آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

 

بهنام ناصح
خاطرات كيومرث منشي‌زاده (قسمت دوم)
كاروكارو؛ دست‌و دلباز و دوست‌داشتني
من هيچ‌كسي را نديدم كه مثل كارو آن‌قدر جالب باشد. آدمي خوش‌مشرب و ارمني كه فارسي را خوب حرف نمي‌زد – آن‌زمان نسبت ارمني‌ها به جمعيت تهران چشم‌گير بود و دوستان ارمني‌اي كه فارسي خوب حرف بزنند و سر شعر با هم بحث كنيم زياد داشتيم – قيافه جالبي داشت و گردنش را صاف مي‌گرفت. كارو برادر بزرگ ويگن خواننده بود و در واقع او بود كه به خواننده شدنش كمك كرد. كارو شعر‌هاي خاص خود مي‌گفت كه جوانان هم از آن استقبال مي‌كردند. او ادعا مي‌كرد كه «سرگئي‌يسنين» ايران است – سرگئي يسنين يك شاعر روس و انقلابي بود كه كشته شد- و حرف‌هاي جالبي مي‌زد به طوري كه ما مرده‌ي حرف‌هايش بوديم. يك شب توي كافه بدون اين‌كه كسي ازش بپرسد كجا بودي گفت:« ديشب بي‌پول بي‌پول، مست مست، كاروي كارو ...» و از اين قبيل حرف‌هاي بامزه.
يك شب گير داد به من كه «امشب بايد با من بيايي خونه مادر زنم». من گفتم:« آخه كارو من به چه علت بايد بيام خونه مادر زنت؟» گفت:« نه نه ديگه، بايد بيايي». من هم به هر صورت همراه‌اش رفتم آن‌جا. تازه تلويزويون در ايران متداول شده‌بود؛ ديدم انگار كارو مرا برده كه تلويزيون را نشانم بدهد. گفتم كارو مرا براي چي آوردي اين‌جا؟ او هم گفت:« براي اين كه ببيني من چي مي‌كشم و حداقل، حس همدردي با من داشته باشي». خانه‌ي مربوطه روبه‌روي كافه نادري و كافه فيروز و همان حوالي بود. تلويزيون داشت ژاكلين كندي را نشان مي‌داد، مادر زنه گفت:« اين شبيه ژاسميكه» يعني يكي از قوم و خويش‌هايش. كندي را نشان داد، گفت:« اين شبيه قاراپته». كارو گفت:« اگه يه بار ديگه يكي از اين فاميلات توي تلويزيون بياد آن را مي‌شكنم».
كارو في‌البداهه حرف‌هاي خيلي قشنگي مي‌زد مثلا يك‌بار شاعري فرانسوي «ايبووفوآ» آمده‌بود ايران و قرار بود در جلسه‌اي كه او حضور داشت شاعران ايراني شعر بخوانند و هم‌زمان به فرانسه و انگليسي ترجمه شود (نمي‌دانم چرا آن‌موقع‌ها اين مرض رايج بود كه حتما شعر به انگليسي هم ترجمه شود).
از من پرسيدند كه به نظر تو چه كسي كار ترجمه را به عهده‌ بگيرد؟ در بين ما كساني بودند كه هم انگليسي بلد بودند و هم فرانسه، اما چون من دوست داشتم كه كارو برود و حرف بزند ( چون حرف‌ها و متلك‌هايش خيلي بامزه بود و بعد‌ها نصرت رحماني خواست تا حدي از او تقليد كند) او را پيشنهاد دادم. قرار شد شعر‌ها توسط شاعران خوانده شود و او هم ترجمه كند. اكثر كساني كه آن‌جا حضور داشتند هم انگليسي بلد بودند و هم فرانسه و بسياري از آن‌ها برخلاف من روي شعرشان خيلي حساس بودند. كارو وقتي آمد شعر رويايي را ترجمه كند به فرانسه گفت «اقيانوس»؛ رويايي پريد وسط حرفش كه آقا من گفتم «دريا»؛ كارو گفت:« هر كسي به قدر عقل خودش حرف مي‌زنه!»
داشت شعري از براهني را به انگليسي ترجمه مي‌كرد و در اصل شعر بود«دركوچه‌هاي نيويورك»، و كارو ترجمه كرد در خيابان‌هاي نيويورك؛ براهني گفت من گفتم كوچه؛ كارو جواب داد:« تو فكر كردي نيويورك، بروجرده كه كوچه داشته باشه؟!»
البته همه اين‌ حرف‌ها از صميميت بود و هيچ‌كدام موجب ملال و دلخوري برايمان نمي‌شد.
يك روز من بين دو كافه در حال قدم زدن بودم (چون آن موقع كار ما اين بود كه از اين كافه دربياييم برويم توي كافه ديگر همان‌طور كه مي‌گويند در هند مردم از يك سينما بيرون مي‌آيند و به سينماي ديگر مي‌روند.) يعني داشتم از كافه فيروز به سمت نادري مي‌رفتم كه ديدم كه علي اصغر ضرابي كه خيلي هم آدم پر شر‌و شوري بود هي از پياده‌رو داد مي‌زند كه: «بيا بيا !» من گفتم:«كجا بيايم؟» او گفت:«كارو مي‌گه كه بيايي» من گفتم:«كارو از كجا مي‌داند كه من اين‌جايم كه مي‌گويد بيايم؟» ضرابي گفت:«نه، گفت هر كس را كه مي‌توني پيدا كن و بيار». كارو از آن آدم‌هايي بود كه به پول اصلاً علاقه نداشت و هر چقدر پول به او مي‌دادي تا همه را كاملاً خرج نمي‌كرد دست برنمي‌داشت و بعد به اولين دوستي كه مي‌رسيد كمي از او پول مي‌گرفت.
ما رفتيم ديديم بله كارو نشسته‌است و جلواش باقي‌مانده چيزهايي را كه خورده ديده مي‌شود. فهميدم كه چه خبر است (اين‌كه حتماً پولي گيرش آمده). هنوز ما ننشسته گارسون را صدا كرد و گفت:«يه دسته گل ببر براي آن خواننده » ببينيد اين‌كار چقدر قشنگ بود و لارج بودن و دست‌و دلبازي‌‌اش را نشان مي‌دهد. من كارو را خيلي دوست داشتم شخصيت خيلي جالبي داشت كه حيف ديگر كم‌تر پيدا مي‌شود. مي‌گويند يكي پرسيد: آن مردان خوب كجا رفتند؛ آن اسب‌ها خوب چه شدند؟ جواب دادند:«آن مردان خوب، اسب‌هاي خوب را سوار شدند و رفتند.»

*نصرت رحماني؛ شوخ طبع و حاضر جواب

يكي ديگر از پاتوق‌هايي كه در آن مي‌نشستيم هثل مرمر بود (بالا تر از ميدان فردوسي فكر مي‌كنم هنوز هم نامش همين باشد). مسوول بار اين هتل شخصي بود به نام شاه‌غلام؛ معمولا شاه غلام آن‌طور كه به ذهن متبادر مي‌شود بايد فردي باشد سياه چرده و سبزه اما حقيقت اين بود كه اين شخص قيافه‌اي داشت شبيه «جيمز دين» يعني موهاي روشن و چشم‌هاي آبي؛ آخرش ما نفهميديم چرا اسم اين بابا را شاه‌ غلام گذاشته‌بودند.
قديم‌ها بعضي از اين كافه‌چي‌ها هم تو كار شعر بودند، همه را مي‌شناختند و با همه دوست بودند مثلاً در همان كافه هتل مرمر گارسوني بود كه شاعر هم بود و مي‌آمد بين ما شعرهايش را مي‌خواند و حرف‌هايش را مي‌زد.
يكي از شاعران خوب آن دوران كه زياد به كافه مي‌آمد نصرت رحماني بود كه بسيار شوخ طبع و بسيار آدم شيريني بود. يادم است يكي از رفقاي ما يك روز آمد به كافه‌اي كه در آن جمع شده‌بوديم، اتفاقاً يكي از شيشه‌هاي عينكش شكسته بود اما براي اين‌كه از آن‌ يكي شيشه‌اش استفاده كند عينك را به چشمش زده بود. آن‌جا هم كه همش متلك گفت بودن و شوخي كردن؛ دوست ما به رحماني گفت آقا اين‌جوري نگاه نكن! مي‌دانم شيشه عينكم شكسته اما فعلاً مجبورم براي ديدن به همان يكي شيشه هم قناعت كنم. رحماني گفت اتفاقاً همين‌طوري هم خوب است چون اگر بخواهي گريه كني اين‌جوري راحت مي‌تواني چشمت را پاك كني! چنين جوابي مسلماً از حضور ذهن و هوش نصرت ناشي مي‌شد و همين حرف‌ها بوده كه چنين دورهم جمع شدن‌هايي را لذت بخش مي‌كرد.
همان‌طور كه قبلاً گفتم برخلاف اين‌كه بعضي فكر مي‌كردند ما دور هم مي‌نشستيم و تماماً حرف سياسي يا ادبي مي‌زديم از اين خبرها نبود يعني اصلاً حالش نبود آخر براي چي بايد از سياست و ادبيات حرف مي‌زدم وقتي طرف مقابلم از من بهتر اوضاع و احوال را درك مي‌كرد؟! اما به هر صورت همين دور هم نشستن‌ها (حالا به خاطر امواج بود انرژي بود يا هر چي) موجب خيلي از خلاقيت‌ها در شعر و هنرشان مي‌شد خصوصاً آن‌ زمان كه مثل امروز خانه هنرمندان و سالن‌هايي براي همايش‌هايي ادبي به اين صورت معمول نبود چنان جاهايي براي ملاقات شعرا و اهل ادب و هنر بسيار مفيد بود.
در چنين مكان‌هايي شما به شخصيت‌هاي مختلف و گاه با اخلاق‌هاي متفاوت و عجيب و غريب انسان‌ها و هنرمندان مواجه مي‌شويد كه در جاي خودش جالب است. نقل مي‌كنند در يكي ازشب‌هاي سرد پاريس (كه تا خود آدم نديده‌باشد نمي‌داند چه خبر است) ژان پل سارتر به همراه دوستانش شايد آندره ژيد، كامو و... -‌گروهي كه به انسان دوستي مشهور بودند يا خود مي‌پنداشتند كه هستند – در «كافه دولاپه» پاتوق هميشه‌گي‌شان نشسته بودند ناگهان گدايي وارد كافه شد براي گدايي كردن يا اين‌كه كمي گرم شود. جالب اين است كه اولين كسي كه اعتراض كرد و كافه‌چي را براي اخراج گدا تحت فشار گذاشت همين آقاي انسان‌دوست، سارتر بود! مي‌خواهم بگويم كه اين آدم‌هاي عجيب و غريب بزرگ كارهاشان هم عجيب و غريب است.
يك روز در يكي از اين كافه‌ها كه بوديم دانشجويي آمد سر ميز ما نشست (گاه گداري دانشجويان هم مي‌آمدند و به حرف‌هاي ما گوش مي‌ كردند). آن‌روز من بودم و نصرت رحماني بود و تصادفاً آقاي مسعود بهنود آمده‌بود و حسين الهامي (اولين سردبير ايران و داستان‌نويس). رحماني براي اين‌كه سربه سر همه بگذارد به من گفت:«تو سيمون دوبووار را مي‌شناسي؟» من هم گفتم: « بله بله مي‌شناسم.» (سيمون دوبووار همان‌طور كه مي‌دانيد دختر بدقيافه‌اي بود كه با سارتر دوست بود) نصرت گفت:« به نظر تو عقلش درسته؟»
گفتم:«به نظر من عقل "بريژيد باردو" از اون بيش‌تره» و همه خنديدند. چون مي‌دانيد كه بريژيد باردو هنرپيشه بسيار زيباي فرانسه بود كه بعد از جنگ و وضع اقتصادي نابسامان آن كشور مي‌گفتند اوست كه ارز اين كشور تأمين مي‌كند.

*نادرپور؛ جدي وحساس

يكي ديگر از شاعراني كه به اين كافه‌ها مي‌آمد نادر نادرپور بود كه گذشته از شاعر بودن فرهنگ و زبان فرانسه را خوب بلد بود اما او هم همان‌طور مثل ديگران مشكلات ذهني عجيب‌غريبي داشت؛ يك روز يكي از دوستان داشت صحبت مي‌كرد:«ديروز توي خيابون يه آقايي تصادف كرده‌بود و افتاده بود روي زمين، كراوات قرمز زده بود ‌و خون ازش مي‌امد و...» يك‌باره نادرپور با تعجب پرسيد:« كراوات قرمز؟» خوب همين خيلي جالب بود كه از بين اين همه حادثه و واقعه توجه او به كراوات قرمز جلب شده‌بود.
نادرپور به شعرش و چاپ درست آن خيلي حساس بود يك روز پيش من داشت گله مي‌كرد كه فلان مجله شعرش را چاپ كرده و به جاي درخت نوشته درخت‌ها و از وزن خارجش كرده‌اند (چون نادرپور شعر موزون مي‌گفت) نادرپور آدم خيلي جدي‌اي بود و كم‌تر مثل بقيه شوخ‌طبعي داشت؛ من خواستم يك شوخي‌اي كرده‌باشم گفتم:«درخت‌ها كه بهتره، چند تا بيش‌تر است» نادرپور عصباني شد و گفت:« برو بابا! تو اصلاً به شعر توجه نداري همش حواست به رقم و عدده! و...» بالاخره دل ما هم به همين شوخي‌ها خوش بود ديگر.


  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما