تنوع در جهان نگری و دیدگاه

 

فتح‌الله بي‌نياز
نگاهی به مجموعه داستان "شب‏نشينى با شيطان" نوشته نويسندگان جهان
اين كتاب سى و پنج داستان كوتاه از نويسندگان مختلف جهان را در برمى‏گيرد كه ما به‏دليل محدويت فقط شش داستان را از نگاه مى‏گذرانيم. بعضى از نويسندگان اين مجموعه زياد در كشور ما شناخته‏شده نيستند، اما آن‏طور كه متن به ما نشان مى‏دهد، در نوشتن از توانمندى بالايى برخوردارند. درعين‏حال اين مجموعه و مجموعه‏هاى شبيه آن، كه كم هم نيستند، مى‏توانند معيارى باشند براى سنجش خلاقيت نويسندگان جوان ما و پى بردن به اين نكته كه اولاً كار خود را با ديده استخفاف نگاه نكنند و زود نوميد نشوند و بدانند كه حتى قوى‏ترين نويسندگان هم كار ضعيف داشته‏اند، ثانياً با نوشتن يكى دو متن خوب دچار خودشيفتگى نگردند و فكر نكنند كه به اوج دست يافته‏اند.
بارى، اولين داستان مورد بررسى ما "تصوير بيضى‏شكل" نوشته ادگار آلن‏پو است كه پيشتر به اسم "تصوير بيضى‏گون" هم ترجمه شده بود. راوى تابلوئى را مى‏بيند. از همان ابتدا توصيف او با رمز و راز همراه است: "چيزى كه حالا مى‏ديدم، تصويرى واضح و غيرقابل ترديد بود، چرا كه در ابتدا پرتوى كه از شمع بر آن پارچه منعكس شده بود، گونه‏اى خواب‏آلودگى به‏نظر مى‏رسيد كه مرا در خود مى‏كشيد، ولى حالا كاملاً بيدار و درو از رؤيا بودم." با اين تمهيد مضمون كتابچه‏اى كه كمى بعد پيدا مى‏شود و داستان تابلو را براى ما روايت مى‏كند، توجيه مى‏گردد. معلوم مى‏شود كه "دوشيزه‏اى با كمياب‏ترين زيبائى‏ها و به همان اندازه سرزنده و دوست‏داشتنى، كه پر از نور بود و خنده و چون آهوبره‏اى دلخوش" عاشق يك نقاش مى‏شود و با او ازدواج مى‏كند. دخترك به "همه‏چيز مشتاق و عاشق بود و فقط از رقيبش هنر نقاشى" متنفر بود. بالاخر نقاش تصميم مى‏گيرد كه "هم چهره زيباى دخترك را با تصويرى استثنائى ابدى كند و هم او را با هنر آشتى دهد؛ زيرا نقاش براى بيان عشق خود كلمات را كمرنگ و بى رمق مى‏دانست، درحالى‏كه همان زمان نوعروس هم روز به روز ضعيف‏تر و كم‏رمق‏تر مى‏شد."
بالاخره كار شروع مى‏شود و "نقاش چنان در كارش غرق شده بود كه نمى‏توانست ببيند رنگى را كه روى بوم نقاشى مى‏ريزد، ته‏رنگى است كه از گونه‏هاى دخترك، كه كنار او نشسته بود، برمى‏دارد...بعد از گذشت هفته‏ها، درحالى‏كه چيز زيادى از كار باقى نمانده بود، شور و نشاط دخترك رو به افول گذاشت و بعد كه سايه زده شد، لرزه بر اندام نقاش افتاد."
در اين اثر دخترك نه‏تنها خود را فداى عشق به مرد محبوبش و تمكين به خواسته او مى‏كند، بلكه مى‏خواهد كار او به‏بهترين نحو به فرجام رسد. كردار مرد را هم بايد دوسويه ديد؛ از يك‏طرف مى‏خواهد با ترسيم تصويرى عالى عشق خود را به دخترك متجلى سازد و از سوى ديگر ارزشى را كه براى هنر قائل است، نشان دهد. كنش و و اكنش هر دو شخصيت به‏حدى دوسويه است و متن در چنان مقياسى به هر دو نفر حق داده است كه خواننده نمى‏تواند هيچ‏يك را ناحق و ابله بداند. تصوير كردن دخترك در عالى‏ترين سطح، فقط نمى‏تواند عشق به هنر باشد بلكه مى‏تواند بر اين نكته هم دالت كند كه او با اين كار مى‏خواست معبودش را در كلمه زيبا عينيت ببخشد. دخترك هم فقط سويه عشق و پيروى از محبوب را مد نظر ندارد: او مى‏خواهد تصوير همسرش در عالى‏ترين شكل نمود پيدا كند.
اين داستان را كمتر خواننده‏اى از ياد مى‏برد، موجز است و گرچه در توصيف‏ها اغراق زيادى شده است و از نثرى فاخر و اديبانه استفاده شده است، اما اغراق و نثر در خدمت معنايى هستند كه نويسنده مى‏خواهد به ما القا كند. فضا هم رازناك است و با مؤلفه‏هاى گوتيك ساخته شده است. نويسنده به‏عمد از واژه‏هايى استفاده مى‏كند كه در نگاه اول غيرضرورى به‏نظر مى‏آيند، اما حقيقت اين است كه او به‏يارى همين كلمات مى‏خواهد زمينه بروز رويداد اصلى را فراهم آورد و منظور خود را القا كند؛ چيزى كه واقعاً در آن موفق است. داستان از نظر ژانر اغراق‏آميز( Tall= Hyperbolic ) محسوب مى‏شود؛ چون در اين داستان دو موضوع، عشق دختر به مرد و عشق مرد به نقاشى، به‏شكل اغراق‏آميزى برجسته شده‏اند و كل داستان را تحت سيطره خود قرار داده‏اند.
داستان بعدى داستانى بسيار ساده است؛ تا آن‏حد كه مى‏توان گفت تولستوى آن را براى كودكان نوشته است- اما كودكانى كه به سن بلوغ رسيده‏اند، ميان‏سالى را پشت سر گذاشته‏اند و اينك در دوره كهولت به سر مى‏برند و تا مرگ فاصله چندانى ندارند. داستان "سه قديس" كه به اسم "سه معتكف" هم قبلاً ترجمه شده بود، روايتى است عليه "خودبرحق‏بينى" از هر نوعش كه باشد؛ مذهبى، ايدئولوژيك، سياسى و ملى.
اسقفى كه در يك كشتى مسافربرى است، طى سفرش مى‏خواهد به "جزيره‏اى كه هيچ اسمى ندارد" پا بگذارد كه مى‏گويند سه قديس در آن زندگى مى‏كنند. ناخدا كه در اين داستان نماد انسان‏هايى است مخالف هر گونه ايمان و اعتقاد، به اسقف مى‏گويد: "عاليجناب اين مردها اون‏قدر ارزش ندارن كه شما به زحمت بيفتين. اونا آدم‏هاى احمقى هستن كه هيچى سرشون نمى‏شه." به‏هرحال اسقف وارد اين جزيره مى‏شود و به آنها مى‏گويد "شنيده‏ام شما مردان خداشناس براى نجات روح خود و نيايش به درگاه خدا و مسيح اينجا زندگى مى‏كنيد... چگونه در اين جزيره به خداوند خدمت مى‏كنيد؟" آن‏كه از دوتاى ديگر مسن‏تر بود، بالاخره به صدا درآمد: "ما نمى‏دونيم چطور خدا رو عبادت كنيم. ما فقط خودمون رو پرورش مى‏دهيم. ما فقط مى‏گيم شما سه نفر هستيد، ما هم سه نفر هستيم، بر ما رحم داشته باشيد." اسقف منظور او را از سه نفر مى‏فهمد، اما مى‏خواهد دعاى تثليث را يادشان دهد. با هر جان‏كندنى هست، پس از يك روز موفق مى‏شود دعا را به آنها آموزش دهد. اسقف به كشتى برمى‏گردد. كشتى چند كيلومترى پيش نمى‏رود كه مسافران روى عرشه مى‏بينند چيزى نورانى روى آب در حركت است. وقتى آن چيز نزديك مى‏شود، مى‏بينند همان سه قديس‏اند كه روى آب مى‏دوند. هر سه مرد به‏محض ديدن اسقف يك‏صدا گفتند: "ما دعايى رو كه بهمون ياد دادى، فراموش كرديم....يكى از كلمه‏ها يادمون رفت و بعد همه‏شو قاطى كرديم." اسقف صليبى روى سينه‏اش كشيد، به‏طرف آنها خم شد و گفت: "اى مردان خدا، دعاى خود شما هم به گوش خدا مى‏رسه. من نبايد چيزى به شما ياد بدم. براى ما گناهكارها دعا كنيد."
به‏عبارت ديگر، آن چه از ديد نويسنده مهم است، نفس ايمان است، كاربرد و مكان و زمان واژه مهم نيست بلكه مهم امر درونى است. عده‏اى اگر روزى صدها بار كليسا و كنيسه و مسجد بروند، باز "ايمان" ندارند و خيلى از مردم عادى هستند كه چه‏بسا رو به قبله نايستند، اما با تمام وجود ايمان داشته باشند. نزد عارفان ما هم حقيقت چيزى فراتر از واژگانِ طريقت و شريعت بود. براى آنها به قول خودشان "دل" مهم بود، نه زبان- حتى زبان اداى ايمان. براى نمونه در نسخه‏اى از تذكرةالاوليا عطار نقل است كه : روزى ابراهيم ادهم كنار رودى نشسته بود و خرقه‏ژنده خويش وصله مى‏كرد. مردى بيامد و سؤالى بپرسيد. شيخ به او مشغول شد و سوزن از دستش در آب بيفتاد. چون مرد برفت، شيخ رو به رودخانه فرمود: "سوزنم باز پس ده!" در حال، هژده هزار ماهى سر از آب بيرون آوردند كه در دهان هر يك سوزنى.
ممكن است خودِ عطار هم در واقعى بودن چنين قصه‏هايى مردد بوده باشد، اما بر اين باور بود كه ايمان انسان مى‏تواند به چنان درجه‏اى از خلوص برسد كه اين امور "حقيقت" پيدا كنند. ما هم كه امروزه اين موضوع‏ها را حكايت يا به تعبيرى "واقعيت داستانى" مى‏دانيم، بيشتر بر "امكان" آنها فكر مى‏كنيم تا واقعى بودن‏شان. اما تولستوى كه از چهره‏هاى شاخص رئاليسم است، اينجا از چه رويكردى استفاده كرده است؟ چون به هر حال اين داستان واقعگرايانه نيست. داستان از نوع تخيلى، مانند "آليس در سرزمين عجايب" اثر لوئيس كارول هم نيست؛ زيرا در داستان‏هاى تخيلى، هيچ‏چيز واقعى نيست و همه‏چيز در عالم تخيل وجود دارد و داستان اگر هم از واقعيت شروع شده بود دوباره به واقعيت برنمى‏گردد، درحالى‏كه اينجا پس از بازگشت سه قديس به‏طرف جزيره‏شان، داستان به واقعيت برمى‏گردد. داستان از نوع علمى-تخيلى هم نيست، مثل "بيست هزار فرسنگ زير دريا" اثر ژول ورن، چون راه رفتن انسان روى آب با توجه به وزن و حجم او جنبه علمى ندارد و از نظر علمى "موجه" نيست. داستان از نوع شگفت‏آور(Marvellous) است. حجم امر خيالى چندان نيست، اما وزن و توان آن در حدى است كه واقعيت را تحت‏الشعاع قرار مى‏دهد. درواقع اين داستان به‏نوعى "فوق‏طبيعى پذيرفته‏شده" است؛ چون به پديده ناشناخته‏اى مربوط مى‏شود كه تا به‏حال هرگز ديده نشده است و در چهارچوب زندگى معمول نمى‏گنجد.
داستان "يك آدم واقعاً خطرناك" اثر دامون رانيون آمريكايى كاركرد شايعه، تسليم مردم به افكار عمومى و دنباله‏روى را در جامعه، حتى يك جامعه صنعتى، به تصوير مى‏كشد. با طنزى پنهان مؤلفه‏اى از پوپوليسم يا مردم‏گرايى سطحى را نشان مى‏دهد و اين‏كه انسان در بعضى از هياهوهاى اجتماعى نقش فردى خود را در فضاى مدرنيسم ايفا نمى‏كند و منشاء فكر و ايده نمى‏گردد بلكه يك مصرف‏كننده صرف است. راوى به ما مى‏گويد كه حدود سى و پنج سال پيش مردى به‏نام مورگان جانسون به شهرشان آمده بود كه "به‏نظر مى‏رسيد آدم سرسختى باشد، چون وسط بينى‏اش يك خراشيدگى به چشم مى‏خورد و ابروهاى سياه و پرپشتى داشت كه كاملاً موازى همديگر بود، ديگر اين‏كه موها و چشم‏هايش هم سياه بود و با حالتى خاص به مردم نگاه مى‏كرد. سى و پنج سال پيش وقتى براى اولين بار خيابان سانتافه قدمى مى‏گذارد، يكى دو نفر مى‏گويند: "اون مرد خيلى خطرناكيه." دفعه بعد كه به خيابان مى‏آيد، يك نفر ديگر مى‏گويد: "اون مطمئناً آدم خطرناكيه."
اين حرف‏ها جنبه عملى هم به خود مى‏گرفت؛ مثلاً تا جانسون وارد محلى مى‏شد، كسانى كه سرگرم حرف زدن بودند، حرف‏شان را قطع مى‏كردند و به او خيره مى‏شدند يا سرشان را پايين مى‏انداختند. بعضى‏ها با ديدن او لرزه بر اندام‏شان مى‏افتاد. سكوت او بيشتر به اين شايعات دامن مى‏زد. داستان با نقل‏هاى تصويرى و چند توصيف، قدرت شايعه و تسليم شدن خاص و عام را در برابر قدرت افكار عمومى بازنمايى مى‏كند. گرچه داستان با طنزى قوى اما خيلى نمايان پايان مى‏يابد، اما هجونامه‏اى است عليه قدرت‏هاى توخالى كه مى‏توان به‏موقع تهى بودن‏شان را نشان داد. در اين‏جا هم نويسنده با آيرونى مقتدرانه‏اى به اين موضوع مى‏پردازد. پيرمردى لب‏گور و مردنى را كه مست هم هست، رو در روى جانسون قرار مى‏دهد تا داستان را با درگيرى آنها پايان دهد.
داستان از ساختى موجز و متكى بر نقل و توصيف برخوردار است، اما پتانسيل صحنه پايانى كمبود تصوير را در بخش‏هاى پيش جبران مى‏كند.
داستان "عاقبت زيبايى" نوشته جروم وايلدمن آمريكايى برنده جايزه پوليتزر، داستانى است "گفتارمحور" با گرايش به حديث نفس كه موضوعى بسيار معمولى را بازتاب مى‏دهد. راوى از دست مردى كه بطرى‏هاى آب معدنى را توزيع مى‏كند و وقت و بى‏وقت به خود اجازه مى‏دهد زنگ خانه اين و آن را به‏صدا درآورد، ناراحت است، اما همين‏كه مى‏آيد اعتراض كند، رشته كلام را از او مى‏گيرد و مى‏گويد: "توى آمريكا هيچ‏كس چيزى ياد نمى‏گيره. توى آمريكا فقط ياد مى‏دن." سپس شروع مى‏كند به حرف زدن از دخترهايش و اين‏كه دختر بزرگترش كه از دانشگاه مدرك گرفته، تا ديروقت كار مى‏كند و در كارهاى خانه به مادرش كمك مى‏كند و پيش از خواب كتاب مى‏خواند و به راديو گوش مى‏دهد، اما دختر كوچكترش دبيرستان را ول كرده، روزها تا لنگ ظهر خواب است، موقع بيدارى زياد سيگار مى‏كشد و شب‏ها تا ديروقت بيرون است و دست به سياه و سفيد نمى‏زند و حتى "بعد از اون‏همه ولگردى شبانه، مثل دختر پادشاه توى رختخواب مى‏شينه تا غذاشو براش ببرى". اما همين دختر كه يك‏بار در اثر بى‏مبالاتى، آتش سيگارش رختخواب و پرده‏ها را به آتش مى‏كشاند، افسر آتش‏نشانى را مفتون خود مى‏كند و با او ازدواج مى‏كند. حالا اين پدر ناراحت است كه "دختر بزرگش نشسته و اون يكى كه هيچ شغلى هم نداشت، همون‏كه تمام روز توى رختخواب بود و سيگار مى‏كشيد و شب‏ها مى‏رفت ولگردى، يه شوهر خوب داره كه درامدش ثابته."
موضوعى جهانى كه مى‏توانست پرداخت قوى‏تر و جذاب‏ترى داشته باشد، به‏وضوح در حد يك گزارش شده است. مهم نيست، چون گونه‏اى روايت داريم به‏نام داستان- گزارش كه نويسندگانى مانند ترومن كاپوتى و نورمن ميلر و تا حدى پيشكسوت آنها همينگوى، زياد در اين عرصه كار كرده‏اند، اما متن به هر حال بايد در اين يا آن لحظه نشان دهد كه داستان است و كسى دارد روايتش مى‏كند. توصيف بخش اول كه در داستان‏نويسى امروز در جاى ديگرى از روايت قرار مى‏گيرد، مى‏توانست عامل تحرك و ديناميسم داستان شود، اما چنين كاركردى پيدا نكرده است.
در داستان "دوافروش" به‏قلم جان كالير آمريكايى هم با ساده‏نويسى بيش از حد روبه‏رو هستيم. مرد دوافروش به آلن، مشترى نوجوانش مى‏گويد كه داروى حذف اثر انگشت پنج هزار دلار قيمت دارد، اما داروى عشق فقط يك دلار "وقتى به خوردش بدى، اون‏وقت هر چه‏قدر هم هرزه و بى‏مبالات باشه، كاملاً زير و رو مى‏شه. ديگه هيچ‏چيز نمى‏خواد به‏جز تنهايى و شما رو." درواقع حرف‏هاى او است كه اين باور را در نوجوانى مثل آلن به وجود مى‏آورد و رشد مى‏دهد. چون آلن احساسات خود را نسبت به دخترى بروز داده است، دوافروش بيشتر روحيه او را در اختيار مى‏گيرد: "با دقت از شما مراقبت خواهد كرد! هيچ‏وقت نمى‏ذاره شما خسته بشيد، توى سرما بنشينيد، غذاتون رو فراموش كنيد. اگه يه ساعت دير بريد خونه، وحشت برش مى‏داره." آلن كه كم و بيش دخترك را مى‏شناسد، از شادى فرياد مى‏زند: "سخت مى‏تونتم باور كنم كه ديانا اين‏طورى بشه." و مرد مى‏گويد: "هر اتفاقى هم كه بيفته، باز خانم‏تون آخرش شما رو مى‏بخشه."
اين داستان معناگرا است و دوافروش درواقع استعاره‏اى از باورفروش يا بهتر بگويم "باورساز" يا "تأييدكننده" است. انسان، خصوصاً كسانى كه وجه احساسات‏شان بر جنبه عقلانى‏شان چيره است، دنبال كسى يا چيزى مى‏گردند كه مؤيد احساس و عواطف‏شان باشد. دوافروش نمونه افراد و تابلوهاى تبليغاتى امروز است كه خوراك لازم را براى مصرف‏كننده به خورد او مى‏دهند. او نمونه "هومه" داروخانه‏دار داستان رمان "مادام بوارى" و نمونه هزاران شركتى است كه كالير آن‏قدر زنده نماند تا حضورشان را در سراسر جهان ببيند (نويسنده در سال 1968 از دنيا رفت).
داستان از حيث ساختار از نوع گفتارمحور دوطرفه است، و پتانسيل خود را از تقابل امر غايب اول (دياناى واقعى) با امر غايب دوم (شخصيت رؤيايى موردنظر دوافروش) مى‏گيرد و آن را به‏شكل جاذبه در كل متن پراكنده مى‏كند. حرف‏هاى دوافروش چه‏بسا رؤياى شخص خودش باشد. ضمن اين كه رؤياپردازى آلن مى‏توانست جدابيت بيشترى به اين داستان بدهد و همين‏طور اطلاع بيشتر خواننده از خلق و خوى به‏كلى متضاد ديانا با دختر رؤياها.
داستان ديگرى كه از نظر مى‏گذرانيم "تلاشى در راه بهبود" نوشته يوهان اگوست استريندبرگ سوئدى است كه از حيث كيفى و كّمى با پنجاه نمايشنامه، شاخص‏ترين نمايشنامه‏نويس آن كشور است.
پسرى تصميم مى‏گيرد كه سنت ازدواج و زناشويى را در زندگى خود دستخوش دگرگونى كند. با دخترى كه گل‏هاى مصنوعى درست مى‏كند، ازدواج مى‏كند. اتاق خواب و تخت دونفره را حذف مى‏كنند و به‏رغم داشتن رابطه عاطفى، هر كدام در اتاقى مستقل مى‏خوابد. جداگانه در منزل كار مى‏كنند، اما با هم غذا درست مى‏كنند و با سرخوشى غذا ميل مى‏كنند. البته حساب و كتاب مالى‏شان دارند و هر كس سهم خود را مى‏پردازد و هيج‏يك رئيس يا مرئوس نيست. آنها، خصوصاً لوئيزا، داشتن بچه را عقيده‏اى قديمى مى‏دانست. به اين ترتيب زن و شوهرى در دنيا پيدا شدند كه از زندگى مشترك‏شان راضى باشند. اما بعد از دو سال زن بيمار شد و كمى معلوم گرديد كه حامله است. هوگو سعى كرد همسرش را متقاعد كند كه با تولد بچه گرچه ديگر پول گذران زندگى‏اش را درنمى آورد، اما بچه‏دارى هم نوعى شغل است و "سهمى دارد باارزش‏تر از هر چيز ديگر."
داستان، ساختار و شخصيت‏ها و ديالوگ‏هاى ساده‏اى دارد، اما نويسنده مى‏خواهد با همين عناصر به‏ظاهر ساده اين ايده را مطرح كند كه بعضى از قواعد زندگى به هر حال بر اراده فردى غلبه مى‏كنند و هيچ‏كس، هر اندازه مصمم و قوى، قادر به ايستادگى در برابر آنها نيست. به‏عبارت ديگر "خواستن توانستن نيست.".
فرم ساده روايت از جذابيت آن كاسته است. شايد يك پلات پيچيده يا ساختار مدور مى‏توانست اين داستان را از تعلق به حوزه كلاسيك به دايره داستان‏هاى مدرنيستى بكشاند. اما فراموش نكنيم كه نويسنده در سال 1912 از دنيا رفت و آن سال‏ها روايت مدرنيستى جز در كارهاى اوليه جويس (دوبلينى‏ها) و انگشت‏شمارى از كارهاى هنرى جيمز و ديويد هربرت لارنس، آن‏هم به شكل خام و اوليه، هنوز نمود چندانى پيدا نكرده بود.



شب‏نشينى با شيطان
ترجمه محمدعلى مهمان‏نوازان
نشر مرواريد -1386 -1650 نسخه - 287 صفحه - 39000 ريال

  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما