نگاهی به مجموعه داستان "شبنشينى با شيطان" نوشته نويسندگان جهان
اين كتاب سى و پنج داستان كوتاه از نويسندگان مختلف جهان را در
برمىگيرد كه ما بهدليل محدويت فقط شش داستان را از نگاه
مىگذرانيم. بعضى از نويسندگان اين مجموعه زياد در كشور ما
شناختهشده نيستند، اما آنطور كه متن به ما نشان مىدهد، در نوشتن
از توانمندى بالايى برخوردارند. درعينحال اين مجموعه و مجموعههاى
شبيه آن، كه كم هم نيستند، مىتوانند معيارى باشند براى سنجش
خلاقيت نويسندگان جوان ما و پى بردن به اين نكته كه اولاً كار خود
را با ديده استخفاف نگاه نكنند و زود نوميد نشوند و بدانند كه حتى
قوىترين نويسندگان هم كار ضعيف داشتهاند، ثانياً با نوشتن يكى دو
متن خوب دچار خودشيفتگى نگردند و فكر نكنند كه به اوج دست
يافتهاند.
بارى، اولين داستان مورد بررسى ما "تصوير بيضىشكل" نوشته
ادگار آلنپو است كه پيشتر به اسم "تصوير بيضىگون" هم ترجمه شده
بود. راوى تابلوئى را مىبيند. از همان ابتدا توصيف او با رمز و
راز همراه است: "چيزى كه حالا مىديدم، تصويرى واضح و غيرقابل
ترديد بود، چرا كه در ابتدا پرتوى كه از شمع بر آن پارچه منعكس شده
بود، گونهاى خوابآلودگى بهنظر مىرسيد كه مرا در خود مىكشيد،
ولى حالا كاملاً بيدار و درو از رؤيا بودم." با اين تمهيد مضمون
كتابچهاى كه كمى بعد پيدا مىشود و داستان تابلو را براى ما روايت
مىكند، توجيه مىگردد. معلوم مىشود كه "دوشيزهاى با كميابترين
زيبائىها و به همان اندازه سرزنده و دوستداشتنى، كه پر از نور
بود و خنده و چون آهوبرهاى دلخوش" عاشق يك نقاش مىشود و با او
ازدواج مىكند. دخترك به "همهچيز مشتاق و عاشق بود و فقط از رقيبش
هنر نقاشى" متنفر بود. بالاخر نقاش تصميم مىگيرد كه "هم چهره
زيباى دخترك را با تصويرى استثنائى ابدى كند و هم او را با هنر
آشتى دهد؛ زيرا نقاش براى بيان عشق خود كلمات را كمرنگ و بى رمق
مىدانست، درحالىكه همان زمان نوعروس هم روز به روز ضعيفتر و
كمرمقتر مىشد."
بالاخره كار شروع مىشود و "نقاش چنان در كارش غرق شده بود كه
نمىتوانست ببيند رنگى را كه روى بوم نقاشى مىريزد، تهرنگى است
كه از گونههاى دخترك، كه كنار او نشسته بود، برمىدارد...بعد از
گذشت هفتهها، درحالىكه چيز زيادى از كار باقى نمانده بود، شور و
نشاط دخترك رو به افول گذاشت و بعد كه سايه زده شد، لرزه بر اندام
نقاش افتاد."
در اين اثر دخترك نهتنها خود را فداى عشق به مرد محبوبش و تمكين
به خواسته او مىكند، بلكه مىخواهد كار او بهبهترين نحو به فرجام
رسد. كردار مرد را هم بايد دوسويه ديد؛ از يكطرف مىخواهد با
ترسيم تصويرى عالى عشق خود را به دخترك متجلى سازد و از سوى ديگر
ارزشى را كه براى هنر قائل است، نشان دهد. كنش و و اكنش هر دو
شخصيت بهحدى دوسويه است و متن در چنان مقياسى به هر دو نفر حق
داده است كه خواننده نمىتواند هيچيك را ناحق و ابله بداند. تصوير
كردن دخترك در عالىترين سطح، فقط نمىتواند عشق به هنر باشد بلكه
مىتواند بر اين نكته هم دالت كند كه او با اين كار مىخواست
معبودش را در كلمه زيبا عينيت ببخشد. دخترك هم فقط سويه عشق و
پيروى از محبوب را مد نظر ندارد: او مىخواهد تصوير همسرش در
عالىترين شكل نمود پيدا كند.
اين داستان را كمتر خوانندهاى از ياد مىبرد، موجز است و گرچه در
توصيفها اغراق زيادى شده است و از نثرى فاخر و اديبانه استفاده
شده است، اما اغراق و نثر در خدمت معنايى هستند كه نويسنده
مىخواهد به ما القا كند. فضا هم رازناك است و با مؤلفههاى گوتيك
ساخته شده است. نويسنده بهعمد از واژههايى استفاده مىكند كه در
نگاه اول غيرضرورى بهنظر مىآيند، اما حقيقت اين است كه او
بهيارى همين كلمات مىخواهد زمينه بروز رويداد اصلى را فراهم آورد
و منظور خود را القا كند؛ چيزى كه واقعاً در آن موفق است. داستان
از نظر ژانر اغراقآميز( Tall= Hyperbolic ) محسوب مىشود؛ چون در
اين داستان دو موضوع، عشق دختر به مرد و عشق مرد به نقاشى، بهشكل
اغراقآميزى برجسته شدهاند و كل داستان را تحت سيطره خود قرار
دادهاند.
داستان بعدى داستانى بسيار ساده است؛ تا آنحد كه مىتوان گفت
تولستوى آن را براى كودكان نوشته است- اما كودكانى كه به سن بلوغ
رسيدهاند، ميانسالى را پشت سر گذاشتهاند و اينك در دوره كهولت
به سر مىبرند و تا مرگ فاصله چندانى ندارند. داستان "سه قديس"
كه به اسم "سه معتكف" هم قبلاً ترجمه شده بود، روايتى است عليه
"خودبرحقبينى" از هر نوعش كه باشد؛ مذهبى، ايدئولوژيك، سياسى و
ملى.
اسقفى كه در يك كشتى مسافربرى است، طى سفرش مىخواهد به "جزيرهاى
كه هيچ اسمى ندارد" پا بگذارد كه مىگويند سه قديس در آن زندگى
مىكنند. ناخدا كه در اين داستان نماد انسانهايى است مخالف هر
گونه ايمان و اعتقاد، به اسقف مىگويد: "عاليجناب اين مردها
اونقدر ارزش ندارن كه شما به زحمت بيفتين. اونا آدمهاى احمقى
هستن كه هيچى سرشون نمىشه." بههرحال اسقف وارد اين جزيره مىشود
و به آنها مىگويد "شنيدهام شما مردان خداشناس براى نجات روح خود
و نيايش به درگاه خدا و مسيح اينجا زندگى مىكنيد... چگونه در اين
جزيره به خداوند خدمت مىكنيد؟" آنكه از دوتاى ديگر مسنتر بود،
بالاخره به صدا درآمد: "ما نمىدونيم چطور خدا رو عبادت كنيم. ما
فقط خودمون رو پرورش مىدهيم. ما فقط مىگيم شما سه نفر هستيد، ما
هم سه نفر هستيم، بر ما رحم داشته باشيد." اسقف منظور او را از سه
نفر مىفهمد، اما مىخواهد دعاى تثليث را يادشان دهد. با هر
جانكندنى هست، پس از يك روز موفق مىشود دعا را به آنها آموزش
دهد. اسقف به كشتى برمىگردد. كشتى چند كيلومترى پيش نمىرود كه
مسافران روى عرشه مىبينند چيزى نورانى روى آب در حركت است. وقتى
آن چيز نزديك مىشود، مىبينند همان سه قديساند كه روى آب
مىدوند. هر سه مرد بهمحض ديدن اسقف يكصدا گفتند: "ما دعايى رو
كه بهمون ياد دادى، فراموش كرديم....يكى از كلمهها يادمون رفت و
بعد همهشو قاطى كرديم." اسقف صليبى روى سينهاش كشيد، بهطرف آنها
خم شد و گفت: "اى مردان خدا، دعاى خود شما هم به گوش خدا مىرسه.
من نبايد چيزى به شما ياد بدم. براى ما گناهكارها دعا كنيد."
بهعبارت ديگر، آن چه از ديد نويسنده مهم است، نفس ايمان است،
كاربرد و مكان و زمان واژه مهم نيست بلكه مهم امر درونى است.
عدهاى اگر روزى صدها بار كليسا و كنيسه و مسجد بروند، باز "ايمان"
ندارند و خيلى از مردم عادى هستند كه چهبسا رو به قبله نايستند،
اما با تمام وجود ايمان داشته باشند. نزد عارفان ما هم حقيقت چيزى
فراتر از واژگانِ طريقت و شريعت بود. براى آنها به قول خودشان "دل"
مهم بود، نه زبان- حتى زبان اداى ايمان. براى نمونه در نسخهاى از
تذكرةالاوليا عطار نقل است كه : روزى ابراهيم ادهم كنار رودى نشسته
بود و خرقهژنده خويش وصله مىكرد. مردى بيامد و سؤالى بپرسيد. شيخ
به او مشغول شد و سوزن از دستش در آب بيفتاد. چون مرد برفت، شيخ رو
به رودخانه فرمود: "سوزنم باز پس ده!" در حال، هژده هزار ماهى سر
از آب بيرون آوردند كه در دهان هر يك سوزنى.
ممكن است خودِ عطار هم در واقعى بودن چنين قصههايى مردد بوده
باشد، اما بر اين باور بود كه ايمان انسان مىتواند به چنان
درجهاى از خلوص برسد كه اين امور "حقيقت" پيدا كنند. ما هم كه
امروزه اين موضوعها را حكايت يا به تعبيرى "واقعيت داستانى"
مىدانيم، بيشتر بر "امكان" آنها فكر مىكنيم تا واقعى بودنشان.
اما تولستوى كه از چهرههاى شاخص رئاليسم است، اينجا از چه رويكردى
استفاده كرده است؟ چون به هر حال اين داستان واقعگرايانه نيست.
داستان از نوع تخيلى، مانند "آليس در سرزمين عجايب" اثر لوئيس
كارول هم نيست؛ زيرا در داستانهاى تخيلى، هيچچيز واقعى نيست و
همهچيز در عالم تخيل وجود دارد و داستان اگر هم از واقعيت شروع
شده بود دوباره به واقعيت برنمىگردد، درحالىكه اينجا پس از
بازگشت سه قديس بهطرف جزيرهشان، داستان به واقعيت برمىگردد.
داستان از نوع علمى-تخيلى هم نيست، مثل "بيست هزار فرسنگ زير دريا"
اثر ژول ورن، چون راه رفتن انسان روى آب با توجه به وزن و حجم او
جنبه علمى ندارد و از نظر علمى "موجه" نيست. داستان از نوع
شگفتآور(Marvellous) است. حجم امر خيالى چندان نيست، اما وزن و
توان آن در حدى است كه واقعيت را تحتالشعاع قرار مىدهد. درواقع
اين داستان بهنوعى "فوقطبيعى پذيرفتهشده" است؛ چون به پديده
ناشناختهاى مربوط مىشود كه تا بهحال هرگز ديده نشده است و در
چهارچوب زندگى معمول نمىگنجد.
داستان "يك آدم واقعاً خطرناك" اثر دامون رانيون آمريكايى
كاركرد شايعه، تسليم مردم به افكار عمومى و دنبالهروى را در
جامعه، حتى يك جامعه صنعتى، به تصوير مىكشد. با طنزى پنهان
مؤلفهاى از پوپوليسم يا مردمگرايى سطحى را نشان مىدهد و اينكه
انسان در بعضى از هياهوهاى اجتماعى نقش فردى خود را در فضاى
مدرنيسم ايفا نمىكند و منشاء فكر و ايده نمىگردد بلكه يك
مصرفكننده صرف است. راوى به ما مىگويد كه حدود سى و پنج سال پيش
مردى بهنام مورگان جانسون به شهرشان آمده بود كه "بهنظر مىرسيد
آدم سرسختى باشد، چون وسط بينىاش يك خراشيدگى به چشم مىخورد و
ابروهاى سياه و پرپشتى داشت كه كاملاً موازى همديگر بود، ديگر
اينكه موها و چشمهايش هم سياه بود و با حالتى خاص به مردم نگاه
مىكرد. سى و پنج سال پيش وقتى براى اولين بار خيابان سانتافه قدمى
مىگذارد، يكى دو نفر مىگويند: "اون مرد خيلى خطرناكيه." دفعه بعد
كه به خيابان مىآيد، يك نفر ديگر مىگويد: "اون مطمئناً آدم
خطرناكيه."
اين حرفها جنبه عملى هم به خود مىگرفت؛ مثلاً تا جانسون وارد
محلى مىشد، كسانى كه سرگرم حرف زدن بودند، حرفشان را قطع
مىكردند و به او خيره مىشدند يا سرشان را پايين مىانداختند.
بعضىها با ديدن او لرزه بر اندامشان مىافتاد. سكوت او بيشتر به
اين شايعات دامن مىزد. داستان با نقلهاى تصويرى و چند توصيف،
قدرت شايعه و تسليم شدن خاص و عام را در برابر قدرت افكار عمومى
بازنمايى مىكند. گرچه داستان با طنزى قوى اما خيلى نمايان پايان
مىيابد، اما هجونامهاى است عليه قدرتهاى توخالى كه مىتوان
بهموقع تهى بودنشان را نشان داد. در اينجا هم نويسنده با آيرونى
مقتدرانهاى به اين موضوع مىپردازد. پيرمردى لبگور و مردنى را كه
مست هم هست، رو در روى جانسون قرار مىدهد تا داستان را با درگيرى
آنها پايان دهد.
داستان از ساختى موجز و متكى بر نقل و توصيف برخوردار است، اما
پتانسيل صحنه پايانى كمبود تصوير را در بخشهاى پيش جبران مىكند.
داستان "عاقبت زيبايى" نوشته جروم وايلدمن آمريكايى برنده
جايزه پوليتزر، داستانى است "گفتارمحور" با گرايش به حديث نفس كه
موضوعى بسيار معمولى را بازتاب مىدهد. راوى از دست مردى كه
بطرىهاى آب معدنى را توزيع مىكند و وقت و بىوقت به خود اجازه
مىدهد زنگ خانه اين و آن را بهصدا درآورد، ناراحت است، اما
همينكه مىآيد اعتراض كند، رشته كلام را از او مىگيرد و مىگويد:
"توى آمريكا هيچكس چيزى ياد نمىگيره. توى آمريكا فقط ياد مىدن."
سپس شروع مىكند به حرف زدن از دخترهايش و اينكه دختر بزرگترش كه
از دانشگاه مدرك گرفته، تا ديروقت كار مىكند و در كارهاى خانه به
مادرش كمك مىكند و پيش از خواب كتاب مىخواند و به راديو گوش
مىدهد، اما دختر كوچكترش دبيرستان را ول كرده، روزها تا لنگ ظهر
خواب است، موقع بيدارى زياد سيگار مىكشد و شبها تا ديروقت بيرون
است و دست به سياه و سفيد نمىزند و حتى "بعد از اونهمه ولگردى
شبانه، مثل دختر پادشاه توى رختخواب مىشينه تا غذاشو براش ببرى".
اما همين دختر كه يكبار در اثر بىمبالاتى، آتش سيگارش رختخواب و
پردهها را به آتش مىكشاند، افسر آتشنشانى را مفتون خود مىكند و
با او ازدواج مىكند. حالا اين پدر ناراحت است كه "دختر بزرگش
نشسته و اون يكى كه هيچ شغلى هم نداشت، همونكه تمام روز توى
رختخواب بود و سيگار مىكشيد و شبها مىرفت ولگردى، يه شوهر خوب
داره كه درامدش ثابته."
موضوعى جهانى كه مىتوانست پرداخت قوىتر و جذابترى داشته باشد،
بهوضوح در حد يك گزارش شده است. مهم نيست، چون گونهاى روايت
داريم بهنام داستان- گزارش كه نويسندگانى مانند ترومن كاپوتى و
نورمن ميلر و تا حدى پيشكسوت آنها همينگوى، زياد در اين عرصه كار
كردهاند، اما متن به هر حال بايد در اين يا آن لحظه نشان دهد كه
داستان است و كسى دارد روايتش مىكند. توصيف بخش اول كه در
داستاننويسى امروز در جاى ديگرى از روايت قرار مىگيرد، مىتوانست
عامل تحرك و ديناميسم داستان شود، اما چنين كاركردى پيدا نكرده
است.
در داستان "دوافروش" بهقلم جان كالير آمريكايى هم با
سادهنويسى بيش از حد روبهرو هستيم. مرد دوافروش به آلن، مشترى
نوجوانش مىگويد كه داروى حذف اثر انگشت پنج هزار دلار قيمت دارد،
اما داروى عشق فقط يك دلار "وقتى به خوردش بدى، اونوقت هر چهقدر
هم هرزه و بىمبالات باشه، كاملاً زير و رو مىشه. ديگه هيچچيز
نمىخواد بهجز تنهايى و شما رو." درواقع حرفهاى او است كه اين
باور را در نوجوانى مثل آلن به وجود مىآورد و رشد مىدهد. چون آلن
احساسات خود را نسبت به دخترى بروز داده است، دوافروش بيشتر روحيه
او را در اختيار مىگيرد: "با دقت از شما مراقبت خواهد كرد!
هيچوقت نمىذاره شما خسته بشيد، توى سرما بنشينيد، غذاتون رو
فراموش كنيد. اگه يه ساعت دير بريد خونه، وحشت برش مىداره." آلن
كه كم و بيش دخترك را مىشناسد، از شادى فرياد مىزند: "سخت
مىتونتم باور كنم كه ديانا اينطورى بشه." و مرد مىگويد: "هر
اتفاقى هم كه بيفته، باز خانمتون آخرش شما رو مىبخشه."
اين داستان معناگرا است و دوافروش درواقع استعارهاى از باورفروش
يا بهتر بگويم "باورساز" يا "تأييدكننده" است. انسان، خصوصاً كسانى
كه وجه احساساتشان بر جنبه عقلانىشان چيره است، دنبال كسى يا
چيزى مىگردند كه مؤيد احساس و عواطفشان باشد. دوافروش نمونه
افراد و تابلوهاى تبليغاتى امروز است كه خوراك لازم را براى
مصرفكننده به خورد او مىدهند. او نمونه "هومه" داروخانهدار
داستان رمان "مادام بوارى" و نمونه هزاران شركتى است كه كالير
آنقدر زنده نماند تا حضورشان را در سراسر جهان ببيند (نويسنده در
سال 1968 از دنيا رفت).
داستان از حيث ساختار از نوع گفتارمحور دوطرفه است، و پتانسيل خود
را از تقابل امر غايب اول (دياناى واقعى) با امر غايب دوم (شخصيت
رؤيايى موردنظر دوافروش) مىگيرد و آن را بهشكل جاذبه در كل متن
پراكنده مىكند. حرفهاى دوافروش چهبسا رؤياى شخص خودش باشد. ضمن
اين كه رؤياپردازى آلن مىتوانست جدابيت بيشترى به اين داستان بدهد
و همينطور اطلاع بيشتر خواننده از خلق و خوى بهكلى متضاد ديانا
با دختر رؤياها.
داستان ديگرى كه از نظر مىگذرانيم "تلاشى در راه بهبود"
نوشته يوهان اگوست استريندبرگ سوئدى است كه از حيث كيفى و كّمى با
پنجاه نمايشنامه، شاخصترين نمايشنامهنويس آن كشور است.
پسرى تصميم مىگيرد كه سنت ازدواج و زناشويى را در زندگى خود
دستخوش دگرگونى كند. با دخترى كه گلهاى مصنوعى درست مىكند،
ازدواج مىكند. اتاق خواب و تخت دونفره را حذف مىكنند و بهرغم
داشتن رابطه عاطفى، هر كدام در اتاقى مستقل مىخوابد. جداگانه در
منزل كار مىكنند، اما با هم غذا درست مىكنند و با سرخوشى غذا ميل
مىكنند. البته حساب و كتاب مالىشان دارند و هر كس سهم خود را
مىپردازد و هيجيك رئيس يا مرئوس نيست. آنها، خصوصاً لوئيزا،
داشتن بچه را عقيدهاى قديمى مىدانست. به اين ترتيب زن و شوهرى در
دنيا پيدا شدند كه از زندگى مشتركشان راضى باشند. اما بعد از دو
سال زن بيمار شد و كمى معلوم گرديد كه حامله است. هوگو سعى كرد
همسرش را متقاعد كند كه با تولد بچه گرچه ديگر پول گذران زندگىاش
را درنمى آورد، اما بچهدارى هم نوعى شغل است و "سهمى دارد
باارزشتر از هر چيز ديگر."
داستان، ساختار و شخصيتها و ديالوگهاى سادهاى دارد، اما نويسنده
مىخواهد با همين عناصر بهظاهر ساده اين ايده را مطرح كند كه بعضى
از قواعد زندگى به هر حال بر اراده فردى غلبه مىكنند و هيچكس، هر
اندازه مصمم و قوى، قادر به ايستادگى در برابر آنها نيست. بهعبارت
ديگر "خواستن توانستن نيست.".
فرم ساده روايت از جذابيت آن كاسته است. شايد يك پلات پيچيده يا
ساختار مدور مىتوانست اين داستان را از تعلق به حوزه كلاسيك به
دايره داستانهاى مدرنيستى بكشاند. اما فراموش نكنيم كه نويسنده در
سال 1912 از دنيا رفت و آن سالها روايت مدرنيستى جز در كارهاى
اوليه جويس (دوبلينىها) و انگشتشمارى از كارهاى هنرى جيمز و
ديويد هربرت لارنس، آنهم به شكل خام و اوليه، هنوز نمود چندانى
پيدا نكرده بود.
شبنشينى با شيطان
ترجمه محمدعلى مهماننوازان نشر مرواريد -1386 -1650 نسخه - 287 صفحه - 39000 ريال