شعر

 




 

 

 


 10 شعر از اوكتاي رفعت

ترجمه رسول يونان

بادي كه در محله ما مي وزد
زمان
مثل قفس پرنده اي ست
آويزان درباد شامگاهي محله ما
ومثل هميشه
تكان مي خورد
در پنجره روبه باغ پشتي خانه اي آجري
خانه اي كه بوي توتون مي دهد
بوي نان.
وپرنده آواز مي خواند:
چي پت چي پت چي تالينيا.
با غروب آفتاب
به اتاق هايمان برمي گرديم
ما مي مانيم و
درخت هاوخانه يمان
و دنيا.


در پنجره من
تو اگر در پنجره ام نبودي
واز كوچه روبرو نمي گذشتي
باوركن!
اين گرد و خاك خوابيده بود
وتمام شده بود
تاخت وتاز سواري كه به كوه ها مي رفت
اما حالا
از جايي كه رها كرده بودي
دوباره همه چيز راشروع مي كني.


گاري
گاري رنگ و رورفته اي كه
درپشت سرش
روشني عطر خوشه ها را مي پراكند
با كوهي از سنبله ها
از ميان آواز جيرجيرك هاي دشت گذشت
ومن
به دشت هاي كودكي انديشيدم:
خورشيد
مثل سيبي كوچك و شيرين بود
گاه در دست من
گاه در هوا.


متناقض
عصباني نشو
وقتي به راه هاي تهي مي انديشي!
به راه هايي تهي تر از
آينه هاي سالن آرايشگاه
سعي كن
چيز هاي متناقض را دوست داشته باشي!


پستچي
پستچي مرد خوبي ست
آنچه مي آورد
سلام است
نه نامه.


آوازي براي زندگي
اين آواز را بسيار خوانديم
دوستان من!
ديگر به ستوه آمديم
خسته شديم
وعده اي نيز كم آوردند

با اين همه
وقتي يكي دو روزهم
اين آواز را نخوانديم
ديگر
گره از كارما وا نشد.


كودك
كودكي كه كنار پير ايستاده
مثل آفتابي عروسكي ست
بالاي كوهي سر به فلك كشيده
ميان ماهي وانسان
كوهي كه مثل اندوهي ست
                           ميان ابرها
كودكي كه كنار پير ايستاده
به بازوي عروسكي چنگ انداخته
به بازوي خرسي
با چشماني از دكمه هاي زرد.


رهايي
اگر تمام تاريكي ها را به شما بدهم
نمي توانيد
شب را از رفتن باز داريد
آب ، اين چشمه روشني وزلالي
از شير خانه هايتان
جاري مي شود و مي رود
وشما نمي توانيد
جلوي آن را بگيريد
از دور
به دريا مي نگرم
شما شنا مي كنيد
يك پرنده پرواز ميكند
يك كشتي مي گذرد
اما شما نمي توانيد مانع آن ها باشيد.


آخر آوريل در كافه اي سر راهي
پشت عشق پنهان مي شوم و
به تو مي نگرم
             مثل هميشه.
چهره ات
مثل كتابي ست
كه در باد ورق مي خورد
ودريا
سطر اول آن است
دريايي كه زيرش با گچ آبي خط كشيده اي.

جادوگر كوچك من!
آفتاب را سر ميز مي آوري
همين طور آب و خاك را
باتو
خيلي چيزها
گرداگرد ما ن مي چرخند
مي خواهي ظاهر شوند
وظاهر مي شوند
سيم هاي تلگراف
پرنده
وگربه اي كه مي لنگد.

كنار تو
من مثل ظرفي قديمي هستم
كه تازه از خاك در آورده اند
ظرفي؛ غم انگيزوبيهوده
ورها
بر دامنه يك روز تازه.
پشت عشق پنهان مي شوم
ودرون و بيرونم
پرازاشكال كج ومعوج.


تماشا
شفافيت برگ را ديدي
ديدي آفتاب
              چگونه از سوراخ سوزن گذشت؟!
عبور دريا و ساحل و روز را
از ميان سبز ديدي
وديدي برگ
چگونه از ميان دريا عبور كرد؟!

به سايه شب بر ديوارها بنگر
تماشا كن رفت وآمدش را
ببين چگونه زندگي
مثل خورشيد بر علف ها مي تابد!

برگ ها را با دست هايت تماشا كن
با چشم هايت ؛ احساس
وبعد آن ها را مشت كن و ببو!



*******************************************
 



محمود معتقد ی


به یاد : منصور بنی مجیدی


گزا ره ا سبی که سوا رش را گم می کند

نمی با رد و

هرگز تما م نمی شود

ا برسا کتی برگلویش

این نقطه هم / شبیه شروع ها ی تو بود

نا رنجی و / تلخ

مثل خطوط شما لی و/ سکو ت پا ییزی ا ش

د ستی به نا گها ن و/ غم گفتما نی که ا زتو می گذ رد

ا یستا د ه بر تیغه ها ی با د و/ همسا یه هزا ر پرند ه عا شق

با زما ند ه انقرا ض سا لی که / به ریشه ها ی تو شلیک می شود

سا لخورد ه تر / چراغی و زخمی

جها ن ا ز تیره تو می نوشد

گم می شود

کسی میا ن قصه ها ی شبا نه ا ش

نیمکتی آ بی و / سفری به شنبه ها ی سرخ

خیا ل وطنی تشنه و/ همه سا یه ها ی تبعید ی ا ش

ا ز خطا به د ریا که بگذ ری

استعا ره غمگینی به گوش می رسد

سپید ه معصومی و / پنجره ا ی رو به زلال

مغلوب سا عت عشق و / پا ی هرا سی به نوبت مرگ

پرچمی وا ژگون / مثل ظهرها ی تا بستا نی ا ش

گزا ره ا سبی که سوا رش را گم می کند

این خطبه را ند ید ه بگیرید


تیر 87


*******************************************



حامد رحمتي




درخت ها رد پاي طبيعت اند
و هر سبزينه اي
در خاك ريشه مي دواند.

اين جنگل از 20 كليومتري
به آخرين شاهكار ونگوگ
شباهت دارد!

در كنار رود دختراني
از جنس هيزم خشك
به تماشاي خود نشسته اند

و در شب هاي سرد
آغوش گرمشان
زبانه مي كشد!

باران بي امان پائيز هم
سراسر جنگل را
در يك چشم به هم زدن خيس مي كند

با شادماني مي دويم!
مي دويم به سمتي كه نمي دانيم!؟
و چتر روي سر ما همان آسماني مي شود كه بود

و صداي آرام خنده هاي تو

از لا به لاي درخت ها
                       در خت ها
                                درخت مي شود

سراسيمه به خانه باز مي گردم

و مي بينم باراني آبي تو
از ديوار آويزان است.


*******************************************

حميد خصلتي

از آسمان هبوط می کند گیسوانت
و زمین در تلاءلوء چشمانت
دیگر گونه می شود
می رقصی بر پهنای باد
وکرشمه ات بهانه ی قاصدک
مدهوش
پیچک هایی
که هرگز تا ارتفاع تو بالا نیامده اند
آسمان را تکان می دهی
بر پلک هایمان خورشید می ریزی
رنگین کمان ابروانت مرز عشق
آهوانه در مرغزار بی نهایت تکثیر می شوم
گیسوان تو میهن من است


*******************************************


حسین اقبالیان


نقط سرخط!

... درست نقطه سرخط بود
                 که زبانش بند آمد
                 و نفهمیده به کوچ پرنده ها پر زد
صدای حالا و هیچ
... و آن مزه ناملموس!
چقدر شاعران دیوانه این روزها زیاد شده است!
     که بی هیچ ابائی پرنده ها را به خودکشی وامیدارند!
              مترسک را زنده میکنند!
              فنجان و استکان و کوچه های بی کسی را ...!
و "عصرانه" را
که بگوید!
بیچاره اشیاء ساکن
              دیوارهای آجری!
                 و تمام جمادات روی زمین!
درست نقطه سر خط بود!
             که حرف زد!
                  بغض کرد!
                     و عشق را در باجه های تلفن رها نمود!
تمام کن!
اینجا کسی پشت خط نیست!
          و هق هق تو بی معنی ست!
دیگر تحملت برایم سخت است!
تمام کن!
من آن فلز سنگین نیستم
           که در سکوت آسمانخراشها خزیده اند و به لی لی کودکان نابالغ برشانه های باد میخندند!
باور کن ! من آن سکه قدیمی یم
            که حضور گریه های تو را می فهمم!
و نقطه .....
    سرخط!
       خداحافظ!...

*******************************************
 

علی حاجیان زاده
 

این روزها خدا هم آلبر کامو می خواند

این روزها تمام پیاده روهای شهر
مرا قدم می زنند
مردی که چراغی در سر داشت
به من گفت :
- در ته این خیابان
کسی با ۳۱۳ ضربه ی چاقو خودش را به قتل رسانده است
این روزها طناب های بازی
مدام دور گردنم گرد می شوند
و آینه خالی از من
این روزها هیچکس با هیچکس بیگانه است
این روزها خدا هم آلبر کامو می خواند


*******************************************



شهرام عديلي پور






بیا بند رخت را تفسیر کنیم
در چراغ و چشم تو
بوی صداقت کولی های کهن می آید
بوی آفتاب و
یاسمین
که از نازکی پیرهن ات می تراود .

هنوز زندگی را چشم بسته می روم
هنوز اندوه رود و استکان نیم مرده
بر پهنای جاده کش می آید
و جهان کش می آید
در این دو پاره خط منحنی
که در میان شعر پا برهنه می دود .

ما انسانیم
اما با این همه
رنگ پاییز را
سرسری می گیریم
نور شوخی را که از پنجره می تابد
سرسری می گیریم
پاکت سیگار و صندلی کوچک
و تفاله های بی نصیب چای را
سرسری می گیریم .

بیا در انتهای کوچه ی بن بست
به نازک ترین و تنها ترین درخت اقاقیا
سلام کنیم
بیا کلاه مان را برداریم
و بند رخت را تا انتهای جهان
میان دهان و صدای مان تفسیر کنیم .


*******************************************


بهناز ناصح

به مقصد نرسیده می‌مانی
چرا که می‌فهمی
را ه را درست رفته ای
و انگیزه ای برای اثبات پایان آن در تو نیست
زيرا تنها تو می دانی راه را درست رفته ای
شاید!

*******************************************


رضا آشفته
 

برفك برفك برفك
واژه از تلويزيون مي گريزد
گاهي دروغ گاهي دروغ گاهي دروغ
سطل ماست ترش
هيچكس نمي گويد دوغ ما ترش است
تلويزيون پر از برفك
خط خطي خيال من و تو
به گاه يكي شدن در بستر نيمه شب
خواب زدگي و خيال پروري
پا به ماه گذاشت
زني از ديار عشق
اسب ها سرخ و چوبي مي دوند يورتمه
بن بستي است در انتظار ما
كشيده زرد ليمويي شمدي بر رخش
بازيچه ي نسيم و شبنم
آه ! و سحرگاه
مرواريد نگاه پيرزن
درمان نمي شود بي پول
اين هم يك دروغ شاخدار
بكش آن سيم برق را
برفك برفك برفك

شبي از شبهاي بهشت
جهنمي است در اين نزديكي
روياي تو از من كابوس مي دزدد
نيمه ماه عشق لبريز شدن از شراب
ناكام از مرگ و زندگي
چشم هاي بسته رو به حقايق
ژرف در گمشدگي و بي خويشتني
رمز آميز نوشيدن جرعه هاي پاياني عمر
سوداي يكرنگي و بي قراري
نمايش چندمين دروغ
تلويزيون هنوز برفك است
برفك برفك برفك

*******************************************




عليرضا بخشعلي




حسرت

ای کاش
           آب
                  و
                      خاک
                              و
                                 برگ
در این دیار
حرمتی داشت

تا هر دوره در بندر گاه
صدای باد را
برای خوش خیالی سیاحان
بر کاغذ ها ننوازند


ای کاش
             آب
                  و
                     خاک
                              و
                                  برگ حرمتی داشت
تا باغ های شهرم
از سوزش حرارت آفتاب
به سیمان و سنگ
آذین نشود
و
صدها نهال
به جرم پوشش
فضای خفا
قطع نگردد


ای کاش
             آب
                   و
                       خاک
                                و
                                    برگ حرمتی داشت
تا دوباره
طرح جویباران
آبشخور درختان باشد

کودکان زیباترین
سر خطها را
در شکوفه های اقاقیا بجویند

و شور تلاش و زندگی
در چشم هر عابر
نمایان باشد



  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما