کردم دست ام را که بوی بنزین گرفته بود؛ با دستمالی پاک
کنم، که بویش برود.
الهام کم کم خواب اش برده بود. نازی هم آن عقب ساکت مانده بود و
حرفی نمی زد. صدای پخش ماشین را کم کرده بودم و می راندم. باد از
لای شیشه هایی که خیلی کم داده بودم پایین، با فشار می آمد تو.
جاده قدیم، تقریباً خلوت بود. این جور جاده ها حوصله ی آدم را کمی
سر می برند. داشتم فکر می کردم که شاید هفت – هشت کیلومتری بیشتر
نمانده باشد که چشم ام به تابلوی » کرج 10 کیلومتر » کنار ساختمان
مخروبه ای افتاد. چند باری، الهام از آن ساختمان خرابه، پرسیده
بود؛ اینکه قبلاً چه بوده. گفته بودم، نمی دانم! و به سؤال اش
اهمیت نداده بودم. وقتی به ساختمان نزدیک تر می شدم؛ چیزی زیرش
ایستاده بود و تکان می خورد. چشم هایم را که تیز کردم؛ مردی را
دیدم که پیراهن روشنی پوشیده بود. با شلواری که بنظر سیاه می رسید.
داشت برایم دست تکان می داد، اهمیت ندادم و پایم را روی پدال گاز
فشار دادم.
وقتی نزدیک کرج از روی دست انداز ناجوری رد شدم، ماشین تکان سختی
خورد. الهام بیدار شد. دست اش را به چشم مالید و خمیازه کشید. بعد،
انگار که به خودش آمده باشد، تند به اطراف اش نگاه کرد.
- کجاییم؟
سؤال اش برایم کمی عجیب بود! این جاده را هزار بار آمده ایم.
- خُب! نزدیک کرج.
- نه! چه زود! ساختمون خرابه رو هم رد کردیم!؟
سرم را تکان دادم و نگاه اش کردم. صدای ناله ی نازی بلند شده بود.
فکر کنم از خواب پریده بود. الهام خم شد و آوردش پیش خودش. بغل اش
گرفت و سعی کرد آرام اش کند. بعد انگار که از چیزی ذوق زده شده
باشد، تند دست برد سمت بالای داشبورد.
- اِه، موبایل ام!
وقتی از پمپ بنزین می رفتیم؛ یادم رفت بگذارم اش توی جیب. فکر کنم
همراه دستمال گذاشته بودم روی داشبورد. موبایل را برداشت و با فشار
چند دکمه، به صفحه ی آن نگاه کرد. بعد، لبخندش توی نور کم جان
موبایل گم شد. گوشی را گذاشت توی جیب بغل. نازی را به سینه اش
چسباند و زل زد به جلو.
باید به خیابان دکتر همایون می رفتم. چند تا خیابان و کوچه ی فرعی
را رد می کردم تا نزدیک خانه ی مرتضی نگه دارم. چراغ خانه شان روشن
بود. الهام نازی را که دوباره خواب اش برده بود، گذاشت روی صندلی و
پیاده شد. سعی کردم جای پارک ماشین را درست کنم و شیشه ها را بالا
بکشم. بعد به ساعت نگاه کردم؛ نزدیک ده بود. خواب ام می آمد، دوست
داشتم زیاد نمانیم.
وقتی زنگ خانه را زدیم؛ صدای آرام و بی هیجان سارا از آیفون آمد.
گفت، حال مرتضی خوب است. دعوت مان کرد بیاییم بالا. نخواستم قبول
کنم و بگویم که فقط به خاطر دلواپسی الهام بوده که ... . اصرار می
کرد. الهام هم با حرکت سرش می خواست به من بفهماند که « بریم بالا
»
دیگر نمی خواستم به حرف اش گوش کنم. اگر بالا رفتم، فقط به خاطر
اصرارهای سارا بود که می خواست کنارش باشیم.
مرتضی دراز کشیده بود روی تخت و سارا مشغول مرتب کردن پتویش بود تا
نوک پایش لخت نماند. الهام رفت و آرام پیشانی مرتضی را بوسید.
نشستم روی یکی از مبل های نزدیک ام. گفتم:
- سارا، خونه نبودی؟
وقتی سمت آشپزخانه می رفت، بلند - طوری که صدایش را بشنویم- گفت:
- ببخشید! دیدم که چند بار الهام زنگ زده. مرتضی خوابیده بود.
گفتم، برم از بیرون چیزی بگیرم، براش سوپ درست کنم. پول باهام
نبود؛ مجبور شدم واسه عابر بانک برم نزدیک دانشگاه.
الهام مشغول خوراندن سوپ و این جور چیزها به مرتضی بود. رفتم بالای
سرش. بیچاره بدجوری ضعیف شده بود. سارا وقتی سه فنجان چای را روی
سینی گذاشته بود و می آورد، گفت:
- اِه، راستی! از بیرون خواستم به موبایل الهام زنگ بزنم، دیدم
شارژ موبایل ام تموم شده؛ واسه زنگ زدن های صبح. از تلفن کارتی که
زنگ زدم، مثل این که صدام نمی رفت، خراب بود. صدایی هم این طرف نمی
اومد. فقط فکر کنم صدای ضعیف یه مردبود، با صدای بوق ماشین ها!
کمی جا خوردم. خصوصاً وقتی دیدم الهام فنجان چای، روی لب اش ثابت
مانده و دارد نگاه ام می کند. کمی دست پاچه شده بودم.
- مطمئنی شماره رو درست گرفتی؟
سعی کردم بخندم و چای را که کمی داغ بود با آرامش، هورت بکشم.
الهام ولی چای اش را نصفه و نیمه گذاشت روی میز و بلند شد. سارا را
بوسید و گفت که خیال اش راحت شده. گفت، صبح هم خودش، هم من باید
برویم سر کار.
نازی را بغل کردم و دنبال اش رفتم. سارا باز هم اصرار می کرد که شب
را آنجا بمانیم. عذرخواهی کردم و بیرون رفتم. سارا در را پشت سرم
بسته بود. صدای پچ پچِ الهام از پایین پله ها می آمد! بنظرم با کسی
تلفنی حرف می زد.نازی را توی بغل ام جابجا کردم و سعی کردم بفهمم
چه می گوید. صدایش توی لختی ساختمان می پیچید و نامفهوم می شد.
وقتی رسیدم پایین، گوشی را گذاشته بود توی جیب اش و رفته بود کنار
ماشین.
دور زدم. می خواستم یک راست تا تهران گاز بزنم، به همین خاطر از
جاده خلوت قبلی رفتم. الهام توی خودش رفته بود و باهام حرف نمی زد.
گردن اش را بلند گرفته بود و مستقیم به جلویش نگاه می کرد. شیشه ها
را بالا کشیدم تا صدای باد اذیت مان نکند و بعد پخش ماشین را روشن
کردم. گفتم، کم کم حال و هوای مان را عوض می کند. ولی الهام هنوز
زل زده بود توی شیشه ی جلویش.
چند کیلومتری رفته بودم؛ نزدیکی های همان مخروبه. که دیدم لب جاده،
کسی برایم دست تکان می دهد. یک لحظه فکر کردم همان قبلی ست که موقع
رفتن دست اش را برایم تکان می داد. نمی دانم چه چیزی باعث شد این
موضوع را به الهام بگویم. شاید فکر می کردم برای او هم جالب است و
از این اوقات تلخی درش می آورد، که دیدم گفت:
- خُب، سوارش کن!
سرم را برگرداندم سمت الهام. جا خورده بودم. بعد از آینه ی عقب به
نازی نگاه کردم که خواب اش گرفته بود. اصلاً دوست نداشتم مرد غریبه
ای را سوار کنم، آن هم این موقع شب. داشتم دقت می کردم که فرمان از
دست ام در نرود که الهام دوباره گفت:
- می ترسی؟!
دقیقاً نمی دانم به چه چیز این کلمه حساسیت داشتم، فقط وقتی متوجه
شدم که پایم را تا آخر روی ترمز گذاشته بودم؛ بدون این که دنده را
خلاص کرده باشم و ماشین بعد از کشیده شدن لاستیک هایش روی آسفالت،
درجا خاموش شده بود و دستم از روی فرمان، سُر خورده بود روی شستیِ
برف پاک کن.
پیاده شدم و نگاه ام را چرخاندم طرف مرد. فکر کنم او هم از صدای
کشیده شدن لاستیک ها، جا خورده بود. به پیراهنِ آبیِ کم رنگ اش
نگاه کردم و به شلواراش، که مشکی بود. آرام آمد سمت ام و خیلی
خونسرد- برخلاف من– گفت که متاسف است که این وقت شب مزاحم مان می
شود. سرم را تکان دادم و تعارف کردم بنشیند. نشست عقب ماشین، جایی
که نازی خوابیده بود. دو - سه بار استارت زدم تا دوباره ماشین روشن
شد. و بعد آرام حرکت کردم. از آینه ی عقب به صورت اش نگاه کردم؛
چشم های کم رنگِ براقی داشت با موهایی لخت. نشسته بود پشت سر الهام
و داشت از شیشه ی بغل، بیرون را نگاه می کرد. آن هم در آن تاریکی!
داشتم فکر می کردم که سریع تر می رانم تا زود از شرش خلاص شوم، که
الهام رو کرد به من و گفت:
- چرا یه آهنگ نمی ذاری؟
پخش را که تا همین چند دقیقه ی قبل اش روشن بود و انگار الهام نمی
شنیده، دوباره روشن کردم. مرد که انگار از صدای تند آهنگ به خودش
آمده باشد؛ کمی شیشه ی بغل اش را داد پایین. بعد رو کرد به من. می
خواست بداند دود سیگار اذیت ام می کند یا نه. ابروهایم را دادم
بالا که « اختیار دارین»
سیگاری از بسته ای بیرون کشید و گذاشت گوشه ی لب اش. بعد انگار که
دنبال چیزی بگردد، دوباره سرش را آورد جلو.
- ببخشید! کبریت دارید؟
می دانستم فندک ماشین سالم است. اما راستش از پررویی اش خوشم
نیامد.
- متاسفم!
الهام که ظاهراً تمام حواس اش جمع این دو- سه کلمه بود دستش را سمت
فندک دراز کرد و اشاره کرد به آن.
- آره، یادم رفته بود!
این را من گفتم؛ وقتی مرد از آینه به چشم هام نگاه می کرد.
چند دقیقه ی بعد، الهام آینه ای را از کیف اش بیرون آورد و مشغول
پاک کردن گونه اش و مرتب کردن خط چشم اش شد. مرد که سیگارش را روشن
کرده بود، بیشتر به کناره ی شیشه نزدیک شد تا دودش را فوت کند
بیرون؛ دقیقاً جایی که می توانست از آینه ی بغلِ سمت الهام، صورت
اش را دید بزند، وقتی مشغول آرایش کردن است. از این وضعیت داشتم
کلافه می شدم. سعی می کردم تمرکزام را حفظ کنم تا راهی پیدا کنم.
این جور مواقع هم ذهن آدم کاملاً قفل می کند. از آینه ی عقب به
نازی نگاه کردم که خوابیده بود بغل دست مرد غریبه. بعد به اطرافم
نگاه کردم. حتی توی آن موقعیت حواس ام آن قدر جمع نبود که یادم
بیاید توی این جاده – که هزار بار رفته ام و آمده ام – پمپ بنزینی
هست یا نه. شاید به بهانه ی بنزین زدن می توانستم سرش را گرم کنم و
جا بگذارم اش.
این بار نوبت الهام بود که بیشتر عصبی ام کند. وقتی دست اش را جلوی
دهان اش گرفته بود و دست دیگرش را هی تکان می داد، به بهانه ی این
که حال اش بهم خورده.آن هم توی این جاده ی صاف! زدم کنار تا پیاده
شود. خودم هم خواستم پیاده شوم تا کمک اش کنم. یاد نازی و مرد
غریبه افتادم. در عقبِ سمت نازی را باز کردم و بغل اش گرفتم. وقتی
دور و برم را نگاه کردم جای کاملاً تاریک و خلوتی بود، آنقدر که
اگر سر کسی را زیر آب کنی، کسی شک نمی کند. نازی را که هنوز توی
بغل ام خواب بود با چند تکان، بیدار کردم. مرد پیاده شده بود و یک
بطری آب را که نمی دانم از کجا پیداش کرده بود؛گذاشت روی در صندوق
عقب و سمت من کمی هولش داد و به الهام که داشت بالا می آورد، اشاره
کرد! خیلی دوست داشتم بهش بفهمانم که اصلاً این موضوع به او
ارتباطی ندارد. البته فکر کنم حالت چهره ام همین را نشان می داد،
این را وقتی متوجه شدم که مرد، دست اش را کمی عقب کشید، گفت:
- ببخشید! روی جای خواب بچه پیداش کردم.
الهام بلند شده بود و یکی – دو مشت آب به صورت اش پاشیده بود اما
هنوز دست اش را روی پیشانی اش گرفته بود. وقتی پرسیدم که « چت شد؟
» گفت که « شاید از بوی سیگار بوده! »
نزدیکی های تهران مرد دوباره سمت من خم شد و خواست که نزدیک چهار
راه خوش پیاده اش کنم. از آینه نگاه اش کردم و سرم را تکان دادم.
بعد زل زدم به چراغ های نارنجی کناره ی جاده. وقتی مرد خواست پیاده
شود، پرسید که باید پولی بدهد یا نه؟ نگاهی به الهام کردم و گفتم «
نه! » مرد رفت و توی یکی از اولین کوچه های خیابان پیچید و در
تاریکی اش گم شد. ماشین را دوباره حرکت دادم و به سمت خانه رفتم.
الهام سرش را گذاشته بود روی تکیه ی صندلی و زل زده بود به چراغ
ها.
رسیدیم خانه. الهام، نازی را بغل گرفت و از پله ها رفت بالا. ماندم
تا داخل صندوق عقب را مرتب کنم. صدای جیرجیرکی از لای لجن های زیر
پل می آمد، با صدای موتور سیکلتی از دور .
وقتی در ماشین را قفل می کردم نور موتور را از سر کوچه می دیدم که
تکان نمی خورد. در ماشین را که قفل کردم، برگشتم سمت خانه. الهام
رفته بود بالا و چراغ کریدور را روشن کرده بود. وقتی خواستم در را
ببندم. دوباره از لای آن نگاه کردم. نور چراغ موتور از پشت برگ های
درختِ نزدیکِ خانه، که باد تکان شان می داد، سوسو می زد.


|
|
|